تغییر “ناگهانی” سیاست آمریکا راهبردی است، و نه تاکتیکی/ نیروهای ملی و دموکراتیک ایران می توانند، و باید، از این تغییر راهبردی آمریکا استفاده بهینه کرده، و برای رسیدن به هدف خود، که همانا یک حکومت دموکراتیک در ایران است، بیشترین بهره را ببرند.
مقدمه
توافق موقت شش ماهه بین جمهوری اسلامی و گروه ۱+۵ – پنج عضو دائمی شورای امنیت سازمان ملل بعلاوه آلمان – بحثهای زیادی را در میان کارشناسان مسائل خاور میانه، و همچنین ناظران و تحلیلگران روابط ایران و آمریکا بر انگیخته است. به نظر میرسد که دولت پرزیدنت باراک اوباما به سوی توافق دائمی با ایران در مورد برنامه هسته ای جمهوری اسلامی در حال حرکت است. بهترین شاهد آن مقاومت کاخ سفید در برابر لابی اسرائیل و عربستان، و همینطور در برابر نئوکانها و سناتورهای تندرو و جنگ طلب است. بعنوان مثال، دولت پرزیدنت اوباما صریحاً مخالفت خود با تحریمهای جدید بر ضّد ایران، تا زمانیکه مذاکرات با ایران در جریان است، اعلام کرده، و کاخ سفید پاسخ محکمی به دروغهای جناح افراطی اسرائیل و متحدان آمریکایی آن در مورد گستردگی برنامه هستهای ایران داده است، و یا زمانیکه ناگهان شایعه شد که ایران توافق ژنو را با ادامهٔ ساختمان در رآکتور اراک نقض کرده است، آمریکا بلافاصله اعلام کرد که این نقض قرار داد نیست، و ایران میتواند به ساختن بعضی از تأسیسات رآکتور اراک، ولی نه خود رآکتور، ادامه دهد. مقامات دولت پرزیدنت اوباما هم چنین گفتهاند که قبول غنی سازی اورانیوم در ایران بخشی از توافق نهایی خواهد بود، و ژنرال مایکل هیدن، رئیس سابق سازمان سیا گفت که آمریکا غنی سازی در ایران را قبول کرده است.
یک موضوع مهم که مورد بحثهای زیادی قرار گرفته است این است که چرا فقط پس از مدت کوتاهی که از تهدید آمریکا به حمله به سوریه میگذرد، و چگونه در اوج در گیریهای آمریکا در خاور میانه، “ناگهان” بنظر میرسد یک تغییر اساسی در سیاست آمریکا نسبت به منطقه، و بخصوص نسبت به ایران بوجود آمده است؟ آیا این یک تغییر تاکتیکی و کوتاه مدت است، و یا راهبردی (استراتژیک) و طولانی مدت؟ در هر دو صورت، تغییر موقت یا راهبردی، نتایج آن برای کشور ما چیست؟ نیروهای ملی و دموکراتیک ایران چگونه باید برنامههای خود را برای رسیدن به حکومت دموکراتیک در ایران با تغییر سیاست آمریکا انطباق بدهند؟ آیا اصولاً چنین تغیراتی لازم هستند؟
مقاله کنونی دارای دو هدف و تشریح آنها است: اول، نگارنده معتقد است که تغییر “ناگهانی” سیاست آمریکا راهبردی است، و نه تاکتیکی. دوم، نگارنده معتقد است که نیروهای ملی و دموکراتیک ایران میتوانند، و باید، از این تغییر راهبردی آمریکا استفاده بهینه کرده، و برای رسیدن به هدف خود، که همانا یک حکومت دموکراتیک در ایران است، بیشترین بهره را ببرند.
مرور کوتاه سیاست آمریکا درسه دهه گذشته
برای درک بهتر چرخش سیاست آمریکا نسبت به خاور میانه، لازم است مرور کوتاهی داشته باشیم به سیاست آن در مورد آن ناحیه و شمال آفریقا در طول دو دهه گذشته. نگارنده در یک مقاله بسیار مفصل انگلیسی در ماه مه ۲۰۰۷ این سیاست را تشریح کرد، که خلاصه آنرا در اینجا مرور میکند.
