تا زمانی که فلسفه تضاد که چند هزار سال است وسیله زور مداران شده و برای کنترل مالی و نظامی دنیا دست به هر کاری میزنند از سرنوشت مردم کنار گذاشته نشود دنیا به ویرانی خواهد رسید. قدرتمندان همه امکانات حتی دانشمندان را میخرند (همان طور که در گذشته برده میخریدند!) تا برای آنها تئوری جنگ تمدنها را بنویسند و برای کشتار مردم محروم حتی اعلامیه حمله به عراق را هم امضاء میکنند و به بهانههای گوناگون نقشه میکشند، حتی تروریستها را اجیر میکنند تا علیه خودشان دست به کشتار بزنند تا در واقع به کنترل منابع زیرزمینی و ثروت کشورهای عقب نگه داشته شده نائل آیند.
همان طور که در نوشته قبلی از دموکراسی در تاریخ که از شرق به غرب رفته، از هرودوت در دوران مادها و هخامنشیان، نقل قول کردم، این بار به قرائت دیگری از هرودوت میرسیم که بیشتر به فلسفه تضاد عنایت دارد و فیلسوفانی هم چون آقایان فشاهی و دوستدار و همفکرانشان فقط به فلسفه تضاد، دلبستگی و شیفتگی دارند و آن را فلسفه بی همتا و درخشان و به یونان نسبت میدهند، نه به تجربه ملل مختلف!
آقای محمد رضا فشاهی در باستان شناسی فلسفی؛ نظریه فقیه – شهریار(1) مینویسد: اگر فلسفهی درخشان و بیهمتای يونانی در يک مورد، آری تنها يک مورد، وامدار انديشهی ايرانی باشد، اين مورد همانا «مفهومِ عقلی» (خردمند- شهريار) میباشد، که يونانيان آن را «تربيت شهزاده» يا (تربيت کوروش) نام نهاده بودند، و بر پايهی همين مفهوم بوده است که افلاطون در رسالهی «جمهور»، به خلق جامعهی آرمانی يعنی جامعهای که توسط «فيلسوف- شهريار» اداره میگردد، همت گماشته بود.
مفهوم يا صورت عقلی «خردمند- شهريار» که در ميان اقوام آريايی يعنی مادها و پارسيان چشم به جهان گشوده بود، توسط مهاجرنشينانِ يونانیِ آسياي صغير ـ ناحيهای که از نظر اداری و نظامی، به عنوان يکی از استان های امپراطوری هخامنشی محسوب میگرديد، و هخامنشيان بارها و بارها جنبشهای استقلالطلبانه ساکنان آنرا با خشونت بسيار سرکوب نموده بودند، و نيز به سبب جنگهای مادی يا جنگهای ايران و يونان (۴۷۹-۴۹۰ قبل از ميلاد)، به يونان برده شد و توسط هردودت، توسيديد، گزنفون، سقراط و افلاطون، مبدل به نظريه يا تئوريزه گرديد و در «جمهور» افلاطون نام «فيلسوف- شهريار» به خود گرفت …
آقای فشاهی در باره فلسفه تضاد و ثنویت( دوئیت) که از شرق به یونان رفته بعد در قرن دوم هجری به وسیله مسلمانها ترجمه میشود و دوباره به شرق برمیگردد، مینویسد:.
با آغاز ترجمهی علوم يونانی به سُريانی و از سُريانی به زبان عرب از قرن دوم هجری يا هشتم ميلادی به بعد، و رواج انديشهی يونانی در ميان مسلمانان، فارابی (۹۵۰-۸۷۰ ميلادی)، انديشهی افلاطون را با باورهای ساميان يعنی عبرانيان و اعراب، در هم آميخت و با تأليف «آراء اهل مدينه فاضله» و «سياسات مدنيه»، نظريهای به وجود آورد که ما آنرا «الهيات سياسی» (و نه فلسفه سياسی) و «پيامبر ـ شهريار» نام نهادهايم.
