دوشنبه ۱۴ام خرداد ۱۳۹۷ , ساعت: ۰۳:۰۳کد مطلب : 108083 نسخه قابل چاپ

روز واقعه

بخش هایی از مصاحبه با دکتر شامخی:

✔️ آن دو روز در لواسان روزهای پرماجرایی بود. روز دهم، یعنی روز فوت مهندس و روز یازدهم روز پرواز هاله، روزهای پرماجرایی بودند.

✔️ مخلوطی از نیروهای انتظامی و اطلاعاتی و امنیتی با لباس‌های مختلف از صبح به لواسان آمده بودند و ما تشخیص نمی‌دادیم آن‌ها از کدام نهاد هستند؛ اما آن‌ها تأکید داشتند همان وقت و هرچه زودتر مهندس دفن شود.

✔️ ما توضیح می‌دادیم مهندس، سوابقی و دوستان زیادی دارد و هنوز فامیل به‌درستی مطلع نشده‌اند و دفن آن روز صورت نگیرد. حالا چندین سال گذشته و من ریز مسائل را به‌یاد نمی‌آورم. تا جایی که حضور ذهن دارم، از صبح آن روز تا شب، شاید پنج مرتبه مذاکراتی با نمایندگان مختلفی که از نهادها آمده بودند انجام گرفت.

✔️ در همان اتاق، واقع در منزل می‌آمدند و صحبت می‌شد. گاهی مذاکرات با فرمانده پلیس لواسان می‌شد و گاهی با دیگر نهادها، اما محور صحبت‌ها یکی بود: هرچه سریع‌تر ایشان دفن شود. برخوردها گاهی ملایم‌تر و گاهی تهدیدآمیزتر می‌شد، اما تأکید ما بر مراسم تشییع و دفن در روز یازدهم بود.

✔️ بالاخره ادامه مذاکرات به غروب روز دهم رسید. خدمات آن روز به عهده هاله بود و سعی داشت حتی از نیروهای امنیتی بیرون خانه هم پذیرایی شود. این نیروها مرتب عکس می‌گرفتند. دوستان و فامیل هم در خانه جمع شده بودند و هاله کارهای مدیریت جمعیتی را که آنجا بودند به عهده داشت.

✔️ هاله هم‌زمان با تلویزیون رسا درباره پدرش مصاحبه‌ای انجام داد که در رسانه‌ها مرتب پخش می‌شد، به‌ویژه درباره آخرین اثر فرهنگی پدرش، یعنی «سه کتاب». هاله توضیح می‌داد که منطق پدرم از سه کتاب، کتاب قرآن، طبیعت و تاریخ است که درواقع کتاب قرآن گویش کتاب تاریخ و طبیعت است و این سه هم‌پوشانی دارد. روح‌یابی این کتاب را در همین شماره نشریه جمشید دیوانی با عنوان «تفسیر کتاب با کتاب» آورده شده است.

✔️ پس از اینکه شب شد دیگر موافقت کردند تشییع صبح فردا انجام گیرد. هاله به دلیل اشتغالات زیاد خیلی کم خوابید. من هم فقط از دوازده شب تا چهار صبح خوابیدم. درحالی‌که هاله وقتی من می‌خواستم بخوابم هنوز مشغول فعالیت بود. وقتی هم بیدار شدم فعالیت می‌کرد. از او پرسیدم توانستی بخوابی؟ گفت بله. بهنظر می‌آمد یکی دو ساعت استراحت کرده بود. وقتی من رفتم بخوابم با بعضی از خانم‌ها بالای پیکر مهندس نشسته بود و قرآن می‌خواندند.

✔️ صبح زود هم که بیدار شده بود با افرادی که آنجا بودند تلاش کرد برای جمعیتی که آنجا مانده بودند صبحانه تدارک ببیند، همین‌طور تدارک صبحانه برای مأموران بیرون. هاله به این فکر بود که به مأموران هم صبحانه بدهد. هاله یک حالاتی هم داشت که گویا حضور مهندس را در خانه دیده بود که آمده و وارد اتاق می‌شود.

✔️ نزدیک غروب یکی از مأموران که به‌نظر می‌رسید از اطلاعات آمده است طوری با ما صحبت کرد که از نظر ترتیباتی که خودشان فکر میکردند آن ترتیبات عملی نشده؛ بنابراین نه به‌خاطر خواست خانواده، پذیرفتند دفن فردا صبح انجام شود.

✔️ پس از نماز مغرب و عشا از ما خواستند به بخشداری لواسان برویم. در بخشداری حدود ده نفر حضور داشتند. من و آقا فریدون و حامد هم بودیم. هاله هم ترتیبات داخل خانه را مدیریت می‌کرد. در بخشداری مذاکرات طولانی شد و برنامهٔ صبح فردا تدوین شد، یعنی ریز برنامه نوشته شد که پیکر مهندس ساعت هفت صبح از خانه حرکت کند و جنازه را بتوان تا ابتدای کوچه گلستان تشییع کرد.

✔️ توافق شد فاصله ۸۰ الی ۱۰۰ متر را تشییع کنیم. در این فاصله تابوت روی دوش باشد و بعد تابوت را در آمبولانس گذاشته و آمبولانس به گورستان برود و نیروهای پلیس کمک کنند تا در فضایی جلوی گورستان نماز میت خوانده شود و سپس پیکر در گورستان دفن بشود. در هر مورد تأکید می‌کردند اگر این‌طور عمل نکنند، ما خود عمل می‌کنیم.

