پنج‌شنبه 18th آگوست 2016 , ساعت: 03:08کد مطلب : 96728 نسخه قابل چاپ

ترامپ، نماد شورش بخش پایین علیه تشکیلات بالای حزب است

انتخابات ریاست‌جمهوری ایالات متحده امریکا وارد فصل پایانی خود شده است. حالا مردم امریکا باید از میان دو گزینه یعنی دونالد ترامپ، نامزد جمهوریخواهان و هیلاری کلینتون، نامزد دموکرات‌ها یکی را انتخاب کنند. هیلاری که هم حزب ساکن فعلی کاخ سفید است احتمالا در بسیاری از مسائل ادامه‌دهنده راه کنونی دولت فعلی خواهد بود. دونالد ترامپ، نماینده افراط‌گرایی و تغییری است که قصد دارد شرایط حاکم را تغییر دهد و اکنون تبدیل به پدیده‌ای در انتخابات امریکا شده است؛ پدیده‌ای که در تاریخ انتخابات این کشور تاکنون سابقه نداشته است. اما سوال اصلی اینجاست که پدیده‌ای مانند ترامپ چگونه به وجود آمد و چگونه توانست در میان خیل نامزدهای جمهوریخواه تبدیل به پرچمدار حزب شود و به عنوان نامزد نهایی وارد رقابت با هیلاری کلینتون شود؟ برای یافتن پاسخ این پرسش‌ها گفت‌وگویی داشتیم با فرید مرجایی، تحلیلگر مسائل امریکا که ساکن این کشور است تا دلایل اجتماعی و  سیاسی به وجود آمدن پدیده ترامپ را مورد بررسی قرار دهیم.

آقای ترامپ بدون هیچ گونه نماد جمهوریخواهی نامزد این حزب شد و نشان داد هیچ گونه دلبستگی به هیچ کس از جمله روسای جمهور گذشته امریکا ندارد و حتی نسبت به دولت جرج بوش نیز انتقادات فراوانی کرد، به نظر شما ترامپ کدام طیف از حزب جمهوریخواه را نمایندگی می‌کند؟
ائتلاف محافظه‌کاران در امریکا مدتی است که شکل به‌خصوصی پیدا کرده است و در عین حال حزب جمهوریخواه کانون ابرسرمایه‌داران و یک درصد حاکم جامعه است، ولی همیشه این‌طور نبود، در زمان رییس‌جمهور آیزنهاور، حزب جمهوریخواه حزب سکولار معتدلی بود که تنها سعی داشت دولت را حداقلی نگه دارد و مالیات بر درآمد قشر بالا را نیز بکاهد. در چهار دهه اخیر، ماهیت حزب کاملا عوض شده است و گفتمان فرهنگی متصلب و جزمی به حزب پیوسته است. در این چهار دهه رهبران حزب جمهوریخواه وجهه فرهنگی راست افراطی را پر رنگ کرده اند، تا از این طریق طبقه کارگر سفیدپوست- و نیمه نژادپرستان – را تحریک و به خود جلب کند. همواره طی ۴٠ سال گذشته، ائتلاف راست در تشکل حزب جمهوریخواه از نظر گفتمان فرهنگی خصمانه‌تر و راست‌تر شده است و در عین حال، حزب جمهوریخواه ابزار و آلت مناسبی برای ابرسرمایه‌داران شده است. استراتژی آن بود که با تحریک و دامن‌زدن به مناقشات فرهنگی جامعه، آنها در انتخابات مختلف سیاستمداران خود را سر کار بگذارند.

