جمعه ۱۹ام بهمن ۱۳۹۷ , ساعت: ۰۳:۱۱کد مطلب : 110926 نسخه قابل چاپ

‍ تأکید بر زمانه غفلت از زمینه

در پاره ای از تحلیل های رایج در مورد سقوط دولت مهندس مهدی بازرگان، «چپ اندیشی» فعالان سیاسی و روشنفکران، اعم از مذهبی و غیر مذهبی، یکی از مهمترین عواملی قلمداد می شود که عاقبت آن دولت را رقم زد. این چپ اندیشی، که گروهی آن را به شکلی اغراق آمیز، ناشی از تجدید حیات حزب توده ایران در مقطع انقلاب ارزیابی می کنند و گروهی دیگر، آن را متاثر از هژمونی فکر چپ در میان روشنفکران و جوانان انقلابی، هرچه که بود، انکار نمی توان کرد که در میان مردم، به سرعت مورد پذیرش قرار گرفت و گفتمان مهندس بازرگان را به حاشیه راند. اوج این مقبولیت عام را می توان در حمایت گسترده از اشغال سفارت امریکا مشاهده کرد.
۲. وجه مشترک تحلیل هایی از این دست، علیرغم همه ی تنوع و تکثری که در میان داعیان آن ها مشاهده می شود، تاکید بر «زمانه» و غفلت از «زمینه» است. به بیان دیگر، نکته ای که به آن توجه نمی شود این است که صرف هژمونی یک گفتمان در فضای روشنفکری، جامعه را مستعد پذیرش آن نمی کند و لذا، گسترش و اقبال هر گفتمانی در یک جامعه ی خاص، نیازمند تحلیلی ویژه از زمینه های پذیرش آن گفتمان، در جامعه است.
۳. از این زاویه، تحلیل تاریخ و فهم چرایی رویدادها را نمی توان در مواضع زید و عمر خلاصه نمود چه آنکه این مواضع، به خودی خود، فاقد نیروی اجتماعی لازم جهت اثر گذاری بر تحولات هستند و تنها مادامی می توانند نقشی تعیین کننده ایفا کنند که، قدرت بسیج کنندگی داشته باشند و این ممکن نیست، مگر بواسطه ی وجود زمینه ی مساعد در میان توده های مردم. بنابراین، در تحلیل ناکامی دولت موقت، اگر بپذیریم که چپ زدگی فضای سیاسی علت العلل ناکامی آن بوده است – که نگارنده در آن تردیدهای جدی دارد- به جای پرسش از مواضع سیاسی فلان نویسنده یا شاعر یا داستان نویس که مرجعیتی هم در آن مقطع نداشته – چه آنکه کاریزمای رهبری روحانی انقلاب، از هر نیروی دیگری مرجعیت زدایی کرده بود تا انقلاب تنها یک مرجع داشته باشد – ارجح آن است که بپرسیم «چرا جامعه نسبت به آن مواضع اقبال نشان می داده است؟»
۴. چنین نگاهی، تاریخ را از چنبره ی نخبگان رها ساخته و «مردم» را نیز وارد آن می کند. آیا هنوز وقت آن نرسیده است که دموکراسی خواهان، به مردم چونان «بازیگران» تاریخ بنگرند و نه «تماشاگران» منفعلی که رمه وار، می توان آنها را به این سو و آن سو کشاند؟
۵. آنچه که از آن به عنوان چپ زدگی در انقلاب ۵۷ تعبیر می‌شود، تاکید بر خواست هایی نظیر عدالت، برابری و ستیز با مداخله ی خارجی ست که می باید در پیوند با تاریخ معاصر فهم شود. می توان نشان داد که تمامی جنبش های معاصر ما در یکصد و پنجاه ساله ی اخیر که در حساس ترین و سرنوشت سازترین لحظات، با مداخلات خارجی به انجام خود نرسیدند، در کنار استبداد ستیزی و آزادی خواهی،دارای گرایشات عمیق عدالت‌خواهانه و برابری طلبانه بوده اند.
۶. اینکه جامعه ی ایرانی برای بیان خواست های تاریخی خود، در فقدان یک تئوری منسجم بومی که با فرهنگ و تاریخ این کشور سازگاری داشته باشد، زبان و مکاتب فکری متنوع چپ جهانی را به عاریت گرفت ، نباید این تصور را ایجاد کند که گفتمان چپ در ایران، گفتمانی بی زمینه، وارداتی و بدون پشتوانه بوده است. در واقع آنچه که باید در این رابطه، مورد سرزنش و ملامت قرار گیرد، ناتوانی جامعه ی ایرانی از نظریه سازی برای بیان وضعیت خود است و نه تاکید بر خواست های انباشته شده ی تاریخی که در آستانه ی انقلاب، مجال بروز و ظهور یافته بودند! هرچند در این میانه،دکتر علی شریعتی، که تلاش هایش برای خلق یک گفتمان ایرانی که بتواند با توده های مردم ارتباط برقرار کرده و خواست ها و آرزوهای شان را نمایندگی کند، یک استثناء به شمار می رود که متاسفانه، با مرگ نابهنگامی که داشت، پروژه اش ناتمام باقی ماند.
