افغان‌ها در زادگاه حقوق بشر

تو که همش از نقض حقوق بشر تو ایران حرف می‌­زنی و شکایت می‌­کنی حالا چی شد که یه دفه ایران شد مهد حقوق بشر؟ گفتم: دیوانه اون رژیمه که حقوق بشرو نقض می­‌کنه، چه ربطی به مردم داره؟ گفت: یعنی چی چه ربطی داره مگه می‌شه مردم و رژیم یه مملکت با هم ربطی نداشته باشند؟ … گفتم: تو اینو نمی‌­فهمی که رژیم مردم ما را سرکوب می‌­کنه؟ گفت: خب مردم چرا جلوشو نمی­‌گیرن؟ گفتم: زورشون نمی‌­رسه. … گفت: خب پس چرا عوضش نمی­‌کنن. دیگه کفرم دراومده بود. دادزدم: بی‌شعور حکومت سرکوبگره، تو چی از سیاست می‌­فهمی که درباره­‌ش اظهار نظر می­‌کنی؟

.

یک دوست سوئدی دارم که اغلب با منه. از من نپرسید چرا، که خودمم درست نمی­دونم. حتما شما هم شنیدید که سوئدی‌­ها مردمی سرد و سخت­‌جوشند، سرد مثل هوای مملکتشون، ولی به هر حال این داوید دست از سر من برنمی­داره و هر جا میرم جلوم سبز می­شه. جالب اینه که داوید خیلی هم شبیه خودمه. قدش مثل خودم درازه و حتی رنگ مومهاش هم سیاهه و به قول سوئدی­‌ها کله­‌سیاه به حساب می­آد. بارها هم ازش در مورد ظاهرش سوال کردم، که هیچ‌وقت درست جواب نمیده. فقط می­گه مامانم جوونی­‌هاش مسافرت خارج از کشور زیاد می‌­رفت.

البته این جورم نیست که همیشه اون مزاحم من باشه. منم خیلی بهش عادت کردم و اگه نبینمش دل‌تنگ می­‌شم. وقتی با هم هستیم خیلی کل­‌کل می‌کنیم اما نمی­‌تونیم دوری همدیگه رو هم تحمل کنیم. به پر و پای من زیاد می­‌پیچه، بخصوص وقتی که از ایران و افتخارات ملی و فرهنگی‌­مون براش می­گم. هنوزم نفهمیدم این حرومزاده نژادپرسته یا طرفدار ما خارجیا. ببخشید که حرف بد زدم، راستش می­‌خواستم ازش تعریف کنم، آخه خیلی با هوش و زیرکه و تو بحث هیچ‌وقت کم نمیاره. با وجود شباهت ظاهرمون، اون مثل من زود از کوره درنمی‌ره و تا “اِند” یه جدل لفظی با خونسردی پیش می­‌ره و من بیش از هر چیزی از این خونسردیش لجم می­گیره. چند دفه هم با داد و بیداد ازش جدا شدم و راه خودمو رفتم ولی وقتی دوباره می­‌بینمش انگار نه انگار که زده بودیم به تیپ هم. باهام همون جوری رفیقه. اگه بدترین بلاها را سرش بیارم فقط به یه معذرت خواهی رضایت می­ده.

شمایی که سوئدی بلدین لطفاً از من نپرسین که داوید به سوئدی چی می­گه که من این طور در این نوشته ترجمه­‌ش می‌­کنم. فقط بگم که من و داوید، با همه درگیری‌هامون، اونقدر به هم نزدیکیم که اگه اون بگه ت من نه تنها تا تهران که تا تیردوقلو را می­‌خونم. وقتی حرف می­زنه من به قول سوئدی­‌ها بین سطرها رو هم تو حرفاش می­‌خونم، منظور اون حرفاشه که نزده. اما اون بعضی حرفای منو نمی‌­فهمه، گفتم که وقتی راجع به افتخارات ملی‌مون صحبت می‌کنم انگار حسابی خریتش گل می­‌کنه. شایدم خودشو به خریت می­زنه. آخه این اروپایی­‌ها را جون به جونشون کنی برتری­‌طلبند و نمی­‌خوان ما شرقی­‌ها را به حساب بیارن. این ایرادش را که بهش میگم یه جوری نگام می­کنه که انگار یه مدل شعر گفتم! اون موقعه که من از کوره درمی‌­رم. حتی دو سه بارم سرش بدجور داد زدم و بهش گفتم نژادپرست پست­‌فطرت. که البته بازم اون همون جور خونسرد و با خنده بهم گفته: آروم باش! راستش من شک دارم این آدم رگ و غیرت تو وجودش داشته باشه. اما چه کنم خماری همین بی‌­غیرتی­‌هاشو می­‌کشم و خیلی وقتا حرفاش نشئه‌ا­م می­‌کنه.

