تو که همش از نقض حقوق بشر تو ایران حرف میزنی و شکایت میکنی حالا چی شد که یه دفه ایران شد مهد حقوق بشر؟ گفتم: دیوانه اون رژیمه که حقوق بشرو نقض میکنه، چه ربطی به مردم داره؟ گفت: یعنی چی چه ربطی داره مگه میشه مردم و رژیم یه مملکت با هم ربطی نداشته باشند؟ … گفتم: تو اینو نمیفهمی که رژیم مردم ما را سرکوب میکنه؟ گفت: خب مردم چرا جلوشو نمیگیرن؟ گفتم: زورشون نمیرسه. … گفت: خب پس چرا عوضش نمیکنن. دیگه کفرم دراومده بود. دادزدم: بیشعور حکومت سرکوبگره، تو چی از سیاست میفهمی که دربارهش اظهار نظر میکنی؟
.
یک دوست سوئدی دارم که اغلب با منه. از من نپرسید چرا، که خودمم درست نمیدونم. حتما شما هم شنیدید که سوئدیها مردمی سرد و سختجوشند، سرد مثل هوای مملکتشون، ولی به هر حال این داوید دست از سر من برنمیداره و هر جا میرم جلوم سبز میشه. جالب اینه که داوید خیلی هم شبیه خودمه. قدش مثل خودم درازه و حتی رنگ مومهاش هم سیاهه و به قول سوئدیها کلهسیاه به حساب میآد. بارها هم ازش در مورد ظاهرش سوال کردم، که هیچوقت درست جواب نمیده. فقط میگه مامانم جوونیهاش مسافرت خارج از کشور زیاد میرفت.
البته این جورم نیست که همیشه اون مزاحم من باشه. منم خیلی بهش عادت کردم و اگه نبینمش دلتنگ میشم. وقتی با هم هستیم خیلی کلکل میکنیم اما نمیتونیم دوری همدیگه رو هم تحمل کنیم. به پر و پای من زیاد میپیچه، بخصوص وقتی که از ایران و افتخارات ملی و فرهنگیمون براش میگم. هنوزم نفهمیدم این حرومزاده نژادپرسته یا طرفدار ما خارجیا. ببخشید که حرف بد زدم، راستش میخواستم ازش تعریف کنم، آخه خیلی با هوش و زیرکه و تو بحث هیچوقت کم نمیاره. با وجود شباهت ظاهرمون، اون مثل من زود از کوره درنمیره و تا “اِند” یه جدل لفظی با خونسردی پیش میره و من بیش از هر چیزی از این خونسردیش لجم میگیره. چند دفه هم با داد و بیداد ازش جدا شدم و راه خودمو رفتم ولی وقتی دوباره میبینمش انگار نه انگار که زده بودیم به تیپ هم. باهام همون جوری رفیقه. اگه بدترین بلاها را سرش بیارم فقط به یه معذرت خواهی رضایت میده.
شمایی که سوئدی بلدین لطفاً از من نپرسین که داوید به سوئدی چی میگه که من این طور در این نوشته ترجمهش میکنم. فقط بگم که من و داوید، با همه درگیریهامون، اونقدر به هم نزدیکیم که اگه اون بگه ت من نه تنها تا تهران که تا تیردوقلو را میخونم. وقتی حرف میزنه من به قول سوئدیها بین سطرها رو هم تو حرفاش میخونم، منظور اون حرفاشه که نزده. اما اون بعضی حرفای منو نمیفهمه، گفتم که وقتی راجع به افتخارات ملیمون صحبت میکنم انگار حسابی خریتش گل میکنه. شایدم خودشو به خریت میزنه. آخه این اروپاییها را جون به جونشون کنی برتریطلبند و نمیخوان ما شرقیها را به حساب بیارن. این ایرادش را که بهش میگم یه جوری نگام میکنه که انگار یه مدل شعر گفتم! اون موقعه که من از کوره درمیرم. حتی دو سه بارم سرش بدجور داد زدم و بهش گفتم نژادپرست پستفطرت. که البته بازم اون همون جور خونسرد و با خنده بهم گفته: آروم باش! راستش من شک دارم این آدم رگ و غیرت تو وجودش داشته باشه. اما چه کنم خماری همین بیغیرتیهاشو میکشم و خیلی وقتا حرفاش نشئهام میکنه.
