شنبه ۱۱ام آذر ۱۳۹۶ , ساعت: ۰۴:۰۹کد مطلب : 106114 نسخه قابل چاپ
آیا دیدگاه‌های بازرگان متقدم، متفاوت از بازرگان متأخر است؟

دین برای خدا و آخرت، حرف جدیدی نبود

 

گفت‌وگوی حاضر پرسش و پاسخی است که بین دو تن از شاگردان زنده‌یاد مهندس مهدی بازرگان انجام گرفته است. هر دو نفر، هم عضو انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه و هم عضو جبهه‌ملی دوم بودند و هم اینکه از بدو تأسیس نهضت آزادی ایران، در این جمعیت حضور فعالی داشته‌اند. هر دو چند بار در زندان‌های ستم‌شاهی دوران محکومیت خود را سپری کرده‌اند.

با تشکیل نهضت‌آزادی ایران در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۴۰، سه جریان به مخالفت برخاستند؛ نخست، طرفداران انجمن ضد بهائیت که اصولاً دین را مغایر با سیاست می‌دانستند که درواقع خود این یک سیاست بود. دوم جریان لائیک بود که معتقد بود بین دین و سیاست، مرزی است و دین نباید در سیاست دخالت کند. سوم، جریان چپ مارکسیستی بود که معتقد بودند اصولاً با دین به جایی نمی‌رسیم و دین نمی‌تواند راهنمای مبارزه و عمل باشد.

پس از سخنرانی زنده‌یاد مهندس مهدی بازرگان در سال ۱۳۷۱ با عنوان «هدف انبیا؛ تنها خدا و آخرت»، بحث‌های زیادی درگرفت. دکتر عبدالکریم سروش نیز در مراسم هفتم مهندس بازرگان در حسینیه ارشاد، مطالبی را درباره این سخنرانی مهندس بازرگان بدین مضمون مطرح کردند که بسیار تأمل‌برانگیز بود: پیروان فکری مهندس بازرگان، مجاهدینِ منفور، کار دین را به دیندار بسپاریم و کار سیاست را به سیاستمدار، قرآن کتابِ روش و استدلال نیست؛ اعضای نهضت‌آزادی کشش آن سخنرانی مهندس بازرگان را نداشتند.

پس از این سخنرانی بود که آن سه جریانِ مخالف با تشکیل نهضت‌آزادی، دوباره فعال شدند و گفتند ما از اول پیش‌بینی می‌کردیم که این جریان به جایی نمی‌رسد. هرچند مهندس عبدالعلی بازرگان در مراسم چهلم پدرشان، غیرمستقیم مطالبی را در نقد سخنرانی مراسم هفتم ایراد کردند، ولی لازم است تلاش بیشتری در ارزیابی «هدف انبیا؛ تنها خدا و آخرت» انجام شود.

این گفت‌وگو با آقای محمد بسته‌نگار در سال ۱۳۹۴، در خانه و کتابخانه بزرگ ایشان و زمانی انجام شد که از سلامت کامل برخوردار بودند. همکاران چشم‌انداز ایران آرزوی شفای کامل و ادامه روزافزون فعالیت‌های تحقیقاتی و مکتوب را برای ایشان دارند.

 

لطف‌الله میثمی: شما بر این اعتقادید که پس از سال ۱۳۷۱ مهندس بازرگان به جمع‌بندی جدیدی رسیدند که از نظر شما جمع‌بندی جدیدی نبود؛ همان گفته‌های سابق بود که گفتند هدف انبیا تنها خدا و آخرت بوده و روی این قید «تنها» تأکید دارند، اما پس از انتقاداتی که در انجمن اسلامی مهندسین به ایشان شد این «تنها» را از تیتر برمی‌دارند،‌ ولی در متن باقی می‌ماند.

ابتدا می‌خواستم توضیحی بدهم درباره اینکه در قرآن آمده است فرعون خدا را قبول داشت، نمرود هم قبول داشت. مرحوم علامه هم می‌گوید در طول تاریخ درباره ذات خدا هیچ شکی نبوده است، ابلیس و شیطان هم خدا را قبول دارند. بر سر وجود خدا هیچ شکی در طول تاریخ و گزاره‌های قرآنی نیست و این مطلب در کتاب مبنا-وجود که در زندان ستم‌شاهی نوشته و سپس انتشارات صمدیه منتشر کرده، به تفصیل آمده است. همچنین در کتاب منطق توحید که به‌طور محدودی منتشر شده نیز توضیحات کافی ارائه شده است.

آنچه در سال ۵۴ ـ ۵۳ نیاز بچه‌های مجاهدین بود، این بود که از خدا چگونه مدد بگیریم و خدا و آخرت چگونه در معادلات ما وارد شود- مثلاً نقش خدا و آخرت یا نقش امام زمان در خط‌مشی- این‌ها نیاز بود. مرحوم مهندس مهدی بازرگان هم در کتاب راه طی‌شده می‌گویند انبیا به‌هیچ‌وجه نیامده‌اند که خدا را اثبات کنند. می‌توان از این بیان نتیجه گرفت که انبیا آمده‌اند تا خدا را در معادلات ما وارد کنند و کار ما و مسائل روزمره ما الهی و اخروی بشود. انبیا آمدند تا آخرت را در زندگی ما نقش بدهند و ما دنبال چنین گمشده‌ای بودیم، مهندس بازرگان مطرح کرد که هدف انبیا، خدا و آخرت بود، اما ما ملاحظه می‌کنیم که فرعون هم خدا را قبول داشت، آخرت و اخروی‌گری را هم اکثراً قبول داشتند؛ چنین نیست که کسی بگوید پس از این دنیا چیز دیگری نیست. علم هم مشابه این را می‌گوید، لاوازیه می‌گوید هیچ‌چیز به خودی خود به وجود نیامده است و به خودی خود هم از بین نمی‌رود؛ پس نمی‌توان منکر دنیای دیگری پس از مرگ شد. چه چیز جدیدی دراین‌باره وجود داشت که مهندس لازم دید آن را مطرح کند؟ راه طی‌شده را هم که مطالعه می‌کنیم، به ما می‌گوید نمی‌توان خدا و آخرت را انکار کرد.