دردسرتون ندم، بالاخره در انتهای تعطیلات نوروزی امسال انتظارها به سر رسید و مسابقه‌­ای را که بخش فارسی بی­‌بی­‌سی بین شش شخصیت تاریخی ایران ترتیب داده بود در نهایت نتیجه داد و کورش کبیر به عنوان تاثیر­گذارترین شخصیت ایران­‌زمین برگزیده شد، ایران زمین از این نظر که افغان‌ها و تاجیک‌ها و سایر فارسی­‌زبان‌ها هم فکر نکنند، زبانم لال، ذره‌­ای برتری­‌طلبی بین ما ایرانی­‌ها هست و درِ دهن­ بدخواهانی هم که زمزمه می‌­کنند که مولوی در بلخ به دنیا آمده و در قونیه مرده و نباید به صرف عبورش از ایران امروز در این هجرتش تماما از طرف ایرانی­‌ها مصادره بشه، کاملا ببندیم.

در اینجا مجال نیست که وارد معقولات بشیم و ارتباط جایگاه این شخصبت‌­ها با هم را مورد بحث قرار بدیم. با این حال برای من که در حوزه­‌هایی مانند فلسفه و حکمت و تاریخ قوچ تشریف دارم، و از شما چه پنهان کمی شکم‌باره هم هستم و بسیاری مسایل دشوار را با بهره‌­گیری از این خصوصیتم برای خودم ساده می­‌کنم این سوال وجود داره که اگر کسی از من بپرسه چلوکباب را بیشتر دوست دارم یا باقلوای یزدی و یا گلابی زادگاهم نطنز را. بنده پایم به شدت در گل گیر می­‌کنه و همان طور که آب از لب و لوچه­‌ام جاری شده نمی­‌دونم درانتخاب اصلح چه کنم. و از آنجا که هوشم در این یک زمینه نقصانی نداره گمان دارم خواهم گفت: چلوکباب را بدید بخورم، کمی بعد باقلوا را با چای خواهم خورد و در آخر کار و ساعتی بعد از آنجایی که چاره­‌ای ندارم، گلابی نطنز راهم بیاورید هر جور شده می‌خورمش. دست رد بر ظرف هیچ­ کدام نمی­‌گذارم، اما وجدانا همه را با هم نمی­شه خورد و هیچ‌کدوم از اونها هم جای دیگری را نمی­‌گیره.

اما بگذریم، با همه این ایرادهای بنی­‌اسراییلی کم و بیش برنامه‌­ها را دنبال کردم. شاید از آنجا که در مجموع بی­‌بی­‌سی را دوست دارم و برنامه‌­هایش را زیاد می‌­بینم. بعضی وقتا هم رابطه من با بی­‌بی­‌سی مثل رابطه‌­م با داویده. از دستش حرص می­خورم اما بایدم ببینمش. انتخاب کورش به خودی خود برام سوال­ برانگیز بود. نمی­دونم چرا مردم فرهیخته و با تمدن و با فرهنگ ما شخصیتی را که از همه کمتر راجع بهش می‌­دونیم انتخاب کردند؟ شاید هم حکمت کار در همین نکته بود. بعضی اوقات اگر واقعیت مبهم باشه بهتره، خودمان هر جور صلاح دونستیم اونو می­‌سازیمش.