دکترین کاتر
پس سقوط رژیم محمد رضا شاه در فوریه ۱۹۷۹، بحران گروگان گیری در نوامبر ۱۹۷۹، و هجوم نیروهای شوروی به افغانستان در دسامبر ۱۹۷۹، آمریکا موضع خودرا در مورد خلیج فارس رسما اعلام کرد. درژانویه ۱۹۸۰ در سخنرانی سالانه خود در کنگره آمریکا پرزیدنت جیمی کارتر اعلام کرد، “اجازه دهید این با روشنی مطلق اعلام شود. هر کوششی توسط نیروهای خارجی [توسط کشور هائیکه در آن ناحیه نیستند] برای کنترل خلیج فارس حمله به منافع حیاتی آمریکا محسوب شده، و با هر وسیلهای که لازم باشد، از جمله نیروی نظامی، به عقب رانده خواهد شد.” این جملات که توسط آقای زبیگنیو برژینسکی، مشاور امور امنیت ملی آقای کارتر در سخنرانی ایشان قرار داده شده بود، به نام دکترین کارتر شناخته شده، و در ۳۴ سال گذشته تمامی رئیس جمهورهای آمریکا از آن پیروی کردهاند. به خاطر این دکترین بود که مقر ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکا به بحرین منتقل شد، که هنوز آنجاست. نکته جالب این جاست که آقای کارتر در مورد نیروهای خارجی صحبت میکرد، ولی حق آمریکا را برای دخالت در آنجا محفوظ میداشت. گویی آمریکا خود یک نیروی خارجی در خلیج فارس نبود، و یا نیست. این اعلام آقای کارتر شبیه صحبتی بود که خانم کاندلیزا رایس در اوج اشغال عراق توسط ۱۶۵،۰۰۰ سرباز آمریکایی خطاب به ایران کرد، ایشان گفتند که ” تمامی نیروهای خارجیو اسلحه خارجی باید از عراق خارج شوند،” که به این معنی بود که نیروهای آمریکا در عراق خارجی نبودند؛ لابد مالک عراق بودند
عراق، ایران، و مهار دو گانه
بر خلاف نظر بسیاری از هموطنان، برای چند دهه بخش بسیار مهمی از سیاست آمریکا و اسرائیل بر روی عراق متمرکز بود، نه ایران، چرا که اسرائیل از جانب عراق احساس خطر میکرد. به همین دلیل، از ۱۴ جولای ۱۹۵۸، زمانیکه کودتای نظامیان به رهبری ژنرال عبدالکریم قاسم و عبدل سلام عارف رژیم پادشاهی عراق را سرنگون کرده و عراق را تبدیل به یک جمهوری کرد، تا ۱۹ مارس ۲۰۰۳، زمانیکه آمریکا و انگلیس به عراق هجوم بردند و رژیم صدام حسین را سرنگون کردند، سیاست آمریکا و اسرائیل همیشه بر روی کار آوردن رژیمی در عراق بود که اسرائیل از آن احساس خطر نکند. بخصوص از جنگ اکتبر ۱۹۷۳ بین اعراب و اسرائیل، این کشور از “جبهه شرق” بیشترین خطر را احساس میکرد. در روزهای پایان آن جنگ، عراق یک لشکر زرهی کاملا مجهز به سوریه فرستاد. بسیاری از رهبران اسرائیل معتقد بودند که اگر عراق این کار را زودتر انجام داده بود، اسرائیل قادر نبود که بلندیهای جولان سوریه رادوباره اشغال کند. اسرائیل همچنین همیشه نگران این بود که عراق از طریق اردن با اسرائیل وارد جنگشود. حمایت آمریکا از عراق در جنگ با ایران فقط به منظور جلوگیری از پیروزی جمهوری اسلامی بود
در یک حمله موسوم به “عملیات اپرا“در ۷ جون ۱۹۸۱، هشت جنگنده اف-۱۶ و شش جنگنده اف-۱۵ اسرائیل رآکتور هستهای عراق در اسیراک، در جنوب غربی بغداد را منهدم کردند، کاریکه فانتومهای ف-۴ ایران قادر نشدند در یک حمله در ۳۰ سپتامبر ۱۹۸۰ انجام دهند. شورای امنیت سازمان ملل قطع نامه ۴۸۷ را بر ضّد اسرائیل صادر کرد و به اسرائیل دستور داد که به عراق خسارت بپردازد، ولی مثل همیشه اسرائیل قطع نامه را نادیدهگرفت. در طول جنگ خلیج فارس در ۱۹۹۱-۱۹۹۰ آمریکا تمامی تاسیسات در اسیراک را ویران کرد. بعد غرب به رهبری آمریکا تحریمهای اقتصادی کمر شکنی بر ضّد عراق اعمال کرد که دستکم نیم میلیون کودک عراقی را به هلاکت رساند. هیچکدام از این اقدامات منجر به تغییر رژیم در عراق نشد.