✔️ در مورد فردی که نماز میت را هم بخواند هم صحبت شد. نظر خانواده این بود که نماز را احمدآقا، فرزند آیت‌الله منتظری، بخواند. آقایان توافق کردند. مقداری بحث شد که نتیجه‌ای نداد. وقتی جلسه تمام شد و در حال خروج از بخشداری بودیم یکی از آقایان در کنار این‌جانب گفت: حال اگر ایشان هم نماز را بخواند اشکال ندارد.

✔️برای تشییع آماده شدیم. بعد از شستن جنازه، مرحوم شاه‌حسینی مشغول خواندن زیارت عاشورا شد که آقایان امنیتی به من گفتند زیارت عاشورا طول می‌کشد و به ساعت هفت نمی‌رسد. کلاً لحنشان از همان شب قبل طوری بود که اگر این کار را نکنید خود ما این کار را می‌کنیم.

✔️هم‌زمان با خواندن زیارت به آقای شاه‌حسینی گفتم آقایان می‌گویند باید کوتاه شود که جنازه ساعت هفت تشییع شود. البته آقای شاه‌حسینی قبل از حرکت جنازه سخنرانی کرد، بعد او هم میثمی صحبت کرد سپس حدود ساعت ۷:۰۵ دقیقه جنازه را بر سر دوش بلند کردند و راه افتادند. البته رسانه‌ها این دو سخنرانی را پخش کردند.

✔️ دکتر فریدون سحابی جلوی سکوی خانه ایستاد و توافق دیکته‌شده را اعلام کرد که تا کجا جنازه را بر سر دوش می‌بریم و کجا سوار آمبولانس می‌شود. ایشان تأکید کرد شعار سیاسی داده نشود.

✔️ هاله و عده‌ای از خانم‌ها که دوست او بودند و خودشان را با دسته‌گل و عکس و پوستر مهندس آماده می‌کردند که تا جایی که جنازه تشییع می‌شود جلوی جنازه حرکت بکنند. من هم داخل جمعیت بودم و وقتی صدای «لا اله الا الله، محمد رسول‌الله» بلند شد، جنازه از آخر منزل حرکت می‌کرد.

✔️ از خانه که بیرون آمدیم طبق مسیر تعیین‌شده دست راست پیچیدیم. حرکت با قدم‌های کوتاه و آرام انجام می‌گرفت. وقتی جنازه به در منزل رسید صدای شلوغی بلند شد که این صدا در آن لحظه پشت سر من بود.

✔️ متوجه شدم گروهی همان‌جا در خانه به‌جای اینکه جنازه به سمت راست بپیچد می‌خواستند جنازه را به سمت چپ کوچه گلستان ببرند. آمبولانسی هم آنجا آماده کرده بودند تا حتی تشییع توافق شده هم انجام نشود.

✔️ در همین لحظه از آنجا که هاله و دوستانش جلو حرکت می‌کردند و در یک دست گل و در دست دیگر پوستر مهندس را داشتند و این گروه می‌خواستند پوسترها و دسته‌گل‌ها را بگیرند که هاله اجازه نمی‌دهد. در اثر این اصطکاک بود که صدای شلوغی بلندتر می‌شد.

✔️ من نگاه می‌کردم ببینم چه خواهد شد که یک‌دفعه فریاد دکتر دکتر دکتر بلند شد که معلوم شد فردی به زمین افتاده و حضور دکتر ضروری است. فاصله من با کانون واقعه زیاد نبود. جلو آمدم دیدم فردی که به زمین افتاده و کاملاً روی زمین پخش شده هاله است.

✔️ در همین شلوغی، که من مستقیماً شاهد نبودم، درگیری با مأموران به‌وجود می‌آید که مأموری با مشت ضربه‌ای به پهلوی هاله می‌زند و او به زمین می‌افتد. موضوعی که بعدها در دادگاه مطرح شد و چند نفر از ناظران شهادت دادند که وارد شدن ضربه به هاله را دیده‌اند.

✔️ همان وقت سه نفر پزشک بر سر بالین او حاضر شد؛ خانم دکتر رسولیان، دکتر پیمان و دختر دکتر حائری. پزشک دیگری هم بودند که از شهرستان آمده بودند. تنفس مصنوعی به ایشان دادند که اثر نداشت. مطرح شد باید به‌سرعت به اورژانس برده شود.

✔️ جمعیت پشت سر این کانون واقعه و درگیری بود و فضای جلو به سمت سر کوچه گلستان آزاد بود. ماشین بهرام سحابی، پسرعموی هاله، کمی جلوتر پارک شده بود. او ماشین را به‌سرعت دنده‌عقب آورد که هاله را قسمت عقب اتومبیل قرار دادیم. خودم هم عقب ماشین کنار هاله بودم.

✔️ به‌سرعت به‌طرف اورژانس لواسان رفتیم. در خیابان اصلی مغازه‌ای باز بود، از او پرسیدم اورژانس کجاست؟ خوشبختانه بلد بود و راهنمایی کرد. دکتر افتخار هم به ما در اورژانس ملحق شد. درها بسته بود، پس به شیشه در کوبیدیم و کلی داد زدیم. متوجه شدیم افرادی داخل ساختمان تازه در حال مرتب کردن لباسشان بودند، معلوم بود خواب بودند.

✔️ با جعبه‌ای از وسایل آمدند. با یک سوزن روی دست هاله را تست کردند و گفتند همه چیز تمام شده و کاری نمی‌توان کرد. فریاد گریه بلند شد.

✍️ بخشی از مصاحبه با دکتر شامخی (همسر هاله سحابی)، چشم‌انداز ایران، شماره ۱۰۹. ا


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.