اول، ابعاد جنگ کنونی اسرائیل در غزه و فلسطین
اکثر رهبران عرب – دولتها، روشنفکران و سیاستمداران – معتقدند جنگی که اسرائیل به راه انداخته و در پشت آن ایالات متحده و متحدان غربی آن، در درجه اول جنگی علیه جنبش حماس است، اما اشتباه میکنند، حتی اگر حماس باعث شیوع آن باشد.
کسانی که روی جنگ اسرائیل برای از بین بردن جنبشهای اسلام سیاسی و رهایی کشورهای عربی یا خاورمیانه از دست آن ها و ماجراجوییهایشان شرط میبندند و به نفع افزایش شانس تولد نظامهای سیاسی سکولار یا نیمهسکولار، دموکراتیک یا کثرتگرا هستند، در اشتباه هستند.
هدف جنگ، برعکس، مسدود کردن راه برای تولد چنین نظامهای ملی، دموکراتیک و سکولار است که بدون حداقل سطح صلح، ثبات، حاکمیت، احترام به حقوق بشر و توجه به نظامهای ملی، ایجاد و شکلدهی نمیشوند.
منافع مردم عرب که مهم ترین آن ها راه اندازی چرخ توسعه تمدنی، اقتصادی، سیاسی و اخلاقی است و هیچ عاملی در تضعیف این توسعه انسانی و تهی شدن تلاشهای فکری، انسانی و مادی این مردمان بیشتر از جنگهایی که بیش از یک قرن است ادامه دارد تا منطقه را از قدرت و وزن آن خالی کرده و تا کانون اسکان یهودیان را تقویت کند.
این شهرک سازی با تضمین حضور خود، گسترش پایگاه خود و امکان تحمیل اراده خویش بر کشورهای عربی همسایه، به سیاه چاله ای تبدیل شده که تمام تلاش های فکری، انسانی و مادی اعراب را در طول یک قرن تمام می بلعد و آن ها را محکوم به انحطاط، عقب ماندگی و قهقرایی در همه زمینهها کرده، تا جایی که تابعیت مردم شان را به این دستور کار، هسته اصلی برنامههای سیاسی، جهانی و بهویژه غربی، در خاورمیانه کرده است.
اما این امر مستلزم سلب حاکمیت مردم و عدم تردید برای مداخله در امور داخلی آن ها، حمایت از رژیم های دیکتاتوری نظامی و امنیتی، حفاظت از آن ها و سرپوش گذاشتن بر نقض حقوق مدنی و سیاسی آن ها را هر چقدر هم جدی باشد، را ایجاب می کرد.
از این رو، نبرد واشنگتن و تل آویو برای تحت سلطه خود درآوردن فلسطینی ها و جنگ پاکسازی قومی که در فلسطین اتخاذ می کند، جدایی ناپذیر از نبرد دفاع از رژیم های خودکامه است که برای اطمینان از عادی سازی با اسرائیل، انحلال مسئله فلسطین، شرط بندی کرده بود.
ایجاد اتحادی که تضمین کند خاورمیانه به عنوان منطقه ای تحت نفوذ غرب باقی بماند، این یکی از مهم ترین انگیزه های عادی سازی، تثبیت پایه های رژیم های استبدادی است که در دهه گذشته که توسط انقلاب های عربی بی ثبات شده بودند، که اکنون متوجه شده اند که پس از ورشکستگی و شکست ملی خود، حتی در پاسخ به نیازهای اولیه جوامع خود، در زمینه آزادی ها و حقوق شهروندی و حتی در زمینه تامین نان، آب و برق، امیدی به بقا ندارند و به جز شرط بندی بر روی حفاظت از غرب و به ویژه آمریکا نیست.
بنابراین، دیگر تفاوتی بین این رژیم ها و رژیم آپارتاید در فلسطین وجود ندارد و همچنین تفاوت قابل توجه ای بین عملکرد رژیم اشغالگر اسرائیل در قبال فلسطینی ها و عملکرد بسیاری از رژیم های عربی در قبال مردم آن ها نیز وجود ندارد.
در اینجا نیز اسرائیل در جنگ خود علیه مردم غزه، الگویی برای استفاده از گرسنگی، تشنگی و محرومیت مردم از هرگونه خدمات بشردوستانه به عنوان سلاحی برای تحت سلطه درآوردن و تسلیم زور بر آنها ارائه می کند.