دردسرتون ندم، بالاخره در انتهای تعطیلات نوروزی امسال انتظارها به سر رسید و مسابقهای را که بخش فارسی بیبیسی بین شش شخصیت تاریخی ایران ترتیب داده بود در نهایت نتیجه داد و کورش کبیر به عنوان تاثیرگذارترین شخصیت ایرانزمین برگزیده شد، ایران زمین از این نظر که افغانها و تاجیکها و سایر فارسیزبانها هم فکر نکنند، زبانم لال، ذرهای برتریطلبی بین ما ایرانیها هست و درِ دهن بدخواهانی هم که زمزمه میکنند که مولوی در بلخ به دنیا آمده و در قونیه مرده و نباید به صرف عبورش از ایران امروز در این هجرتش تماما از طرف ایرانیها مصادره بشه، کاملا ببندیم.
در اینجا مجال نیست که وارد معقولات بشیم و ارتباط جایگاه این شخصبتها با هم را مورد بحث قرار بدیم. با این حال برای من که در حوزههایی مانند فلسفه و حکمت و تاریخ قوچ تشریف دارم، و از شما چه پنهان کمی شکمباره هم هستم و بسیاری مسایل دشوار را با بهرهگیری از این خصوصیتم برای خودم ساده میکنم این سوال وجود داره که اگر کسی از من بپرسه چلوکباب را بیشتر دوست دارم یا باقلوای یزدی و یا گلابی زادگاهم نطنز را. بنده پایم به شدت در گل گیر میکنه و همان طور که آب از لب و لوچهام جاری شده نمیدونم درانتخاب اصلح چه کنم. و از آنجا که هوشم در این یک زمینه نقصانی نداره گمان دارم خواهم گفت: چلوکباب را بدید بخورم، کمی بعد باقلوا را با چای خواهم خورد و در آخر کار و ساعتی بعد از آنجایی که چارهای ندارم، گلابی نطنز راهم بیاورید هر جور شده میخورمش. دست رد بر ظرف هیچ کدام نمیگذارم، اما وجدانا همه را با هم نمیشه خورد و هیچکدوم از اونها هم جای دیگری را نمیگیره.
اما بگذریم، با همه این ایرادهای بنیاسراییلی کم و بیش برنامهها را دنبال کردم. شاید از آنجا که در مجموع بیبیسی را دوست دارم و برنامههایش را زیاد میبینم. بعضی وقتا هم رابطه من با بیبیسی مثل رابطهم با داویده. از دستش حرص میخورم اما بایدم ببینمش. انتخاب کورش به خودی خود برام سوال برانگیز بود. نمیدونم چرا مردم فرهیخته و با تمدن و با فرهنگ ما شخصیتی را که از همه کمتر راجع بهش میدونیم انتخاب کردند؟ شاید هم حکمت کار در همین نکته بود. بعضی اوقات اگر واقعیت مبهم باشه بهتره، خودمان هر جور صلاح دونستیم اونو میسازیمش.
البته این برداشت من بود اما بسیاری از هموطنان بدون اینکه مرا بشناسند گویی از طریق تلهپاتی سوالاتم را دریافت کرده بودند و سعی کردند به همه پرسشهای ذهن من پاسخ بدند. در این مورد بسیاری از هموطنان، که گویی با بسیاری از مردم دنیا در رابطه با کورش بزرگ و جایگاه او سخنها گفتهاند و حتی مصاحبه عمیق انجام دادهاند، چنان با اطمینان خاطر سخن میگفتند که مرا آرام کردند. بگذریم که چند بار با شنیدن بیانات هموطنان احساس کردم که از تعجب روی سرم اسفناج سبز شده اما به خودم بد راه ندادم و زنهار دادم که ” خفهخون بگیر! یه دفه هم که پا داده به خاطر ایرانی بودنت سرتو بالا بگیری و به دنیا فخر بفروشی بازم داری لگد میندازی و اطوار میریزی و سوالهای بیربط مطرح میکنی. دیگه این شنوندهها که آدمای بیسواد و عامی نیستند که چکشی حرف بزنند. برو به جای این ایرادگرفتنا تاریخ مملکتتو بخوون و یاد بگیر.” راستش حتی یه خورده هم خجالت کشیدم که چرا مثلا تا حالا نمیدونستم که کورش بنیانگذار حقوق بشره و تمام دنیا هم این را پذیرفتن.
