حسن و قبح فراگیر و تأثیرگذار شدن حرف و حدیثت میتواند این باشد که سوای نصّ کلامت سنجیده شوی. بیشتر حرف و حدیثها نیز از همین جا تحریک میشوند. اگر عناد با مارکس بیش از هگل است با فوکو بیش از فرگه یا شاملو بیش از رؤیایی، بسیار دشوار است که دلیلی جز فراگیری و تأثیرگذاری اوّلیها در مقایسه با دوّمیها برایش فرض کنی.
این حسن و قبح گاه آنقدر بیرون میزند که بشود بیاشاره به سطری از صاحب نام، دربارهاش گفت و نوشت و از قضا یاوه هم نبافت. چرا که دامنه و تأثیرگذاری اجتماعی آن نام به مراتب مهمتر از نفس حرفش شده.
حرف ِاین یادداشت پرداختن به آراء مخالفین و به تبعش موافقین آراء شریعتی نیست. این پرسش است که: «از قِبَل ِزدن ِشریعتی چه چیزی قرار است بخورد؟»
در حوصلهی یادداشت، بیمکث سراغ ِسه گروه مخالف میروم:
گروه اوّل حکومت وقت است. پیچیده نیست: نوع اسلام بهروز شریعتی که به طور مشخّص مقابل حوزه عَلَم شده بود، آنقدر علما را عصبی میکرد که حتی مطهری همراه وی در حسینیّهی ارشاد را علیهاش برانگیزاند. شاید اگر نبود نقش بی ریب و شبهه و انکارناپذیر شریعتی در شکل دادن به گفتمان منجر به انقلاب 57 و ایضاً مرگ زودرساش، بسیار سختتر تیغ این عناد صیقل میخورد. نکتهای که این مواجهه را قابل تأمّلتر میسازد این است که بسیاری از ترمها و مفاهیم حاکم بر فضای گفتمان پس از انقلاب مستخرج از تولیدات او بوده و هستند و این که علیرغم این همه وامداری، حتی در زمانهای که گفتمان روشنفکری چرخیده و گفتمان حاکم نه، باز هم بخششی برای وی نیست، نیز نشان از شکافی بنیادین دارد.
گروه دوّم پرواگران اسلام سیاسی هستند. گمان نمیکنم بتوان از موضع عقلانیّت به استقبال گسترش قرائت بنیادگرایانه از دین در خاورمیانهی ما و خاورمیانهی جهان رفت. حال که این خطر به عینه منطقه و بسیار دورتر را چون بشکهی باروتی ملتهب کرده، دور نیست که مارگزیدگان، لعنت به هر چه ریسمان سیاه و سفید بفرستند و لبّ لباب مشکلات ما را رواج قرائت رادیکال از دین بدانند. صرف نظر از میزان صحّت و دقت این پروا میتوان گفت که رادیکالیسم شریعتی پیرو گفتمان رادیکال و چپ آن زمان روشنفکری جهان بوده و تفاوتهایش با فاندامنتالیسم موجود به مراتب بیشتر از تشابهاتش.
گروه سوّم مخالفان آرمانگرایی هستند که با سرتیترهایی چون عقلانیّت، واقعگرایی، اعتدال و… به وضوح جبههی ضدّروشنفکری گرفته، به طور مشخص روشنفکری ایرانی را به خاطر شوریدگی، مبارزهجویی و دردمندیش تخطئه میکنند و بیشک یکی از سرفصلهای مورد هجوم نیز علی مزینانیست.
الزاماً مخالفین شریعتی در این سه گروه طبقهبندی نمیشوند ولی موافقین وی کجا هستند؟ اگر بخواهیم موافقین نِسبی و نَسَبی دکتر که هم یاد او را روشن نگاه میدارند و هم به انحائی بازخوانیش میکنند را نواندیشان دینی بشناسیم، به تعبیری آنقدرها هم خلف نیستند که این معنایی جز رشد گفتمان ندارد. منظور از رشد، اینجا نه تورّم که دگرگونیست. به طور مشخص نزد این گروه که تقریباً تمام بار نام شریعتی را یدک میکشند، ارزشهایی چون عقلانیّت و اصلاح جای شوریدگی و انقلاب را گرفته و میتوان گفت صرفاً دزی از معجون شریعتی وجه ممیّزهی ایشان از یک لیبرال عرفی شده. به باور نگارنده میزان عمل کردن یک محرّک ِتمایزبخش بسیار مهمتر از مبانی و مستنداتش است و نام شریعتی همچنان دارد خوب عمل میکند.
اگر شریعتی را مهم میدانم شاید از پررنگی غیاب همان شوریدگی و آرمانخواهی در امروز ِگفتمان روشنفکری ماست یا از قبای روز پوشانیدن بر تن سنّت که هم تیغیست دو دم و هم پروژهای مهم و دیر یا زود لازم یا… یا شاید در وجه سلبی قضیّه که: این هیستری در زدن سرفصلهای روشنفکری ایرانی، یکیش شریعتی، چرا و چطور دامن زده میشود؟
نقل ازفیسبوک نویسنده
سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاههای گوناگون است.