پنج شنبه ۴ام بهمن ۱۳۹۷ , ساعت: ۱۲:۱۱کد مطلب : 110687 نسخه قابل چاپ

انقلاب

در ستایش یا ذّم انقلاب سخن بسیار گفته شده و می‌شود. مخالفان انقلاب مدعی‌اند که در همه‌ی انقلابات انقلابیون پس از پیروزی اولیه و گذرانیدن «چند» روز و شب آرمانی و رویایی، چون به واقعیات عینی جامعه و اداره‌ی جاری آن می‌رسند، به طوع یا رغبت، گام به گام از مواضع و دعاوی خود واپس نشسته، پس از چندی که تب و تاب‌ها و شور و هیجانات فروکش کرد، دوباره همان روابط و مناسبات و حتی همان ارزش‌های نظام ساقط شده‌ی دیرین برقرار می‌شود. و بدین ترتیب، انقلاب چیزی نیست جز جابه‌جایی قدرت از عده‌ای به عده‌ای دیگر، همراه با کشتار و تخریب منابع و آثار و گسیختگی نظم امور و بروز کینه‌توزی‌های فراوان اجتماعی و انحطاط فرهنگی.

اما طرفداران یا ستایشگران انقلاب، براین ادعایند که برای رهایی جامعه و فرد از غل و زنجیرهای اعصار و قرون به ناگزیر باید تحول و تغییری بنیادی در نظام سیاسی، اقتصادی و ارزشی صورت گیرد تا مردم با امیدها و روش‌ها و ارزش‌هایی نوین، آگاهانه در حرکت پویای جامعه مشارکت نمایند. پس انقلاب بدون نیل به تغییر در «ارزش‌ها»ی انسانی و اجتماعی معنایی ندارد. تغییر در نظام سیاسی و اقتصادی، هرقدر هم که بنیادی باشد، تنها اگر با استقرار و حاکمیت ارزش‌های اخلاقی و فرهنگی متناسب همراه باشد، ماندنی و شکوفان و بالنده می‌شود والّا به رکود، پوسیدگی، انحطاط و مرگ می‌گراید.

بنای تفکر و ادعای هردو گروه بر این است که انقلاب یا فروپاشی یک نظام ریشه‌دار و مقتدر اجتماعی- سیاسی، امری است ارادی و محصول خواست و اندیشه و عمل فرد یا گروهی خاص. این هر دو گروه غافل‌اند از این حقیقت که، یک نظام سیاسی – اجتماعی که به عادت، رهبران آن تمایل و اراده‌ی شدیدی نسبت به بقا و دوام حاکمیت خود دارند و معمولاً تمام هوشیاری، توان و استعداد خود را به کار می‌گیرند تا حیات آن را تثبیت و تضمین نمایند و اگر نتوانند از پیمودن راه ضعف و انحطاط خود جلوگیری کنند و از حل مسائل و مشکلات جامعه و پاسخ به ضرورت‌های زمانه عاجز شوند، در این صورت میرایی یا فروپاشی آن نظام، امری بسیار محتمل خواهد بودبدین ترتیب، فساد و انحطاط و فقدان اقتدار، فروپاشی و مرگ را در ناصیه‌ی «نظامات» درج می‌کند.

علی‌رغم آنچه گفته شد، رژیم‌های سیاسی- اجتماعی، تنها به علت ضعف و فساد فرو نمی‌ریزند؛ قطعیت فروپاشی محتاج به عامل دیگری است. دوتوکویل ،متفکر سیاسی فرانسه، درباره‌ی علل سقوط این‌گونه رژیم‌ها که «بالقوه» به حالت سقوط رسیده‌اند، معتقد است که اندک حرکت اصلاحی، گشایش فضا، یا اغماض در برابر مخالفان موجبات شتاب در فروپاشی آن‌ها را فراهم خواهد آورد. همان‌طور که یک روزنه‌ی کوچک در دیواره‌ی سدی مالامال از آب، به سرعت منتهی به ایجاد شکاف و انهدام سد می‌شود.اما این نظر بخشی از حقیقت است نه تمام آن؛ چرا که اگر به‌طور واقعی، آبی در پشت سد انباشته نباشد، روزنه هرچند هم که بزرگ باشد، منجر به شکافته شدن سد نخواهد شد.