در این مدت‌زمان، گفتمان و پیام کلی حزب جمهوریخواه به مردم این بود که حزب دموکرات و لیبرال‌ها با برنامه‌های دولتی رفاه منابع جامعه را در خدمت به سیاهپوستان، زنان، فقرا و مهاجران تلف می‌کنند. جمهوریخواهان به طبقه کارگر سفیدپوست و طبقه متوسط القا کرده‌اند که حق آنها پایمال می‌شود و با کمک یکسری گوینده‌های راست برنامه‌های رادیویی سراسری، موج عصبانیت جمعی را شکل داده‌اند. در این سه دهه، در بزنگاه هر انتخاباتی، این عصبانیت ذخیره‌شده را برای تحریک اقشار پایین به راه می‌انداخته‌اند. در صورتی که هرگاه جمهوریخواهان به کرسی می‌نشستند، سیاست‌های بازرگانی، مالیاتی و اقتصادی را دنبال می‌کنند که به نفع قشر ۵ درصد بالای جامعه بوده است. برای سال‌ها، استراتژیست‌های حزب جمهوریخواه می‌توانستند به اقشار مختلف القا کنند که برنامه‌های اقتصادی آنان در حقیقت برای همه جامعه مفید است. پس بدین‌گونه با ایجاد یک سپهر فرهنگی-روانی قراردادی نانوشته را بین دو قشر مستقر می‌کردند. این مناسبات فرهنگی- اقتصادی، یا قرارداد اجتماعی بین میلیاردرهای جمهوریخواه و قشر کارگر سفیدپوست برای چندین دهه استمرار پیدا کرد، ولی اکنون حزب جمهوریخواه دچار بحران جدیدی در این مناسبات شده است. بدنه اتحادیه‌های کارگری مشاهده کرده‌اند که هرگاه به سیاستمداران جمهوریخواه رای می‌دهند، آن سیاستمداران در مصدر قدرت برنامه‌های حداقلی رفاه برای کارگران را چون تامین اجتماعی، بهداشت، بیمه دارو، پرداخت بیکاری و مواجب بازنشستگی تعدیل می‌کنند؛ به عبارت دیگر، فشار تامین کسر بودجه را بر گردن قشر پایین تحمیل می‌کنند و از طرف دیگر مالیات بر درآمد طبقه حاکم را می‌کاهند. تاکنون طیفی در حزب جمهوریخواه نبود که آقای ترامپ بتواند آنها را نمایندگی کند. ولی اکنون وی نماد یک تحول جدید و یک شورش بخش پایین حزب علیه تشکیلات بالای حزب است. نارضایتی‌ها در طول این سال‌ها جمع شده است و در یکسری موضوعات فرهنگی خود را نشان می‌دهد. ترامپ مباحثی را وارد کمپین خود کرد که کاملا مخالف پلتفرم تشکیلات رسمی حزب بود. زیرا تشکیلات رسمی چیز دیگری را بیان می‌کرد. مردم نیز از سخنان متفاوت در مورد جلوگیری از خروج کارخانجات تولیدی از کشور و بالا بردن تعرفه‌های واردات به وجد آمدند. هرچند برنی سندرز به طرز عمیق‌تر و منطقی‌تر از دیدگاه مترقی و نیمه چپ این مباحث را مطرح می‌کرد  ولی کارگران سفیدپوست به حزب دموکرات کوچ نمی‌کنند و به دنبال راه‌حل در داخل خود حزب جمهوریخواه هستند. به عبارت دیگر، از آنجایی که در فضای ایدئولوژیک حاکم بر جامعه امریکا، خط مترقی، فرصتی برای ارایه برنامه ندارد، بنابر این راست پوپولیست به طور بیمارگونه فرصت جوابگویی پیدا کرده است. از همین رو ترامپ دست روی مباحث حساس گذاشت که دغدغه بخشی از جامعه امریکا بود. علاوه بر مباحث اقتصادی در زمینه سیاست خارجی نیز انتقادهای شدیدی را علیه جرج بوش در خصوص جنگ افروزی او مطرح کرد که چنین حرکتی از فرد داخل حزب بسیار عجیب بود. از طرفی سعی کرد هیلاری کلینتون را جنگ طلب نشان دهد که در سنا از حمله به عراق حمایت کرده بود و دولت امریکا را مجبور به ورود در جنگ لیبی کرد.
یعنی آقای ترامپ را جزو هیچ یک از طیف‌های فکری نمی‌بینید؟
نه! هیچ طیفی در حزب جمهوریخواه نیست که ترامپ از آن برخاسته باشد. در حقیقت وی نماینده حادثه‌ای است که در شرف اتفاق است. ترامپ نماد جنگ داخلی و شورش بخش پایین حزب علیه تشکیلات بالای حزب است. آقای دیوید فروم (David Frum)، از حلقه نئوکان و یکی از نطق‌نویسان اولیه جرج بوش نخستین کسی بود که مقاله مفصلی در مجله آتلانتیک (Atlantic) نوشت و مساله شورش و جنگ داخلی در حزب جمهوریخواه را در سطح عمیقی باز کرد.

