دوشنبه ۶ام دی ۱۳۹۵ , ساعت: ۰۳:۱۰کد مطلب : 100754 نسخه قابل چاپ

دیدار من با خلخالی وقتی در لارستان تبعید بود

 

توضیح: در این نوشته من سعی میکنم مباحثی که در آن زمان  میان روحانیون ودیگران مطرح شده را اینجا بیاورم تا شمه ای از آن فضای فکری ونظری ودغدغه های آن روزها را نشان دهم: 

پس از مجلس ترحیم مصطفی خمینی که در قم  برگزار گردید ماموران دولتی سخنرانان  را  دستگیر وهر کدام را به یکی از شهرهای کشورمان تبعید کردند. آقای خلخالی به لارستان ومحمد جواد حجتی کرمانی به سنندج تبعید شدند اما آقای ربانی املشی  را یادم نیست به کدام شهر روانه کردند. پس از آن تبعیدها ، وضعیت رژیم با آنها عادی شد. من که آن زمان طلبه بودم  با دوستانی که اهل ساوه بودند، یک روز رفتیم به لارستان  برای دیدن آقای خلخالی  که به آن شهر  تبعید شده بود، او از دیدن ما خوشحال شد و پس از احوالپرسی جویای اخبار قم شد. ما هم هر خبری داشتیم به او دادیم. در ضمن ما چند تا نوار از دکتر شریعتی نیز به او دادیم وآماده خدا حافظی شدیم .  او ازمن درخواست کرد که مدتی پیش ایشان بمانم چون او تنها  بود من هم پذیرفتم و ماندم .او هر روز برنامه های شامگاهی بی بی سی را گوش می داد، و صبحها به راهپیمایی  می رفتیم ، در ادامه پس از چند روز آقای منتجب نیا با خانواده اش به دیدارش  آمدند و صحبتهایی بین آنها رد و بدل شد . آقای منتجب نیا نماز جمعه را شمشیر به دست می خواند. در همین دیدار من از منتجب نیا پرسیدم که” با این رژیم چگونه می شود برخورد نمود؟” که او  حرفی برای گفتن نداشت. فردای آن روز عده ای از جوانهای شهر”قیر”  به دیدار خلخالی آمدند و از او خواستند نامه ای در تأیید دکتر شریعتی  بنویسد. چون یکی از روحانیون آن شهر علیه شریعتی سخن پراکنی می نمود، او هم نامه ای نوشت با این مضمون: «دکتر شریعتی خوب بود ولی اشکالاتی هم داشت». آن دوستان پس از دیدن نامه وخواندنش، آن را پاره کردند ودر آشغالدانی  انداختند و رفتند. مهندسینی از اهالی شیراز در شهر لار کار می کردند آمدند به دیدن آقای خلخالی  و گفتند: «اصل أساس این جنبش را دکتر علی شریعتی  به وجود آورده است و روحانیت نقش آنچنانی درآن ندارند». او این نظر را نپذیرفت و  گفت: «نه روحانیت هم نقش دارد». در همین راستا دو نفر از قم آمدند برای دیدار آقای خلخالی و این پرسش را مطرح کردند که شما کشور را با کی اداره خواهید نمود؟او در پاسخ گفت: «ما توسط جوانان خیلی کارها خواهیم کرد».