جنگ اسراییل و همدستی غرب با آن به نظر چالشی آشکار برای اصول سیاسی و اخلاقی است که وفاداری به دولت، رژیم و اخلاق عمومی بر آن استوار است
این رهبران عرب اگر هم معتقد هستند جنگ غزه فقط مربوط به فلسطین است، اشتباه می کنند، حتا اگر موضوع فلسطین، سرزمین و مردم در دل آن باشد.
در اصل، این یک جنگ منطقه ای برای حفظ کنترل آمریکا بر خاورمیانه و مزیت های استراتژیک آن در برابر هرگونه رقابت داخلی اعراب یا منطقه ای ترکیه و ایران است.
در خط مقدم وظایف این جنگ برای حفظ کنترل غرب، بازگرداندن اعتبار بازدارندگی اسرائیل است که به عنوان یک قدرت منطقهای بزرگ که کشورهای منطقه را تهدید میکند که میخواهند حاشیه ابتکار خود را گسترش دهند، امنیت و حفاظت از زیردستان را تهدید کند، شرط میبندد. رژیم ها در برابر آشفتگی های داخلی یا خارجی، از جمله بازدارندگی اعراب از تفکر خارج از چارچوبی که این وضعیت آنها را در آن قرار داده است.
اما هدف آن نیز فراتر از آن، مقابله با تلاشهای قدرتهای بزرگ در حال ظهور است که میخواهند نظام بینالملل با محوریت غرب و منافع آن را تغییر دهند و نظام جدیدی را ایجاد کنند که کارتهای کنترل و حوزههای نفوذ را در جهان بازتوزیع کند. و با توجه به تصمیم گیری بین المللی. این بدان معناست که این جنگ ابعادی جهانی دارد و واشنگتن به نمایندگی از آن، کنترل خود بر مناطق تحت نفوذ خود را اعلام می کند و از انحصار خود در شکل دادن به برنامه سیاست جهانی به گونه ای که در خدمت اهداف و منافع استراتژیک خود باشد، دست نمی کشد. این کشور هر طرفی را که تصمیماتش را نقض کند، به آنها پایبند نباشد یا به آنها عمل نکند، سرکشی علیه خود و تهدیدی برای صلح و امنیت بینالمللی و در نتیجه در برابر تحریمهایی که مناسب میداند آسیبپذیر میداند. کتمان نمی کند که تصمیمش قانون است، خواه با قوانین بین المللی موافق باشد یا در تضاد با آن باشد. وقتی صحبت از منافع خود یا منافع متحدانش می شود، به دومی توجهی نمی کند.
غزه امروز کانون درگیری و صحنه عملیات برای بازگرداندن شهرت این نیروی آمریکای مرکزی است که به کنترل و تک قطبی چسبیده است، تا جایی که بازدارندگی اسرائیل از اعراب و محو کردن تأثیر منفی طوفان الاقصی بر اعتبار این بازدارندگی شرط لازم برای وادار کردن اعراب به ادامه پیوستن به غرب و بویژه با واشنگتن و جلوگیری از تفکر آنها در گسترش دامنه ابتکار راهبردی خود از طریق برقراری روابط مثبت و مستقل با قدرت های در حال ظهور بین المللی است. مانند چین و روسیه که واشنگتن معتقد است به دلیل اختلاف بر سر انحصار حق تدوین دستور کار سیاسی بین المللی و تلاش آنها برای تشکیل یک ائتلاف بین المللی گسترده علیه کنترل یکجانبه خود، با آنها در یک جنگ تاریخی واقعی قرار دارد.
بخش دوم در تفاوت در واکنش های عربی و بین المللی
بخشهای بزرگی از افکار عمومی در غرب به انگیزههای این سیاست آمریکایی-غربی که هدف آن تحمیل بهای جنگهای کنترلی نواستعماری است، نه تنها در سطح مادی و شرایط زندگی روزمره، بلکه بیش از آن در هزینه حقوق و آزادی های مدنی مردمانشان و درگیر ساختن آن ها در جنگ های نژادپرستانه و نسل کشی که بر عهده آن ها خواهد بود، مسئولیت اخلاقی، سیاسی و حتی اقتصادی آن برای چندین دهه آینده است.