پس از ریگان نومحافظه‌کاران وارد بدنه اصلی حزب شدند و یک عقبه فکری را با خود به همراه داشتند که از بری گلدواتر این موضوع آغاز شد و شاهد شکل کنونی نومحافظه‌کاران در امریکا هستیم. به نظر شما ترامپ می‌تواند برای خودش تبدیل به یک مکتب سیاسی در حزب شود یا تنها در حد یک ژست سیاسی به پایان می‌رسد؟
هر دو موضوع امکان‌پذیر است. نومحافظه‌کاران (نئوکان‌ها) که بسیار به سیاست خارجی علاقه‌مند هستند و چندان به سیاست داخلی اهمیت نمی‌دهند. اما زمانی که در
دهه ١٩٨٠ انتخاباتی که بین ریگان و کارتر برگزار شد، با پیروزی ریگان نومحافظه‌کاران به عنوان یک شبکه از حزب دموکرات وارد حزب جمهوریخواه شدند؛ در آن زمان بود که حزب جمهوریخواه تبدیل به حزبی جنگ‌طلب شد و حزب را به سمت مرحله‌ای جدید سوق داد، ترامپ فاز جدیدی را در حزب مطرح کرده است. حزب جمهوریخواه تا زمان آیزنهاور کاملا چهره‌ای معتدل داشت و تنها حرف آنها این بود که باید نقش دولت در اقتصاد حداقلی باشد و برنامه توسعه اقتصادی روزولت را قبول نداشتند و مالیات بردرآمد قشر بالارا کم نگه دارند. آنها معتقد بودند که اگر طبقات بالا وضع خوبی داشته باشند بقیه جامعه نیز از این موضوع بهره‌مند می‌شوند Trickle-down economics.  هرچند وقت یک‌بار حزب به یک تحولی می‌رسد که ممکن است هیچ عقبه‌ای نداشته باشد و حزب جمهوریخواه از نظر فرهنگی تند و تحملی نسبت به دیگران ندارد و متاسفانه در حزب این موضوع  کاملا شکل گرفته است.

ولی تمام این افرادی که می‌فرمایید بدون عقبه نبودند و همه آنها فعالیت‌های حزبی داشتند و حتی فردی مانند نیکسون، معاون رییس‌جمهور بود و حتی با یک دوره شکست دوباره وارد کارزار انتخاباتی شد، آقای ریگان نیز هرچند بازیگر بود اما پس از سال‌ها کار حزبی توانست پرچمدار حزب شود و سابقه خانواده بوش در امریکا نیز مشخص است. چگونه حزب جمهوریخواه می‌تواند از این افراد به آقای ترامپی برسد که هیچ گونه عقبه سیاسی در کارنامه خود ندارد؟
فکر، واژه و کلام تاثیرگذار در خلأ شکل نمی‌گیرند. بلکه در رابطه با پدیده‌ها و تحولات اجتماعی شکل می‌گیرند. اگر کسی در رابطه با آنها صحبت می‌کند و بتواند حرف‌های خود را با وقایع تاریخی که رخ می‌دهد تنظیم کند به ناگاه صحبت‌های او نیز در جامعه مورد قبول واقع می‌شود. مثلا حرف‌هایی درون حزب صورت می‌گیرد که گفتمان رسمی است ولی تا یک دوره‌ای کشش دارد و می‌توانند ادامه حیات پیدا کنند ولی وقتی که تغییرات ناگهانی در اقتصاد و مناسبات اجتماعی رخ دهد، تا مدتی گفتمان قدیمی می‌تواند مقاومت کند، اما به ناگاه یک فرد حرفی را می‌زند که شرایط تغییر می‌کند. در جامعه امریکا اتفاقاتی افتاده است که گفتمان‌های سابق جواب ندهد. بنابراین هرچند حرف ترامپ در میراث جمهوریخواه عقبه ندارد اما به ناگاه مورد قبول واقع می‌شود. اکثر ١۶ نفری که در رقابت‌های درون حزبی وارد شدند نمایندگان رسمی تشکیلات حزب بودند. ولی وقتی که کارگران سفیدپوست ایالت به ایالت به ترامپ رای می‌دهند باید آن را رمزگشایی و تفسیر کنیم. دلیل آن هم این است که تشکیلات رسمی نمی‌توانسته به مناسبات اجتماعی پاسخگو باشد ولی ترامپ حرف جدیدی را مطرح می‌کند که این موضوع را پوشش می‌دهد. اتفاقاتی که در این بین رخ داده این است که بخشی از جامعه امریکا فراصنعتی است، وقتی که شرایط صنعتی متحول می شود، جابه‌جایی‌های اقتصادی صورت می‌گیرد که نارضایتی‌های فرهنگی را نیز به همراه دارد. به طور مثال در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ٢٠١٢ در آن دوره میت رامنی، نماینده رسمی تشکیلات حزب جمهوریخواه بود و بسیاری از آنها با اعتماد به نفس کاذبی این تصور را داشتند که پیروز انتخابات هستند. اما پس از شکست ناراحت و متعجب شدند چرا که به مناسبات اجتماعی توجه نکردند. سپس اینها گزارشی تهیه کردند معروف به گزارش کالبدشکافی Autopsy Report که چرا ما شکست خوردیم؟ از نتایج آن تحقیق و گزارش متوجه شدند که حزب جمهوریخواه کنونی شعارهای قدیمی خود را تکرار کرده و فقط همان مناسبات سنتی را به مردم ارایه می‌دادند. اما حقیقت این است که در قرن ٢١ سیستم جمعیتی امریکا متفاوت شده است. هر انتخاباتی که در امریکا می‌گذرد، ترکیب اجتماعی امریکا نیز همزمان تغییر می‌کند. اگر اوباما توانست رییس‌جمهور امریکا شود تا حدودی به این دلیل بود که ترکیب جمعیت متفاوت شده و این اتفاق نیز در انتخابات امسال در حال وقوع است. حزب جمهوریخواه به این نتیجه رسید که امریکا از نظر جمعیتی در حال تغییر است. امریکایی‌های لاتین تبارها و مهاجران از جمله چینی‌ها و هندی‌ها در حال افزایش جمعیت هستند و دیدند اگر بخواهند پیروز شوند باید درصد خیلی بالای حامیان سفیدپوست جمهوریخواه خود را به پای صندوق‌های رای بیاورند تا پیروز شوند. درصورتی که در آن دوران نسبت به این قضیه بی‌تفاوت نشان می‌دادند.