بسته‌نگار: در اینکه فراعنه و دیگر جباران تاریخ، خدا را قبول داشتند شکی نیست، ولی به قول معروف این کجا و آن کجا؟ فرق عمده‌ای بین این جباران با تعالیم انبیا وجود دارد، فرعون و امثال او ضمن قبول خداوند، خود را نماینده خدا، تأییدشده از طرف وی و نایب مناب وی می‌دانستند. در کتیبه‌های به‌جامانده از دوران گذشته مانند بین‌النهرین، شاهان خود را نماینده خدا می‌پنداشتند.

در قانون حمورابی، حمورابی که خودش قانون را وضع کرده بود، خود را نماینده خدایان نامید. در قرون وسطی شاهان اروپایی خود را نایب مناب خدا می‌دانستند و تا این اواخر این عقیده که شاه سایه خداست، حتی در ایران پیش از انقلاب هم رواج داشت و تحت این عنوان و با به‌کارگیری عواطف مردم هرگونه که می‌خواستند با رعایای خود رفتار می‌کردند و مالک جان، مال و ناموس مردم بودند.

اما انبیا که دعوت به خداپرستی می‌کردند، می‌گفتند در مقابل هیچ غیرخدایی، اعم از بت، انسان، مکتب‌های بشری و حتی علم سر فرود نیاورید؛ جز در مقابل پروردگار واحد. این عصاره آن چیزی است که قبلاً مرحوم اقبال و مرحوم طالقانی درباره توحید مطرح کرده بودند. مهندس بازرگان در این زمینه در کتاب آفات توحید چنین می‌گوید:

«اطاعت مردم از فرد و تسلط فرد بر مردم ناچار قدرت می‌آورد و به‌دنبال قدرت، ستمگری و اطاعت خلق، یعنی طاغوت یا حکومت‌های استبدادی سراسر تاریخ که از آفت‌های عمده توحید است … یکی از برنامه‌های پیغمبران مقابله با بندگی طاغوت بوده است. «وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فىِ کُلّ‌ِ أُمَّهٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللَّهَ وَ اجْتَنِبُواْ الطاغوت[۱] … (نحل: ۳۶)».

وقتی فرمانده سپاه اسلام (مغیره بن شعبه) پیش هرمزان سپهبد ایران رسید و هرمزان دلیل این حرکت را پرسید جواب داد: ما آمده‌ایم مردم را از بندگی مردم آزاد کنیم تا بنده خدا بشوند.»[۲]

 

لطف‌الله میثمی: آن‌هایی هم که می‌میرند، از جانب آن‌ها در قرآن نقل‌شده است که خطاب به خدا می‌گویند: «حَتىَّ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبّ‌ِ ارْجِعُونِ* لَعَلىّ‌ِ أَعْمَلُ صَالِحًا …»[۳] (مؤمنون:۹۹ و ۱۰۰) یعنی ما را به دنیا برگردان تا عمل صالح انجام دهیم؛ یعنی مگر در همین دنیا، خدا خالق دنیا نیست و مگر در همین دنیا نمی‌توانیم اخروی‌گرا باشیم؟

بسته‌نگار: این مسئله خدا و آخرت به نظر من مسئله جدیدی نبود که مهندس بازرگان مطرح کرده بود؛ ایشان این مسئله را در دهه چهل نیز عنوان کرده بود؛ از جمله در سخنرانی مربوط به «مسئله وحی» که با همین عنوان منتشر شد. اجازه بدهید دیدگاه مهندس بازرگان درباره خدا و آخرت را از آثار ایشان برای شما نقل کنم.

سعی می‌کنم به‌طور خلاصه دیدگاه مهندس بازرگان را بیان کنم و اگر بعضی گمان می‌کنند که نواقصی دارد یا کامل است به نوع برداشتشان از آثار مهندس بستگی دارد. در مجموعه آثار شماره دو ایشان بحث‌های متعددی مطرح است: از جمله بحث «خداپرستی و افکار روز»، «انسان و خدا»، «خودجوشی» و «مسئله وحی».

یکی از این موضوعات، مسئله وحی است که از صفحه ۱۸۷ همین کتاب برای شما نقل می‌کنم:

«برای غیر از انبیا، چه عامی و خودخواه، چه روشنفکر و خیرخواه، مرکز و مقصد و اساس کوشش‌ها و کاوش‌ها، نفس انسان یا نوع انسان است. همه چیز باید در استخدام و استفاده او باشد، اما برای انبیا مرکز و مقصد خداست؛ خدایی ندیده. انسان نیز همچون سایر موجودات باید تسبیح‌کننده، فرمانبردار و خدمتگزار خدا باشد. تمام تعلیمات مکتب انبیا به‌ویژه اسلام از اینجا سرچشمه می‌گیرد و در سایه خداپرستی و اعتقاد و تدارک آخرت است، که دنیا نیز اصلاح و آباد می‌شود. پیغمبر به شهادت کردار و گفتارش مصداق آیه «…إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَى إِلىّ…» (احقاف/۹) پیروی از آنچه به او وحی می‌شد می‌کرد، نه پیروی از احتیاجات و مقتضیات. به‌طور وضوح در ذهن و نظر حضرت، قرآن برای جواب‌گویی به مسائل زندگی، اعم از درک اجتماعی نیامده بود و ملاحظه کنید که کلمه «یسئلونک» در قرآن زیاد آمده است.

«یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ»

«وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الْیَتَامَى»

«یَسْأَلُونَکَ مَاذَا یُنفِقُونَ»

«یَسْأَلونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ»

این‌ها سؤالاتی است که مردم طرح می‌کردند و از پیغمبر یا خدا جواب می‌خواستند. تقریباً تمام آن‌ها سؤالات عبادی یا زندگی در جهت تکالیف دنیایی است و هیچ جا «یسئلونک عن الله» یا «یسئلونک عن آخرت» نداریم؛ مردم پیش خود علاقه چندانی نسبت به مبدأ و معاد ندارند و احساس احتیاج به آن نمی‌کنند. اتفاقاً بعثت انبیا و هدف خدا برای این مسائل و معلوماتی است که بشر بالطبع با تشخیص خود هیچ توجهی به آن‌ها ندارد و خارج از منطقه دید و درک و علم اوست؛ یعنی خدا و آخرت یا مبدأ و معاد که یکی بی‌نهایت دور از جهت خلقت در گذشته و عظمت و احاطه در حال است و دیگری بی‌نهایت دور، در آینده است. تصور هر دو آن‌ها برای بشر از همه حالت محدود و محال است. در راه تعلیم و توجه مردم به خدا و قیامت که عقل خود آن‌ها نمی‌رسد و به طرفش نمی‌روند، قرآن به استقبال آن‌ها می‌رود و پیشاپیش جواب می‌دهد».