از سوی دیگرمن آرام آرام با جو حاکم بر شهر، روحانیان و جوانان وامکانات آن شهر آشنا شدم و به منزل روحانیون رفت وآمد داشتم و موقعیت آقای خلخالی را برای آنها توضیح می دادم و آنها  نیز با او اظهار همدردی میکردند. همچنین یکی از روحانیان که واعظ آن شهر بود به دیدن خلخالی آمد و پس از تعارفات قرار شد این رابطه ادامه یابد. درهمین روند چند تن ازجوانان آن شهر نیز آمدند تا با خلخالی در بارۀ اوضاع کشور گقتگو کنند. نتیجه آن شدکه جلسه ای بر قرار گردد و در آن جلسه ایشان بحثی را ارائه نماید. هفته بعد جلسه ای بر قرار شد. آقای خلخالی  در آن گرد هم آیی  بحث را آغاز کرد و از هر دری سخن گفت. در این میان من دیدم لازم است پرسشی را مطرح کنم تا جلسه گرم ومنسجم شود، چون آقای خلخالی طبق عادتش پراکنده گو بود و بحث منسجمی از خودش ارائه نمی داد بلکه طبق کینه ها و بیشتر شعاری سخن میگفت و با اصرار اینکه «حرف او حق است» پیش می رفت. به همین علت او از خود نه کتابی که قابل توجه باشد  ارائه  کرد و نه شاگردانی را تربیت نمود .

 پرسش من این بود: «نظر شما در مورد کوروش کبیر چیست؟». اوپاسخ داد: «من جزوه ای در رد او نوشته ام وداده ام تا منتشر کنند». سپس پرسیدم: «نظر جنابعالی در باره شیر و خورشید چیست؟» وی پاسخ داد: «هر بلایی که بر سرمان آمده از همین شیر و خورشید است پس  لازم است به هر نحوی آنرا از بین ببریم».

یکی از او پرسید: در ۱۵ خرداد چند نفر کشته شدند؟ او در پاسخ  گفت: «در آن تاریخ کسی کشته نشد بلکه یک فردی به نام سید زیتونی که اهل شمال ومریض هم بود فوت کرد». ما گفتیم رژیم شاه او را کشته است. پرسش بعدی این بود که پس از تبعید آقای خمینی به ترکیه شما چه کار کردید؟ پاسخ داد ما هر شب درمدرسه فیضیه اقدام به تظاهرات می کردیم به همین علت آقای خمینی را از ترکیه به عراق انتقال دادند. بعد پرسیده شد: «شما در آن زمان چگونه پیامهای ۱۵ خرداد را پخش می کردید؟» که پاسخ داد: «من اعلامیه ها را می بردم تهران در آنجا کسی برای چاپ نیافتم مجبور شدم بروم پیش یک یهودی که وسائل چاپ داشت. او به من گفت: «پول بده هر چقدر می خواهی برایت چاپ می کنم».

 پرسش: «اکنون آقای خمینی مشغول چه کاری است؟».

 خلخالی: «او به تدریس فقه واصول  مشغول است  ولی نظر من این است که او تمامی این درسها را تعطیل نماید فقط به تفسیر قران بپردازد».

پرسش: به نطر شما پس از خمینی مرجع تقلید چه کسی خواهد بود؟

 پاسخ: منتظری مرجع تقلید پس از او می باشد.

پرسش: «آقای آشوری در کتاب توحیدش گفته که معنی واژه تقوی همان انقلابیترین است؟».

خلخالی: «این تفسیر درستی است».

فرد دیگری موضوع مجاهدین خلق را پیش کشید؟ خلخالی گفت: «آقای  لاهوتی پیش من آمد و گفت “آنها پس از مارکسیست شدن دست به کارهای ضد اخلاقی و ضد دینی و… خواهند زد”».  در رابطه با چرخش محاهدین من گفتم: «استاد مطهری روزهای پنجشنبه به قم می آمد و کلاسهای فلسفی بر گزار می کرد». خلخالی گفت: «چرا آن جلسه را به هم نزدید چون او ضد شریعتی است».

فردی از اوضاع قم ودار التبلیغ پرسید؟ او کلی از روحانیت انتقاد کرد، ولی در باره شریعتمداری ودار التبلیغ حرفهایی زد که من درست نمی دانم اینجا آنها را نقل کنم. پس از چند جلسه خلخالی تصمیم گرفت در آن شهر نماز جمعه أقامه نماید. در همین راستا او اولین نماز جمعه را در یکی ازمساجد بر قرار کرد. روحانیان آن شهر به جز یکی  با خلخالی دیدار نکردند و در نماز جمعه او هم حاضر نشدند. خلخالی از عکس العمل روحانیان دلگیر شد.