مدت زمان کوتاهی پس از حمله اسرائیل به عراق و در اوج جنگ عراق و ایران آقای اکبر هاشمی رفسنجانی در خطبه نماز جمعه به شعار دادن سیاسی در مورد برنامه هستهای عراق و توانایی ایران در مقابله با هر دو کشور پرداخت. این البته فقط شعار سیاسی بود در اوج جنگ، در حالیکه برنامه هستهای ایران کاملا متوقف شده بود، و ایران فقط تماسهای اولیه را با آژانس بینالمللی انرژی هستهای برای بر پا کردن غنی سازی اورانیوم در ایران در نهایت شفافیت بر قرار کرده بود. با این وجود، برخی که بنظر میرسد تنها هدفشان حمله به رژیماستنه روشنگری برای مردم، اسناد موجود در آژانس را نادیده گرفته، و از نطق آقای رفسنجانی بعنوان نشانهیی از قصد آن زمان جمهوری اسلامی برای ساختن پنهانی سلاح هستهای استفاده میکنند. در عین حال همین آقایان ادعا میکنند که هیچ کس حقایق را برای مردم توضیح نمیدهد.
در ۱۸جون۱۹۹۶ بنیامیننتانیاهو به نخست وزیری اسرائیل انتخاب شد. پس از مدت کوتاهی، مرکز مطالعات پیشرفته سیاسی و استراتژیک در اسرائیل گزارشی تحت عنوان “جدائی کامل: یک استراتژی نوین برای امن کردن منطقه” به نتانیاهو تسلیم کرد، که توسط نئوکانهای آمریکا و جناح افراطی اسرائیل نوشته شده بود. گزارش پیشنهاد کرده بود که رژیم عراق سرنگون شود، و خاندان هاشمی که در کودتای ۱۹۵۸ سرنگون شده بود، ولی بخشی از آن در اردن حکومت میکرد و هنوز در قدرت است، به عراق باز گردد. گزارش ادعا کرد که در اینصورت، شیعهها در عراق، ایران و لبنان به سمت خاندان هاشمی خواهند رفت، چون اینها ادعا میکنند که از همان خاندان ال هاشم که پیامبر اسلام به آن تعلق داشت هستند، که نشان میدهد که نویسندگان گزارش چقدر نسبت به موضوع بی اطلاع هستند. سه نفر از نویسندگان گزارش ریچارد پرل، داگلاس فایت، و دیوید ورمزر بودند که در هجوم به عراق نقش مهمی داشتند. مقصود از “جدائی کامل” جدائی از سیاست تحریم اقتصادی عراق و روی آوردن به سیاست حمله نظامی بود. شاید ذکر این نکته جالب باشد که آقای فایت، یکی از سر سختترین صهیونیستها و فرد سوم پنتاگون در زمان آقای جورج بوش، از تهدید پرزیدنت اوباما به حمله به سوریه نیز حمایت کرد
در ۲۶ ژانویه ۱۹۹۸ یک نامه با امضای هجده نئوکان متشخص آمریکا و دیگران توسط سازمانی به نام پروژه برای قرن نوین آمریکا به پرزیدنت بیل کلینتون فرستاده شد. این سازمان نئوکان توسط ویلیام کریستول و رابرت کیگان بنیان گذاری شده بود، که هر دو از حامیان سر سخت اسرائیل هستند. کریستول، که به لنین کوچک معروف است، سر دبیر ویکلی استاندارد، بلند گوی نئوکانها است که در حال حاضر برای حمله نظامی به ایران سخت مشغول فعالیت است. نامه اعلام کرد که سیاست مهار عراق شکست خورده، و آمریکا باید سیاست رسمی خودرا تغییر رژیم در عراق اعلام کند. همین گروه در دروغ گویی در مورد عراق و سلاحهای کشتار جمعی خیالی آن شرکت داشتند و نقش مهمی در سالهای ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ برای متقاعد کردن مردم برای حمله به عراق ایفا کردند. سپس کنگره آمریکا قانونی را تصویب کرد، و پرزیدنت کلینتون آنرا در ۳۱ اکتبر ۱۹۹۸ امضا کرد، که اعلام کرد سیاست رسمی آمریکا تغییر رژیم در عراق است
گرچه سیاست دولت پرزیدنت بوش پدر نزدیکی با ایران بود، و در اواخر دولت ایشان رئیس جمهور وقت آقای اکبر هاشمی رفسنجانی پیشنهاد مخفیانهای برای بهبود روابط به آمریکا تسلیم کرده بود، ولی زمان تسلیم آن دیر بود. دولت پرزیدنت کلینتون پیشنهاد را قبول نکرد، و در عوض سیاست “مهار دوگانه” را برای تحت فشار قرار دادن هم ایران و هم عراق آغاز کرد. طراحان این سیاست مارتین ایندیک سفیر وقت آمریکا در اسرائیل و صهیونیست سر شناس، و آنتونی لیک، مشاور امنیت ملی آقای کلینتون در دوره اول ریاست جمهوری ایشان بودند.
