در رثای عزت الله سحابی و هالۀ او

                                 در رثای عزت الله سحابی و هالۀ او [1]

عــــــزت الله سحابـــــی، تو بگو عــزت ایران      مــــــــومنان با تو عزیزند، بگو عــــزت ایمـــــان

سرخوش آن‌جان که سری بر اثرِ پایِ تو دارد      بوسه برچشم پراشکی که تماشاي تو دارد

کردي از عطرِ شرف دامن اين مُلک معطـــــر       یادِ آزادگي و دادِ تو در «عــــــــدل مظفر»[2]

سینه ات مِجمر عودِ شرف و عزت و مَـردي        عطرافشان و گدازان، نه‌شکستي نه‌فسردي

چشم تو آینه‌ی آیه‌ی فی العین قَذی شد       جرعه‌نوشی تو یادآور‌فی‌الحلق‌شجی‌شد[3]

جامِ خون در کف مردانِ خدا ساغر کوثـــــــر      حنظل و خنجر اگر صبرِ به حق، قند ِ مکــرر[4]

دلِ یعقوب شکستند و تو پیمان نشکستی     چشم بر هاله‌ي يوسف به‌جهان چشم‌ببستي

همه زشتي و سياهي است رخِ اهرمني را     که ستانيد ز يعقــــــــــــوب دمِ پيرهنـــــــي را

—————–

دختری – بار دگر – سوی پدر زود روان شد       تا شکايت‌بردت: بعد‌تو چون رفت و چه سان‌شد

که غريبانه به خاکش بسپردند شبــــانـــه       زخــــم پهلــــــو مگرت باز نماید به نشانـــه [5]

از اسارت برهاندی و سوي خويش بخواندي     پاگشا کردی و از دست ستم باز ستانــــــدي

این‌چه‌‌خون بود‌که‌امروز به‌پیمانه‌‌ی‌شب‌شد؟     چه پیامی است که در‌هاله‌ی افسانه‌ي‌شب‌شد؟

آسمان ریخت به گور مه مستور ستــــــاره      تا بزایـــــــــد مگر از این شب دیجور ستاره[6]

خون‌مرغی که‌‌به‌دام است توان ریخت به غوغا     خون افسانه ی مرغان که توان ریختن اما !؟

ای خدا، دادِ تو آرامــــشِ ایــــــرانِ پریشان          داغِ بیداد فرو شوی ز پیشانی ایــــــــــــران

که حرام‌‌‌‌ است نظر لیک حلال‌است در اینجا         کشتن دختر تفتیــــده به تشییـــــــع پدر را

—————-

عزت الله کجا و تبِ سودائی قدرت                 راستی را به تو آراست سیاست به شرافت

عجبا، پيرِ جلودار به ميدان سياست               مانده چون کودکِ معصوم به پاکی و صداقت

بر سر کوی وفا پای فشردی و نرفتی             دامن افشان ز جهان دست فشاندی و برفتی

گفتن از رفتنت ای‌دوست زهی گفتِ پریشان   کز مریض تبِ سوگِ تو شرر ریزد و هذیان

نی، نگویم که برفتی و تنِ خسته ببردی          آتش افروزِ مغانی که نمیریّ و نَمُردی

مروه شد غایت سعیِ تو، از آن سوی صفائي   ننشسته است به دامانِ صفا گردِ ريائي[7]

دست چون داد کزین سعی چنین بی سر و پائی؟   عهد چون بود که مردانه ببستی که بپائي؟

دوست پرسد که در اين سوگ چرا غرقِ رثائي؟      «بايد اول به تو گفتن که چنين خوب‌چرائي؟»

از یک دوست؛ نیمه شبان یازدهم خرداد 1390

————————

[1] در نیمه شبان تاریک یازدهم خرداد 1390، درد تلخ خبرتراژیک تشییع مهندس سحابی و مرگ هاله مرا به این مرثیه سرائی کشانید. مرثیه ای برای یک پاکِ نجیب خداشناس وطن پرست و مرگ دلخراش دختر عزادار در تشییع پدر. عاطفۀ انسانی، به دور از هر دینی و هر سیاستی، امشب نمی تواند در این درد آرام باشد. داستان مرگ انسانیت است.

[2] «عدل مظفر»، بر سردر عمارت بهارستان، ماده تاریخ تاسیس مجلس است که سحابی اصالت و استقلال آن را برای عدالت آرزو می کرد؛ و خود هرگاه نمایندۀ مردم بود دادِ آزادگی و داد سرداد.