حتی چند نفر از هموطنان فوقِ فرهیخته در پاسخ به این پرسش که چرا کورش را به عنوان برجستهترین شخصیت ایران زمین انتخاب کردهاند اظهار داشتند که اگر کورش نبود اصلا امروز ایرانی وجود نداشت و من با شنیدن این کلام از تصور این که کورشی وجود نمیداشت واقعا مو بر تنم سیخ شد. یاد چند سال پیش افتادم که با همکارانم در یک گروه حدود صد نفری از طرف کارم یعنی مدرسه، به یونان رفته بودیم و یک روز که برای گردش با اتوبوس در آتن میگشتیم راهنمایمان در جایی کنار دریا دستور توقف اتوبوس را داد، سینهاش را صاف کرد و با غروری وصفناپذیر و با ژست یک سردار فاتح گفت که در اینجا بود که ما ایرانیها و لشکر خشایارشا را شکست دادیم، که اگر در آن روز ما آنها را شکست نداده بودیم امروز چیزی با عنوان دمکراسی در جهان وجود نداشت! و من که شاید آن روز به دلیل تحریک هیجانات ملی از دست او به شدت عصبانی شده بودم فکر کردم که این راهنما هم مزخرف به زبان میآورد و وقتی بغل دستیم که یک همکار سوئدی بود مات از من پرسید: چی گفتی؟ تازه متوجه شدم که به اصطلاح بلند بلند فکر کرده بودم و با صدای بلند به فارسی حرف زده بودم. البته وقتی نظر همکارم را هم پرسیدم گفت که: مزخرف میگه، یه حادثه یا شخصیت تاریخو نمیسازه! و من از اونجایی که همکارم معلم تاریخ بود و بیش از آن از آنجا که حرفش در تایید منویات درونی من بود با یک ژست روشنفکرانه و با تفرعن حرفش را تایید کردم و برای اینکه حالی هم به او داده باشم گفتم که سواد تاریخیاش خیلی بالاست!
اما حالا داستان فرق میکرد. حالا بحث کورش و افتخارات ملی خودمان مطرح بود. سخنان هموطنان در باب بنیانگذاری حقوق بشر از طرف کورش را به فال نیک گرفتم و به یاد داوید افتادم و فکر کردم که الان بهترین موقع رو کم کردن از اوست. اتفاقا همین که بهش فکر کردم مثل حضرت سیمرغ، انگار که پرشو تو آتیش انداختی، جلوم سبز شد و من بر خلاف همیشه که چندان اول کار تحویلش نمیگرفتم نتونستم شادی خودمو از دیدارش پنهان کنم. دیدم که تعجب کرد اما از حرومزادگیش به روی خودش نیاورد و من که دوست داشتم اون علت شعف منو میپرسید تو خماری موندم و برا چند لحظه تو لاک خودم رفتم. از برکت این لحظات خودمو برای یک سورپرایز اساسی و یه روکم کنی که برای همیشه تو یادش بمونه آماده کردم.
پرسیدم تو حتما کورش کبیر رو میشناسی؟ داوید زبون بسته که اول فکر کرده بود پاک خل شدم بهم نگاهی کرد. بدون اینکه حرف بزنه فهمیدم ازم میپرسه چرا نه گذاشته و نه برداشته ازم اینو میپرسی. گفتم همین جوری، میدونی مخاطبان بیبیسی کورش را به عنوان بزرگترین شخصیت ایرانی انتخاب کردند. بیچاره داوید مثل اینکه این بار از تعجب داشت به عقل خودش شک میکرد. بالاخره خودشو جمع و جور کرد و پرسید کورش کیه؟ گفتم پادشاه ایرانی. گفت مگه شما رییسجمهور ندارین؟ احمدینیاد؟ گفتم ابله احمدینژاد، نه احمدینیاد. گفت حالا همون احمدی نیاد. مگه رییس جمهور نیست؟ میدونستم که اگه تا صبح هم زور بزنم نمیتونه “ژ” و یا حتی “ج” را مثل بچه آدم تلفظ کنه. گفتم کورش دو هزار و پونصد سال پیش زندگی میکرد، پادشاه بزرگ ایران که میگن بنیانگذار حقوق بشر بوده. داوید که به شدت از مرحله پرت بود و هنوز گویی خودش را پیدا نکرده بود پرسید: کی گفته که اون بنیانگزار حقوق بشره؟ فکر کردم که حتما اسمشو درست تلفظ نکردم. گفتم سیروس را نمیشناسی؟ و سعی کردم اسم آن بزرگوار را به طرق مختلف تلفظ کنم تا شاید دوزاری این داوید لعنتی بیفته که نیفتاد. و بالاخره از کوره در رفتم: “روانشناس جماعت الاغه! هیچ چیزی راجع به علوم دیگه نمیدونه! تو مدرسه تاریخ نخوندی؟ اصلا چرا میپرسم؟ این گوسالهها، شاگردای سوئدی من ریاضی را که همش فرموله نمیفهمن اونوقت من انتظار دارم تو تاریخو بفهمی که تازه احتیاج به تجزیه و تحلیلم داره.”