پس از   چند بار برگزاری نماز جمعه آن مسجد را تعطیل کردند لذا او نماز را در یکی از پارکها بر گزار کرد، از سوی دیگر یکی از روحانیان آن شهر عنوان نمود که چون پارک  مال دولت است پس نماز درآن جایز نیست.  خلخالی در جواب گفت: پارک مال مردم است واشکالی ندارد.

ازسوی دیگر آیت الله خمینی قبل از انقلاب عقیده به بر قراری نماز جمعه نداشت. او بر این نظر بود که: نماز جمعه فقط در عصر معصوم باید بر گزار گردد. در آن ایام  من کم کم  تصمیم گرفتم  به قم و بعد هم به قزوین شهر خودم بازگردم. خلخالی پیشنهاد داد که من دوباره به لار بازگردم. پس از باز گشت من به قم موضوع ۱۷ دی پیش آمد که  از این قرار بود:  در روز ۱۷ دی ۱۳۵۶ در مقاله ای در روزنامه اطلاعا ت با عنوان  «استعمار سرخ و سیاه» که به قلم شخصی با نام مستعار «احمد رشیدی مطلق» بود به چاپ رسید.  درواکنش به آن در روز ۱۸ دی در شهر قم در اعتراض به این مقاله درسها تعطیل گردید وطلبه ها روانۀ بیت روحانیان سر شناس شدند ازجمله بیت علامه طباطبایی و بیت آیه الله وحید خراسانی، مکارم شیرازی، حسین نوری همدانی و… هر یک از اینها در اعتراض به آن مقاله سخن هاگفتند. حکومت وقت همه اینها را جزعلامه طباطبایی و وحید خراسانی به شهرهای کردستان تبعید کرد. آیات ربانی شیرازی  و مرحوم عالمی از روحانیان همدان همرا ه با دامادش به سردشت تبعید شدند،.  آقایان علی تهرانی، نوری همدانی، طاهری اصفهانی وروحانی دیگری به نام احمدی به سقز، طاهری خرم آبادی به مهاباد، خلخالی دوباره به لار  وشاه آبادی به بانه تبعید شدند. محمد جواد حجتی کرمانی  هم که به سنندج تبعید شده بود. طاهری گرگانی  نیزبه سقز تبعید گردید،و…

 من دوباره به لار باز گشتم. آن شهر کمی با پیش فرق کرده بود. ساواک روی خلخالی حساس شده بود، به همین علت او را به کردستان تبعید کردند من هم به قم باز گشتم، وحال وهوای آن شهر نیز تغییر کرده بود. از فشارهای ساواک بسیار کم شده بود ولی سایه اش همچنان سنگین بود. پس از مدتی من رفتم قزوین واز آن شهر همراه دو تا از دوستان روانۀ کردستان و وارد شهر سنندج شدیم ورفتیم پیش آقای محمد جواد حجتی کرمانی وشب را خدمت ایشان ماندیم . خبرهای قم و خمینی را که در یکی از پیامهایش ازاو تعریف کرده بود به او یادآوری نمودیم.

صبح که شد آقای طاهری اصفهانی ودو تن دیگر از روحانیان  نزد او آمدند.  مرحوم طاهری آیه ای ازقرآن  را طرح کرد. هر یک از حضار نظر خود را در مورد آن  دادند. از طرفی دیگر خوشحالی به خاطر موقعیت پیش آمده در چهرۀ همگان دیده می شد. ما از محمد جواد کرمانی خدا حافظی کردیم رفتیم به بانه وارد حانه آقای خلخالی شدیم که تقریبا منزل ایشان پر از جمیعت بود.