 پس این حرف آخرت و خدا حرف جدیدی نبوده، مهندس بازرگان آن را در جشن مبعث انجمن اسلامی مهندسین در ۳۰ آذر ۱۳۴۱ مطرح کرده بود، اما پرسش اینجاست، چه شد که ایشان در سال ۱۳۷۱ این مسئله را مطرح و باز کرد. آن زمان با توجه به تجربه جمهوری اسلامی و ولایت‌فقیه، مهندس طرح این موضوع را الزامی می‌دید. در ضمن این نیز صحیح است که در قانون اساسی ما ولی‌فقیه کسی است که مردم انتخاب می‌کنند یا به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم. در هر صورت در میان افکار این موضوع به این شکل مطرح بود که خدا پیامبران را فرستاده است برای حکومت‌کردن، که بعد از پیغمبران ائمه هستند و در غیبت ائمه این حق به فقها می‌رسد و فقها نایب امام زمان بودند و الی آخر. بازرگان قصد دارد به جامعه بگوید چنین چیزی وجود ندارد. کار اصلی انبیا برای حکومت نبوده است و برای خدا و آخرت بوده است. البته بعضی انبیا نیز حکومت تشکیل داده‌اند که پرداختن بدان فرصت دیگری می‌طلبد.

مسئله دوم که در نوشته مهندس بازرگان مطرح شده است به پیش از انقلاب بازمی‌گردد که ما می‌گفتیم دین از سیاست جدا نیست، اما مخالفین می‌گفتند دین از سیاست جداست. مهندس بازرگان در نوشته‌اش این مسئله را تفکیک کرده و گفته است: دین و حکومت دو مقوله جدا از هم هستند. دین یک مقوله و حکومت هم مقوله دیگری است. ضمن اینکه در سخنانش خیلی صریح گفته است نهاد حکومت و نهاد روحانیت نیز باید دو نهاد مجزا و مستقل از هم باشند. ممکن است بعضی جاها با هم توافق یا تفاوت داشته باشد. در آن شرایط بود که مهندس بازرگان مسئله خدا و آخرت را باز کرد، منتهی خدا و آخرتی که مهندس بازرگان می‌گفت یک خدا و آخرت انتزاعی نیست که ما بگوییم خدا و آخرت را قبول داریم، روز قیامت را هم قبول داریم، حالا برویم دنبال زندگی خود و هر کار دلبخواهی انجام دهیم. خدایی را که مطرح می‌کرد، خدایی بود که بایستی در زندگی ما اثر داشته باشد. مشابه همان حرفی که شما زده‌اید که پیغمبران نیامده‌اند تا در ادیان ثابت کنند که خدایی هست، بلکه آمده‌اند بگویند که در مقابل خدایان دیگر سر تسلیم فرود نیاورید. حالا این خدایان دیگر هر چیزی می‌توانند باشند مانند: بت، چوب، انسان‌ها یا فراعنه و پادشاهان. این مضمون سخن مهندس بازرگان در آنجاست که همانند حرف شماست.

لطف‌الله میثمی: در همین اثری که از مهندس درباره «مسئله وحی» (مجموعه آثار. ج ۲) خواندید، در جایی عنوان می‌کند مردم بیشتر پرسش‌هایشان درباره مسائل روزمره بوده است؛ مانند انفاق، زکات و خمر و میسر و امثالهم و اصولاً درباره خدا نبوده است.

نخست اینکه خدا برای مردم بدیهی بود و همه انسان‌ها خداجو بودند و خدا را قبول داشتند، حتی کفار. هیچ جای قرآن نداریم که خدای خالق توسط مشرکین و کفار انکار شده باشد. حتی در آیه ۱۵ سوره یاسین، کفار خطاب به انبیا می‌گویند «… مَا أَنتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَ مَا أَنزَلَ الرَّحْمَانُ مِن شىَ‌ْءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَکْذِبُون» (یس:۱۵). از سوی خدای رحمان (یا هستی‌بخش) شما حجتی ندارید و از کجا معلوم که حرف شما، حرف خدا باشد؟ یعنی آن‌ها خدای رحمان را قبول داشتند و به انبیا می‌گفتند شما چه حجتی از خدای رحمان دارید؟ یعنی مؤید «من عندالله» نیستید. این یکی از عظمت‌های قرآن و راه انبیاست که حتی کفار نیز صاحب استدلالی بودند که مبنا و مرجع آن را خدای هستی‌بخش می‌دانستند.

دوم اینکه فرعون می‌گفت موسی آمده است تا دین شما را برباید و تغییر دهد و مؤمن آل‌فرعون در سوره غافر آیه ۲۸ به او می‌گوید آیا می‌خواهی کسی را بکشی که می‌گوید رب من الله است؟ پس همه خدا را قبول داشتند و حتی در محاجه با فرعون نیز می‌توانستند که او را مبنای استدلال بگیرند و یک استدلال اثرگذار هم بود و جلوی قتل موسی نیز گرفته شد.