۷. شاید خالی لطف از نباشد که در اینجا به تحلیل دکتر محمد مصدق از چرایی اقبال به گرایشات چپ گرایانه در جامعه ی ایران اشاره کنیم. دکتر انکار نمی کند که دولت اتحاد جماهیر شوروی، در برابر دولتین انگلیس و آمریکا که برای پیشبرد اهداف خود در ایران، از نهادهای حاکمیتی عضو گیری می کردند، جامعه ی مدنی را مورد هدف قرار داده بود، با این حال، او همه ی داستان را در این ماجرا خلاصه نمی کند. مصدق از «چپ های بالعرض» و نه ذاتی هم حرف می زند که فقر و نابرابری شدید اجتماعی ، آنها را با این گفتمان پیوند می داده است. رهبر فرهیخته ی نهضت ملی ایران، حتی پا را از این هم فراتر می گذارد و با اشاره به سرانجام دولت ملی که در نتیجه ی کودتای آژاکس، سقوط کرده بود، گسترش کمونیسم در دنیا را نه نتیجه تبلیغات بلشویکی، که زاده ی عملکرد دول امپریالیستی نظیر ایالات متحده می داند که منافع ملت های کوچک را در پای منافع کلان خود قربانی می کنند.
۸ . جامعه ی ایرانی پیش از شکست نهضت ملی در مرداد ۱۳۳۲، تجربه ی تلخ دیگری را نیز از تعامل با دول امپریالیستی از سر گذرانیده بود: تجربه ی مشارکت ناخواسته در جنگ جهانی دوم با اشغال ایران به بهانه ی کذب فعالیت موثر ستون پنجم آلمان در ایران. اشغال کشور، نه تنها اقتصاد بی جان و کم رمق ایران را با فشارهای طاقت فرسایی مواجه ساخت، بلکه ضعف دول مرکزی از اعمال حاکمیت در این سرزمین پهناور، اشغالگران را به تدریج در اقصی نقاط کشور حاکم کرده و از این رهگذر، تاثیرات عمیقی بر روح و روان ایرانی بر جای گذاشت که متاسفانه، پیامد آن از دید جامعه شناسان، کمتر مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است.
۹. معمولا چنین انگاشته می شود که ایران در جنگ دوم بین الملل، اعلام بی طرفی کرده و تا به آخر، بر این موضع خود باقی ماند. لیکن واقعیت غیر از این است. اشغال ایران علیرغم اتخاذ موضع بی طرفی، چنان هزینه های گزافی بر این کشور تحمیل کرد که هیئت حاکمه تصمیم گرفت رسماً وارد جنگ شود تا جامعه ی بین المللی، مسئولیت خود را در مورد ایران فراموش نکند. از این رو، محمدرضا پهلوی در هفدهم شهریورماه ۱۳۲۲، بنا به پیشنهاد دولت، رسماً بین ایران و آلمان، اعلان جنگ کرد.
۱۰. نامه ی مفصل عبدالحسین هژیر – وزیر راه – به وزیر خارجه ی انگلیس، در آبان ۱۳۲۲ ، که در آن، با ذکر جزئیات، اوضاع ایران در همه ی زمینه ها تشریح شده است، هر ایرانی آزاده ای را از رنج ها و ستم هایی که بر این مردم رفته بود، متاثر می سازد و از طرف دیگر، دست ما را می گیرد تا نشان مان دهد که ریشه های این بی اعتمادی و هراس از بیگانه را در کجاهای تاریخ مان باید جستجو کنیم.اسناد حضور متفقین در ایران، در چندین جلد با موضوعات محوری قتل و قحطی و بیماری و….گرداوری شده است که شایسته ی است توسط محققان و پژوهشگران مورد توجه دقیق قرار گیرد. هژیر گزارش می کند که فقط در تهران، به جهت ابتلاء به بیماری های مسری ناشی از ورود مهاجران لهستانی و کمبود امکانات، دست کم، ماهیانه هزار نفر جان خود را از دست می داده اند.
۱۱. کنفرانس تهران در آذرماه ۱۳۲۲، فرصتی را فراهم کرد تا مجدداً، توجه سران دولت های متفق به اوضاع ایران جلب شود. روز نهم آذر ۱۳۲۲، محمد ساعد وزیر خارجه،تذکاریه ی متحداللحنی برای وزرای خارجه ی سه کشور فرستاد و در خواست کرد که در مذاکرات،«متفقین، زحمات و خساراتی را که از اوضاع جنگ به ایران وارد آمده، کاملا در نظر بگیرند» و متعاقبا، سران سه دولت، روزولت، چرچیل و استالین در متن اعلامیه ای که راجع به ایران منتشر کردند، ضمن تصدیق مشکلات و مصائب ایران، راجع به دوره ی بعد از جنگ، تعهد کردند که« هر نوع مسائل اقتصادی که در پایان مخاصمات، ایران با آن مواجه باشد، از طرف کنفرانس ها یا مجامع بین‌المللی که برای مطالعه ی مسائل اقتصادی بین المللی تشکیل یا ایجاد شود، با مسائل اقتصادی سایر ملل متحده مورد توجه قرار گیرد.»