البته این برداشت من بود اما بسیاری از هم‌وطنان بدون اینکه مرا بشناسند گویی از طریق تله‌­پاتی سوالاتم را دریافت کرده بودند و سعی کردند به همه پرسش‌های ذهن من پاسخ بدند. در این مورد بسیاری از هم‌‌­وطنان، که گویی با بسیاری از مردم دنیا در رابطه با کورش بزرگ و جایگاه او سخن‌­ها گفته­‌اند و حتی مصاحبه عمیق انجام داده­‌اند، چنان با اطمینان خاطر سخن می­‌گفتند که مرا آرام کردند. بگذریم که چند بار با شنیدن بیانات هم‌‌وطنان احساس کردم که از تعجب روی سرم اسفناج سبز شده اما به خودم بد راه ندادم و زنهار دادم که ” خفه­‌خون بگیر! یه دفه هم که پا داده به خاطر ایرانی بودنت سرتو بالا بگیری و به دنیا فخر بفروشی بازم داری لگد می‌ندازی و اطوار می­‌ریزی و سوال‌های بی­‌ربط مطرح می‌­کنی. دیگه این شنونده­‌ها که آدمای بی­‌سواد و عامی نیستند که چکشی حرف بزنند. برو به جای این ایرادگرفتنا تاریخ مملکت‌تو بخوون و یاد بگیر.” راستش حتی یه خورده هم خجالت کشیدم که چرا مثلا تا حالا نمی­‌دونستم که کورش بنیانگذار حقوق بشره و تمام دنیا هم این را پذیرفتن.

حتی چند نفر از هموطنان فوقِ فرهیخته در پاسخ به این پرسش که چرا کورش را به عنوان برجسته­‌ترین شخصیت ایران زمین انتخاب کرده­‌اند اظهار داشتند که اگر کورش نبود اصلا امروز ایرانی وجود نداشت و من با شنیدن این کلام از تصور این که کورشی وجود نمی‌داشت واقعا مو بر تنم سیخ شد. یاد چند سال پیش افتادم که با همکارانم در یک گروه حدود صد نفری از طرف کارم یعنی مدرسه، به یونان رفته بودیم و یک روز که برای گردش با اتوبوس در آتن می­‌گشتیم راهنمایمان در جایی کنار دریا دستور توقف اتوبوس را داد، سینه‌­اش را صاف کرد و با غروری وصف‌­ناپذیر و با ژست یک سردار فاتح گفت که در اینجا بود که ما ایرانی­‌ها و لشکر خشایارشا را شکست دادیم، که اگر در آن روز ما آنها را شکست نداده بودیم امروز چیزی با عنوان دمکراسی در جهان وجود نداشت! و من که شاید آن روز به دلیل تحریک هیجانات ملی از دست او به شدت عصبانی شده بودم فکر کردم که این راهنما هم مزخرف به زبان می‌­آورد و وقتی بغل دستی‌م که یک همکار سوئدی بود مات از من پرسید: چی گفتی؟ تازه متوجه شدم که به اصطلاح بلند بلند فکر کرده بودم و با صدای بلند به فارسی حرف زده بودم. البته وقتی نظر همکارم را هم پرسیدم گفت که: مزخرف می­گه، یه حادثه یا شخصیت تاریخو نمی­‌سازه! و من از اونجایی که همکارم معلم تاریخ بود و بیش از آن از آنجا که حرفش در تایید منویات درونی من بود با یک ژست روشنفکرانه و با تفرعن حرفش را تایید کردم و برای اینکه حالی هم به او داده باشم گفتم که سواد تاریخی‌­اش خیلی بالاست!

اما حالا داستان فرق می­‌کرد. حالا بحث کورش و افتخارات ملی خودمان مطرح بود. سخنان هموطنان در باب بنیان‌گذاری حقوق بشر از طرف کورش را به فال نیک گرفتم و به یاد داوید افتادم و فکر کردم که الان بهترین موقع رو کم کردن از اوست. اتفاقا همین که بهش فکر کردم مثل حضرت سیمرغ، انگار که پرشو تو آتیش انداختی، جلوم سبز شد و من بر خلاف همیشه که چندان اول کار تحویلش نمی‌­گرفتم نتونستم شادی خودمو از دیدارش پنهان کنم. دیدم که تعجب کرد اما از حرومزادگی‌ش به روی خودش نیاورد و من که دوست داشتم اون علت شعف منو می‌­پرسید تو خماری موندم و برا چند لحظه تو لاک خودم رفتم. از برکت این لحظات خودمو برای یک سورپرایز اساسی و یه روکم کنی که برای همیشه تو یادش بمونه آماده کردم.

