شنبه ۱۱ام آذر ۱۳۹۶ , ساعت: ۰۴:۰۹کد مطلب : 106116 نسخه قابل چاپ

همراه با بسته‌نگار

در بهار ۱۳۴۰ به انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شیراز اطلاع داده شد نمایندگانی برای شرکت در نخستین کنگره انجمن‌های اسلامی سراسر کشور که شهریورماه در مشهد با حضور آیت‌الله میلانی برگزار می‌شود، انتخاب کنید. انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شیراز در سال ۱۳۳۸ تأسیس شده بود و من نیز از مؤسسان و سپس از اعضای هیئت‌مدیره انجمن بودم. همراه با دو نفر دیگر از دانشجویان به عنوان نماینده انجمن انتخاب شدیم که در کنگره شرکت کنیم. همگی عازم تهران شدیم و برای مطلع‌شدن از برنامه برادران در تهران به انجمن اسلامی مهندسین رفتیم. اطلاع داشتیم که از ۳۰ تیر تا آن روز آقایان مهندس بازرگان و دکتر سحابی در زندان به سر می‌برند و ما از دیدارشان در کنگره محروم هستیم. به ما اطلاع دادند که آیت‌الله میلانی پیغام داده‌اند که به علت کوچکی محیط مشهد، ساواک افراد شرکت‌کننده در کنگره را به راحتی کنترل می‌کند و برای همه محدودیت‌هایی به وجود می‌آورد؛ لذا بهتر است جلسات کنگره در تهران برگزار شود. ما گفتیم چون از شیراز به قصد مشهد حرکت کرده‌ایم، برای زیارت امام  رضا (ع)  به مشهد می‌رویم و با دوستانمان در مشهد دیدار می‌کنیم و همراه با نمایندگان انجمن‌های اسلامی مشهد به تهران برمی‌گردیم. به مشهد رفتیم و پس از زیارت امام  رضا (ع) به خدمت آیت‌الله میلانی رسیدیم و در کانون نشر حقایق اسلامی خدمت استاد شریعتی رسیده و از سخنان آموزنده آن استاد بزرگوار بهره‌مند شدیم. اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه مشهد ما را به باغ ملک‌آباد بردند وبه صرف  ناهار میهمان کردند. با آقای طاهر احمدزاده نیز ملاقاتی داشتیم و پس از سه چهار روز به همراه برخی از نمایندگان انجمن با قطار به تهران برگشتیم. کنگره هفته اول شهریور در تهران برگزار شد. در کنگره با بزرگانی از نواندیشان اسلامی آشنا شدیم که برای ما بسیار مغتنم و باارزش بود. یکی از جلسات کنگره در دبیرستان کمال منعقد شد. ناهار هم در همان‌جا داده شد. هنگام ناهارخوردن یکی از اعضای انجمن اسلامی دانشجویان تهران کنار من نشسته بود. در همین مدت کوتاه با همه آن افراد، به‌خصوص دانشجویان، احساس صمیمیت می‌کردیم. نمی‌دانم نام آن دانشجویی را که در کنارم نشسته بود می‌دانستم یا نه ولی همین‌که رویش را برگرداند که با نفر دست راستی‌اش صحبت کند، کباب کوبیده‌اش را از بشقابش برداشتم و در بشقاب خودم گذاشتم. وقتی سرش را برگرداند و دید کباب در بشقابش نیست به من نگاه کرد و لبخندی زد، یعنی به همین زودی سر شوخی را باز کردی؟ البته کبابش را به او برگرداندم. آن دانشجو آقای بسته‌نگار بود. این دوستی، که برپایه همفکری بود، با یک شوخی دانشجویی در سال ۱۳۴۰ شروع شد و تاکنون ۵۵ سال است که به دلایل مختلف تاکنون ادامه یافته و روزبه‌روز استوارتر و عمیق‌تر شده است.