داوید همون طور خونسرد نگام کرد. میدونستم که میدونه این تیکه آخری را یکی یادم داده. با کمی درنگ گفت معذرت میخوام که اسم اون پادشاهی را که گفتی قبلا نشنیدم. این حرفش منو بیشتر عصبانی کرد، اونم با اون حالت حق به جانبش. گفتم: “یعنی تو نخوندی که کورش بنیانگذار حقوق بشره؟” جواب داد: یادم نمیآد اما خب به فرض که بوده باشه، چرا این برات اینقدر اهمیت پیدا کرده اونم درست امروز؟ گفتم: خب برای اینکه بیشتر مخاطبای بیبیسی اونو به عنوان شخصیت مورد علاقهشون انتخاب کردند و این نشون میده که ما قرنها پیش از غربیها به مسئله حقوق بشر توجه داشتیم.
داوید این دفه جور دیگهای نگام کرد از اون نگاهها که میشناختم. با خودم گفتم: یا قمر بنیهاشم، دوباره تو تله افتادم. هنوز خودمو برای پاتک آماده نکرده بودم که گفت: تو که همش از نقض حقوق بشر تو ایران حرف میزنی و شکایت میکنی حالا چی شد که یه دفه ایران شد مهد حقوق بشر؟ گفتم: دیوانه اون رژیمه که حقوق بشرو نقض میکنه، چه ربطی به مردم داره؟ گفت: یعنی چی چه ربطی داره مگه میشه مردم و رژیم یه مملکت با هم ربطی نداشته باشند؟ فهمیدم که برای چندمین بار تو چاله چوله همون اختلاف سلیقههامون افتادم و این داوید با همین لحن خونسردش پوستمو میکنه. گفتم: تو اینو نمیفهمی که رژیم مردم ما را سرکوب میکنه؟ گفت: خب مردم چرا جلوشو نمیگیرن؟ گفتم: زورشون نمیرسه. گفت: پس با این حساب باید خیلی از ایرانیها پشتیبان کارای رژیم باشن. گفتم: نود و پنج درصد مردم مخالف رژیمند. گفت: خب پس چرا عوضش نمیکنن. دیگه کفرم دراومده بود. دادزدم: بیشعور حکومت سرکوبگره، تو چی از سیاست میفهمی که دربارهش اظهار نظر میکنی؟ همون روانشناسی رو هم که خوندی نفهمیدی. از اون بچه تربیت کردنت معلومه. اگه بچه من نصف اونی که بچه تو جلوت وامیسه با من یک به دو میکرد همچین میزدم تو گوشش که مثل اعلامیه بچسبه به دیوار!
از ژستش فهمیدم که مفهوم این اصطلاح آخری را که غفلتا کلمه به کلمه ترجمه کرده بودم نفهمیده. طوری نگاهم کرد که دونستم به کلی به عقلم شک کرده. شاید هم داشت تو ذهنش دنبال توجیهی روانشناسانه برای این سیندروم من میگشت. خودش را جمع و جور کرد و گفت من رابطه بین آفیش و تربیت فرزند رو نفهمیدم اما به هر صورت من دوست دارم بچهام پرسشگر بار بیاد و بهتره همه حرفهای منو قبول نکنه. با خشمی فریاد کشیدم:
– بدبختی این جامعه سوئد همینه، اون از تربیت بچههاتون که این قدر بی تربیت تشریف دارند اونم از درسای دیگه مثل ریاضیات که توش لنگ میزنین.