آقای کلینتون که مصمم بود دوباره در ۱۹۹۶ انتخاب شود، از هر گونه نزدیکی آمریکا با ایران در دور اول ریاست جمهوری خود جلوگیری کرد. در نتیجه، زمانی که دولت آقای رفسنجانیدر ۱۹۹۵ یک قرار داد بزرگ برای توسعه یک میدان نفتی در خلیج فارس را به شرکت آمریکایی کانکو واگذار کرد – علیرغم اینکه برنده واقعی مزایده یک شرکت اروپأی بود – آقای کلینتون به کانکو دستور داد که قرار داد را قبول نکرده، و همچنین اعلام کرد که تحریم کامل را بر ضّد ایران برقرار خواهد کرد، اگرچه این تحریم و تحریمهای بعدی نقض صریح قرار داد الجزایر در ژانویه ۱۹۸۱ بود و هستند. قانون تحریم نفتی ایران و لیبی هم در همین دوره به امضای آقای کلینتون رسید که بر طبق آن هر کشوری و یا هر شرکتی که بیشتر از ۲۰ میلیون دلار در صنعت نفت دو کشور سرمایه گذاری میکرد، مشمول تحریم میشد. سیاست مهار دوگانه تاماه مارس۲۰۰۰، یعنی تا پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات مجلس ششم ادامه یافت. فقط در آن زمان بود که خانم مدلین آلبرایت، وزیر خارجه وقت آمریکا، از کودتای سازمان سیا در ایران در مرداد ۱۳۳۲ اظهار تاسف – و نه پوزش خواهی رسمی – کرد، و دولت آقای کلینتون اعلام کرد که تحریمهای خود بر ضّد صادرات خاویار و فرش ایران به آمریکا را خاتمه میدهد
شکست راهبرد “مهار دو گانه” و تحریمهای اقتصادی، و آغاز جنگ افروزی
دهه ۱۹۹۰ نیز پایان یافت و سیاست آمریکا در مورد مهار دوگانهایران و عراق و تحریم هایکمرشکن بر ضّد عراق به نتیجه نرسید، و فقط منجر به مرگ نیم میلیون کودک و نو جوان عراقی شد. در ژانویه ۲۰۰۱ آقای جورج بوش پسر به ریاست جمهوری آمریکا رسید. در ژانویه ۲۰۰۴ آقای پال اونیل، اولین وزیر خزانه داری دولت آقای بوش، در یک مصاحبه تلویزیونی گفت، “از همان روز اول [ریاست جمهوری آقای بوش] این اعتقاد وجود داشت که صدام حسین مرد بدی بود که باید سرنگون میشد. هشت ماه قبل از حمله یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ آقای رئیس جمهور مرتب [به مقامات اطلاعاتی] میگفت، راهی پیدا کنید که بتوانیم اینکار را انجام دهیم.” حمله تروریستی یازدهم سپتامبر برای آقای بوش کافی بود. حمله به افغانستان در پاییز ۲۰۰۱، اعلام “محور شیطانی” در ژانویه ۲۰۰۲، و هجوم به عراق در ۱۹ مارس ۲۰۰۳پس از دروغهای بزرگ در مورد سلاحهای کشتار جمعی خیالی این کشور آغاز فصل جدید سیاستجدید آمریکا در مورد خاور میانه بودند. نگارنده خود در مورد تحولات آن دوره مقاله بسیار مفصلیمنتشر کرد، و بنا بر این احتیاجی به تکرار دوباره آن نیست