در سخنان آقای ترامپ جز مباحث سیاست خارجی تفاوتی با نگاه سنتی جمهوریخواهان دیده نمی‌شود و با همین رویکرد توانسته نماینده حزب باشد و با توجه به گزارشی که شما عنوان کردید رویکرد حزب تغییر چندانی نکرده است پس چگونه حزب جمهوریخواه می‌خواهد رای جدید برای خود جذب کند؟
تفاوت اما تنها در سیاست خارجی نیست. ایشان بد دهن است و به همه توهین می‌کند ولی وقتی که وارد رقابت شد میان هفده نامزد تنها ترامپ و رند پال Rand Paul شعارهای متفاوتی داشتند اما رند پال نتوانست رای ویژه‌ای را به خود جذب کند. هرچند که ترامپ موضع ضد نئوکان را از رند پال گرفت. ولی شعارهای ترامپ با تشکیلات حزب متفاوت بود. به طور مثال در بحث تامین اجتماعی Social Security، ترامپ گفت که من به آن دست نمی‌زنم و مردم به آن نیاز دارند. اما نامزدهای رسمی تشکیلات جمهوریخواه می‌خواهند نوعی از خصوصی‌سازی در تامین اجتماعی صورت بگیرد. در بحث بهداشت عمومی ترامپ از سیستم اوباما انتقاد کرد ولی از طرف دیگر اعلام کرد که همه باید بهداشت عمومی داشته باشند. در بحث تجارت و بازرگانی نیز نگاه متفاوتی دارد. زیرا در بخشی که سرمایه‌داران مشغول پول درآوردن هستند مردم معمولی کار خود را از دست می‌دهند. حزب قصد داشت جلوی ترامپ را بگیرد که نتوانستند. از طرفی دیگر ترامپ به دلیل میلیاردر بودن هیچ نیازی به کمک خارجی و سرمایه‌داران نداشت در صورتی که سایر نامزدها سرمایه‌گذاران بزرگ پشت‌شان قرار گرفتند. ترامپ اگر مستقل نبود نمی‌توانست این حرف‌ها را مطرح کند.

در بحث‌های داخلی ترامپ علیه رنگین‌پوست‌ها صحبت می‌کند، به ملیت‌های مختلف به نوعی توهین می‌کند و در سیاست ضد مهاجرت ترامپ و همچنین حمایت از حمل سلاح هیچ گونه تفاوتی با سیاست‌های کلی حزب ندارد و حتی در مخالفت با طرح تجارت آزاد امریکا با کانادا و مکزیک نیز در یک راستا قرار دارند. ترامپ یک تاجر و برای توسعه تجارت خود به بازار آزاد اعتقاد دارد و در اینجا نیز تفاوتی وجود ندارد، ایشان اگرچه بد دهن است اما در بسیاری از بحث‌های کلان تفاوتی بین ترامپ و حزب جمهوریخواه وجود ندارد، پس چگونه حزب و شخص ترامپ می‌خواهد آرای غیرسفیدپوست‌ها را جمع کند؟
به نظرم این طور نیست. آتشی که به پا شده به دلیل منحصر به فرد بودن ترامپ است. اگرچه در جریان مهاجرت ترامپ موضع تندی اتخاذ کرده است، اما جمهوریخواهانی که نماینده شرکت‌های بزرگ هستند، دوست دارند که کارگران ارزان‌قیمت وارد کشور شود، اما ایشان یک موضع ناسیونالیستی افراطی را اتخاذ کرده است. در بحث تعرفه‌ها اما نگاه‌شان به حدی متفاوت است که هیلاری تبدیل به گزینه میانه دو طرف شده است. در امریکا یک تصور منحصر به فردی از نظر فرهنگی نسبت به میلیاردرها هست. در بعضی جوامع یک فرد میلیاردر ثروت خود را به وسیله رانت به دست می‌آورد، اما طبق سپهر فکری امریکایی هرکسی میلیاردر شده حقش است و چون در تجارت خود موفق بوده الزاما می‌تواند امور اقتصادی شهر، ایالت یا کشور را نیز خوب اداره کند، یکی از شهرداران نیویورک هم که این اواخر انتخاب شد ، مایکل بلومبرگMichael Bloomberg یک میلیاردر و جمهوریخواه بود. در ایدئولوژی غالب امریکا، نارضایتی طبقاتی به صورت آگاه منعکس یا بیان نمی‌شود. اکنون یک شورشی در حزب جمهوریخواه اتفاق افتاده است که ترامپ تبدیل به نماد این نارضایتی داخل حزب شده است.