از این رو، آن چه در غرب در واکنش به سیاست حمایت از شهرک سازی، اشغالگری، تروریسم و پاکسازی قومی روی می دهد، بیانگر یک انقلاب سیاسی و ایدئولوژیک عمیق در میان مردم غربی در برابر روایت ساختگی که کشورهایشان در مورد اسرائیل و فلسطین بر آن مسلط هستند، نیست.
بلکه بیشتر از این است که انقلابی وجدان در برابر عبور از همه حدود اخلاقی باشد و بشریت در مدیریت این جنگ استعماری که از مدل جنگ صلیبی جرج دبلیو بوش علیه عراق فراتر رفت و به الگوی جنگ های نابودی نژادپرستانه این نشان دهنده پاسخ آگاهی غرب به فریب تاریخی و سیاسی است که توسط تبلیغات و رسانه های استعماری ترویج می شود مبنی بر اینکه هیچ راه حلی برای مسئله فلسطین وجود ندارد و بنابراین حمایت از اسرائیل تا پایان و تامین مالی جنگ نابودی فلسطین گریزی نیست. جنگ اسراییل و همدستی غرب با آن چالشی آشکار برای اصول سیاسی و اخلاقی است که وفاداری بر آن استوار است.دولت، نظم و اخلاق عمومی، علیرغم عدم وجود خویشاوندی فرهنگی یا سیاسی با کشورهای عربی و مردم فلسطین وجود دارد.
جنگ غزه تا جایی که رژیمها را در دوراهی فقدان گزینههای استراتژیک در جنگی که سرنوشت خاورمیانه را فراتر از آن تعیین میکند، قرار داد، مردم عرب را در برابر چالش بزرگی قرار داد که نخبگان آنها نیز قادر به مقابله با آن نبودند. تا سطح حداقل پاسخ افزایش یابد. تا جایی که این بیداری وجدان یکی از مظاهر افول هژمونی نظام استعمار نو است، انفجار تضادهای سیستم کنترل بین المللی موجود را نیز برجسته می کند و در جهت تغییر شکل آگاهی سیاسی مردمی کار می کند. و بازگشت درگیری به محور اصلی داخلی خود، پس از کنترل طولانی مدت جنبش های راست و نژادپرست و شرط بندی آنها بر انفجار جنگ های خارجی برای سرپوش گذاشتن بر آنها.در مورد تضادهای اجتماعی. این بدان معناست که بحران ایدئولوژیک بدون توجه به نتیجه نظامی نهایی این جنگ جاری در غزه به این کشورهای مرکزی سرایت خواهد کرد. در این بیداری که جرقه جنگ نسل کشی غزه در کشورهای مرکز غربی را برانگیخت، می توان و باید در آینده نیز روی گسترش دایره اتحادهای فرامرزی و تقویت همبستگی بین نیروهای دموکراتیک در منطقه شرط بندی کرد. شمال و جنوب جهانی به منظور افشای روش های فزاینده تفکر نژادپرستانه و مبارزه با سیاست های ظلم ستیزی، سلب اراده و حاکمیت و تدوین طرح های پیشنهادی برای سیاست های جدید جهانی مغایر با روحیه و منطق استعماری. به منظور گشودن افق های جدید برای آزادی اجتماعی و جنبش های دموکراتیک که توسط اتحاد امپریالیسم و استبداد در اکثر مناطق جهان مهار شده اند و برای تغییر اولویت های سیاست جهانی فشار بیاورید.
در منطقه عربی، جایی که قویترین اشکال اتحاد بین پروژههای کنترل امپریالیستی و رژیمهای ظالم، بین رانت نفت، تجارت اسلحه، و سرمایهگذاری در ارتش و شبهنظامیان حاکم است، انفجار بزرگ در فلسطین و بهویژه در غزه، دولتها را در اولویت قرار داده است.
انتخاب های دشواری اکنون پیش رو است، زیرا پروژه استراتژیک آن ها برای عادی سازی با اسرائیل را تضعیف کرده و در پشت سر آن با غرب، ایمن سازی سیستم های خود در برابر انقلاب های مردمی و محافظت از آن در برابر تهدیدات خارجی و به ویژه ایران، بدون بازکردن افقی دیگر برای تدوین آن. گزینه های جدید برای مقابله با خطرات و تهدیدهای خارجی، در نتیجه آن را در خلاء راهبردی رها می کند، نمی تواند همگام با قیام فلسطینی ها باشد و یا در مقابل آن ایستادگی نمی کند و بیگانگی خود را با مردمی که به طور خودکار با آن همبستگی می کنند، آن راتعمیق تر می کند.
