جمعه 12th فوریه 2021 , ساعت: 02:02کد مطلب : 120031 نسخه قابل چاپ
یادداشت عزیز قاسم زاده به مناسبت چهلم روان شاد محمود شاددل بصیر

دردا که جز به مرگ نسجند قدر مرد

روز ۱۷ دی ماه ۹۷ مطلع شدم که جناب شاددل در آسایشگاه معلولین و سالمندان لاهیجان مستقر شده است.باورش برایم سخت بود.فردای آن روز به اتفاق آقای ولی حق شناس خدمت ایشان رسیدیم.از ماجراهای رفته به خود گفت که شرحش مجالی دیگر می طلبد.در بالای تختش مشخصات شناسنامه ای او را همراه با روز ورودش ثبت کرده بودند:
۱۶ دی ۹۷
شاد دل را از اواخر دهه ۷۰ می شناختم او عضو شورای فعالان ملی_مذهبی و رفیق شفیق سحاب رحمت و مدارا مرحوم مهندس عزت الله سحابی بود.منزل درویشانه اش، پایگاه تجمع بسیاری از فعالان سیاسی و ملی بود.از آن جمله سخنرانی مرحوم سحابی در سال ۸۱ در منزل او ایراد شد. همچنین قبل از آن در نوروز ۸۰ آقایان تقی رحمانی و مرحوم حبیب داوران هم در منزل مرحوم شاد دل سخنرانی کردند.زنده یاد شاد دل در تمامی آن سالها،اغلب جز خوش آمدگویی و سخنانی کوتاه، دم فرو می بست و دریچه ی حافظه تاریخی مثال زدنی آن بزرگ مرد بر کمتر کسی از حاضران آن جمع ها گشوده می شد.یکی از دردناک ترین روزهای ملاقات من با شاد دل به تیر ماه سال ۹۰ و در آستانه چهلم مرحوم سحابی بر می گردد.هر دوی ما به سپاه احضار شده بودیم در محوطه ورودی، زنده یاد شاد دل را با حالی نزار و در حالی که پلاستیک داروهایش را در دست داشت، مشاهده نمودم.او از دیدن من متعجب بود و من ناراحت که پیرمرد چرا باید با این حال و این سن چنین بی حرمتی ببیند!!!آن هم کسی که هشت سال پاک دست ترین مدیر کل ثبت این استان و اگر اغراق نکنم،پاک دست ترین مدیر کل ثبت ایران بود.اتاق بازجویی زنده یاد شاددل در اتاق مجاورم بود.او در همان حال بیماری، معترض بود که چرا او را با این وضعیت و برای هیچ گناهی احضار کرده اند؟!
باری ارتباط من با زنده یاد شاد دل به قبل و بعد از حضورشان به آسایشگاه تقسیم می شود.من قبل از حضورشان در آسایشگاه، عمدتا تصورم از آقای شاددل پیرمردی بود ساده و مهربان و پاک دست و در یک کلام مردی شرافتمند در عمل و منهای تئوری. اما استقرار اجباریش در آسایشگاه، سعادتی برایم فراهم آورد که به بسیاری از نقاط نامکشوف وجودی او پی ببرم.حافظه او در بیان تاریخ معاصر و روایت های جز به جز بازیگران دخیل در حوادث گوناگون، واقعا مثال زدنی بود.او همچنین تاریخ انقلاب ها به ویژه انقلاب کبیر فرانسه را به درستی می شناخت. و در ذهنش به درستی به تفکیک مفاهیم و جریانات و مشرب های مختلف می پرداخت.در عین حال که برای اداره امور جهان به سکولاریزم باور داشت، سخت دلبسته ی سنت عرفانی بود و خود را از ارادتمندان مجذوب علیشاه(مرحوم دکتر نور علی تابنده) می دانست و حتی می گفت که در سلسله دراویش گنابادی تشرف هم یافته است.
مرحوم شاددل در ارزیابی تاریخیش از شخصیت ها به تمامی ابعاد کارنامه ی افراد نظر می کرد و به معنی واقعی کلمه اشخاص را در داوری های خاکستری، به بوته نقد می نشاند.گرچه مرحوم محمد مصدق را بسیار دوست می داشت و در بازسازی احمد آباد در کنار مرحوم شاه حسینی و دیگر نیروهای جبهه ملی و ملی_مذهبی ها با کمک های مالی بی دریغش، نقشی به سزا ایفا کرد، اما در عین حال نقدهایی را متوجه مصدق می نمود و حتی گاه از برخی از کارهای محمد رضا شاه پهلوی دفاع می کرد.یکی از اقدامات درست شاه از نظر مرحوم شاد دل انتخاب علی امینی به نخست وزیری بود.مرحوم شاد دل از طریق مرحوم فریدون منو از اعضای جریان ۵۳ نفر که شوهر خاله همسر ایشان بود،با مرحوم امینی مراوداتی پیدا می کند و این نگاه مثبت او به علی امینی حاصل این دیدارها بود.
باری من در این دوره تازه در واقع با جاوید نام شاددل آشنا شدم در این دیدارها به صفای وجودی او و بی تعلقیش به تمنیات زدودنی دنیا بیشتر پی بردم.کسی که تمام داراییش از سالها مدیرکلی ثبت و اسناد استان گیلان و نیز سردفتری، تنها یک باب منزل مسکونی و یک باب مغازه بود که اولی را به همسرش بخشید و دومی را که چند سالی کتابفروشی بود و اغلب آن کتاب ها را هم به دوستان و آشنایان هدیه می داد،به کودکان سرطانی محک تقدیم نمود که قیمت آن مغازه امروز چند میلیارد است. برخی از دوستان و یاران که حتی یک بار به دلداریش نیامدند،در سالهای نه چندان دور در مواردی حتی برای پرداخت کرایه خانه ی خود، از جناب شاد دل استمداد می طلبیدند.البته یادآوری این خاطرات برای هر انسانی می تواند درد آور باشد.آن هم کسی که عمری از طرفی اهل سخاوت به هم نوع بود و از طرفی بی اعتنا به مال و ثروت دنیا و غمبار اینکه مردی با چنین کارنامه افتخار آمیز در گوشه ای از آسایشگاه، چشم انتظار آمدن یارانی بود،که تا پایان عمرش انتظار او را به سر نیاوردند.این ایام، اغلب غیاب او و فقدان او اندوهی سترگ در جانم می نشاند.یاد سخن استاد ملکیان می افتم.او سه اندوه را از پس هر مرگی و فقدانی بر می شمرد:غم فقدان که با گذشت زمان چه بخواهیم و چه نخواهیم به تدریج کم رنگ می شود.