واقعیت این استکه دولت آقای محمد خاتمی به آمریکا برای سرنگونی حکومت طالبان در افغانستان کمکهای بسیار مهمی کرد. در واقع، این نیروهای اتحاد شمال، گروه مخالف طالبان که سالها توسط جمهوری اسلامی حمایت و مسلّح شده بود، بودند که اول وارد کابل شدند و حکومت طالبان را سرنگون کردند. این آقای محمد جواد ظریف، نماینده ایران در کنفرانس بن در آلمان در دسامبر ۲۰۰۱ بود که موفق شد گروههای مختلف افغانی را مجاب کند که در یک ائتلاف ملی شرکت کنند، کاری که آقای جیمز دابینز، نماینده آمریکا در همان کنفرانس از آن ستایش بسیار کرد. پاداش ایران چه بود؟ قرار گرفتن در “محور شیطانی”خیالی آقای بوش. ایشان همچنین پیشنهاد “معامله بزرگ” دولت آقای خاتمی در ماه مه ۲۰۰۳ را قبول نکرد، و همچنین مانع از توافق ایران با کشورهای انگلیس، فرانسه و آلمان شد که بر طبق آن دولت آقای خاتمی قبول کرده بود که فقط سه هزار سانتریفیوژ در ایران مشغول کار باشند. بنا بر این سوال این است: چرا دولت آقای بوش این سیاست را در مورد ایران داشت؟
پاسخ سوال را ژنرال وسلی کلارک، فرمانده پیشین نیروهای پیمان ناتو، دادند. در یک مصاحبه در ۵ مارس ۲۰۰۷ژنرال کلارک گفتند که در ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۱، فقط نه روز بعد از حمله تروریستی به آمریکا، یک ژنرال در پنتاگون به ایشان گفت که تصمیم برای حمله به عراق گرفته شده است. چند هفته بعد، زمانی که آمریکا مشغول بمباران افغانستان بود، همان ژنرال به آقای کلارک گفت که دولت آقای بوش تصمیم گرفته که در طول پنج سال آینده به هفت کشور حمله کرده و رژیمهای آنهارا سرنگون کنند. این هفت کشور عبارت بودند از، عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان، و در پایان ایران. البته هر حمله بهانه خود را لازم داشت. بعضی از آن حملات انجام شد، ولی برخی دیگر بدلیل طولانی شدن جنگ عراق به تاخیر افتاد. اگر چه سناتور باراک اوباما با این قول در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۸ شرکت کرد که به جنگها پایان دهد، ولی عملا، چه بر طبق برنامه دولت آقای بوش، و یا بر طبق سیاست خود، آن برنامه برای هفت کشور ادامهٔ یافت.
در مورد عراق نیازی به توضیح نیست، ولیذکر این نکته لازم است که پس از آنکه وسعت دروغهای دولت آقای جورج بوش در مورد سلاحهای کشتار جمعی عراق آشکار شد، نئوکانها و طرفداران ایرانی آنها از هجوم غیر قانونی، و به عقیده بسیاری جنایت کارانه، به عراق بعنوان دخالت به اصطلاح بشر دوستانه یاد کردند، که ادعای مضحکی بیش نیست.نگارنده در یک مقاله مفصل به زبان انگلیسی در سال ۲۰۰۷ آنچه که بر سر عراق و مردم آن آمد را توضیح داد.