من در همان سال لیسانس ادبیات فارسی را از دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز گرفته بودم؛ لذا پس از بازگشت از تهران به شیراز و برازجان، به بهانه پیداکردن کار و بعدها برای ادامه تحصیل به تهران برگشتم. چون به سربازی نرفته بودم، کاری هم پیدا نکردم، ولی برای ادامه تحصیل به دوره پس از لیسانس دبیری دانشسرای عالی آن روز وارد شدم که ما دانشجویان به عنوان دوره «فوق‌لیسانس علوم تربیتی» آن را انتخاب کردیم. به هر حال این دوره شبانه بود و قرار بود در طول دو سال درس‌هایی به همه لیسانسیه‌های رشته‌های مختلف داده شود که بتوانند در رشته خودشان دبیری کنند. چون شبانه درس می‌خواندم، توانستم روزها در شرکت سهامی انتشار، به عنوان ویراستار، فروشنده و هر کار دیگری که از دستم برمی‌آمد و در کنار آن در «دبیرخانه کنگره انجمن‌های اسلامی ایران» که در همان شرکت انتشار در «سرای سبا در باب همایون» تأسیس شده بود، به کار مشغول شوم. در کنار این فعالیت شغلی در «کمیته دانشجویی نهضت‌آزادی ایران دانشسرای عالی» و «شعبه انجمن اسلامی دانشجویان» در دانشسرای عالی به فعالیت پرداختم. محل سکونتم نیز در ساختمان دانشسرای عالی کوی دانشگاه امیرآباد بود؛ لذا با همه دانشجویان دانشکده‌های دانشگاه تهران که در کمیته‌های دانشجویی نهضت‌آزادی و انجمن اسلامی عضو بودند در ارتباط بودم. ازجمله این دانشجویان، محمد بسته‌نگار دانشجوی دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود؛ البته در بیشتر کمیته‌های نهضت آزادی، آقای جمشید حقگو نماینده دانشجویان دانشکده حقوق بود وآقای بسته‌نگار بیشتر در جلسات انجمن اسلامی نماینده دانشکده بودند. از آن جهت که این‌جانب در هر دو بخش فعال بودم با محمد بسته‌نگار در تماس همیشگی بودم و همیشه از ایمان پرشور عقیدتی‌اش خوشم می‌آمد که یکی از عوامل صمیمت ما با یکدیگر همین ایمان مذهبی بود.

از آن پس این همکاری و همفکری ادامه داشت تا حوادث سیاسی سال ۱۳۴۱ که در مهرماه آن سال نهضت روحانیت به رهبری آیت‌الله خمینی و با تأیید دیگر مراجع آن روز آغاز شد، ما دانشجویان مسلمان خوشحال شدیم، زیرا این قیام را تأییدی بر ادعای بزرگان مسلمان نواندیش و روشنفکر خود مبنی بر اسلام مبارز علیه دیکتاتوری و داشتن توان رهبری اجتماعات بشری در قرن بیستم می‌دانستیم. گروه‌گروه به قم می‌رفتیم و به‌وسیله دوستانی که از میان طلاب روشنفکر و مبارز، مانند حجج‌اسلام سید هادی خسروشاهی و برادران حجتی کرمانی داشتیم به منازل آیات عظام می‌رفتیم و پیام انجمن اسلامی دانشجویان را می‌رساندیم و از آنان پیامی برای دانشجویان می‌گرفتیم و خوشحال و با روحیه جدیدی برای مبارزه به تهران برمی‌گشتیم. تا اینکه شاه به فکر رفراندوم افتاد و شش اصل آن روز خود را به‌نام «انقلاب سفید» یعنی انقلاب از بالا و بدون خونریزی با مردم ایران در میان گذاشت و با گرفتن «آری» از مردم، اجرای آن را با قوت و قدرت ادامه داد. برای اینکه همه آرای مردم آری باشد و هیچ رأی «نه»‌ به صندوق ریخته نشود، تدابیری اندیشید. ازجمله دستگیری و به زندان‌انداختن تمام سران و اعضای فعال جبهه‌ملی و نهضت‌آزادی و حدود ۲۰۰ نفر از دانشجویان در تهران از اول تا پنجم بهمن ۱۳۴۱٫ قرار بر این بود که رفراندوم در روز ششم بهمن در سراسر کشور انجام گیرد. لذا مسئولیت ما دانشجویان و افراد غیرمشهوری که دستگیر نشده بودیم سنگین‌تر شد. بر فعالیت خود افزودیم و شبانه‌روز کار می‌کردیم. از آن پس تلاش ما صرف خنثی‌کردن تبلیغات رژیم علیه مبارزان، به‌ویژه مبارزان مسلمان چه روحانی و چه دانشگاهی شد. حوادث مدرسه فیضیه در دوم فروردین ۱۳۴۲، قیام عشایر فارس و امثال این‌ها انگیزه بیشتری به جنبش مردم می‌داد. تا اینکه در اول خرداد ۱۳۴۲ دستگیری گروه‌های ملی و ملی ـ مذهبی شدت گرفت. جلسه کمیته سیاسی دانشجویی نهضت ـ که من هم یکی از اعضای آن بودم، در شب دوم خرداد لو رفت و ما ۱۱ نفر حاضر در جلسه در منزل شادروان احمد صدر حاج سید جوادی دستگیر و به قزل‌قلعه برده شدیم. در آنجا دیدیم که آقای مهندس سحابی و مهندس ابوالفضل حکیمی و احمد علی‌بابابی را هم هر یک جداگانه دستگیر کرده بودند و به آنجا آورده‌اند. روز بعد، از ما در قزل‌قلعه بازجویی مختصری کردند و دسته‌جمعی به زندان موقت شهربانی بردند. در آنجا دیدیم که در همان شب یا شب بعد کمیته تهران جبهه‌ملی را هم دستگیر کرده‌اند. در این کمیته، زنده‌یاد غلام‌رضا تختی هم عضو بود که اتفاقاً بر اثر گرفتاری شخصی در جلسه حضور پیدا نمی‌کند و از دام ساواک نجات می‌یابد.