 سپس رفتیم پیش آقایان حسین نوری همدانی، مرتضی فهیم کرمانی، علی‌محمد دستغیب و شیخ علی تهرانی. وقتی به خانۀ آقای شیخ علی تهرانی رسیدیم عده ای هم از راه رسیدند و ما همگی باهم وارد خانه او شدیم. او گفت: «بهترین کار این است که حکومت به دست ملی ها داده شود». یکی از روزها ما رفتیم برای دیدن مدرسه اهل سنت و طلبه های آنها. سید جلال برادر عز الدین آن مدرسه را اداره می کرد. او به محض دیدن ما شروع کرد به تعریف و تجمید عمر خلیفه دوم و بد گفتن غیر مستقیم از تشیع. من هم سعی کردم با او دوستانه صحبت کنم که امکانش نبود. شب در شهر بانه رفتیم به یک جلسۀ عرفانی که آنها آوازهای عرفانی همرا ه با نمایش می خواندند.

روزهای بعد ما سعی کردیم با مردم کرد حرف بزنیم. برخورد آنها با ما  خوب بود البته فقط درحد احوالپرسی و همراه با لبخند.

روز جمعه خلخالی برای شرکت در نماز جمعه به یکی از مساجد رفت. هنگامی که باز گشت گفت: «آخوند آنجا شاه را دعا کرد… من دیگر در نماز او شرکت نخواهم  کرد»، در ضمن خلخالی گفت: «نامه ای به دستم رسیده که نوشته مکارم شیرازی به ساواک نامه داده که چرا من را تبعید کردید در صورتی که اینجانب کاری نکرده ام».

تبعید شدگان دیدند ساواک کاری به آنها ندارد سعی کردند به بهانه های گوناگون شهر را ترک کنند ویا دید وباز دید را توسعه دهند. در همین راستا خلخالی به تبعیدشدگان گفت که به شهرستانها پیشنهاد داده شود تا «به صورت کاروانی به دیدن تبعیدیها بیایند».

 از جانب دیگراین روند آغاز شده بود و داشت گسترش می یافت  و از همه مهمتر در دید وباز دیدها مشاهده ای از ساواک وفشار او دیده نمی شد. به همین خاطر  این دیدارها سرعت بیشتری به خود گرفت.

ما در ادامه این دید وباز دیدها رفتیم به دیدن حسین نوری همدانی. او از ما و عدۀ دیگری استقبال کرد وحرفی برای گفتن نبود. در ضمن ایشان پیش از انقلاب یکی از روحانیان بسیار محافظه کار بود که رژیم هم با او برخوردی نداشت. پس از این دیدارها ما روانۀ شهر سردشت شدیم که در آن شهر مرحوم ربانی شیرازی از قم، باریک بین از قزوین، مرحوم عالمی از همدان و… بودند. ما به محض ورود به آنجا دیدیم اکثر آنها آنجا جمع هستند. به همین جهت اخبار رد و بدل گردید. در ضمن مرحوم عالمی همدانی گفت که برای آیت الله روحانی پول ارسال کرده است. عکس العمل بقیه به این سخن مثبت نبود یعنی می گفتند چرا برای خمینی ارسال نشده.

چند روزی که ما آنجا بودیم مطالب مطرح شده از همین قبیل بود، ما تصمیم گرفتیم برویم. مرحوم ربانی هم می خواست برود به ارومیه ما هم همراه او به ارومیه رفتیم وبا ایشان روانۀ دیدار روحانیان آن شهر شدیم. در آن شهر هم صحبتها رسمی بود، ما از ارومیه به سمت قزوین حرکت کردیم.
توضیح -در آن زمان  روزهای جمعه من به شهر قزوین برای فعالیتهایی که داشتم  می رفتم. مدتی بود به علت مسافرت ها، به آن شهر نرفته  بودم. از سوی دیگر دوستان نگران شده بودند که من کجا هستم؟ هنگامی که به شهر قزوین رسیدم برای دوستان ازجمله تقی رحمانی توضیح دادم که به لارستان رفته بودم و…

 


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.