سه‌شنبه 22nd می 2012 , ساعت: 12:05کد مطلب : 9975 نسخه قابل چاپ

محمد نخشب و سوسیالیسم اخلاق گرا

او اولین کسی بود که سوسیالیسم و دموکراسی را لازم و ملزوم هم دانست

.

سوسیالیست‌های خداپرست و اخلاق‌گرا

سوسیالیسم «نخشب» سوسیالیسمی «اخلاق‌گرا» بود که هنوز هم برای بسیاری فهم آن مشکل است درحالی که در جهان غرب هم بسیاری مارکسیست‌ها امروز نظرشان به دیدگاه‌های «کانت» معطوف شده است. «سوسیال‌دموکراسی»‌ها در اروپا حاصل عملکرد «انسان اخلاقی» است، و «جایی که خدا نباشد انسانی هم نخواهد بود.» به نظر ژوزف ایلیچ فیلسوف روس بی‌توجهی به این امر روسیه شوروی را به فروپاشی رهنمون شد.

استبداد ایدئولوژیک حاصل بی‌توجهی به انسان بود؛ مفهومی فرهنگی که کرامتش با حقوقش محقق می‌شود. محمد نخشب در آن زمان حقوق خوانده و تزش «حقوق و اخلاق» در جامعه بود. دیدگاه‌های هگل و مارکس در اینجا «کارآیی» نداشت به ویژه که ما علوم انسانی نداشتیم. او اولین کسی بود که «سوسیالیسم و دموکراسی را لازم و ملزوم هم دانست؛ امری که نوعی «آوانگارد» را در رابطه با مدرنیته و حقوق و… تداعی می‌کرد. مدرنیته هم ابتدا از بستر کلیسا در قرن پنجم سربر آورد.» (از کتاب مدرنیته چیست، آلکسیس نوز) او سوسیالیسم بر پایه خداپرستی را تنها «جایگزین» تئوریک برای نسل‌های بعدی ارایه کرد. معمای سوسیالیسم او آن است که بسیاری به دلیل تبلیغات عریض و طویل و گسترده «سوسیالیسم مارکس» تصور کرده‌اند که هر کس سخن از سوسیالیسم گفت منظورش همان مارکسیسم بوده، درصورتی که ما در هر کشور و ملتی که برای عدالت اجتماعی مبارزه کرده سوسیالیسم «برنامه» داریم، همان قدر که تاریخ «بورژوازی و سرمایه‌داری داریم.»

و اما نهضت خداپرستان سوسیالیست که با نگاه امروز می‌شود آنها را «چپ‌های اخلاق‌گرا» نامید، جوانان مسلمانی بودند بیشتر «اخلاق‌گرا» . در اسلام مبنا «تقوا» است: «ان اکرمکم عند الله اتقیکم» و در اسلام «قسط» را داریم که هر کس به سهم خود و ارزش کار خود بهره باید ببرد «لیس للانسان الی ماسعی.»

از منظر فلسفی ما یک سوسیالیست مارکسیست را در مجموع سوسیالیست در نظر نمی‌گرفتیم. به دلیل آنکه او مبنای عقیدتی خود را مطابق نظر مارکس «ماتریالیسم دیالکتیک» باور کرده است و فرهنگ را روبنا به حساب می‌آورد، اقتصاد را مبنا قرار داده، که برآن مبنا هر کس در جست‌وجوی سود بیشتر است. «ایده‌آلیسمی که تناقض را در بطن خود داشت» (مارسل گوشه)، امری که از قرن پانزدهم در اروپا بیشتر با رشد بورژوازی و شهرنشینی شایع شد و «اومانیسم» مدرنیته از یاد رفت چه «رشد سرمایه و تکنیک که دینامیسم خاص خود را داشت جبری شده بود» (مارسل گوشه فیلسوف سیاسی) تفکرات مارکس بازتاب آن شرایط بود و امروز معلوم شده «هر ایده‌ای محصول شرایط اجتماعی خود است.» (آلن تورن)