نادیده گرفتن جنگِ پاکسازی اسرائیل کمتر از پذیرش پروژه های مقاومت مسلحانه فلسطینی نیست که خطرات ایدئولوژیک، سیاسی و استراتژیک را به همراه دارد.
از این رو موضع این بود که منتظر بمانیم و دریچهها را به روی محیط اسلامی خود بگشاییم تا با حمایت از مقاومت و مطالبات فلسطین از یک سو، بار چالش غرب را بکاهیم و از خطرات ایستادگی در برابر مردم خود در همبستگی با مقاومت در جبهه مقاومت کنیم. از طرف دیگر، روی طناب محکمی راه میرود، نفسش را حبس میکند و هر قدم را طبق استاندارد طلا وزن میکند تا از محدودیتها فراتر نرود، ابتکاربرای او تقریباً وجود ندارد.
اما رژیمها تنها کسانی نبودند که ابتکار عمل نداشتند، بلکه تا آنجا که جنگ غزه رژیمها را در دوراهی عدم وجود گزینههای استراتژیک در جنگی که سرنوشت خاورمیانه را فراتراز آن تعیین میکرد،و همچنین مردم عرب را نیز در آن جهت قرار داد. قبل از یک چالش بزرگ که نخبگان آن ها نیز نتوانستند به سطح حداقل پاسخ دهند. از این رو سکوت، تزلزل و پیگیری منفعلانه از ویژگیهای اصلی رفتار بلوک بزرگ مردم رد صلاحیت شده از سیاست، محاصره شده ایدئولوژیک، سیاسی و امنیتی و فاقد هرگونه رهبری سیاسی و فکری بود. بنابراین، برخلاف آنچه که باعث شد افکار عمومی غربی پس از کشف فریب بازاریابی اسرائیل به عنوان حافظ ارزشهای غربی، مدنی و بشردوستانه در خاورمیانه و جهان وحشی عرب، با شور و شوق تظاهرات کنند، اعتراضات یا تظاهرات همبستگی اعراب تا دیروقت ظهور نکردند و بسیار کمتر از آنچه در کشورهای غربی اتفاق افتاد قدرتمند بودند. اما این به معنای عدم وجود یا ضعف همدردی با مبارزان جناح های فلسطینی نیست.
نبرد واشنگتن/تل آویو برای به انقیاد کشیدن فلسطینیان و جنگ پاکسازی قومی که در فلسطین در پیش گرفته است از نبرد دفاع از رژیم های خودکامه جدایی ناپذیر است.
ضعف تظاهرات مردمی عرب در مقایسه با تظاهرات و اعتراضات تودههای اسپانیا، ایتالیا، ایرلند، بریتانیا، آمریکا و سایر کشورهای خارجی ناشی از دست دادن اعتماد مخاطبان آنها نه تنها به رژیمهای حاکم بر آنها، بلکه همچنین از دست دادن اعتماد مردمی بود. در جناحها، شبهنظامیان و حتی نیروهای سیاسی اپوزیسیون که بسیاری از آنها در مصائب آن شرکت داشتند و از این رو یکی از آنها بود. تغییر هر یک از شرایط اسفبار، از جمله پذیرش سیاست شهرک سازی اسرائیل به عنوان یک عمل انجام شده است.
در واقع، بخشی از نخبگان عرب در دولت و اپوزیسیون به این باور راسخ رسیده اند که رهایی از مسئله فلسطین و جنبه های مبارزه مرتبط با آن و تمرکز بر دشمنی با صهیونیسم و مقابله با غرب بنابراین، پذیرفتن عمل انجام شده و دادن آنچه اسرائیل می خواهد شرط لازم برای آزادی سیاسی و اجتماعی در جوامع عربی است، حتی اگر به ضرر مردم فلسطین باشد که «نتوانستند صفوف خود را متحد کنند و بین گروه های خود به تفاهم برسند» و فشار بیاورند. اسرائیل و غرب بخشی از حقوق خود را به دست آورند. به طور خلاصه، فلسطین از نظر اکثریت نخبگان حاکم و مخالفان عرب به بار غیرقابل تحملی برای دستیابی به آرمانهای لیبرالی سیاسی و ایدئولوژیک محلی یا ملی تبدیل شده است. از نظر آنها، اسلام گرایی، تثبیت هویت و اعتقاد به شکاف بین غرب، اعراب و مسلمانان را تغذیه می کند. بنابراین، آن ها را از ادغام در تمدن محروم می کند. پذیرفتن وجود آن چنان که هست برای اعراب ضرر کمتری از مقاومت در برابر آن یا ایستادن بر سر راه پروژه های توسعه طلبانه آن دارد.