جمهوریخواهان با روی کارآمدن اوباما، جنبش تی پارتی را احیا کردند، در انتخابات مجلس نمایندگان امریکا شاهد آن بودیم که لابی آنها در انتخابات به‌شدت افزایش یافت و اکنون به نظر می‌رسد بیش از اینکه تی‌پارتی علیه اوباما باشد بدنه سنتی حزب را هدف قرار داده، آیا فکر نمی‌کنید این احیا به ضرر بدنه حزب تمام شد تا اوباما؟
بله، همین طور است. حدود ٣٠ سال است که حزب جمهوری یک عصبانیتی را بین طبقه کارگر سفیدپوست و طبقه متوسط ایجاد می‌کند تا به آنها بقبولاند که دموکرات‌ها حق شما را می‌گیرند و به سیاهپوستان و اقلیت‌ها می‌دهند و حق شما گرفته شده است. از نظر فرهنگی این موضوع به سفیدپوستان قبولانده شده است. اکنون یک عصبانیتی به وجود آمده که بخشی از سرمایه‌داران از آن به عنوان ترفند استفاده می‌کنند که مردم را تحریک کنند تا به آنها رای دهند تا مشکلات برطرف شود. این موضوع در ٣٠ سال گذشته موفق بوده است. تی‌پارتی محصول همان فرآیند فرهنگی بود برای ایجاد عصبانیت علیه حزب دموکرات؛ اما از طرفی دیگر آنها به رهبران حزب جمهوریخواه انتقاد کردند که چرا به قول‌های راستگرای خود عمل نکردید و در برابر اوباما مقاومتی نشان ندادید. ولی آنها نمی‌دانستند که اینها در این سال‌ها برای تشنج و تبلیغ علیه دموکرات‌ها استفاده می‌شدند و این افراد تا جایی به درد آنها می‌خورد که از آنها به عنوان سیاهی لشکر استفاده کنند و قوانین را به نفع خود پیش ببرند. آنها تی‌پارتی را راه انداختند و سپس در مقابل آن یک تی پارتی موازی نیز ایجاد شد. برادران کوک Koch در امریکا افراد میلیاردی هستند که در مواقع انتخابات میلیون‌ها دلار هزینه می‌کنند که نمایندگان جمهوریخواه خود را وارد مجلس کنند. برادران کوک سعی کردند که تی‌پارتی موازی را به راه بیندازند تا روند را در کنترل خود بگیرند که تا حدودی موفق شدند. نکته کلیدی این است که قانون انتخابات امریکا هیچ
حدو مرزی برای دخالت سرمایه قایل نیست. پس این دموکراسی واقعی نمی‌تواند باشد، نقش تعیین‌کننده سرمایه در این حد، دموکراسی را به پلوتاکراسی تبدیل می‌کند. اما اغتشاشات کنونی در حزب جمهوریخواه امریکا منعکس‌کننده همین مسائلی است که مطرح کردیم. آنها هرچند سیاست‌های اقتصادی میلتون فریدمن را اجرا می‌کردند که به اصطلاح سرمایه از طبقه بالا برای اقشار مردم سرازیر شود تا اقتصاد رونق پیدا کند. اما در نهایت این سیاست‌های کینزی بوده است که اقتصاد امریکا را چه در دوره کلینتون و چه در دوره اوباما نجات داده است. میلیاردر‌های صهیونیست چون Paul Singer یا Haim Saban یا Sheldon Adelson  هم در جریانات جمهوریخواه دخالت دارند.