سوم اینکه در صلح حدیبیه وقتی می‌خواستند قرارداد را بنویسند حضرت علی (ع) به نام «محمد رسول‌الله» امضاء می‌کند، نماینده کفار قریش که شخصی به نام سهیل‌بن‌عمرو بود، می‌گوید این را ننویسید، اگر او رسول خدا و از سوی خدا بود که ما مشکلی نداشتیم. من با این سخن مخالفت دارم که مدعی شده‌اند مردم در طول تاریخ نسبت به خدا و آخرت بی‌توجه بودند، درحالی‌که این‌گونه نبوده است؛ همه انسان‌ها خداجو بوده‌اند و حتی دزد سرگردنه هم خدا داشت. در این باب مرحوم طالقانی هم این‌گونه می‌اندیشید و هیچ‌گاه در پی اثبات خدا نبود، ولی به نظر می‌رسد مهندس بازرگان دنبال طرح مسئله خدا بوده است. چرا تصور می‌کرده  است که خدا را باید برای مردم مطرح کرد؟

چهارم اینکه ایشان تصور کرده‌اند که در ۱۶ آیه قرآن که با «یسئلونک» آغاز می‌شود، سؤالی از خدا و آخرت از جانب مردم نشده است. این در حالی است که مردم، محمد را رسول خدا می‌دانستند و اگر سؤالاتی از رسول خدا می‌کردند، درواقع منتظر پاسخ خدا بودند.

پنجم اینکه در آیه ۱۸۶ سوره بقره خداوند به پیامبر اکرم می‌گوید «وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِى عَنىّ‌ِ فَإِنىّ‌ِ قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لىِ وَ لْیُؤْمِنُواْ بىِ لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُون»؛[۴] یعنی مردم درباره هستی سؤالمند بودند و خدا به پیامبر می‌گوید اگر از من سؤال کردند، من از رگ گردن به آن‌ها نزدیک‌ترم و آن‌ها رابطه مستقیم با من دارند و کار پیامبر این است که این رابطه را تقویت کند. طالقانی با ظرافت خاصی در توشه‌گیری از این آیه می‌گوید خدا به پیامبر نمی‌گوید به آن‌ها «بگو» بلکه می‌گوید من به آن‌ها نزدیک هستم و دعوت آن‌ها را همزمان استجابت می‌کنم؛ نه اینکه بعداً استجابت کنم …

ششم اینکه مردم خدا را یک خدای دور نمی‌دانستند و می‌خواستند که نقش خدا را در زندگی و معیشت روزمره و اعمال صالحشان بدانند و این چه اشکالی دارد؟ برای مثال بنی‌اسرائیل در قضیه ذبح بقره، از موسی دائماً می‌پرسیدند که از خدایت سؤال کن (ادْعُ لَنَا رَبَّکَ). در پی قتلی که رخ داده بود، همه به هم بی‌اعتماد و دلمرده شده بودند و موسی با ارتباط خود با آن قوم، به آن‌ها حیات دوباره بخشید و این کار، عمل صالح زمان آن‌ها بود و آن‌ها نقش خدا را در نجات خود از آن بحران ملاحظه کردند.

بسته‌نگار: پاسخ شما را همان پیش‌تر دادم. مهندس بازرگان وقتی مسئله خدا را مطرح کرد و گفت انبیا برای خدا آمدند بر اساس این بود که عده‌ای پیدا نشوند حاکمیت خود را به جای حاکمیت خدا در جامعه تحمیل کنند، و همان‌طور که گفته شد، پیامبر (ص) یک تن بود که حکومت تشکیل داد. لذا مردم مسائل و مشکلات فردی و اجتماعی خود را از او می‌پرسیدند و این مغایرت با خداشناسی و آخرت نداشت.

لطف‌الله میثمی: موضوع دیگری که شما گفتید این بود که مهندس بازرگان می‌گفت انبیا برای حکومت نیامده‌اند. من می‌گویم مگر اوج حکومت، سازمان‌دهی جنگ نیست؟ مگر پیامبر اکرم (ص) رهبری جنگ‌های مختلفی از جمله بدر، احد و احزاب را به عهده نداشت؟ اگر جنگ را عالی‌ترین شکل سازمان‌دهی حکومت بدانیم، چگونه می‌توان این تناقض را حل و فصل کرد؟ در نظر داشته باشید که درباره جنگ‌ها آیات مختلفی آمده بود و حتی در سوره آل‌عمران، ۷۰ آیه مربوط به جنگ احد داریم.[۵]

بسته‌نگار: آقای منتظری و آقای غروی مشابه این انتقادها را درباره مهندس بازرگان مطرح کرده‌اند که پاسخ ایشان موجود است. آقای بازرگان در مجموع از دیدگاه خود دفاع کرده‌اند و در همان بحث خدا و آخرت در صفحه ۲۹۳ مجموعه آثار خود در جلد هفدهم چنین می‌گوید:

«پیغمبران که بنا به تعریف مؤمنین، برانگیختگان و فرستاده خدا برای انسان‌ها هستند و عمل رسالت آن‌ها در دو چیز خلاصه می‌شود: انقلاب عظیم و فراگیر علیه خودمحوری انسان‌ها، برای سوق‌دادن آن‌ها به سوی آفریدگار جهان؛ و دوم اعلام دنیای آینده و جاویدان بی‌نهایت بزرگ‌تر از دنیای فعلی».

حرفی که بازرگان در ابتدا مطرح می‌کند نقد خودمحوری انسان‌هاست و اینکه آن‌ها نباید خود را جانشین خدا بدانند. گذشته از آن، پیامبر در جنگ‌ها با مهاجرین و انصار به مشورت می‌پرداخت و نتیجه آن هر چه می‌شد، اجرا و رهبری می‌کرد. چنانکه جنگ‌های بدر، احد و خندق همگی با مشورت بوده است. امام علی (ع) ضمن اینکه در زندگی و اقوام گذشته و چگونگی حال آن‌ها به بررسی و تحقیق می‌پرداخت (رجوع شود به نامه امام علی خطاب به امام حسن، خطبه قاصعه)، در جنگ‌ها اهل مشورت بود. چنان‌که نصر بن مزاحم که کتاب صفین را نوشته، ۷۰، ۸۰ صفحه از کتاب را به مشورت با یاران خود پرداخته است. همچنین درباره جنگ‌های جمل و نهروان؛ بنابراین مسئله جنگ هم یک امر بشری است و بسیاری از امرا و فرماندهان جنگ، استراتژیست‌های بزرگی بودند.