لبنان
بعد از عراق نوبت لبنان بود.یک عملیات کوچک حزباللهدر تابستان ۲۰۰۶، که مثل آن بارها اتفاق افتاده بود، بهانهای بدست اسرائیل داد که به جنوب لبنان هجوم ببرد، و آمریکا برای چند هفته مانع از تصویب یک قطعنامه توسط شورای امنیت سازمان ملل شد که از طرفین میخواست آتش بس برقرار کنند. خانم کاندلیزا رایس وزیر خارجه آن زمان آمریکا وعده یک “خاور میانه نوین” را میداد، که در آن با در هم شکستن حزبالله و در نتیجه تضعیف دولت سوریه، مقدمات حمله به ایران فراهم میشد. آمریکا فقط زمانی بصدور قطعنامه رضایت داد که کاملا آشکار شده بود که اسرائیل قادر به شکست حزبالله نیست. شورای امنیت قطع نامه ۱۷۰۱ را برای آتش بس صادر کرد که در آن، با فشار آمریکا، تصریح شده بود که تمامی “گروههای مسلّح” لبنان باید خلع سلاح شوند، که البته مقصود حزبالله بود. در عین حال باید توجه داشت که اسرائیل بطور تاریخی خواهان مرزی با لبنان بوده که به آن به رود خانه لیتانی در جنوب لبنان دسترسی بدهد، چرا که اسرائیل با کمبود آب مواجه است. بنا بر این، اسرائیل از هر بهانهای برای هجوم به لبنان استفاده میکند، و از ۱۹۸۲ آن ناحیه را برای ۱۸ سال اشغال کرد. در هر حال، نقشهٔ مشترک آمریکا و اسرائیل در مورد لبنان شکست خورد.
لیبی
بعد از اینکه معمر قذافی برنامه هستهای لیبی را به کنار گذاشت، با اولین بهانه غرب با همکاری کشورهای مرتجع عرب به آن حمله کرده و حکومت قذافی را سرنگون کرد، که از نظر نگارنده یک تجاوز امپریالیستی بود. گذشت زمان اینرا ثابت کرد. لیبی تبدیل به یک سرزمین بدون قانون شده که در آن دولت مرکزی هیچکاره است. قسمت شرق آن که مهمترین میدانهای نفتی لیبی در آنجا قرار دارند، خواهان خود مختاری است. قسمت جنوب و شرق آن تبدیل به مرکزی برای توزیع اسلحه بین تروریست ها، از مالی تا سوریه، شده است، و تمامی دستاوردهای دولت قذافی برای زیر بنای اقتصادی لیبی و رفاه مردم لیبی، علیرغم رژیم دیکتاتوری او، بر باد رفته است.
اپوزیسیون ایرانی طرفدار تحریم – جنگ اقتصادی – هم تجاوز به لیبی را مداخله بشر دوستانه نامید، برای آن هورا کشید، دست زد، به پرزیدنت اوباما نامه نوشت و از ایشان تشکر کرد، و آنرا برای سوریه نیز تجویز کرد. یکی از “متفکران” این جماعت حتی اعلام کرد که پرونده لیبی بسته شده است، و همه چیز در آنجا بخوبی پیش میرود. ولی در حال حاضر از دیوار صدا بلند میشود، از این جماعت در مورد لیبی نه. پرونده لیبی برای اینها براستی تمام شده است، منتها از فرط خجالت. یکی از همین گروه حتی مدعی شد که “دخالت بشر دوستانه” آمریکا در مصر باعث سرنگونی حسنی مبارک شد و باعث شد مصر به دموکراسی دست یابد، ولی همین شخص پس از کودتای مصر که آقای محمد مرسی را از ریاست جمهوری بر کنار کرد، از کودتا حمایت کرد. این جماعت فقط مشّاطه گر غرب هستند.
سومالی
آفریقا همیشه مورد نظر پنتاگون بوده است. این قاره نه تنها دارای منابع عظیم طبیعی، از نفت، گاز، و اورانیوم گرفته تا الماس، طلا، و دیگر فلزات گرانبها میباشد، بلکه در میان تمامی راههای تجارت از شرق به غرب است. از سال ۱۸۰۱ که آمریکا در جنگ در لیبریا درگیر شد، تا به امروز این کشور در آفریقا حضور داشته است، و تا مدتها نه تنها از بدترین رژیمها در آفریقا، از اپارتید در آفریقای جنوبی گرفته، تا رژیم موبوتو سسه سکو در کنگو، رژیم نظامی الجزائر و تروریستهای یوناس ساویمبی در آنگولا حمایت میکرد، بلکه، بعنوان مثال، در قتل پاتریس لومومبا، رهبر فقید کنگو نیز شرکت داشت.