پرسیدم تو حتما کورش کبیر رو می­‌شناسی؟ داوید زبون بسته که اول فکر کرده بود پاک خل شدم بهم نگاهی کرد. بدون اینکه حرف بزنه فهمیدم ازم می‌پرسه چرا نه گذاشته و نه برداشته ازم اینو می­‌پرسی. گفتم همین جوری، می­‌دونی مخاطبان بی‌­بی­‌سی کورش را به عنوان بزرگترین شخصیت ایرانی انتخاب کردند. بیچاره داوید مثل اینکه این بار از تعجب داشت به عقل خودش شک می‌­کرد. بالاخره خودشو جمع و جور کرد و پرسید کورش کیه؟ گفتم پادشاه ایرانی. گفت مگه شما رییس‌­جمهور ندارین؟ احمدی­‌نیاد؟ گفتم ابله احمدی­‌نژاد، نه احمدی­‌نیاد. گفت حالا همون احمدی نیاد. مگه رییس جمهور نیست؟ می‌دونستم که اگه تا صبح هم زور بزنم نمی­‌تونه “ژ” و یا حتی “ج” را مثل بچه آدم تلفظ کنه. گفتم کورش دو هزار و پونصد سال پیش زندگی می­‌کرد، پادشاه بزرگ ایران که می­‌گن بنیانگذار حقوق بشر بوده. داوید که به شدت از مرحله پرت بود و هنوز گویی خودش را پیدا نکرده بود پرسید: کی گفته که اون بنیانگزار حقوق بشره؟ فکر کردم که حتما اسم‌شو درست تلفظ نکردم. گفتم سیروس را نمی­‌شناسی؟ و سعی کردم اسم آن بزرگوار را به طرق مختلف تلفظ کنم تا شاید دوزاری این داوید لعنتی بیفته که نیفتاد. و بالاخره از کوره در رفتم: “روانشناس جماعت الاغه! هیچ چیزی راجع به علوم دیگه نمی­‌دونه! تو مدرسه تاریخ نخوندی؟ اصلا چرا می­‌پرسم؟ این گوساله‌­ها، شاگردای سوئدی من ریاضی را که همش فرموله نمی‌­فهمن اونوقت من انتظار دارم تو تاریخو بفهمی که تازه احتیاج به تجزیه و تحلیلم داره.”

داوید همون طور خونسرد نگام کرد. می‌­دونستم که می‌­دونه این تیکه آخری را یکی یادم داده. با کمی درنگ گفت معذرت می‌­خوام که اسم اون پادشاهی را که گفتی قبلا نشنیدم. این حرفش منو بیشتر عصبانی کرد، اونم با اون حالت حق به جانبش. گفتم: “یعنی تو نخوندی که کورش بنیان­گذار حقوق بشره؟” جواب داد: یادم نمی‌­آد اما خب به فرض که بوده باشه، چرا این برات این­قدر اهمیت پیدا کرده اونم درست امروز؟ گفتم: خب برای اینکه بیشتر مخاطبای بی‌بی‌سی اونو به عنوان شخصیت مورد علاقه­‌شون انتخاب کردند و این نشون می­‌ده که ما قرن‌ها پیش از غربی‌ها به مسئله حقوق بشر توجه داشتیم.

