آن روز پدر می شد و آهنگ سفر داشت
مظلومـه ی غـم چشـم به تابـوت پـدر داشت
آیـات خـدا بـر لـب و بـا چـهــره ی آرام
در قلـب ولـی مجمـر و در سینه شرر داشت
آتشکـده ی دل همـه نور و همه تسبیـح
خـاکسـتـر انـدوه از ایـن درد بـه ســر داشت
درسـوگ اگـر نـالـه کـنی دل شـود آرام
افسـوس کزیـن مویـه به فرموده حذر داشت
فرمـان جفـا بـود بـر او نوحـه نگـوییـد
پـس مهـر سکوتـی بـه لب و خون به داشت
یاران همه مشتاق به تشییع و به تکریم
امـا کـه رفـتـن نـه کــس از گـاه خـبـر داشت
گــر خـلـق بیـاینـد زمیــن سخـت بلـرزد
ضـحـاک ستمکــار از ایـن کـار حــذر داشت
از کالبـد مـرده و بی جان چـه هـراسیـد
این پیکـر بـی روح شمـا را چه ضرر داشت
عمری بـه ستم بسته به زندان شما بود
جرمـش همـه ایـن بـود که امعان نظر داشت
اینـک که غریبانـه به خـاکـش بسپـارنـد
مرگـش چـو حیاتـش بـه دل خـلق اثر داشت
مـی رفـت پـدر تـا صـدف خـاک بــبـالــد
بـرخویـش کـه شـایستگـی دفـن گـهـر داشت
بر بال ملائک طیـران سـوی جنـان کـرد
مـظـلـومـه افسـرده نـگـاهـی بـه پــدر داشت
می خواست در ایـن راه کنـد همرهـی او
انگـار کـه انـدیشـه ی پـرواز بـه سـر داشت
آن یــاس کـبـود نـبـوی عـطــر وجودش
گوئی که بر این محفل بشکسته گذر داشت
قنـفـذ صفـتـان بـر در و دیـوار نشستنـد
کرکـس ز حیـا چشـم از ایـن طایفـه برداشت
رسـم اسـت بـه غمـدیـده تسلـی بنمـاییـم
ایـن طـایـفـه آن روز ولـی رسـم دگـر داشت
آییـن پلشتـی اسـت کـه پهلــو بشکستنـد
زان دخـتــر غـمـدیـده کـه انــدوه پـدر داشت
آن روز در آن خانه همه ظلم و ستم بـود
می مـرد مسـلـمـان زغـم و شــرم اگـر داشت
خورشید به خجلت ز زمین روی بگرداند
تـا خلـق نبیننـد کـه جنـایـت چـه ثـمـر داشت
پـیـمـان پـلـیـد شــب تـاریـک و دل خــاک
شـایـــد ســنــد جــرم تـوانــنــد هـــدر داشت
گـیـرم کـه بـه تـزویــر در راز بـبـسـتـنــد
امـا نـتـوان تـا بـه ابــد قـفـــل بــه در داشت
آن نـاله کـه از ابـر نشـان داشـت اگـر رفت
روشنگر ره گشت و بشارت به ظفر داشت