بخش سوم، فصلی قهرمانانه در استعمار زدایی و بازگشت تاریخ به مسیر خود
از سوی دیگر، اسرائیل ضربه ای تاریخی را متحمل شد که به افکار عمومی آن و بسیاری از قدرت های بین المللی که پشت سر آن ایستاده اند تحمیل شد و از آن به عنوان شمشیری تیز برای محروم کردن کشورهای عربی، به ویژه مصر، از بازگرداندن منطقه خود استفاده کردند.
این نقش، گردآوری کشورهای عربی در اطراف آن یا ایجاد یک اتحاد منطقهای مؤثر است که همه شانسهای آنها را برای دستیابی به موفقیت افزایش میدهد و فرصت های خود را برای پیشرفت به حداکثر برسانند و آینده نسل های آینده خود را تضمین کنند.
این اعتصاب پایه هایی را که اسرائیل بر آن بنا شد و پیشرفت های بزرگی را که در دهه های گذشته به دست آورده بود، متزلزل کرد. اگر فکر کنیم که این قدرت و پیشرفت استثنایی ناشی از ملی گرایی یا پایبندی به اعتقادات مذهبی است، اشتباه می کنیم.
آن چه باعث جذب مهاجران یهودی به فلسطین شد، قبل از هر چیز، امتیازات استثنایی است که هر رژیم استعماری به مخاطبان خود ارائه می دهد، در ازای اجبار آن ها به جنگ دائمی علیه مردمی که اموال منقول و غیرمنقول خود را از آنها غصب کرده اند و هدایت آن ها به سوی مهاجران جدید که پس از آواره شدن و فقیر شدن در کشورهای مبدأ خود را به اربابان فئودال تازه تبدیل می کنند، صرفاً با وفاداری به دولت جدید و به دست آوردن شهروندی آن.
اما این دزدی اموال بومی و تصاحب مجانی آن نیست که اندازه این امتیازات را توضیح می دهد، بلکه سرمایه گذاری کلان در اشغال توسط بلوک غرب است که از ابتدا اسرائیل را به نگهبان «منطقه ای» یا محلی تبدیل کرد و از منافع خود در منطقه، در ازای کار بر روی استراتژی، اجرای برنامه های خود و اقدامات بازدارنده، مردم، دولت ها و نخبگان آن جدا بود. این یک سرمایه گذاری صرفا استراتژیک است و هیچ ارتباطی با آن چه که در مورد تبرئه هولوکاست توسط غرب از هولوکاست انجام شده علیه یهودیان در اروپا شایع می شود، و نه دلسوزی رهبران آن برای قربانیان نازیسم، ندارد.
از اینجاست که عمق بحرانی که « طوفان الاقصی» اسرائیل را در آن قرار داده و آینده آن را تهدید میکند آشکار میشود و اگر اسرائیل نقش خود را از دست بدهد، نیروی بازدارندهای برای دولتها و ملتهای عربی و چوب سنگینی خواهد بود که میتوان از آن استفاده کرد.
هر گونه تلاش جدی برای رهایی خود از هژمونی خود و یا از بین بردن هر رویاپردازی برای سیاست مستقلی که منافع مردم و ملت خود را سرلوحه قرار می دهد، در مقابل منافع استعماری، غرب دیگر علاقه ای به دفاع از برتری خود ندارد. کنترل و سرمایه گذاری گسترده نظامی و سیاسی در آن. اگر کمکهای مالی، نظامی، دیپلماتیک، ایدئولوژیک و رسانهای غرب ضعیف شود و بازده استراتژیک اشغال کاهش یابد، دیگر چیزی نمیتواند یهودیان غرب و جهان را تشویق کند که به آن بپیوندند و تحمل کنند. بار جنگهایی که کارکرد آن در ازای کم و یا بدون منفعت به آن نیاز دارد. در این صورت، پروژه شهرک سازی صهیونیستی، یعنی برای اسرائیل، دیگر جذابیت چندانی ندارد.
اسراییل در حال نبرد برای موجودیت خود است تا جایی که به دنبال تایید مجدد توانایی استثنایی نظامی و استراتژیک خود برای خدمت به تامین کنندگان مالی خود از کشورهای غربی است.