با درگذشت پيامبر اسلام در ۶۳۲ ميلادی، و آغاز اختلافات اهل تشيع و اهل سنت بر سر جانشينی پيامبر، امامان شيعی با تکيه بر باورهای خويش در مورد قِداست امامت و سياست، نظريهی «امام- شهريار» را بر نظريات قبلی افزودند و سپس در واپسين مرحله، الهيون بزرگ شيعی نظير کلينی، طوسی، رضی، صدوق، طبرسی، شيخ بهائی، ملاصدرا، مجلسی، نراقی، نوری، مدرس، و سرانجام خمينی، با تکيه بر غيبت کبرای امام دوازدهم و لزوم اجرای قوانين الهی در جامعه، به تکوين و تدوين نظريهای پرداختند که به «وِلايت فقيه» شهرت دارد، و ما آنرا نظريهی «فقيه- شهريار» نام دادهايم.
با اين همه چنان که خواهيم ديد، از زمان کوروش در قرن ششم قبل از ميلاد تا کنون، يعنی در طول بيست و شش قرن، نظريهی «خردمند ـ شهريار»، ماهيت و هستهی خويش را حفظ نموده، و تنها پوستهی آن دچار تغييراتی جزئی گرديده است. به عبارت ديگر، همان گونه که يونانيان میگفتند، هنوز آسمان به همان رنگ است که بود، و هيچ اتفاق تازهای زير آسمان روی نداده است.
فیلسوفان مادیگرای ایرانی، پیشفرض را دین تاریخی در نظر میگیرند، نه دین حقیقی که وحی است که باید با تحقیق آزاد و مستقل و موازنه عدمی باشد؛ اگر هم به وحی تکیه میکنند همان قرائت و برداشت و ترجمه حکومتی از دین را که در تاریخ مورد سوء استفاده قدرت حاکم بوده و هست ملاک قرار می دهندکه در تضاد با توحید و برابری انسانها، میباشد. ما تجربه دین دولتی زرتشت خردگرا را داشتیم که در حکومت ساسانیان به دین دولتی تبدیل شد و مزدک کشی راه انداخت و ایرانیان عادی را از درس و تعلیم واداشت. بعد اسلام را داریم که در حکومت و زور، خالی از محتوا شده و جز مشروعیت بخشیدن به کشتار و چپاول مردم محروم کاری نمیکند.
این موضوعات بحثی گسترده است که من فعلاً در حد همان تاریخ قبل از اسلام – تا آنجا که از یک مقاله کوتا ه برمیآید – خواهم نوشت. نقل قولی که در دو مقاله قبلی از هرودوت کردم مبنی بر این که ایرانیان دموکراسی را مبنا و معیار حکومت قرار داده بودند به این نظریه بر میگردد؛ به قبل از مزدیسنا که فلسفه ثنویت مبارزه بین اهریمن و اهورامزدا و خیر و شر بود.
در شهر اور سومر که گفته میشود حضرت ابراهیم هم از آن جاست فلسفه توحیدی مطرح شده است. این که خدا آفریننده همه پدیدههاست و انسان نماینده خدا؛ بنابراین، این انسان (همه انسانها چه مرد و چه زن) استقلال فردی دارند و هر فرد صاحب نظری جدا از دیگری است و خود مسئول عملکرد خویش است؛ ولی در مسائل اجتماعی، اشتراک در تصمیمگیری دارد؛ از گرداندن خانواده که در آن جمع خانواده مسئول و شریکاند، تا جامعه و کشور و جهان که باید با مشارکت مجموعه جمع با تبادل اندیشه و نظر در جهت بر آوردن خواست های جمعی و همسو شدن با قوانین طبیعی با رأی جمعی باشد و با اراده و تصمیم جمعی به انجام امور بپردازند و خداوند سرنوشت و زندگی کسی را تغییر نمی دهد تا اینکه خود شخص تغییر کند تا تغییر دهد و پیامبران فقط هشدار دهنده هستند و حق حکومت، قیمومت و ولایت بر کسی را ندارند (2)
اما چرا عدهای، فلسفه توحیدی را در تقابل با قوانین طبیعی مطرح میکنند نه فلسفه تضاد و ثنویت را!؟