– البته اشکالاتی تو سیستم آموزشی سوئد هست اما این جور نیست که لنگ بزنیم. اگه لنگ میزدیم پس این مملکتو کی ساخته؟
– تو این همه سال مدرسه رفتی اون وقت کورش کبیرو نمیشناسی. این حاصل مدرسه شماس!
– خب یادم نیست. تازه مطمتن نیستم که تو مدرسه چیزی دربارش خونده باشم. میخوای بریم تو خیابون از صد نفر بپرسیم کورش کی بوده ببینیم چندتاشون بلدند؟
– اونام مثل تو بیسواد و احمقن!
دقایقی جرئت حرف زدن به خود نداد. بعد با لحنی آشتیجویانه ادامه داد:
– خب کشور ما به اندازه ایران قدمت تاریخی نداره ولی الان سوئد از خیلی جاهای دنیا بهتر مدیریت میشه. حالا کورش هر کاری که کرده الان که وضع کشورتون خیلی داغونه، البته اون جور که خودت برام تعریف کردی.
– اون مدیریت سوئدی تو سرت بخوره. این آخوندا بودند که مملکت ما را به این روز انداختند.
– اما حقوق بشر همچین تو دوره شاه هم تعریفی نداشت، خودت گفته بودی که شاه سه چهار سال قبل از انقلاب گفته بود هر کی نمیخواد تو تنها حزب کشور عضو بشه بهش گذرنامه میدیم بره.
از بلبل زبونی داوید کلافه شدم. یادم اومد که اصلا این تخم لّق کورش و بزرگیشو، شاه بود که تو دهن ما ایرانیها انداخت. دیدم با حرف زدن حریف این نمیشم. راهی را که میدونستم جواب میده پیش گرفتم:
– تو چیزایی را که باید یادت نمیمونه ولی اونجایی را که میخوای حافظهات خوب کار میکنه. تو را هر کاریت کنن نژادپرستی! ببین دم خروس نژادپرستیت چه جوری زد بیرون!
داوید، که ظاهرا خودش نمیفهمید کجای اظهاراتش نژادپرستانه است مات و مبهوت به من نگاه کرد. جایی برای گفتگوی بیشتر نمانده بود، این را داوید بهتر از من فهمیده بود. بسیاری از مباحثات ما در همین نقطه، در جایی که من مهر نژادپرستی را بر پیشانیاش میزدم، پایان میگرفت. لحظاتی سکوت برقرار شده بود که همسرم صدایمان زد. میخواست خبری را که شنیده بود ما هم بشنویم، در این بعد ازظهر سیزدهبدر که هنوز خودمان را جمع و جور نکرده بودیم تا در هوای نسبتا سرد استکهلم سری به بیرون بزنیم و دست کم سبزهمان را به دامان طبیعت بیندازیم. همسرم خبر را به فارسی برایم نقل کرد و توصیه کرد که خودم هم بشنوم.
فضولی داوید گل کرده بود و از من پرسید چه شده. این را فهمیده بود که خبری از تلویزیون پخش شده. گفتم هیچ چیز مهمی نیست، به زودی میریم بیرون گشتی بزنیم. اما همسرم که گویا بزرگترین رسالت زندگیاش رو کردن دست منه، البته شاید هم در این یه مورد بیغرض، برای داوید خبر را به اختصار گفت. خبر، همان بیانات آن مقام مسئول در شهرداری اصفهان بود که ورود “افاغنه” را به پارک صفه ممنوع اعلام کرده بود. داوید، که گویی هنوز خوب موضوع را نگرفته بود، کنجکاوانه میخواست به جزئیات امر اشراف پیدا کنه. با توجه به موضوع گفتگوی قبلیمان که عمق حقوق بشر ایرانی بود من سعی کردم قضیه را ماستمالی کنم تا گند کار بیشتر از این درنیاید. اما همسرم که از شنیدن این خبر به شدت برافروخته بود با نگاهی، از آن نگاههای مرگ من خفه، سکوت را چنان به من تحمیل کرد که نطقم در نطفه خاموش شد. با همه تلاش در جهت از تکاپو نیفتادن و اصرار بر پررویی نتوانستم به داوید نگاه کنم. داوید هم به قول معروف شیر شده بود و با لحن کلامی که خواهناخواه من آن را