بنابراین، درست است که اسرائیل امروز نبردی را برای موجودیت خود به راه انداخته است تا جایی که به دنبال تأیید مجدد توانایی استثنایی نظامی و استراتژیک خود برای خدمت به تأمین کنندگان مالی خود از کشورهای غربی است. برای اثبات این امر، باید شرم شکستی را که ارتش و امنیت خود در 7 اکتبر متحمل شد، از بین ببرد، بازدارندگی خود را بازگرداند و آمادگی خود را برای ایجاد رعب و وحشت در کشورها و ملت های عربی، استخراج تسلیم و تحقیر آنها بازگرداند. این مهمترین چالشی است که امروز با آن روبروست و به این باور میرسد که با معادلهای روبهرو است که نمیتوان آن را خنثی کرد. کارکرد یا وجود مردم فلسطین که تصرف یک کشور فلسطینی در کنارش تنها به معنای حذف نقش آن است.ژئواستراتژی که بر آن کنترل، ثروت مادی و نمادین، و برتری اش، یعنی اسطوره واقعی خود را بنا کرد.
بنابراین، درست است که اسرائیل امروز نبردی را برای موجودیت خود به راه انداخته تا جایی که به دنبال تأیید مجدد توانایی استثنایی نظامی و استراتژیک خود برای خدمت به تأمین کنندگان مالی خود از کشورهای غربی است. برای اثبات این امر، باید شرم شکستی را که ارتش و امنیت خود در 7 اکتبر متحمل شد، از بین ببرد، بازدارندگی خود را بازگرداند و آمادگی خود را برای ایجاد رعب و وحشت در کشورها و ملت های عربی، استخراج تسلیم و تحقیر آنها بازگرداند. این مهمترین چالشی است که امروز با آن روبروست و این باور وجود مردم فلسطین که تصرف یک کشور فلسطینی در کنار آن ها معنایی جز حذف نقش ژئواستراتژیکی که بر آن کنترل خود، ثروت مادی و نمادین و برتری خود را بر آن بنا کرده ، نیست و به نظر میرسد که با معادلهای روبهرو است که نمیتوان آن را خنثی کرد، کارکرد یا وجود مردم فلسطین که تصرف یک کشور فلسطینی در کنارش تنها به معنای حذف نقش آن است. ژئواستراتژی که بر آن کنترل، ثروت مادی و نمادین، و برتری اش، ، یعنی اسطوره واقعی آن.
چه موضعی پاسخگوی منافع دولت های عربی در این تقابل است؟
قطعا نمی توان از رویارویی فاصله گرفت و موضوع را مربوط به جناح ها، غزه یا فلسطین دانست و برای پایان دادن به آن میانجی گری کرد.
برعکس، باید از بحران رژیم آپارتاید اسرائیل و در پس آن بحران کنترل غرب، به ویژه کنترل آمریکا، سود ببرند و از آن برای گسترش دایره ابتکار خود و حاشیه استقلال تصمیمات خود استفاده کنند. آینده بهتری را برای کشورها و جوامع خود تضمین کنند.
این بدان معناست که آن ها با هم و سیستماتیک کار کنند تا در نهایت اسراییل برنده نباشد و فلسطینی ها به مهم ترین بخش شناخته شدن به عنوان یک مردم، یک جامعه سیاسی و یک کشور مستقل و در کنار سایر کشورهای منطقه دست یابند. پیروزی فلسطین در این نبرد بزرگ سیاسی به معنای ناپدید شدن اسرائیل نیست و هدف مورد نظر آن ها هم اکنون محدود کردن آن، کندن دندان و تبدیل آن به یک کشور طبیعی مانند همه کشورهای منطقه نیست. یک قانون که حقوق بینالملل است که توسط سازمان ملل اعمال میشود و بقیه قواعد و آداب و رسوم بینالمللی.
این فرصت را برای این دولتها فراهم میکند تا روابط خود را با اسرائیل و سایر کشورهای منطقه بر اساس توافقهای بینالمللی حاکم بر اساس اصل برابری، یعنی برابری اصولی و مبادله منافع، و نه اجبار و زور از یک سو، بازسازی کنند. و رضایت از سوی دیگر. این همان چیزی است که کل منطقه را تشویق میکند تا از بربریت خود که عمدتاً به جنگهای اسرائیل و تضعیف تمامی هنجارهای بینالمللی مربوط میشد، خارج شود و با منطق زور و تسخیر در داخل و خارج کارکند ،و به او انگیزه می دهد که زیر سقف قانون وارد شود.