خاطرم هست که حدود سال‌های ۸۹ و ۹۰ بود که انجمن اسلامی مهندسین سمیناری درباره نقد نوشته دکتر سروش درباره مسئله وحی برگزار کرد؛ ادعای دکتر سروش این بود که علم پیغمبر بیشتر از دانش زمان خودش نبوده است. در آنجا من دلایل تاریخی ارائه دادم مبنی بر اینکه یکی از مسائلی که در قرآن آمده مسئله معاد و آخرت است و طبق گفته‌های ویل‌دورانت مسئله قیامت در جامعه اعراب آن زمان جایگاهی نداشته بود  و قرآن این موضوع را مطرح کرده است و نشان‌دهنده نادرست‌بودن ادعای دکتر سروش است. مهندس بازرگان در باب مسئله خدا و آخرت توضیحاتی می‌دهد که این یک خدای انتزاعی نیست. خودشان در صفحه ۳۲۱ نتیجه‌گیری می‌کنند که:

«به‌طوری‌که مکرر یادآوری شده است، منحصربودن هدف ادیان به رسالت پیغمبران به آخرت و خدا به هیچ‌وجه مترادف با ترک دنیا، به معنی یا منظور ترک یا نفی بهبود برنامه‌های زندگی و بهره‌مندی معقول از نعمت‌های طبیعی و خدادادی نیست. اصلاً زندگی دنیا و امور مادی و اشتغالات انسانی و حتی حیوانی، که ملازمت با حیات و خواسته‌های زندگی داشته باشند؛ ممنوع نشده‌اند.

در آیات فراوانی از قرآن و پیش از آن در آیات و احادیث پیغمبر و امامان تأکید و توصیه‌های خاص در این زمینه دیده می‌شود. اگر در قرآن مثلاً آیه یا مطلبی درباره پزشکی یا درباره بیماری‌ها نمی‌بینیم و در اصول و فروع دین درباره زراعت و صناعت و تجارت طرح و بحثی وجود ندارد، ولی در نکته‌ها و آموزش‌ها و کارهای ثبت‌شده از رسول خدا و ائمه هدی تا دلتان بخواهد سفارش‌ها و دستورهای زندگی جاری و دنیوی وجود دارد؛ مانند: طب‌النبی، طب‌الرضا، کلمات قصار، نهج‌البلاغه حضرت امیر و نهج‌الفصاحه و حکمت‌ها و روایت‌های رسیده از پیامبر و امامان تقریباً در تمام روابط و آداب زندگی، خطبه‌های نهج‌البلاغه و نامه‌های حضرت امیر، ضمن آنکه شامل خداشناسی و دین‌شناسی و تعلیم و تربیت است عنایت وافر نسبت به اخلاق و روابط اجتماعی و مسائل حکومتی و اداره امت نیز دارد».

لطف‌الله میثمی: در ادامه صحبت‌های شما بگویم که حضرت علی در طول پنج سال با جنگ جمل و خوارج و حتی برای جنگ با معاویه به سازمان‌دهی و حکومت نیاز داشت. وقتی می‌گویید حکومت از دین جداست، چگونه می‌توان این مسئله را بررسی کرد؟ به نظر می‌رسد اگر کسی بخواهد نقدی به عملکردهای جمهوری اسلامی داشته باشد، دلایل متفاوت بیشتری وجود دارد. مثلاً عدول‌ها و دورزدن‌های زیادی که از قانون اساسی -که ثمره انقلاب توحیدی، اسلامی و مردمی ما بود و مرحوم بازرگان نیز به آن قانون اساسی رأی داد و آن را پاس داشت- صورت گرفته است.

همان‌طور که می‌دانید از سال ۱۳۴۰ به بعد در امریکای لاتین جریان الهیات رهایی‌بخش به وجود آمد. این افراد دیندارانی در داخل کلیسا بودند، که می‌گفتند ما باید درباره مسائل اجتماعی نظر بدهیم. مثلاً درباره مارکسیست‌ها که این‌ها هم انسان‌های اجتماعی‌ای هستند و اهدافی دارند، دیگری درباره زنان و سپس راجع به سیاه‌پوستان؛ بعد از اوج کار این افراد، کاردینال‌ها کتاب‌های زیادی نوشتند که هدف دین و انبیا تنها خدا و آخرت بود و گفتند که تفکرات الهیات رهایی‌بخش، ربطی به دین ندارد. دین یعنی خدا و آخرت؟ حتی دکتر سروش هم که در مراسم هفتم مهندس بازرگان صحبت کرد، برداشتی که از صحبت‌های مهندس کرد عین برداشت کاردینال‌های کلیسا بود که هدف تنها آخرت و خداست؛ و بدین‌مضمون گفتند مبارزه و عمل صالح یعنی دین به دنیافروشی و مثلاً دین معیشت‌اندیش را محکوم کرد. به هر حال انبیا برای معیشت مردم هم آمده‌اند. ولی چه شد که این سوءاستفاده به عمل آمد؟ مثلاً در میان انبیا حضرت داود و سلیمان و یوسف حکومت داشتند، نمی‌توان گفت این‌ها استثنا بودند. برای مثال حتی حضرت عیسی هم که حواریون را داشت: «فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسَى مِنْهُمُ الْکُفْرَ قَالَ مَنْ أَنْصَارِی إِلَى اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ» (آل‌عمران: ۵۲). برای این جریان سازمان‌دهی داشتند؛ به عبارتی هر نوع سازمان‌دهی را می‌توان جلوه‌ای از یک نوع حکومت دانست، ما نمی‌توانیم بگوییم سازمان‌دهی حکومت نیست.

بسته‌نگار: سازمان‌دهی نیز یک امر بشری است که پیامبر اسلام و حضرت علی (ع) آن را در جنگ‌ها به‌خوبی ساماندهی کردند. در اینجا بد نیست به این مسئله اشاره کنم بعد از پیروزی در جنگ بدر، جنگ احد پیش می‌آید. در جنگ احد مسلمانان شکست می‌خورند، قبلاً در بین اعراب رسم بود که وقتی مشکلاتی داشتند یا در جنگ شکست می‌خوردند به کاهن‌ها پناه می‌بردند و از آن‌ها نظر می‌خواستند ولی در این جنگ می‌بینیم که با بودن وحی و وجود پیامبر اسلام (ص) در میان آنان، می‌گوید در سرزمین‌ها و جوامع گردش کرده تا ببینید که اقوامی که سنت‌های جامعه را تکذیب کردند به کجا رسیدند … قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُواْ فِی الأَرْضِ فَانْظُرُواْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الْمُکَذَّبِینَ (آل‌عمران: ۱۳۷).