داوید این دفه جور دیگه‌­ای نگام کرد از اون نگاه‌ها که می‌­شناختم. با خودم گفتم: یا قمر بنی‌­هاشم، دوباره تو تله افتادم. هنوز خودمو برای پاتک آماده نکرده بودم که گفت: تو که همش از نقض حقوق بشر تو ایران حرف می‌­زنی و شکایت می‌­کنی حالا چی شد که یه دفه ایران شد مهد حقوق بشر؟ گفتم: دیوانه اون رژیمه که حقوق بشرو نقض می­‌کنه، چه ربطی به مردم داره؟ گفت: یعنی چی چه ربطی داره مگه می‌شه مردم و رژیم یه مملکت با هم ربطی نداشته باشند؟ فهمیدم که برای چندمین بار تو چاله چوله همون اختلاف سلیقه‌­هامون افتادم و این داوید با همین لحن خونسردش پوستمو می‌کنه. گفتم: تو اینو نمی‌­فهمی که رژیم مردم ما را سرکوب می‌­کنه؟ گفت: خب مردم چرا جلوشو نمی­‌گیرن؟ گفتم: زورشون نمی‌­رسه. گفت: پس با این حساب باید خیلی از ایرانی‌ها پشتیبان کارای رژیم باشن. گفتم: نود و پنج درصد مردم مخالف رژیمند. گفت: خب پس چرا عوضش نمی­‌کنن. دیگه کفرم دراومده بود. دادزدم: بی‌شعور حکومت سرکوبگره، تو چی از سیاست می‌­فهمی که درباره­‌ش اظهار نظر می­‌کنی؟ همون روانشناسی رو هم که خوندی نفهمیدی. از اون بچه تربیت کردنت معلومه. اگه بچه من نصف اونی که بچه تو جلوت وامیسه با من یک به دو می‌­کرد همچین می­زدم تو گوشش که مثل اعلامیه بچسبه به دیوار!

از ژستش فهمیدم که مفهوم این اصطلاح آخری را که غفلتا کلمه به کلمه ترجمه کرده بودم نفهمیده. طوری نگاهم کرد که دونستم به کلی به عقلم شک کرده. شاید هم داشت تو ذهنش دنبال توجیهی روانشناسانه برای این سیندروم من می‌­گشت. خودش را جمع و جور کرد و گفت من رابطه بین آفیش و تربیت فرزند رو نفهمیدم اما به هر صورت من دوست دارم بچه­‌ام پرسش‌گر بار بیاد و بهتره همه حرف‌های منو قبول نکنه. با خشمی فریاد کشیدم:

– بدبختی این جامعه سوئد همینه، اون از تربیت بچه‌­هاتون که این قدر بی تربیت تشریف دارند اونم از درسای دیگه مثل ریاضیات که توش لنگ می­‌زنین.

– البته اشکالاتی تو سیستم آموزشی سوئد هست اما این جور نیست که لنگ بزنیم. اگه لنگ می­زدیم پس این مملکتو کی ساخته؟

– تو این همه سال مدرسه رفتی اون وقت کورش کبیرو نمی‌­شناسی. این حاصل مدرسه شماس!

– خب یادم نیست. تازه مطمتن نیستم که تو مدرسه چیزی دربارش خونده باشم. می‌­خوای بریم تو خیابون از صد نفر بپرسیم کورش کی بوده ببینیم چندتاشون بلدند؟

– اونام مثل تو بی‌سواد و احمقن!

دقایقی جرئت حرف زدن به خود نداد. بعد با لحنی آشتی­‌جویانه ادامه داد:

– خب کشور ما به اندازه ایران قدمت تاریخی نداره ولی الان سوئد از خیلی جاهای دنیا بهتر مدیریت میشه. حالا کورش هر کاری که کرده الان که وضع کشورتون خیلی داغونه، البته اون جور که خودت برام تعریف کردی.

– اون مدیریت سوئدی تو سرت بخوره. این آخوندا بودند که مملکت ما را به این روز انداختند.

– اما حقوق بشر همچین تو دوره شاه هم تعریفی نداشت، خودت گفته بودی که شاه سه چهار سال قبل از انقلاب گفته بود هر کی نمی­‌خواد تو تنها حزب کشور عضو بشه بهش گذرنامه می­‌دیم بره.

از بلبل زبونی داوید کلافه شدم. یادم اومد که اصلا این تخم لّق کورش و بزرگی‌شو، شاه بود که تو دهن ما ایرانی­‌ها انداخت. دیدم با حرف زدن حریف این نمی‌شم. راهی را که می‌­دونستم جواب می‌­ده پیش گرفتم:

– تو چیزایی را که باید یادت نمی­‌مونه ولی اون‌جایی را که می‌­خوای حافظه‌­ات خوب کار می­‌کنه. تو را هر کاریت کنن نژادپرستی! ببین دم خروس نژادپرستی‌ت چه جوری زد بیرون!

