تقدیم به دکترسعید مدنی پژوهشگر دربند
دیدم چو تو را خوشدل و چون صخره خارا
در قعر سیه چال ̨ نه در بند تمنا
پر فخر شدم بر شجری کان به بهارش
بردیم من و تو ثمر از ریشه و بارش
چون هست تو را خاک وطن گوهر بی تا
همسنگ به آیین و مزین به نکیسا
بر کوردلان سخت گران آمده زینسان
لاکن نتوان مهر نهان کرد به گلدان
خاری شده ای سخت فرو رفته به چشمان
بر دیده خصمی و نیی خوار به مردان
گر نشنوم اکنون ز تو فریاد رهایی
این نیست عجب در گذر این شب غایی
مرغی که به دام است و ز صیاد فراموش
شاید که زبان بندد و بر دل بنهد گوش
چون غیر صبوری نبود چاره هجران
در خلوت خود می چکدم اشک ز مژگان
خود دوخته ام چشم که چون رخ بنمایی
با مژده مرا زنگ غم از دل بزدایی
بس گوی سعادت برد آن خلق به میدان
تا هست حریفی چو تو مردی ز دلیران
اردیبهشت 91