مرحوم طالقانی در تفسیر این آیه می‌گوید:

«در همان روزگار که حوادث و اوضاع اجتماعی را یا معلول تصادفات می‌پنداشتند و یا آن‌ها را مستند به اراده قاهر و مستبدانه خدا و یا خدایان می‌پنداشتند … در آن تاریکی‌ها و سکون تاریخ که جز اشباح، بت‌ها، طاغوت‌ها، ابوالهول‌ها، هرم‌ها و قبرهای آنان چیزی به چشم نمی‌آمد، پرتو قرآن بود که آن آفاق را شکافت و چشم‌ها را به درون تاریخ باز کرد و تاریخ را به زبان آورد تا تبیین کند و آگاهی پند بدهد.» (پرتوی از قرآن، جلد پنجم، صص ۳۴۶ و ۳۴۷)

در قسمت دیگر نیز می‌گوید:

«اگر در یک میدان مانند احد دچار شکست جنگی شدند، در میدان تفکر و اندیشه از آن عبرت یابند و برای همیشه در تفکر و یافتن علل و طرق شکست یا فتح، پیروزی یابند و به‌خوبی دریابند که تا ساختمان فکری و روحی و اجتماعی خود را تکامل ندهند، با همه قدرت رهبری، آن هم رهبری چون پیامبر (ص) پیروزی نهایی نخواهند یافت» (همان، ص ۳۳۴).

بنابراین، این وظیفه مسلمان‌هاست که در مسائل اجتماعی به سازمان‌دهی متناسب با آن بپردازند و جامعه خود را بر طبق اصول اداره کنند. چنانکه پیامبر (ص) و علی (ع) نیز این کار را کردند و حتی در شکست جنگ احد، خواستند که بروند علت‌های شکست و پیروزی ملت‌ها را با سنت‌هایی که در اجتماع است مقایسه و قوانین آن را کشف کنند که این یک عمل بشری است. در ادامه صحبت‌هایی که کردم لازم است این مطلب را نیز از مهندس بگویم:

«انبیا علاوه بر وظایف رسالت و امامت، معلم و مصلح و موظف به خدمت اعمال صالح بودند و باید به مصداق «لکم دینکم فی رسول‌الله» الگو و نمونه باشند. بنابراین در کنار وظایف نبوت و سوق‌دادن به خدا و آخرت هر جا برای کاری یا اموری برای زندگی شخصی یا عمومی ناگزیر می‌شدند، به اصلاح و آموزش مردم و دعوت به امر خیر به مردم می‌پرداختند؛ و به عنوان مسلمانی باایمان و خداپرست اقدام به خدمت به همنوعان می‌کردند. در جهت تعلیماتی که از این نظر دارند ارزنده و ممتازبودن جز دین و شریعت حساب نمی‌شوند.

ثالثاً، اگر گفته‌اند که دین دستور چگونه زیستن را به ما می‌دهد، حرف نادرستی نیست؛ ولی چگونه زیستن به مفهوم چگونه خوردن و خوابیدن یا زاییدن، یا کسب و کار و جنگ‌کردن نیست،‌ آزادزیستن و بندگی‌نکردن دیگران برای خدایی‌شدن انسان».

این را مهندس بازرگان می‌گوید.

لطف‌الله میثمی: بله، درست است. سال‌های ۵۰ تا ۵۳ وقتی کتاب‌های مهندس بازرگان را می‌خواندیم، می‌دیدیم خدا و قیامت را نمی‌توان نفی کرد. وقتی در سال ۵۲ با آقای رجایی و مهندس محمد صحبت می‌کردیم می‌گفتند کتاب‌های مهندس بازرگان در حد «نفی انکار» است و آن طریقیت و راهنمای عمل را ندارد. همه خدا را قبول داشتند ولی راه مددگرفتن از خدا را می‌خواستند. مثلاً در فلسفه ارسطویی، «اولیات ارسطویی»[۶] اهمیت دارد و همه چیز را باید به این اولیات ارجاع بدهیم تا اعتبار پیدا کند؛ یا مارکس در بحث از «ماده ازلی و ابدی» می‌گفت باید همه چیز را به این اصل ارجاع دهیم تا اعتبار پیدا کند. نیاز بچه مسلمان‌های شاگرد مهندس بازرگان این بود که می‌گفتند درحالی‌که خدای خالق مبنای فلسفه ماست ما چرا نمی‌توانیم همه مسائل خود را به خدا ارجاع دهیم تا اعتبار پیدا کند. می‌گوییم «انا لله و انا الیه راجعون»، یعنی همه رجعت‌ها به سوی خداست. این نیاز بود که چگونه باید خدا را مبنای استدلال قرار داده و همه مسائل را به آن ارجاع دهیم. اینکه بگوییم هدف انبیا فقط خدا و آخرت است، خلأیی در آن به‌وجود می‌آید که چطور و با چه مکانیزمی؟ و اینکه چگونه خدا را مبنا قرار دهیم؟ البته من در پی نفی افکار مهندس بازرگان نیستم ولی هر کسی که خدای ازلی و ابدی را قبول دارد، طبیعی است به آخرت هم می‌رسد و با طاغوت هم درگیر می‌شود، ولی به ضدیت نمی‌افتد؛ این به نظر شما یک خلأ ایجاد نمی‌کند؟ درحالی‌که شیطان، فرعون و نمرود خدای خالق را قبول داشتند؟ و مهندس بازرگان هم در کتاب راه طی‌شده می‌گویند انبیا برای اثبات خدا نیامده‌اند.