«تاریخ عبارت از واکنش انسان در برابر شرایط حاکم است.» (هابرماس) به همین دلیل نخشب بر ضرورت رعایت «اخلاق» در سیاست و جامعه تاکید مکرر داشت. آنچه در خداپرستی مطرح است آن است که هرگونه شیئی – پدیده، موجود از حالت قدسی به‌در آمده. «لا اله»، آنچه که در کشورهای شرقی به ویژه با همه مسلمانی با «خرافات‌ها» نتوانسته‌اند از دام آن رها شوند تا «خود – من- شما – ما» شوند و شخصیت پیدا کنند، به همین دلیل به دموکراسی هنوز نرسیده‌اند. تنها با نگرش «خداپرستانه است که می‌شود «خود»را یافت، چه انسان اسطوره‌ساز است وگرنه تمام مشکلات بشر از ماده‌پرستی نیست»، با خداپرستی می‌شود هرگونه مطلق‌نگری، خیره‌سری را از قبل زایل کرد و «بازتولید مداوم را» در سایه نگرش چندبعدی پلورالیسم فکری که بنیان هر گونه «آزادی» اندیشه – بیان – سیاست است و دگرگون‌ساز و مسوولیت‌آفرین است تضمین کرد و تداوم بخشید، و از قبل پذیرفت که «واقعیت خود یک فرآیند است»‌ و مطلق نیست. چه درهرصورت ما از طریق خصوصی کردن تجربه دینی خصوصی‌ترین اسطوره‌هایمان را پروبال می‌دهیم، و حتی دین را بر اساس زندگی شخصی‌مان تعریف می‌کنیم یا اسطوره و آیین را بر اساس زندگینامه شخصی منابعی تلقی می‌کنیم که هویت شخصی‌مان را برایمان مهیا کرده است، یعنی باز نوعی مطلقیت را از قبل و درون خود می‌پذیریم. ما با «الهیات تنزیهی» از آن زمان با شکستن بت‌های ذهنی و اسطوره‌ها و مطلق‌های درونی با الهیات فرهنگی و تنزیهی که «مبنای آن آگاهی» بود، برگرفته از ادیان توحیدی و ابراهیمی زمینه رشد را با تفکر فلسفی و روشنفکرانه فراهم می‌آوردیم تا «خودسازی» را در جهت رفتن به سوی پیشرفت و توسعه هموار کنیم چه وقتی خدا را مطلق می‌کردیم هرگونه مطلق را رد می‌کردیم، چه در مکان، چه در زمان، چه در بیان، چه در فهم، چه در تصور، و هر گونه بیانی را برای بیان این «مطلق» ناکافی برای ابراز آن در نظر می‌گرفتیم که «لیس کمثله شیی» قرآن کریم. و بنابراین تکیه‌گاه ما یک مفهوم «کمال اخلاقی» بود.