در حیات اجتماعی- سیاسی، اصل بر آن است که در طرف مقابل نظام‌های استبدادی و فاسد، جریانی اعتراضی و عدم پذیرش آگاهانه‌ای نیز وجود داشته باشد که حیات و موجودیت نظام را نفی موجودیت ملت و مملکت تلقی کند و متقابلاً الگو یا نظامی از ارزش‌ها و امیدها را ارائه کند که برای ملت افقی روشن‌تر و سعادت‌آمیزتر را نوید دهد. این چنین جریانی که به «خودآگاهی ملی- اجتماعی» شناخته ‌می‌شود، اگر به‌وجود آید، خود ذاتاً از صفت بالندگی و تحرک و گسترش در میان مردمان برخوردار است. اگر چنین حرکت خودآگاه و بالنده‎‌ای در کنار فساد و بیگانگی رژیم حاکم، تکوین و تکامل نیابد، فروپاشی نظام موجود تحقق نمی‌یابد.

در حکومت‌ها و نظامات بیگانه با اهداف و آرمان‌های مردم، میزان اقتدار در طول زمان کاهش می‌یابد و به ضعف و انحطاط می‌گراید. بدین‌سان درجه‌ی اقتدار و قوام رژیم‌هایی آن‌چنان، در طول زمان یک منحنی نزولی را طی‌ می‌کند. اما اگر در مقابل این روند یا قانونمندی تحول یک نظام فاسد و ظالم، جریان یا حرکت خودآگاهی ملی- اجتماعی تکوین یافته باشد، چنین جریانی با گذشت زمان، بالنده و رشد‌یابنده خواهد شد و به عبارت دیگر، یک منحنی صعودی را طی خواهد کرد. در چنین وضعیتی دو منحنی جدا و مجزای صعودی «خودآگاهی ملی-اجتماعی» و نزولی «اقتدار نظام فاسد» با هم تلاقی خواهند کرد. دو اقتدار متعارض و نافی یکدیگر- یکی کاهنده و رو به انحطاط و آن دیگری رشد‌یابنده و رو به ترقی- چون به هم رسند، حرکت فروپاشی وضعیت موجود آغاز می‌شود. در حقیقت این همان لحظه یا حالتی از قدرت سیاسی است که اگر فرا برسد، سقوط نظام حاکم امری قطعی، ضروری و عقلایی خواهد بود و از آن گریزی نیست. (و لِکلِّ اُمهٍ اَجَلٌ فاذا جاءَ اَجَلَهُم لایَستَأخِرونَ ساعهً و لایستَقدِمُون)

در طول تاریخ، بسیاری از حاکمان نظام‌ها – آگاه یا ناآگاه از سنت‌های تاریخی- چنین پنداشته‌اند که می‌توانند با اعمال قدرت و هوشیاری‌های سیاسی، امنیتی، تبلیغاتی و… همه‌ی منافذ پیشرفت مخالفان و منتقدان خود را ببندند و راه‌های شوریدن مردم و سقوط خود را مسدود سازند، و قادرند از تحقق آن «ضرورت»ها مانع شوند. در نتیجه، از یک‌سو هر حرکت اصلاحی نسبت به نظام را قیام و خصومت علیه خود تلقی و از سوی دیگر از «کارکرد»های نظام و سیر و روند آن‌ها به کلی غفلت نموده و درصدد شناخت حقیقت و ماهیت امور و اصلاح آن‌ها بر نمی‌آیند. با منتقدان و ناصحان به نحوی غیرعقلایی و کینه‌توزانه برخورد و در برابر هر اصلاح و تغییری لجوجانه مقاومت می‌کنند و هرگز حاضر و قادر به کشف علل و ریشه‌های فساد درونی و ناکامی‌های وعده‌ها و ادعاها نیستند.