همان سال زمینه برای یک جنبش فراگیر در ماه محرم فراهم شد، که خود داستان مفصلی دارد.

از آن جهت که نمی‌خواهم تاریخ مبارزات مردم ایران را در اینجا بیان کنم، به حوادث آن روزها اشاره‌ای نمی‌کنم و به‌طور خاص به رویدادهایی می‌پردازم که به آقای بسته‌نگار مربوط است.

آقای بسته‌نگار همچون دیگر فعالان دانشجویی در انجمن اسلامی دانشجویان و کمیته‌های دانشجویی نهضت‌آزادی به فعالیت‌های مختلف مانند پخش اعلامیه و شرکت در جلسات دادگاه نهضت‌آزادی سرگرم بود تا اینکه در سوم اردیبهشت ۱۳۴۳ دستگیر می‌شود. از این پس یادداشت‌هایی را که در خاطرات خود به عنوان «همگام با آزادی» درباره بسته‌نگار دارم در زیر می‌آورم:

جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۴۳: امروز برای ملاقات با دوستان و خانواده‌ها ما را به عشرت‌آباد بردند. در آنجا اطلاع یافتیم که شب پنجشنبه آقایان رادنیا، مصطفی مفیدی و بسته‌نگار را گرفته‌اند.

پنجشنبه ۱۴ خرداد: ساعت ۱۹ سه نفر را به زندان ما [شماره ۴ قصر] آوردند که آقایان رادنیا،‌ مفیدی و بسته‌نگار بودند، هر سه را نیمه‌شب سوم اردیبهشت گرفته‌اند و تاکنون در قزل‌قلعه بوده‌اند.

سه‌شنبه ۲۷ مرداد: امروز زندانیان عادی برای خوشامد دستگاه، به مناسبت ۲۸ مرداد جشن گرفته‌اند. جلوی زندان را آذین بسته و صندلی چیده‌اند و از خودشان و پاسبان‌ها پذیرایی می‌کنند و یک گرامافون گذاشته صفحه‌های آوازی از خوانندگان بدنام پخش می‌کنند و بلندگو را روی دیوار رو به درون زندان گذاشته‌اند. سروصدای بلندگو باعث ناراحتی اعصاب همه ما شد. آقای دکتر سحابی گفتند سروصدای آن را کمتر کنند، ولی اعتنایی نکردند. پس از چندی عربده‌هایی بلند شد. از اتاق‌ها بیرون آمدیم. دیدیم حسن کوچکه (یکی از قاچاقچیان) داد می‌زند و می‌گوید: بسته‌نگار به من توهین کرده است. معلوم شد حسن کوچکه به عباس محکم فحش داده و بسته‌نگار به او گفته: «خفه شو!». لات‌ها به‌دنبال بهانه می‌گشتند که دعوا راه بیندازند. قاسم کوری یا انگورانی و برادرش علی انگورانی، جلال و مهدی بلیغ حمله کرده بودند که رفقای ما را بزنند، ولی ما نگذاشتیم دعوا شود. بالاخره پس از مدتی سر و صدا، اولیای زندان از ما عذرخواهی کردند و سر بلندگو را به طرف باغ بیرون زندان برگرداندند.