۱۲. با این حال، آنها نه تنها به این تعهد خود عمل نکردند، وقتی که جامعه ی ایرانی تصمیم گرفت تا برای بهبود وضعیت خود، در گام اول، با تاکید بر استقلال و مالکیت خود بر منابع، نفت را در سراسر کشور ملی اعلام کند نیز این هر سه کشور، هر کدام به طریقی، مقابل آن ایستادند و یا این که دست کم، نهضت او را تنها گذاشتند: انگلستان مقابل نهضت ایستاد، آمریکا مزورانه نقش واسطه ی درستکار را به عهده گرفت و اتحاد جماهیر شوروی نیز ظاهراً علاقه ای به ماجرا نشان نداد!
۱۳. هنگامی که به گذشته می نگریم، نمی توانیم نوسازی پهلوی اول را نادیده بگیریم. بویژه در حوزه ی راههای ارتباطی، این تحول، چشمگیر به نظر می رسد و ساخت خط آهن شمال – جنوب در آن سال ها و با آن امکانات، از جهات عدیده، غرور آمیز جلوه می کند. خط آهنی که با سرویس بسیار منظم و شگفت انگیزی، در جنگ جهانی دوم نقش آفرینی کرد. هژیر می نویسد: « خطوط مختلفه راه آهن ایران، از اوت ۱۹۴۱ تا مارس ۱۹۴۳، متجاوز از نهصد هزارتن از محمولات انگلیس و آمریکا و شوروی را در ایران جابجا کرد» و این فارغ از آن چیزی ست که طی این دوسال، از راه شوسه و بوسیله ی کامیون از جنوب ایران به روسیه حمل شده است. می بینیم که نوسازی رضاخانی در خدمت دول متفق قرار گرفت اما او هم زمان، مشروطیت ایران را تعطیل کرد تا این کشور نتواند با تکیه بر یک مجلس قوی و یک دولت ملی مقتدر، از حقوق خود پاسداری کند و این نقد مهمی ست که هرگز نمی توان از آن چشم پوشید حتی اگر نسلی که حوصله ی خواندن تاریخ را ندارد، اعتنایی به آن نداشته باشد!
۱۴. مبتنی بر یک چنین سابقه ای ست که شهید راه وطن، دکتر حسین فاطمی، در آخرین روزهای دولت ملی، به تاریخ هشتم مرداد ماه سال ۳۲، هنگامی که زیرکانه دست ایالات متحده را خوانده بود، در روزنامه ی باختر امروز، بر سر وزیر خارجه ی این کشور نهیب می زند که« شما در مدت هشت سالی که از پایان جنگ گذشته و متعهد بودید به اقتصادیات ایران کمک کنید،چه کمکی نموده اید؟ و اگر امروز بقول رادیو لندن و دالس، دکتر مصدق جلوی فعالیت های عناصر افراطی را نگرفته و حکم قتل عام نداده است،چرا در سابق که لندن به اشتراک واشنگتن، حکومت می آوردند و می بردند و هژیر و رزم آرا و ساعد و امثال ایشان را به مردم تحمیل می کردند و حتی شاه مملکت را به انگلیس و آمریکا می بردند، کمکی نکردید و وعده های بزرگ و کوچک و دور و نزدیک، از عالم حرف به مرحله ی عمل در نیامد؟»
۱۵. همه میدانیم که دولت ملی، عاقبت با کودتای انگلیسی- آمریکایی۱۹۵۳ سقوط کرد و رایت شورانگیز نهضتی که برای احیای مشروطیت و مقابله با استبداد و استعمار به اهتزاز درآمده بود، لگدمال حرامیان شد. از آن پس، آمریکا تمام قد در کنار پادشاهی ایستاد که آن قدر بر سنت پدر در محو مشروطیت پای فشرد که ملت، آهنگ جمهوریت کرد و انقلاب ۵۷ را آفرید. اگر انقلاب ۵۷ از همین مسیری که ترسیم شد، سرزده باشد، به گمان حقیر، منطقا نمی توانست نسبت به غرب و بویژه ایالات متحده، موضعی نداشته باشد و واضح است که این، هیچ ارتباطی به چپ زدگی انقلاب ندارد که گفته اند «آن که باد می کارد، طوفان درو می کند!»
۱۶. در بند یک به اشغال سفارت امریکا اشاره کردم که هزینه ی زیادی به ملت ما تحمیل کرد. جای افسوس دارد که دولت موقت مبتنی بر یک تحلیل صحیح از جامعه و روند تحولات آن،نتوانست پیش دستانه، اقدامات لازمی را تدارک ببینید که رادیکالیسم سیاسی را دست کم در این زمینه، خلع سلاح کرده باشد.


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.