بسته‌نگار: در نوشته‌های مهندس بازرگان وقتی خدا مطرح می‌شود قصد مهندس این بوده است که انسان را از تک‌بعدی بودن بیرون آورد؛ یعنی انسانِ جامع را مطرح کند. برای نمونه حضرت علی انسان جامعی بود. مرد دین بود، مرد خدا بود، مرد جنگ بود؛ و همچنین مرد اجتماع بود. پس همه ویژگی‌های فرد مطرح است. یادم هست که مهندس بازرگان در یک سخنرانی در سال ۱۳۵۶ به نام آفات توحید که آن را در مسجد قبا ایراد کرد آفات توحید را یک به یک بررسی کرد: ۱٫ شرک به خدا؛ ۲٫ مکاتب اجتماعی از لیبرالیسم گرفته تا سوسیالیسم و ناسیونالیسم و حتی علم و هر یک از مکتب‌ها را نقد کرد و نتیجه گرفت که هیچ‌یک از این‌ها نمی‌تواند بشر را به سعادت برساند؛ و انسان باید جامع‌الاطراف باشد. انسان جامع‌الاطراف جز در سایه توحید و بحث‌های خداپرستی که نفی همه خدایان را بکند، نمی‌تواند راه یابد و به سعادت برسد. مهندس می‌خواهد این را مطرح کند و خدا مفهوم انتزاعی نیست که بگویی قبول دارم و کار خود را می‌کنم؛ بلکه باید شرک‌ها را کنار بگذاریم تا بتوانیم در جامعه راهنمای عمل باشیم.

لطف‌الله میثمی: بله درست است، اما مکانیسمش را نیز باید بررسی کرد که راه ارجاع به خدا چگونه است. این خدایی که انتزاعی نیست، باید در خط‌مشی ما نقش داشته باشد. در مسائل روزمره و ریزمره چگونه نقش دارد؟ تنها نقشی که شما در قرائت آثار بازرگان به آن اعتراف دارید، ضدیت با طاغوت‌های مختلف است. فکر نمی‌کنید که این‌گونه ضدیت‌ها بدون مبناگرفتن توحید، به سنخیت با طاغوت هم آلوده می‌شود؟ کما اینکه مبارزات ضد سلطنتی و ضد امپریالیستی ما هم این‌گونه بود و درنهایت گفته شد که شاه برود، ابن‌زیاد هم بیاید اشکالی ندارد. مسعود رجوی در سال‌های ۵۴ به بعد، معتقد بود ما در مبارزات ضد سلطنتی و ضد امپریالیستی، با مارکسیست‌ها اختلافی نداریم و تنها بعد از نابودی سلطنت و امپریالیسم، ما مسلمانان خدا داریم ولی آن‌ها ندارند. درحالی‌که نیاز این بود که با کمک خدا، به‌گونه‌ای با سلطنت و امپریالیسم مبارزه شود که اولاً تنها پیروزی نظامی نباشد، ثانیاً دوام داشته باشد و سنخیتی با سلطنت و امپریالیسم هم به درون ما راه نیابد.

بسته‌نگار: در اینجا بحثی که مهندس مطرح می‌کند این است که مسائلی که جنبه جهان‌بینی دارد را باید در ادیان جست‌وجو کرد و این در صحبت‌های مهندس بازرگان بیان شده است؛ ولی آنچه در جامعه و اداره جامعه راهنمای عمل باشد را باید خودمان دنبالش برویم. چون در این زمینه‌ها انسان آزادی و اختیار دارد درحالی‌که ویژگی جامع‌الاطراف بودن را در نظر داریم، خودمان به دنبال آن می‌رویم. در مسئله حکومت نیز باید خودمان به دنبال راه درستش برویم.

لطف‌الله میثمی: پس می‌فرمایید خدا دیگر نقشی ندارد؟ اگر حکومت تشکیل بدهیم و چنین اعتقادی داشته باشیم، پس استثمار می‌کنیم و مانند یهودی‌ها می‌گوییم «یدالله مغلوله» یعنی دست خدا بسته است. آیا واقعاً ما برای هر کاری که بخواهیم انجام دهیم، مجوز داریم؟

بسته‌نگار: کلام حضرت علی است که ایشان پای یک دیوار شکسته نشسته بود، از آنجا بلند شد و جای دیگری نشست؛ یکی گفت از قضای خدا فرار می‌کنی؟ گفت از قضای خدا به قدر خدا می‌روم.

این بحث‌هایی که مهندس بازرگان مطرح کرده بود و در بحث دموکراسی هم من قسمت‌هایی از آن را گفته‌ام تمام اتکایشان به آیه ۱۱ سوره رعد «… إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم…» است. مهندس می‌گفت این آیه در زندگی من اثر عمیقی گذاشت و پیش از اینکه به اروپا بروم در درس‌های مرحوم فروغی درباره این آیه بحث‌های بسیار جدی‌ای درگرفته بود.

این را هم گفته‌اند که حمید عنایت در کتاب خود می‌گوید این آیه در میان روشنفکران و نواندیشان دینی اثر فوق‌العاده‌ای داشته است. مهندس بازرگان با این ذهن به وقایع می‌نگریست.

لطف‌الله میثمی: مهندس بازرگان همیشه عادت داشت کتاب‌هایی را که درباره دین به زبان‌های دیگر نوشته می‌شد مطالعه کند و از آن‌ها در افکار خود بهره می‌برد. فکر نمی‌کنید این هم‌زمانی آثار ایشان با نظریات الهیات رهایی‌بخش در بین فلاسفه و کاردینال‌ها، که هدف بعثت انبیا را فقط خدا و آخرت می‌دانستند تأثیری روی نظرشان گذاشته باشد؟

بسته‌نگار: پیش از زندان اخیر، بنده کتاب موج سوم دموکراسی را خواندم و در زندان هم درباره آن بحث‌های مفصلی شد، بعضی می‌گفتند در این کتاب براندازی مطرح می‌شود؛ در حالی‌که من با چنین ادعایی موافق نیستم و می‌گویم که ساموئل هانتینگتون در آنجا اصول دموکراسی را مورد بحث قرار می‌دهد. در موج سوم دموکراسی که از سال ۱۹۷۴ آغاز می‌شود عواملی زیادی مؤثر بوده‌اند. این موج دموکراسی‌خواهی ابتدا از اسپانیا و پرتغال آغاز شده و سپس کشورهای آسیای جنوب شرقی تا امریکای لاتین را دربرمی‌گیرد. در این کتاب هانتینگتون عوامل متعددی را به‌عنوان عوامل عمومی می‌شمرد، به‌غیراز عوامل خاص؛ مسئله پیشرفت اقتصادی، رونمای سیاسی کشورها، سیاست خارجی و مذهب از عواملی هستند که در این کتاب بررسی شده‌اند. تمرکز من بیشتر بر همان عامل مذهب است.