تمسخرآمیز تلقی کردم با همسرم گرم صحبت شد و تمایلی غیرعادی به دنبال کردن قضیه نشان میداد. همسرم با خشمی فوقالعاده با این خبر برخورد کرد. معمولا وقتی من و دوستانم گرم بحثهای سیاسی و رتق و فتق امور مملکتی! بودیم کمتر حرف میزد اما در این لحظه که نباید، به شدت ذهنش درگیر این خبر شده بود. در بخش بعدی خبر صدای تلویزیون را بالا برده بود و همین طور ناسزا میگفت. من آن قدر در خود فرو رفته بودم که فقط ناسزاهایش را میشنیدم و نه مخاطبانش را. داوید فحشهای فارسی را نمیفهمید اما این را فهمیده بود که به اصطلاح بلیتش برنده شده است و من کاملا منزوی شدهام. نمیدانم از همان پدرسوختگی اش بود یا واقعا میخواست مرا از انزوا دربیاورد که رو به من حرف زد و گفت:
نظرت راجع به این ماجرا چیه؟ و من هم که، با توجه به ولع سیری ناپذیرم برای اظهار نظر و فارغ از اینکه آیا تخصصی در آن زمینه دارم یا نه، از لالمونی خسته شده بودم دهان باز کردم که بگویم حساب رژیم را باید از مردم جدا کرد که همسر مهربانم کلام را از دستم قاپید و گفت من با داوید موافقم و رژیم را اون قدر که تو از مردم جداش میکنی از اونا جدا نمیکنم. بعیده که اون مقام مسئول اونم روز سیزده و اونم تو شرایطی که حاکمیت لهله ذرهای محبوبیت میزنه این کلماتو بدون حساب و کتاب به زبون آورده باشه. به نظر من اون این حرفها را برای خوشامد دست کم بخشهایی از مردم اصفهان گفته.
این حرفها را همسرم به سوئدی گفت، شاید عمدا، و من برق شادی را تو صورت داوید دیدم. میدونستم که همسرم حرف دل داوید رو زده و داوید هم که از ترس اینکه یه بار دیگه انگ نژادپرستی تو پیشانیش بخوره دوست نداشت خودش این حرفا رو بزنه حالا حس میکرد در قله پیروزی قرار گرفته. من احساس کردم که مظلوم واقع شدهام، همون احساس که نقطه قوتم بود، چه تو بحث با دیگران و چه موقع تسویه حساب با خودم. به مغزم خیلی فشار آوردم تا شاید راهی برای برون رفت از این تنگنای حیثیتی پیدا کنم. گفتم خب باید دید دلیل صدور چنین حکمی چی بوده. داوید بلافاصله پرسید: چه دلیلی میتونه تو را قانع کنه؟ اگه دلیلی داشتند چرا ارائه ندادند؟ اصلاً همین که دلیلی برای این حکم نیاوردند نشون میده که برآوردشون از مردم اینه که نظایر این حکم را راحت میپذیرن و از مقامات دلیلی برای این حکم نمیخوان.
نخیر، توپ داوید موشمرده امروز پر از باروت شده بود و حرف از دهن من درنیومده جواب میداد. کمتر پیش میاومد این قدر تو بحثامون بیرحمی به خرج بده. گفتم: میدونی افغانها تو ایران دست به چه کارایی زدن، قتل، تجاوز؟
این دفه کمی فکر کرد و یه دفه جواب نداد. بعد مثل اینکه دل رو به دریا زده باشه گفت: مگه ایرانیها و خارجیهای دیگه تو سوئد کم خلاف انجام دادن، قتل، تجاوز، دزدی و قتلهای ناموسی؟
زبونم بند اومده بود. با لحنی گلهآمیز و تحکمآمیز با زنم صحبت کردم:
نمیریم بیرون، میترسم امروز نحسی سیزده ما رابگیره.
زنم برگ آخرش را زمین زد: عزیزم، نحسی سیزده دیگه هم تو را گرفت، هم منو. اما حالا یه سر میریم بیرون.
و اون تخم جن، داوید با لبخندی و انگارکه یک عضو تمامعیار خانواده ماست گفت: میریم بیرون، تو دامن طبیعت.
سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاههای گوناگون است