تفکری اکنون وجود دارد که حزب جمهوریخواه از نظر فکری رو به اضمحلال پیش می‌رود، آیا این موضوع را قبول دارید و در صورت تایید سیاست‌های آقای اوباما چقدر در این زمینه نقش داشته است؟
این اضمحلال به وجود آمده اما این اضمحلال تنها فکری نیست. بلکه اتفاقات اجتماعی‌ای به وجود آمده که منجر به این شرایط شده است. جمهوریخواهان ٣٠ سال است که به مردم می‌گویند که سیاست اقتصادی ما را قبول کنید و به همراه آن تفکرات دیگر ستیزی و افراطی را نیز با خود همراه می‌کنند. وقتی که این اتفاق رخ می‌دهد و به یک آستانه جدیدی می‌رسد، سناریوهای ساختگی جوابگو نیست و این اضمحلال خود را نشان می‌دهد. پس اتفاقاتی رخ می‌دهد که دیگر سخنان گذشته خریداری ندارد. از سوی دیگر دولت اوباما یک دولت دموکرات معتدل بود که سیاست‌های اصلی حزب دموکرات را دنبال می‌کرد. او قصد داشت تا بهداشت عمومی را برای همه عرضه کند، صنعت در حال ورشکستی خودرو را نجات داد. کار دیگری که می‌خواست انجام دهد این بود که زیربنای شهری امریکا که در حال فرسودگی است را نوسازی کند. او می‌خواست بانکی به وسیله بخش خصوصی و دولتی ایجاد کند که تبدیل به یک صندوقی شود تا شهرها بازسازی شود. این یکی از برنامه‌های اوباما بود که جمهوریخواه‌ها جلوی آن را گرفتند. اما اینکه پدیده اوباما می‌تواند ترامپ را به وجود بیاورد می‌توان این گونه نگاه کرد که جمهوریخواه‌ها طبق صحبت‌های خود اعلام می‌کردند که اوباما قصد دارد حق مردم را در برنامه‌های ساختاری تلف کند. آنها هم سیاست‌های رسمی اوباما را انتقاد می‌کردند و هم به شخص اوباما؛ حرف‌های منفی که ترامپ می‌زند در خلأ شکل نگرفته و بستری است که جمهوریخواه‌ها آن را به وجود آورده‌اند. آنها به کارگران سفیدپوست می‌گویند که اوباما یک سیاهپوست مسلمان است و یک امریکایی نیست. شعاری در بین راست‌ها و جمهوریخواهان به وجود آمد که «ما می‌خواهیم کشور را پس بگیریم.» معنای این حرف این است که اوباما یک مهاجر است و منعکس‌کننده دموکرات‌ها و نماد مترقی‌های دموکرات است و تعهد زیادی به امریکا ندارد. درحقیقت یک پکیجی از اوباما درست کرده‌اند که او «دیگری» است. اما گراهام فولر که معاون پیشین سازمان اطلاعات امریکا بوده است، می‌گوید: جمهوریخواهان باید به این سوال جواب بدهند که اکنون کشور را از چه کسی می‌خواهید پس بگیرید و به چه کسی می‌خواهید بدهید؟ پروپاگاندای شدید جمهوریخواهان در این ٣٠ سال و به خصوص در زمان اوباما این بوده که تحلیلی از او به وجود آورند که دولت اوباما امریکایی نیست. پس اگر بخواهیم به نقش اوباما اشاره کنیم، شخص او کار ویژه‌ای نکرد بلکه تصویری که می‌خواستند از اوباما به مردم بدهند که هویت شما در خطر است و او را یک تهدید می‌دانستند برای آنها دردسر ساز شد و ترامپ از این بستر بیرون آمده است.

یک نئو محافظه‌کاری (نئوکان) به نام رابرت کیگن ( Robert Kagan) در مطلبی در روزنامه واشنگتن‌پست (٢۵ فوریه ٢٠١۶) نوشته است که ترامپی که ما از او انتقاد می‌کنیم از حزب جمهوریخواه درآمده است و خودمان این جریان را راه انداختیم و این خود ما بودیم که ارزش‌ها را به وجود آوردیم. او یک اسطوره باستانی یونانی را نقل می‌کند که مردم شهر ثیبز (Thebes) دچار طاعون می‌شوند. پادشاه، ادیپ برادر خود را نزد پیشگو دلفی می‌فرستد که دلیل این مصیبت وارده را بفهمند. پاسخ می‌آید که دلیل واقعی این نکبت در حقیقت خود شما هستید. کیگن اذعان می‌دارد که این خود حزب جمهوریخواه است که این فرانکشتاین را به وجود آورده است. پس می‌توان گفت که اوباما نقشی نداشت اما حزب جمهوریخواه با گفتمان پروپاگاندای تاریخی خود سعی کرد که از او چهره غریبانه بسازد.