 

اما دو اندوه و تحسر دیگر شاید تا پایان عمر رهایمان نمی کند یکی حسرت کوتاهی و قصور در انجام وظایف اخلاقی و دیگری حسرت لحظه های بیشتر بودن با عزیز درگذشته…
شاد دل در روز چهارشنبه ۱۹ آذر ۹۹ آسایشگاه لاهیجان را ترک کرد و در زادگاه خود در آسایشگاه میلاد نور فومن مستقر شد چند روز اول هر روز تلفنی باهم حرف می زدیم. او سرحال بود که این هجرت حالش را خوب کرده است.اما به ناگاه شاد دل بیمار شد.دو روزی در همان آسایشگاه با حالت استفراغ و تهوع سر کرد و پزشک به بالین او رفت.اما با امتداد بیماری، سوم دی ماه در بیمارستان شهید افتخاری فومن بستری شد و پس از ترخیص در روز نهم دی ماه مرحوم شاد دل در سوئیتی که پسر عمو زاده اش شادمان شاد دل در کنار خانه ی خود برای ایشان فراهم کرده بود، مستقر شدند. حالش خوب بود اما شنبه ۱۳ دی به ناگهان حال او به وخامت نهاد.عصر روز یکشنبه ۱۴ دی با تهیه دستگاه اکسیژن ساز،به اتفاق آقای خوش سیرت به بالین او رفتیم وقتی دستگاه به او وصل شد کمی گردش تنفسیش بهتر شد.او را صدا کردم به ناگاه از چشمان او اشک جاری شد.حوالی ۹ و نیم شب ما از فومن به سمت لاهیجان و کلاچای برگشتیم.در طول مسیر خبر خوشی به ما رسید که آقای شاد دل الان روی تختش نشسته و آب میوه ای هم میل کرده است.خیلی این خبر هیجان انگیز و امید بخش بود تا اینکه در اواخر شامگاه مطلع شدم که متاسفانه آقای شاد دل با سکته برای همیشه این جهان خاکی را بدرود گفته است.فردای آن روز ۱۵ دی ماه شاد دل در روستای مادری خود کلفت برای همیشه آرام گرفت. در آن چند روزی که شاد دل در بیمارستان فومن بستری بود،تنها دعایم این بود که یک بار دیگر فقط این شانس را پیدا کنم که خدمتگزار او باشم.با خود عهد کرده بودم اگر روزگار، غداری پیشه نکند،این بار می دانم که چه کنم.همه قصورها و کوتاهی های خواسته و ناخواسته ام از نظرم می گذشت و تنها دعایم، سلامتی شاد دل بود.یارانی را در روزهای پایانی شاد دل یافته بودم که اگر کمی زودتر آنها را می یافتم،حتم دارم که شاد دل چنین تراژیک ما و این جهان را بدرود نمی گفت و هر لحظه که به این قصه پر غصه می اندیشم،جهان نهانم از درد سرشار می شود و گمان نمی کنم تا زنده ام این تحسر گریبان مرا رها سازد.او اینک بی سر و صدا همانگونه که خواسته بود در روستای کلفت فومن کنار مادری که هیچ خاطره ای از او به یاد نداشت و در ۱۸ سالگی از دنیا رفت،آرام و بی صدا خوابیده است.در طول این مدت دو سه باری خود را به کنار مزارش رساندم.وقتی از فومن سمت کلفت می روم حسی غریب همه مرا در خود فرو می برد در آن آرامستان معنا در گوشه ای، مردی را خفته و بی صدا می بینم که در اتاق تنهایی آسایشگاه لاهیجان بارها و بارها با من به سخن برخاسته بود.آدمی حتی اگر با دیواری نجوا کند که پس از چندی فرو ریزد،حسی غریب از دلتنگی های بیان ناشدنی او را به غربتی سخت می کشاند و من که از هم سخنی و مصاحبتی شیرین و رنگین با او اینک محروم و ناکام برخاسته ام، در کنار آرامستانی که شاددل خاموش و بی صدا خفته،غمی غریب مرا با خود به هر سو که خود می خواهد،می برد بی آنکه کاری دیگر از دستم ساخته آید.یاد شعری می افتم که زنده یاد بسطامی با سوزی عظیم خوانده بود. گریبان حسرت دیداری دوباره را چاک چاک می کنم تا شاید در قیامت به اتصالی مبارک نائل آیم.

دیدمت در حریری ز مهتاب سرد و خاموش خفته بودی

یادم آمد که در صبح دیدار از غروبی چنین گفته بودی…

ساعت ۳:۲۹بامداد ۲۲ بهمن ۹۹


برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.