داوید، که ظاهرا خودش نمی‌­فهمید کجای اظهاراتش نژادپرستانه است مات و مبهوت به من نگاه کرد. جایی برای گفتگوی بیشتر نمانده بود، این را داوید بهتر از من فهمیده بود. بسیاری از مباحثات ما در همین نقطه، در جایی که من مهر نژادپرستی را بر پیشانی‌­اش می­‌زدم، پایان می­‌گرفت. لحظاتی سکوت برقرار شده بود که همسرم صدای‌مان زد. می­خواست خبری را که شنیده بود ما هم بشنویم، در این بعد ازظهر سیزده‌­بدر که هنوز خودمان را جمع و جور نکرده بودیم تا در هوای نسبتا سرد استکهلم سری به بیرون بزنیم و دست کم سبزه‌­مان را به دامان طبیعت بیندازیم. همسرم خبر را به فارسی برایم نقل کرد و توصیه کرد که خودم هم بشنوم.

فضولی داوید گل کرده بود و از من پرسید چه شده. این را فهمیده بود که خبری از تلویزیون پخش شده. گفتم هیچ چیز مهمی نیست، به زودی می‌ریم بیرون گشتی بزنیم. اما همسرم که گویا بزرگ‌ترین رسالت زندگی­‌اش رو کردن دست منه، البته شاید هم در این یه مورد بی‌­غرض، برای داوید خبر را به اختصار گفت. خبر، همان بیانات آن مقام مسئول در شهرداری اصفهان بود که ورود “افاغنه” را به پارک صفه ممنوع اعلام کرده بود. داوید، که گویی هنوز خوب موضوع را نگرفته بود، کنجکاوانه می­‌خواست به جزئیات امر اشراف پیدا کنه. با توجه به موضوع گفتگوی قبلی­‌مان که عمق حقوق بشر ایرانی بود من سعی کردم قضیه را ماست‌مالی کنم تا گند کار بیشتر از این درنیاید. اما همسرم که از شنیدن این خبر به شدت برافروخته بود با نگاهی، از آن نگاه‌های مرگ من خفه، سکوت را چنان به من تحمیل کرد که نطقم در نطفه خاموش شد. با همه تلاش در جهت از تکاپو نیفتادن و اصرار بر پررویی نتوانستم به داوید نگاه کنم. داوید هم به قول معروف شیر شده بود و با لحن کلامی که خواه‌ناخواه من آن را تمسخرآمیز تلقی­ کردم با همسرم گرم صحبت شد و تمایلی غیرعادی به دنبال کردن قضیه نشان می­‌داد. همسرم با خشمی فوق­العاده با این خبر برخورد کرد. معمولا وقتی من و دوستانم گرم بحث‌های سیاسی و رتق و فتق امور مملکتی! بودیم کمتر حرف می­‌زد اما در این لحظه که نباید، به شدت ذهنش درگیر این خبر شده بود. در بخش بعدی خبر صدای تلویزیون را بالا برده بود و همین طور ناسزا می­‌گفت. من آن قدر در خود فرو رفته بودم که فقط ناسزاهایش را می­‌شنیدم و نه مخاطبانش را. داوید فحشهای فارسی را نمی­‌فهمید اما این را ­فهمیده بود که به اصطلاح بلیتش برنده شده است و من کاملا منزوی شده‌­ام. نمی‌دانم از همان پدرسوختگی اش بود یا واقعا می‌­خواست مرا از انزوا دربیاورد که رو به من حرف زد و گفت:

نظرت راجع به این ماجرا چیه؟ و من هم که، با توجه به ولع سیری ناپذیرم برای اظهار نظر و فارغ از اینکه آیا تخصصی در آن زمینه دارم یا نه، از لال‌مونی خسته شده بودم دهان باز کردم که بگویم حساب رژیم را باید از مردم جدا کرد که همسر مهربانم کلام را از دستم قاپید و گفت من با داوید موافقم و رژیم را اون قدر که تو از مردم جداش می‌­کنی از اونا جدا نمی­‌کنم. بعیده که اون مقام مسئول اونم روز سیزده و اونم تو شرایطی که حاکمیت له­‌له ذره‌­ای محبوبیت می‌­زنه این کلماتو بدون حساب و کتاب به زبون آورده باشه. به نظر من اون این حرف‌ها را برای خوشامد دست کم بخش‌هایی از مردم اصفهان گفته.