آقای ترامپ به هیچ چیزی متعهد نیست و به هیچ گروه و  فردی تعلق خاطر ندارد  و در خصوص تعهدات بین‌المللی امریکا نیز چندان پایبند آنها نیست که از جمله آن می‌توان به صحبت‌های او در مورد ناتو اشاره کرد که این موضوع کاملا بر خلاف تعهداتی بود که جمهوریخواهان در سالیان گذشته داشته‌اند، درصورتی که ترامپ پیروز شود حزب جمهوریخواه چگونه این موضوع را با خود حل می‌کند؟
استراتژی حزب این است که ترامپ در این انتخابات شکست می‌خورد و این موضوع نیز وضع انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره را آشفته می‌کند. اما این طبیعی است، چون سیاست‌های حزب جمهوریخواه بحران‌آمیز بوده و رسیدن به این مرحله قابل ‌پیش‌بینی بود. چرا که تصویری از جامعه ارایه می‌دادند که حقیقی نبود. سیاست‌های خود را دنبال می‌کردند و گفتمان کاذبی را ایجاد کردند که دیر یا زود به این روز می‌رسید. حالا ترامپ به هیچ یک از تعهدات حزب پایبند نیست. این هم منطقی است. چرا که پدیده ترامپ ساختار سنتی حزب را نقد می‌کند چرا که دیگر گفتمان سنتی جوابگو نیست و طبیعی است که گفتمان ترامپ متفاوت باشد چرا که او نماد بحرانی است که به وجود آمده در غیر این صورت نمی‌توانست ١۶ نفر دیگر را کنار بزند. ترامپ تاکید خود را روی مسائل ناسیونالیستی حاد قرار داده و این موضوع را پیش کشیده است که تا کی به منافع کشورهای مختلف بپردازیم بلکه باید به منافع خود امریکا برسیم. لازم به ذکر است که پیمان ناتو از جمله مقدسات طبقه حاکم امریکا است چه می‌خواهد دموکرات و چه جمهوریخواه باشد. پیمان ناتو جایگاه استثنایی امریکا را تضمین می‌کند و ابزاری در خدمت سیاست خارجی هژمونیک امریکا است تا جریان را کنترل کند و حالا ترامپ به ناگاه می‌گوید که بودجه آن را محدود خواهد کرد و با این کار می‌خواهد به مردم معمولی سیگنالی را ارسال کند که این پول‌های خرج شده در خارج بیهوده است و باید همه آنها در داخل هزینه شود و ترامپ یک به یک روی مسائلی حساس دست می‌گذارد و همین موضوع اقشاری از مردم را تشنه می‌کند.

مایک پینس به عنوان معاون اول ترامپ، به نظر می‌رسد بناست نقش تعدیل‌کننده ترامپ را داشته باشد و بخشی از افراد سنتی حزب را به خود جذب کند، آیا ترامپ چنین فردی هست که مایک پینس بتواند در تصمیم‌گیری‌های او تاثیرگذار باشد و در سیاست‌های ترامپ تعدیل ایجاد کند؟
مایک پینس به شخصه فردی کاملا محافظه‌کار و دست راستی است. از نظر صحبت کاملا با ترامپ متفاوت است و شخصیتی مودب و آرام دارد. ولی از همه نظر از اکثر جمهوریخواهان محافظه‌کار‌تر است.

وقتی که روز اول خودش را معرفی کرد گفت که من قبل از اینکه جمهوریخواه باشم، یک محافظ کار راستگرا هستم. قبل از آن یک مسیحی کاتولیک هستم و سپس جمهوری‌خواه هستم و در مرحله آخر به مناسبات بازار سرمایه‌داری پایبندم.   پینس، کلکسیونی از راست‌گرایی است و حزب مایک پینس را معرفی نکرد بلکه خود ترامپ بود که اورا انتخاب کرد. پاول منفورت، رییس ستاد انتخاباتی کمپین ترامپ سعی دارد خردگرایی و عقلانیت را برای ترامپ بیاورد تا بتواند شانس پیروزی اورا افزایش دهد. او سعی می‌کند نقاط تند اورا به نوعی توجیه کند و نقاط ضعف را جبران کند. نقطه ضعف اصلی این بود که جمهوریخواهان او را چندان محافظه‌کار نمی‌دانند. پس خوب انتخابی کردند و با پینس سعی کردند ضعف ترامپ را پوشش دهند. البته به نظر من مایک پینس نمی‌تواند روی تفکرات ترامپ تاثیرگذار باشد چراکه ترامپ خود را بسیار قوی و پرخاشگر می‌داند و از کسی تاثیر نمی‌گیرد ولی مایک پینس می‌تواند خلایی که کمپین داشت را پر کند.