اگر در سال‌های ۱۳۵۷ و قبل از آن، کسانی یا گروه‌هایی از منتقدان، معارضان و مخالفان رژیم شاه چنین ادعا می‌کردند که رژیم سلطنت پهلوی فاسد است و به‌رغم قدرت و شوکت ظاهری و حمایت‌های جهانی‌ای که دارد، به استناد همان سنن تاریخی که یادآوری شد، ساقط شدنی و میرنده است، ممکن بود به اغراض سیاسی، تعصبات فکری و گروهی یا تحریک احزاب و قدرت‌های خارجی یا هر انگیزه‌ی دیگری منتسب و متهم گردند. اما از زمان فروپاشی رژیم سلطنتی تا کنون خاطرات و تحلیل‌های بسیاری از جانب برخی از نزدیک‌ترین و صمیمی‌ترین یاران شاه سابق منتشر شده است. چنین آثاری- ماهیت و درون رژیم گذشته را برملا می‌کنند؛ ماهیتی متکی، وابسته و چشم به دهان بیگانگان قدرتمند، و از سوی دیگر سرشار از فساد، بی‌کفایتی، جهالت و خیانت نسبت به منافع ملی و به کلی بیگانه با رشد افکار و آگاهی‌ها و طبعاً معارض با آرمان‌ها و تمایلات اکثریت مردم؛ با دنیایی از توهمات و تخیلات و ادعاهای ساده-اندیشانه و کودکانه.

ملت ایران و اقشار آگاه و صاحب شرافت آن، بیش از یک قرن است که به «خود» آمده و درد استقلال و آزادی و عدالت دارند و شخصیت تاریخی و هویت و جایگاه حقّه‌ی خود را در این جهان می‌طلبند. ولی در بخش اعظم این دوره، این درد و نیاز و طلب ملی، سرکوب و تحقیر شده است. تجربه‌ی تاریخی و بدیهیات عقلی حکم می‌کنند که همین احساسات تحقیر شده و فرو‌کوفته، در لحظه‌ای تاریخی فوران کند و به‌صورت شورش‌ها و قیام‌های مردمی تجلی کند. هر تاریخ خوانده‌ای می‌داند که خشم ملت‌ها، وقتی طغیان و فوران نماید، دیگر هیچ نیروی داخلی و خارجی جلودار آن نیست. درعین حال انکار نمی‌توان کرد که فوران خشم ملت‌ها چندان مطابق موازین منطق و عقلانیت رسمی هم عمل نمی‌کند.

اگر فروپاشی و رسیدن به نقطه‌ی پایان برای رژیمی امری ضروری و گریزناپذیر است، پس این پایان و نتیجه‌ی آن، یعنی خشم مردم به‌عنوان یک عاقبت تحمیلی نیز جزئی از همان امر است و طبعاً مسئولیت اصلی آن بر عهده‌ی مسئولان همان نظام است. در همان سال‌های ۵۵ و ۵۶ که اوج قدرت و تفرعن شاه می‌نمود، از طرف کسانی که کمتر فریب ظواهر و نمایش‌ها را خورده و سعی در معرفت نسبت به حقیقت و باطن امور و تحلیل آن داشتند، چنین نتیجه‌ای پیش‌بینی شده بود. هم اکنون خاطرات علم حکایت می‌کند که حتی در سال‌های ۵۳ و ۵۴ شاه نیز خود به «شکست برنامه‌های اقتصادی»‌اش پی‌ برده بود. شاه از سال ۴۰ تا ۵۷ پیوسته می‎‌خواست و می‌کوشید با ارائه‌ی برگی برنده از توسعه و ترقی و قدرت کشور، مخالفان و معترضان خود را که عمدتاً همان بخش «خودآگاه ملی» کشور بودند در انزوا قرار دهد و در سال‌های ۵۳ و ۵۴ که به پوچی این برگ برنده پی برد، به این ترتیب، هرگونه نظریه یا تحلیلی که فروپاشی نظام سلطنتی را به عوامل خارجی یا قدرت‌های غیر مردمی داخلی نسبت دهد، از دیدگاه بینش علمی یا فلسفه‌ی تاریخ در اشتباه است.

@iranfardamag
سرمقاله شماره‌ی ۴۶ #ایران_فردا


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.