این حرف­‌ها را همسرم به سوئدی گفت، شاید عمدا، و من برق شادی را تو صورت داوید دیدم. می‌­دونستم که همسرم حرف دل داوید رو زده و داوید هم که از ترس اینکه یه بار دیگه انگ نژادپرستی تو پیشانیش بخوره دوست نداشت خودش این حرفا رو بزنه حالا حس می­‌کرد در قله پیروزی قرار گرفته. من احساس کردم که مظلوم واقع شده‌­ام، همون احساس که نقطه قوتم بود، چه تو بحث با دیگران و چه موقع تسویه حساب با خودم. به مغزم خیلی فشار آوردم تا شاید راهی برای برون رفت از این تنگنای حیثیتی پیدا کنم. گفتم خب باید دید دلیل صدور چنین حکمی چی بوده. داوید بلافاصله پرسید: چه دلیلی می­‌تونه تو را قانع کنه؟ اگه دلیلی داشتند چرا ارائه ندادند؟ اصلاً همین که دلیلی برای این حکم نیاوردند نشون می­‌ده که برآوردشون از مردم اینه که نظایر این حکم را راحت می­‌پذیرن و از مقامات دلیلی برای این حکم نمی­‌خوان.

نخیر، توپ داوید موش‌­مرده امروز پر از باروت شده بود و حرف از دهن من درنیومده جواب می­داد. کمتر پیش می­‌اومد این قدر تو بحثامون بی­‌رحمی به خرج بده. گفتم: می­دونی افغان‌ها تو ایران دست به چه کارایی زدن، قتل، تجاوز؟

این دفه کمی فکر کرد و یه دفه جواب نداد. بعد مثل اینکه دل رو به دریا زده باشه گفت: مگه ایرانی­‌ها و خارجی­‌های دیگه تو سوئد کم خلاف انجام دادن، قتل، تجاوز، دزدی و قتل‌­های ناموسی؟

زبونم بند اومده بود. با لحنی گله­‌آمیز و تحکم‌­آمیز با زنم صحبت کردم:

نمی‌ریم بیرون، می‌­ترسم امروز نحسی سیزده ما رابگیره.

زنم برگ آخرش را زمین زد: عزیزم، نحسی سیزده دیگه هم تو را گرفت، هم منو. اما حالا یه سر می­ریم بیرون.

و اون تخم جن، داوید با لبخندی و انگارکه یک عضو تمام‌­عیار خانواده ماست گفت: می‌ریم بیرون، تو دامن طبیعت.

سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاه‌های گوناگون است

مطالب مرتبط

جمال الطاهر محقق و متخصص رسانه‌ای تونسی در مونترال، کانادا:مترجم علی سرداری

در تاریخ تونس، یک پارادوکس دردناک تکرار می‌شود: بسیاری از چهره‌هایی که زندگی، اندیشه و مبارزه خود را وقف کشور کردند، در نهایت به انزوا، بدنامی، تبعید، زندان و گاهی حتی مرگ دچار شدند، پیش از آنکه بعدها به‌عنوان بخشی از وجدان ملی دوباره کشف شوند.

عصام نعمان:مترجم علی سرداری

آیا پس از همه اقداماتی که اسرائیل و آمریکا علیه لبنانی‌ها، فلسطینی‌ها و ایران انجام داده‌اند و همچنان ادامه می‌دهند، رواست که رؤسای جمهور عون و سلام به ایران حمله کنند، گویی می‌خواهند حمایت بی‌قید و شرط آن از لبنان را رد کنند؟ در حالی که ایران شرط پایان جنگ را تعهد جدی اسرائیل به توقف تجاوز و عقب‌نشینی از اراضی اشغالی لبنان می‌داند.

نوران بدیع – مترجم: علی سرداری

عبدالجواد یاسین، مانند بسیاری از متفکران منتقد، با واکنش‌های متفاوتی روبه‌رو شده است. در حالی که روشنفکران بسیاری از او حمایت می‌کنند، جریان‌های سنت‌گرا او را متهم به چالش‌کشیدن اصول اساسی اسلام می‌دانند. این تقابل میان قدیم و جدید، میان فقه سنتی و تفسیرهای مدرن، یاسین را به چهره‌ای محوری در بحث آینده اسلام تبدیل کرده است.