آمریکا در سالهای ۱۹۹۴-۱۹۹۲ در سومالی حضور نظامی داشت. نیروهای آمریکا برای اولین بار در ماه اوت ۱۹۹۲ به آنجا فرستاده شدند، و دلیل رسمی آن در آن زمان رساندن مواد غذایی به مردم گرسنه آنجا بود. ولی این به سرعت تبدیل به در گیری نیروهای آمریکا با جناحهای مختلف بود که در غیاب یک دولت مرکزی برای بدست گرفتن قدرت با یک دیگر میجنگیدند. در اکتبر ۱۹۹۳ تعداد زیادی از سربازان آمریکا در سومالی کشته شدند، و سر انجام آمریکا در مارس ۱۹۹۴نیروهای خودرا از آنجا بیرون کشید.
بعد از اعلام “جنگ جهانی بر ضّد تروریسم” توسط پرزیدنت بوش، آمریکا هم پنهانی توسط سازمان سیا، و هم بطور آشکار، در سومالی حضور داشته، و عملیات نظامی بسیاری را در آنجا با نیروهای ویژه خود انجام داده است. این درگیری هنوز ادامهٔ دارد.
سودان
آمریکا و سودان روابط بسیار طوفانی در چهار دهه گذشته داشتهاند. قبل از جدایی سودان جنوبیدر سال۲۰۱۱، جائیکه منابع مهم نفت و گاز در آن قرار دارند، از بقیه آن کشور، سودان بزرگترین کشور آفریقا بود. جایگاه استراتژیک آن کشور، و همچنین به قدرت رسیدن نیروهای اسلامی در آن کشور که به نزدیکی آن با جمهوری اسلامی منتهی شد، بر پیچیدگی روابط با آمریکا افزود. سودان همچنین از عراق حمایت میکرد، توسط آمریکا متهم به پناه دادن به تروریستهای القاعده و شخص بن لادن شد، و حتی دولت پرزیدنت کلینتون به سودان در سال ۱۹۹۸ حمله نظامی کرد، که بعدها آشکار شد که فقط به یک کار خانه دارو سازی حمله کرده و آنرا نابود کرده است
از دهه ۱۹۹۰ نئوکانهای آمریکا و افراطیون اسرائیل بدنبال تجزیه سه کشور بودهاند: ایران عراق، و سودان. دلیل این انتخاب این استکه هر سه کشور دارای منابع انرژی، آب، جمعیت زیاد، و جایگاه استراتژیک هستند. بعد از اشغال عراق، آن کشور عملا به سه قسمت تقسیم شده است. همان بلا بر سر سودن آمد. با جدا شدن جنوب سودن از شمال، و آنچه که در دارفور اتفاق افتاده، نئوکانها و راست افراطی اسرائیل به هدف خود رسیدهاند، و فقط ایران یک پارچه باقی مانده است.
علیرغم سیاست دولت پرزیدنت کلینتون در مورد سودان، و وجود این کشور در لیست کشورهای مورد نظر دولت پرزیدنت جورج بوش برای حمله، فشار کمپانیهای نفتی، فشار گروههای مسیحی مبلّغ در سودان، و جنگ بر ضّد تروریسم باعث شدند که آقای بوش سعی کند سیاست نرمتری در قبال سودان اتخاذ کند. ولی فاجعه انسانی در دارفور در غرب سودان بر پیچیدگی روابط افزود. دولت پرزیدنت اوباما کم و بیش سیاست آقای بوش را ادامه داده است.
سوریه
صد ها، و شاید هزاران، مقاله در مورد جنگ سوریه منتشر شده است. نگارنده نیز مقاله مفصلی در مورد سوریه منتشر کرده است، و بنا بر این آنرا تکرار نمیکند، ولی ذکر آخرین و مهمترین افشا گریها در مورد سوریه، که تائید کننده بسیاری از آنچه که در آن مقاله در مورد استفاده از سلاح شیمیایی در سوریه مورد بحث قرار گرفته بود ضروری است. روز نامه نگار برجسته آمریکایی آقای سیمور هرش مقاله مفصلو بسیار مهمی در باره دروغهای دولت آقای اوباما در مورد استفاده ارتش آن کشور از سلاح شیمیایی منتشر کرده است. برخی از نکات برجسته مقاله از این قرار هستند.
اول، پرزیدنت اوباما ادعا کرد که سازمانهای جاسوسی آمریکا مکالمات بین فرماندهان ارتش سوریه را شنود کرده بود. آقای هرش گزارش میدهند که ارتش سوریه از مدتها قبل از این موضوع آگاه بوده، و راه شنود را بسته بود. آقای ادوارد اسنودن شجاع در این مورد افشاگری کرده بود.