چهارشنبه ۲۵ شهریور: امروز آقایان رادنیا، مفیدی و بسته‌نگار را برای تعیین وکیل خواستند. رئیس دادگاهشان سرتیپ تاج‌الدینی است. ۱۰ روز وقت گرفته‌اند که در این مدت وکلای خود را معرفی کنند.

شنبه ۴ مهر: امروز آقایان رادنیا، مفیدی و بسته‌نگار را به دادگاه بردند. آنان چهار نفر زیر را به عنوان وکیل معرفی کرده بودند: «سرکار سرهنگ عزیزالله امیررحیمی، سرکار سرهنگ علمیه، سرکار سرهنگ غفاری و تیمسار سرتیپ مسعودی» گفته بودند نفر دوم و چهارم زندانی و ممنوع‌الوکاله هستند. رفقا گفته بودند وکلای ما همین چهار نفر هستند و لاغیر. (توضیح اینکه دو نفر نامبرده و نفر اول و سوم ازجمله وکلای مدافع در دادگاه گروه نخست از نهضت‌آزادی بودند که پس از ختم دادگاه تجدیدنظر نظامی آنان را به‌تدریج گرفته و به زندان انداختند و به جرم «تبلیغ برای جمعیتی که مرام و رویه‌اش ضدیت با سلطنت مشروطه است» به ۹ ماه و یک سال محکوم کردند و دوستان ما همان افراد را به عنوان وکیل خود معرفی کرده بودند.)

یکشنبه ۱۹ مهر: امروز آقایان رادنیا و بسته‌نگار را به دادگاه خواستند و گفتند باید وکلای منتخب خود را عوض کنند. آنان گفته بودند وکلای ما همین افراد هستند و حاضر به تعویض آنان نیستیم.

روز ۲۷ مهر رئیس دادگاه نامه‌ای برای هر سه نفر به زندان فرستاده و از آنان خواسته بود وکلای خود را عوض کنند، ولی هر سه نفر در زیر آن نامه نوشتند که وکلای ما همان سه نفر هستند.

شنبه ۲ آبان: (به‌دنبال دعوای روز ۲۷ مرداد و نقل و انتقال‌های افرادی به زندان‌های دیگر و بردن برخی از افراد به زندان مجرد) امروز آقای محمد بسته‌نگار را از این زندان بردند. شاید به زندان شماره ۱ (که جای زندانیان عادی است و بسیار شلوغ).

یکشنبه ۸ آذر: امروز آقای بسته‌نگار را به دادگاه خواستند و سه نفر وکیل تسخیری را که برای سه نفرشان دادگاه تعیین کرده بودند، معرفی کردند، ولی آقای بسته‌نگار نپذیرفته و به عنوان اعتراض، پرونده‌اش را هم نخوانده و به زندان برگشته است.

سه‌شنبه ۲۴ آذر: امروز دادگاه بدوی آقایان رادنیا، مفیدی و بسته‌نگار تشکیل شد… وکلای تسخیری هر سه نفر درباره نقص پرونده و عدم صلاحیت دادگاه صحبت کردند. سپس از متهمان خواستند خودشان هم دراین‌باره صحبت کنند. آنان هر یک شرحی مبنی بر غیرقانونی‌بودن دادگاه به علت محروم‌شدن از وکیل انتخابی خواندند و اعلام سکوت کردند. دادگاه وارد شور شد و پس از ۷۵ دقیقه از شور خارج شد، به صلاحیت خود و عدم نقص پرونده رأی داده برای ورود به ماهیت کیفرخواست خوانده شد و دادگاه تعطیل و ادامه به روز بعد موکول شد.

چهارشنبه ۲۵ آذر: جلسه دوم دادگاه تشکیل شد. وکلای تسخیری مطابق میل دادگاه ظاهراً به دفاع از متهمان پرداخته بودند، لذا متهمان به عنوان اعتراض به سخن وکلا صورت‌جلسه را امضا نکردند. دادگاه هیچ تماشاچی را راه نداده و ادامه به روز بعد موکول شد.

در روزهای پنجشنبه ۲۶ آذر و شنبه ۲۸ آذر هم جلسات چهارم دادگاه به همین منوال سپری شد.