مشکل اساسی همین جاست؛ فیلسوفان ماده گرا فقط با عقل، دنیا را تبیین میکنند و سعی میکنند بگویند فلسفه از عقل بر میآید. بنابر این فلسفه تضاد که آفریده و فرآورده عقل ثنویت است را طبیعی جلوه میدهند؛ وحی به همراه عقل و عشق (خدا یا همان قوانین طبیعی حاکم بر هستی) را احساسی و ضد عقل می شمارند! در صورتی که در فلسفه وحی و توحیدی که هستی را از یک منبع انرژی (خدا) می گیرد و خدا هم این هستی را در یک نظم و قانونمندی علمی گذاشته است؛ این پدیدهها در تضاد و تقابل با هم نیستند. در تبادل و تبدیل از شکلی به شکل دیگر و مکمل و تکمیلکننده هماند نه در تضاد، که بود یکی به نبود دیگری بیانجامد؛ خیر و شر؛ شب و روز، تاریکی و روشنایی و… در صورتی که از نظر علمی و منطقی و قانون طبیعی شب مکمل روز است یا تاریکی مکمل روشنایی است و… نه در تضاد با هم! اینکه سرمایهداری در تضاد با کارگر است، به این خاطر است که قوانین طبیعی و منطقی ( حق) رعایت نمیشود اگر از نظر عقلی و قوانین طبیعی هر کس صاحب و نتیجه عمل کار خویش باشد، با کاری که میکند – و در تولید شریک باشد به نتیجه کار خویش میرسد. ولی اگر عدهای سرمایهدار نتیجه و سود کار کارگران و آنچه حق اوست رانپردازد یا کمتر بپردازد و سود خویش را بیشتر کند، اینجا اجحاف و تعدی در حق کارگر شده و حق یا قانون طبیعی مراعات نمی شود. در نتیجه توسط اُرگان یا سازمانی که مردم و جمع بوجود میآورند (دولت یا کارگزار) این حق به کارگران خواهد رسید و شرکت ها و کمپانی ها کنترل میشوند و سرمایه جامعه به حق ، بین باشندگان و مشترکان خواهد رسید. در این حالت دیگر در تضاد با هم نیستند بلکه با تبادل و همکاری ثروت بدست آمده بین جمع به حق تقسیم میشود و کارگر و کار فرما باهم شریک و همکارند نه در تضاد و درگیری . فلسفه تضاد که با رعایت نکردن حق بوجود میآید وقتی توحید باشد به تفاهم و شراکت در رشد و پیشرفت و تکامل بشری میانجامد.
این توحید و یگانگی در همه زمینه ها و فکر اندیشه و زندگی در کنار بقیه انسانها که باور و عقیده دیگری دارند خواهد انجامید. و به جای جنگ تمدنها و مذاهب به گفتگو با هم و تعامل با همدیگر خواهند رسید. انسان مطلق نیست بلکه جزئی از حقیقت است نه کل حقیقت. به قول بزرگی کل حقیقت پیش همگان است و همگان هم هنوز بدنیا نیامدهاند.
تا زمانی که فلسفه تضاد که چند هزار سال است وسیله زور مداران شده و برای کنترل مالی و نظامی دنیا دست به هر کاری میزنند از سرنوشت مردم کنار گذاشته نشود دنیا به ویرانی خواهد رسید. نشانه نابودی بشریت و محیط زیست را حس می کنیم. قدرتمندان همه امکانات حتی دانشمندان را میخرند (همان طور که در گذشته برده میخریدند!) تا برای آنها تئوری جنگ تمدنها را بنویسند و برای کشتار مردم محروم حتی اعلامیه حمله به عراق را هم امضاء میکنند(3) و به بهانههای گوناگون نقشه میکشند، حتی تروریستها را اجیر میکنند تا علیه خودشان دست به کشتار بزنند تا در واقع کنترل منابع زیرزمینی و ثروت کشورهای عقب نگه داشته شده نائل آیند.
1 – محمدرضا فشاهی ، باستان شناسی فلسفی؛ نظریه فقیه شهریار
2- آیه های قرآن
3- تز برخورد تمدنها که برنارد لوئیس و ساموئل هانتینگتون …. با امضای نامهای برای تغییر رژیم در عراق، آشکارا به اردوی نومحافظهکاران پیوستند.
سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاههای گوناگون است