دوم، سازمانهای جاسوسی آمریکا سنسور هایی در مجاورت مراکز ارتش سوریه با سلاحهای شیمیایی جایگذاری کرده بودند که اگر آن سلاح شلیک شده بودند، سنسورها آنرا ثبت کرده و زنگهای خطر در واشینتگن بلافاصله بصدا در میامد، ولی چنین اتفاقی روی نداد.
سوم، با این وجود، بدون شک از نوعی سلاح شیمیایی در سوریه استفاده شد. پس چه کسی یا گروهی حمله شیمیایی را انجام داد؟ آقای هرش گزارش میدهند که، “در هفتههای قبل از حمله شیمیایی، سازمانهای جاسوسی آمریکا یک سری گزارشهای محرمانه آماده کرده بودند که در نتیجه “فرمانعملیات” صادر شده بود – یعنی اسناد برنامه ریزی برای هجوم زمینی [به سوریه] – و در آن گزارش داده بودند که گروه تروریستی النصرت، که متحد القاعده در عراق است، دانش لازم را برای ساختن گاز سرین و تولید آن برای استفاده کسب کرده بود. بنا بر این زمانی که حمله اتفاق افتاد، النصرت میبایست قاعدتاً مظنون به انجام آن میبود، ولی دولت [آقای اوباما] فقط بعضی از قسمتهای گزارشهای جاسوسی را انتخاب گزینشی تا حمله به سوریه را توجیه کند،” دقیقا مثل آنچه که یک دهه قبل در عراق اتفاق افتاده بود.
چهارم، در همان حال که دولت پرزیدنت اوباما به کنگره و مردم در مورد استفاده ارتش سوریه از سلاح شیمیایی دروغ میگفت، خود حقایق را میدانست. آقای هرش گزارش میدهند که، “اسناد جاسوسی مفصلی در اواسط تابستان [۲۰۱۳]در دست بود که راجع ظیاد طارق احمد، یک متخصص سلاح شیمیایی ارتش عراق [در زمان صدام حسین] بود که به سوریه رفته بود و در غوطه، یک مجموعه مزارع در شرق دمشق، کار میکرد. طارق بعنوان یک عامل النصرت و کسی که دارای یک کارنامه برای ساختن گاز خردل و استفاده از آن بود شناخته شده بود، و یک هدف مهم ارتش آمریکا [لابد برای کشتن] بود. در بیستم جون یک تلگراف سری در چهار صفحه به دیوید ر. شد، معاون مدیر آژانس اطلاعاتی دفاع [سازمان جاسوسی نیروهای مسلّح آمریکا]، یا دی.ای.ا.، فرستاده شده بود. آنچه که گفته شده بود کامل و مستند بود، نه از نوع “ما باور داریم.” گزارش چیزی در مورد اینکه آیا ارتش سوریه و یا شورشیان حملات شیمیایی ماههای مارس و آوریل [۲۰۱۳] را انجام داده بودند نگفت، ولی گزارشهای قبلی در مورد توانائی النصرت برای تولید سرین را تائید کرده بود.” البته باید از پرنس بندر عربستان سعودی، متحد نزدیک آمریکا، پرسید که النصرت چگونه به گاز سریندست یافت.
پنجم، و احتمالا مهمترین قسمت گزارش، آنجائی است که آقای هرش گزارش میدهند که سنسورها در دسامبر ۲۰۱۲ هشدار داده بودند که حمله شیمیایی در آستانه انجام شدن هستند، و آژانس امنیت ملی، ان. اس. ا.، آنها را گزارش داده بود، ولی بعد مشخص شد که آنچه که سنسورها ثبت کرده بودند فقط یک تمرین ارتش سوریه بود. با این وجود، دولت پرزیدنت اوباما از تمرین دسامبر ۲۰۱۲ و اطلاعاتی که بدست آورده بود برای ثابت کردن حملات شیمیایی توسط ارتش سوریه در بهار و تابستان ۲۰۱۳، بخصوص حمله ۲۱ اوت، استفاده کرد [و ادعا کرد که آگاه است که چگونه ارتش سوریه آن حملات را انجام میدهد]، دقیقا شبیه کاری که دولت آقای جورج بوش در مورد عراق کرده بود.