دوشنبه ۳۰ آذر جلسه پنجم دادگاه تشکیل شد. چون متهمان حاضر به سخن‌گفتن و دفاع از خود نشده بودند. وکلای تسخیری آخرین دفاع را کردند. دادگاه به کفایت دفاعیات رأی داد و وارد شور شد. در ساعت ۱۳ پس از سه ساعت از شور خارج شده هر سه نفر را به جرم عضویت در نهضت‌آزادی هر یک به سال حبس محکوم کرد.

چهارشنبه ۲۳ دی: امروز صبح آقایان رادنیا، مفیدی و بسته‌نگار را به دادگاه بردند. پس از بازگشت به زندان، برای تعیین وکیل در دادگاه تجدیدنظر نظامی به ریاست سرتیپ مروستی بردند. ۱۰ روز وقت گرفتیم.

سه‌شنبه ۶ بهمن: امروز آقایان را به دادگاه بردند. آنان هر یک وکلای مدافع خود را به شرح زیر معرفی کردند: آقای رادنیا، سرکار سرهنگ پگاهی. آقای مفیدی و بسته‌نگار: سرهنگ بزرگمهر، رئیس دادگاه از دادستان ارتش درباره پذیرش افراد فوق مشورت کرد. دادستان نپذیرفت، ولی دوستان گفته بودند وکلای ما همین افراد هستند.

پنجشنبه ۶ اسفند: دادگاه تجدیدنظر گروه دوم از نهضت‌آزادی به ریاست سرتیپ مروستی و دادستانی سرهنگ خواجه‌نوری و وکلای مدافع تسخیری تشکیل شد. پس از سخن مختصر وکلا درباره نقص پرونده، آقای رادنیا درباره عدم صلاحیت دادگاه صحبت می‌کنند و جلسه تعطیل می‌شود.

سه‌شنبه ۱۱ اسفند: امروز صبح آقایان رادنیا و مفیدی را به دادگاه بردند، چون آقای بسته‌نگار دچار نوعی بیماری جلدی شده است، او را نگاه داشتند تا دکتر از خارج زندان بیاید و او را معاینه کند. ساعت ۱۱ از دادگاه تلفن کردند که بسته‌نگار را بفرستند، ولی او را نفرستادند. ساعت ۱۲ گفتند دکتر از خارج آمده است، لذا آقای دکتر شیبانی با آقای بسته‌نگار به بهداری رفتند. آقایان دکتر آذر و دکتر قائمی، متخصص خون آمده بودند. بسته‌نگار را معاینه و خونش را برای آزمایش گرفتند و بردند و ۲۰۰ تومان حق‌الزحمه هم گرفتند.

دوشنبه ۱۷ اسفند: امروز جلسه هفتم دادگاه تشکیل شد. آقای بسته‌نگار سخنانی مستدل و منطقی (در نقص پرونده و عدم صلاحیت دادگاه) در پاسخ دادستان ایراد کرد. دادگاه وارد شور شد و به صلاحیت دادگاه و عدم نقص پرونده رأی داد. دادگاه وارد ماهیت دعوا شد. دادستان خواستار تشدید حکم شد.

شنبه ۲۲ اسفند: جلسه دهم دادگاه تجدیدنظر گروه دوم نهضت‌آزادی تشکیل شد. پس از آخرین دفاع وکیل تسخیری دادگاه سرهنگ شاهقلی، دادگاه وارد شور شد و سه ساعت بعد رأی زیر را صادر کرد:

آقای مصطفی مفیدی به پنج سال، آقای بسته‌نگار به چهار سال و آقای رادنیا به دو سال زندان محکوم شدند.

***

و اما یادداشت‌های من پس از این محکومیت درباره آقای بسته‌نگار فراوان است که ازجمله:

بردن آقای بسته‌نگار برای معاینه گوش به بهداری، شرکت در اعتصاب غذاهایی که به تبعید ما به دژ برازجان انجامید و بقیه قضایا که به علت نداشتن وقت و امکانات، خواننده را به جلد اول خاطرات خود همگام با آزادی ارجاع می‌دهم و برای سلامت کامل و عاجل آقای بسته‌نگار به درگاه پروردگار دست دعا برمی‌دارم.

منبع: چشم انداز ایران


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.