[3] آیه در اینجا به معنی نشانه است در اشاره به سخن علی(ع): صبرت و في العين قذي و في الحلق شجي، خار در چشم و استخوان در گلو صبر کردم.

[4] باز هم از علی(ع): صبرت من کظم الغیظ علی أمرمن العلقم و آلم للقلب من حزالشفار، صبورانه خشم فروبردم بر تلخ تر از حنظل و دردناک تر از دم تیز خنجر بر قلب.

[5] گفتند که مهندس در بیمارستان، قبل از رفتن به اغماء، چشم به راه هاله نام او را مي برده است، اما تا به هوش بود دخترِ زندانی رخصت ديدار نيافت تا مگر چشم پدر به بوی پیراهنش روشن شود. و گفتند که در حین تشییع، عکس پدر را از دختر ستاندند و در پاسخ اعتراض او ضربه آرنج مامور او را به خاک افکند. دور باد که کسی را با پیامبر(ص) و دخترش(ع) قیاس کنم. اما همواره این سوال در روایت دفن شبانۀ و پهلوی رنجور حضرت زهرا به ذهن می آمد که چگونه ممکن است با دختر چنان کسی در زمانی چنان کوتاه پس از او چنین کنند؟ اما گوئی تاریخ تلخ به ما می آموزد که این پستی ها را جای امکان هست. والله اعلم.

[6] در ایران رسم این است که از تشییع و تدفین شبانه پرهیز می شود، و حتی اگر شرایط الزام کند چادری بر روی گور می گیرند تا ستاره های آسمان درون قبر را نبینند. چه دردناک که به اجبار ماموران، دختر در تاریکی شبِ قبرستان تغسیل و به همان خاکی سپرده شد که ساعاتی قبل پدر را در عمق سرد خود جای داده بود.

[7] مروه در نوشتن مانند مُرُوَّۀ است. گزاف نیست اگر بگوئیم که زندگی او سعیِ مداوم از صفای دل تا مروه ی مروت بود که گاه آرام و گاه هروله کنان می رفت. حتی آن زمان که سر به زانوی اسارت داشت نیز از این سعی باز نایستاد. خاقانی هم گفته بود: سرِ احرامیان عشق بر زانو به است ایرا / صفا و مروۀ مردان سرِ زانوست گر دانی؛ هرچند حافظ گفت که: احرام چه بندیم که آن قبله نه اینجاست / در سعی چه کوشیم که از مروه صفا رفت؛ اما راست آن است که از مروۀ او صفا هرگز نرفت و و ریا هرگز در نیامد و حتی تنِ بیمار و فرتوت هم او را از این سعی باز نداشت. رحمت و رضوان خدا بر او باد و غفرالله له و لنا.

در رثای عزت الله سحابی و هالۀ او[1]

مطالب مرتبط

جمال الطاهر محقق و متخصص رسانه‌ای تونسی در مونترال، کانادا:مترجم علی سرداری

در تاریخ تونس، یک پارادوکس دردناک تکرار می‌شود: بسیاری از چهره‌هایی که زندگی، اندیشه و مبارزه خود را وقف کشور کردند، در نهایت به انزوا، بدنامی، تبعید، زندان و گاهی حتی مرگ دچار شدند، پیش از آنکه بعدها به‌عنوان بخشی از وجدان ملی دوباره کشف شوند.

عصام نعمان:مترجم علی سرداری

آیا پس از همه اقداماتی که اسرائیل و آمریکا علیه لبنانی‌ها، فلسطینی‌ها و ایران انجام داده‌اند و همچنان ادامه می‌دهند، رواست که رؤسای جمهور عون و سلام به ایران حمله کنند، گویی می‌خواهند حمایت بی‌قید و شرط آن از لبنان را رد کنند؟ در حالی که ایران شرط پایان جنگ را تعهد جدی اسرائیل به توقف تجاوز و عقب‌نشینی از اراضی اشغالی لبنان می‌داند.

نوران بدیع – مترجم: علی سرداری

عبدالجواد یاسین، مانند بسیاری از متفکران منتقد، با واکنش‌های متفاوتی روبه‌رو شده است. در حالی که روشنفکران بسیاری از او حمایت می‌کنند، جریان‌های سنت‌گرا او را متهم به چالش‌کشیدن اصول اساسی اسلام می‌دانند. این تقابل میان قدیم و جدید، میان فقه سنتی و تفسیرهای مدرن، یاسین را به چهره‌ای محوری در بحث آینده اسلام تبدیل کرده است.