بخشهای بزرگی از افکار عمومی در غرب به انگیزههای سیاست غرب آمریکا که هدف آن تحمیل بهای جنگهای کنترل نواستعماری است، پی بردهاند و اتخاذ و پیگیری این گزینه مستلزم پیروزی نظامی نهایی جناحهای فلسطینی بر نیروی اسرائیلی مسلح به سلاحهای مدرن و حمایت بیسابقه از سوی زرادخانه نظامی آمریکا و اروپا در اقیانوس اطلس نیست، زیرا این امر غیرممکن است.
این فقطغفلت از دستاوردهای استراتژیک، سیاسی و رسانه ای فلسطین است که اسرائیل را بدون توجه به آن چه پس از آن اتفاق افتاد، کوچکتر کرد، دروغ ها و نیرنگ های خود را در معرض دید جهانیان قرار داد و بخش های بزرگی از افکار عمومی جهانی را در این جهت، به ویژه، بسیج کرد. در آمريكا و اروپا در برابر آنچه مشخص شده اسرائيل كه همراه با غرب عادت دارد براي توجيه حمايت مطلق و بي قيد و شرط از آن تكرار كند كه تنها دموكراسي در منطقه است. اما در نهایت یک دولت آپارتاید و نیروی وحشی است که از هیچ استاندارد بین المللی یا ارزش های بشردوستانه تبعیت نمی کند.
بر این اساس، اعراب میتوانند بر آمریکاییها تحمیل کنند و آمریکاییها باید بدانند که دیگر نمیتوانند از منافع خود در منطقه با نیروی اسرائیلی که توسط جناحهای فلسطینی « اعمال شده » محافظت کنند و باید روابط خود را با اعراب ایجاد کنند. کشورها بر اساس احترام بیشتر به استقلال، منافع و حقوق آنها و پاسخ مثبت تر به آرمان های مردمش بدهد.
موفقیت دولتهای عربی در دستیابی به چنین روابط مستقلتری با ایالات متحده و غرب نه تنها آن ها را قادر میسازد تا احترام خود را بر دیگران تحمیل کنند، بلکه میتوانند در برابر مردم خود باز شوند و پول سرمایهگذاری شده در مسابقه تسلیحاتی و جنگها را پس انداز کنند و در بازسازی کشورهای ویران شده در اینجا و آنجا برای بهبود شرایط زندگی مردم و احیای آنها تلاش کنند و این درها را به روی دگرگونی تدریجی دموکراتیک باز می کند، تا جایی که جو تهاجمی عمومی حاکم بر روابط بین کشورها و درون کشورها بین دولت ها یا نخبگان حاکم هراسان و مردم غمگین یا رنج دیده یا هر دو را تغییر می دهد.
نکته اصلی این است که آن چه که در دو ماه اخیر شاهد بودیم و هنوز هم هستیم، موفقیت گروه کوچکی از مبارزان جناحی در کنار زدن مقررات زمین ساختی ایستا و تغییر موازنه قدرت است و آن چه می بینیم، یک فصل جدید حماسی در طولانی مدت و سرسخت است. شبیه همان روند استعمار زدایی و یکی از نبردهای مهم و استثنایی آن شبیه نبرد الجزیره (1957) که خروج استعمار فرانسه را کلید زد و اما متأسفانه فصل پایانی نخواهد بود.
هنوز مردم و گروههای زیادی در اشغال زندگی میکنند و در معرض تبعیض، آزار و اذیت و تبعیض نژادی قرار دارند، اما این تاییدی الهامبخش بر ناگزیر بودن بازگشت تاریخ به بافت طبیعیاش است، منظورم رهایی انسان و گرایش به سوی عدالت است.
برابری با وجود همه موانع، اما قبل از آن، اوج روحیه فداکاری استثنایی و قهرمانی انسانی است. ایمان به آرمان و امتناع از تسلیم شدن در برابر قدرت و بی عدالتی اولین افرادی که از آن ها الهام گرفته شده از سوری هایی هستند که تحت دیکتاتوری وحشیانه رنج می برند، که محصول هیولایی همدستی کنترل استعماری اسرائیل و استبداد نفرت انگیز است.