ولی نکته‌ای که وجود دارد این است که اگر پدیده‌های سیاسی را بخواهیم درک کنیم اول باید بستر فرهنگی آن را بشکافیم. امریکا هویتی چندرگه دارد، یک رگه پروتستانی و کالونیستی Calvinist  دارد که تا جنگ جهانی دوم در هویت امریکا شاخص بود. اوباما در سخنرانی کنوانسیون ملی حزب دموکرات DNC، جمله‌ای را گفت که قصد داشت به ترامپ پاسخ بدهد و جمله‌ای گفت که پدر بزرگ و مادر بزرگ من متعلق به ایالت کانزاس بودند و عقبه آنها به ایرلندی‌های اسکاتلندی (منظور پروتستان) بازمی‌گردد، آنها آدم‌های شلوغی نبودند بلکه مودب بودند. در حقیقت، اوباما اشاره به این داشت که در میراث پروتستانی امریکا کسی نباید پز بدهد، یا از خود تعریف کند و توجه‌ها را به خود جلب کند، بلکه کار زیاد باید کنید؛ می‌توانید ثروتمند باشید اما نباید فخرفروشی کرده درگیر تجملات باشید. ولی از اواسط قرن بیستم با توسعه وسایل ارتباط جمعی (مثل تلویزیون، صنعت سینما و هالیوود)، خصوصیت منفعت‌جویی سرمایه‌داری حوزه فرهنگ را هم تسخیر کرد. نقد لیبرال از مناسبات فرهنگی و ارزش‌های محافظه‌کارانه پروتستانیسم می‌تواند یک جنبه رهایی‌بخش داشته باشد (مثل کالبدشکافی از روایت برده‌داری؛ کرامت انسانی سیاهپوستان از دید کلیسا در دوران برده‌داری). ولی فرآیند تعیین‌کننده دیگری هم در کار است که برنامه‌های فرهنگی در بستر مناسبات سرمایه‌داری لجام‌گسیخته تولید می‌شوند که برنامه فرهنگی به عنوان کالا در بازار، شیئی‌واره می‌شود. تولید‌کننده به منافع خود می‌اندیشد، واهمیتی نمی‌دهد که چه صدمه‌ای به کلیت فرهنگ جامعه می‌زند، چرا که نظارت و امر اخلاقی، دخالت در مناسبات بازار محسوب می‌شود. هر پنج سالی که می‌گذرد برنامه‌های تلویزیون مبتذل‌تر می‌شوند و آستانه تحمل بی‌اخلاقی را نیز افزایش می‌دهند. ترامپ یادآور نوکیسه‌های قرن ١٩ امریکا Robber Barons است. اما مایک پینس برعکس این موضوع است و با آرام بودن و محافظه‌کار بودن خود ارزش‌های کالوینیست را به نمایش می‌گذارد.

آیا شباهتی میان ترامپ و روسای جمهور گذشته امریکا می‌بینید؟
ترامپ عقبه‌ای در نیکسون و ریگان دارد. نیکسون فردی بود که پارانویا داشت و همواره فکر می‌کرد که یک نفر در تعقیب اوست وقصد دارد به او ضربه وارد کند از همین رو صحبت‌های دفتر خود را ضبط می‌کرد وقتی که بعد مدت‌ها کشمکش بر سر جریان واترگیت، نوارها در اختیار دادگاه قرار گرفت و با گوش دادن این نوارها متوجه شدند که نیکسون تا چه حد بد دهن است. ریگان و بوش نیز تا حدودی فضای فکری ترامپی داشتند. آنها به نوعی به طبقه کارگر سفیدپوست القا می‌کردند که طبقه نخبه فرهنگی حزب دموکرات با روی کار آمدن خود شما را به سخره می‌گیرد و ما آدم‌های معمولی و ناجی سهم شما هستیم و با گفتار خود القا می‌کردند که ما ناجی حق پایمال شده شما هستیم. بد دهنی و طرز گفتمان و بیانی که نسبت به دیگران احترام چندانی قایل نیست میراث آن در ریگان و سپس در بوش افزایش پیدا می‌کند و بعدتر در خانم سارا پالین عقبه آن وجود داشته است و در ترامپ به نهایت خود می‌رسد.
برنامه‌های تلویزیونی در امریکا تا حدودی تعیین‌کننده گفتمان حوزه عمومی در امریکا هستند. در این ٢۵ سال گذشته از مزاح معمولی خارج شده و تبدیل به توهین و تحقیر دیگری شده است  Jerry Springer. برنامه‌هایی می‌سازند که روحیه تعاونی نداشته و انسان‌ها با یکدیگر رقابت بی‌رحمی می‌کنند
 Reality Shows. شما اگر می‌خواهید فرهنگ را در امریکا بفهمید نباید به صحبت‌های اساتید دانشگاه گوش دهید بلکه باید ببینید مردم در تلویزیون چه برنامه‌هایی نگاه می‌کنند. رقابت‌هایی در برنامه‌های تلویزیونی امریکا وجود دارد که رقابت‌ها به مانند سنت‌ها ی قدیمی اخلاق پروتستانی نیست، رقابت‌ها به سمت تحقیر و توهین یکدیگر پیش می‌رود.
منبع: اعتماد

حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.