از این‌رو برای آرمان شدن حقیقت هرچیز نمی‌توانیم در گستره شهود ناب بررسی کنیم حتی با «خرد محض» کانت، چه «پای استدلالیان چوبین بود» (مولانا)، بلکه باید شکلی تاریخی از دانش را متصور شویم که بالاجبار به نوشتار وابسته است و نوشتار و حتی فرهنگ معلوم شده که امروز جز پیچیده کردن اشکال مختلف حقیقت و دور کردن انسان از طبیعت و مفاهیم ناب کاری انجام نداده‌اند و نمی‌دهند. در نتیجه باور ما با اندیشه خداپرستی و جهان‌بینی توحیدی از ابتدا بر این مبنا قرار می‌گرفت که انسان درهرصورت به‌دلیل پیچیده کردن مفاهیم زمان، مکان، فرهنگ، و ایده‌های تجریدی از موقعیت طبیعی، حقیقت بنیادین و… بالاخره دور می‌افتد و با این بینش خود را دور می‌نگریست. پس با این نگرش هرچیز قابل تغییر، کمال، تصحیح، و برگشت و قابل انتقاد بود. در دنیایی که امروز معلوم شده تمام حقایق مفهومی به جز بازی کلمات و واژه‌ها نیست، و قوانین علمی که غالبا مبتنی بر ریاضیات است ابطال‌پذیر است و مدرنیته چیزی نیست جز آنکه بپذیریم بیانات و برداشت‌های ما از حقایق جز استعاره‌ها و مجازها نیستند و… زیرا حقیقت هرگز در دسترس ما قرار نخواهد گرفت و… تنها با الهیات «کمال‌طلب» می‌شود مدارج ترقی و توسعه را پیمود. بدین‌گونه بود که ما فرهنگ را زیربنا گرفته و اصولا ملی – اسلامی «فرهنگی» بودیم. در حوزه‌های آکادمیک و روشنفکری فعال، که نخشب حقوق خوانده بود و بعد دکترای مدیریت در آمریکا گرفت، چه با جهانی شدن و کوچک شدن جهان ما از هگل و مارکس و… گذشته بودیم و بیشتر نیاز به تحلیل «شرایط» داشتیم که سخت نیازمند «توسعه پایدار» بودیم (مهندس سحابی). در زمانی که روشنفکری غرب بعد از مکتب فرانکفورت و اگزیستانسیالیسم سارتر و… نیچه‌ای شده بودند و «نهیلیست» (هابرماس) جنبش ۱۹۶۸ را در فرانسه داریم که حتی حزب کمونیست را به حاشیه راند. ولی ما تازه روند «نوزایی» را در دهه ۲۰ آغاز کرده بودیم که با کودتای ۲۸ مرداد سقط شد. با این‌حال ما با هر ایسمی که ما را از «خود» غافل می‌کرد به دلیل مطلقیت آن درنهایت در تضاد بودیم.

آن‌روز محمد نخشب مبنای جهان‌بینی را عملا «الهیات تنزیهی» که از هر پدیده افسون‌زدایی می‌کرد، ارایه کرد که تازگی داشت. چه مشکل اصلی ما هنوز هم «خرافات‌باوری» بوده و است. از این رو در برابر نابرابری‌ها و تبعیض‌ها در جامعه بی‌تفاوت نبود، و در اقتصاد به سوسیالیسم و برنامه می‌رسید. حاصل نهایی‌اش «سوسیال‌دموکراسی» بومی بود، که اینها را برای مردم ایران در یک نظام دموکراتیک میسر می‌دید و ما شاهد تضاد بین «نیروی کار و سرمایه» از یک‌سو و مبارزه بین «استعمارگر و استعمارشده» از سوی دیگر بودیم. در این تفکر ایمان به «خدا» به ایمان به آزادی انسان منجر می‌شد؛ امری که حاصلش «استعلای» نوع بشر بود که حتی در اروپا هم منجر به توجه به این «استعلا» و ضرورت آن برای رسیدن به «سوسیال‌دموکراسی»‌هایی از سوی احزاب سوسیالیست اروپا در قرن بیستم شد. به این‌گونه مطلقیت از ایده مارکسیستی تا از هر ایده‌ای زایل شد. ما بعد از جنگ جهانی دوم مکتب فرانکفورت را داریم که هابرماس و مارکوزه و ژان ژورزو… در فلسفه مدرن حاصل آن است، چه نگاه‌شان معطوف به فرهنگ شد و دیگر انسان حیوان اقتصادی معرفی نشد، حتی «اراده معطوف به قدرت» نیچه، چه با رشد آگاهی‌ها و ارتباطات «این اراده معطوف به خرد انتقادی تا نقد اخلاقی قدرت شد.» (هابرماس)

منبع : شرق

سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاه‌های گوناگون است.


حوزه :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.