در موج اول و دوم دموکراسی، این مذهب پروتستان بود که عامل حرکت شده بود. در کشورهای مذکور، مذهب پروتستان نماد کار و تلاش بود، درحالی‌که در مقابل، مذهب کاتولیک عقب‌افتاده و ضددموکرات بود، اما در موج سوم دموکراسی مذهب کاتولیک عامل حرکت بود. دو تغییر در مذهب کاتولیک باعث چنین رخدادی بود، اول اینکه راه‌هایی به‌وجود آمد که مذهب کاتولیک را در تضاد و مبارزه با دیکتاتوری قرار می‌داد؛ دوم هم این بود که خود را با دموکراسی و حقوق‌بشر هماهنگ کردند. اگر این تحول در مذهب کاتولیک در آن کشورها رخ نمی‌داد، هنوز هم این کشورها به سمت دموکراسی نرفته بودند. آن تحولی که در مذهب کاتولیک در امریکای لاتین به‌وجود آمد این بود که خودشان را با عقاید دموکراتیک هماهنگ کردند.

لطف‌الله میثمی: یک جناح از کاتولیک‌ها براساس نظریاتی که به الهیات رهایی‌بخش معروف‌اند، این تغییر رویه را صحیح دانستند، اما اکثریت کاردینال‌ها مقاومت کردند و حتی کتاب‌های زیادی در رد این نظریات نوشتند که بعضی از آن‌ها ترجمه و چاپ شده است.

بسته‌نگار: در تأیید حرف مهندس بازرگان از مرحوم طالقانی حرفی را نقل می‌کنم که این را از کتاب مناره‌ای در کویر برای شما می‌خوانم. این کتاب مجموعه مقالات آقای طالقانی از شهریور سال ۱۳۲۰ تا انقلاب اسلامی است که ایشان این مقالات را در روزنامه‌ها و مجلات مختلف نوشته بوده‌اند و در این مجموعه جمع‌آوری شده است. یکی از این مقالات که مورد نظر من است تحت عنوان «توحید نخستین دعوت انبیا» است، که پیش‌تر این مقاله را طالقانی درباره کتابی نوشته بود. در صفحه ۳۸ این کتاب چنین آمده است:

«این سرلوحه نخستین دعوت پیامبران است؛ دیگر اصول اعتقادی و شرایع و قوانین، شعاع‌ها و اطراف این نقطه مرکزی‌اند. این انقلاب فکری و اجتماعی انبیا از انقلاب و تعبد درونی و باطنی بشر آغاز گردیده همان برگشت جهت فکر است به سوی مبدأ قدرت و حیات و هماهنگ‌ساختن فطرت ناآلوده انسان با نظام جهان. پایداری پیامبران برای ایجاد چنین انقلابی بود. یک‌سره وضع باطن و ظاهر زندگی بشر را واژگون و برگرداند و مستقیم به سوی حق راند. بدین‌جهت هیچ‌کجا و هیچ‌گاه از اعلام این راه رستگاری کوتاه نیامد. قرآن نوح را در حال جدال با قوم سرسخت و جاهل، در هنگام ساختن کشتی و بر فراز طوفان و ابراهیم را در میان غار و رصدخانه توحید و در حال کوفتن تبر بر پیکر بت‌ها و در درون شعله‌های آتش و بالای پایه‌های کعبه و زیر آفتاب سوزان و اسماعیل را در حال همکاری با پدرش و زیر کارد و اسحاق و یعقوب را در میان بستر مرگ و در حال احتضار و یوسف را در تاریکی زندان و بر کرسی قدرت و موسی را در برابر فرعونیان در بیابان تیه و عیسی را با حواریون بیابان‌گرد درازپوش و بالای چوبه دار و خاتم پیامبران را در مکه و بالای کوه‌ها و در میان بیابان‌ها و میدان‌های جنگ، همه این‌ها و پیروان این‌ها را و پیامبران را که پیشروان انقلاب فکر بشر بودند، در حال اعلام حقیقت و کوشش برای این انقلاب عقلی و فکری می‌نمایند».

لطف‌الله میثمی: آقای بسته‌نگار من پرسش ویژه‌ای از شما دارم که می‌خواهم دراین‌باره نظرتان را بدانم. در اینکه ما با تعلیمات مهندس بازرگان به راه راست و عمل صالح هدایت شدیم شکی نیست؛ یعنی عمل صالح موضوعی جدا از خدا و آخرت نیست. مجاهدین در مقطعی به جمع‌بندی جدیدی رسیدند که این عمل صالح باید مبتنی بر مبدأ و معاد باشد. مجاهدین به دنبال معیار و مکانیزمی بودند که اثر مبدأ و معاد یعنی خدا و آخرت را در عمل صالح ببینند تا این عمل نیز واقعاً صالح باشد و حتی در نفی طاغوت هم به کمک خدا باشد نه اینکه بگوییم حالا طاغوت را با معیارهای خودمان نفی می‌کنیم تا در انتها به خدا برسیم؛ این همان چیزی بود که به حرکت ضدیتی تبدیل شد و قبل از انقلاب نیز گفته می‌شد: «شاه برود، حتی اگر ابن‌زیاد جایش بیاید».

هدف این است که بفهمیم از آموزه‌های مهندس بازرگان چگونه می‌توان به این مکانیزم پی برد. این مسائلی که شما گفتید همه در آموزش‌های مجاهدین وجود داشت و در این زمینه‌ها کاملاً از مهندس الهام گرفته بودند و با الهام از انبیا به آن عمل کردند؛ به‌طوری که تا پای شهادت رفتند. در کتاب راه انبیا، راه بشر نیز مکتوب آن را آوردند. آن‌ها هیچ تردیدی در آموزش‌های مهندس بازرگان تا پیش از شهادت نداشتند، اما پس از شهادت این نیاز به‌وجود آمد که حضور خدا را در تک‌تک اعمالمان ببینیم.

بسته‌نگار: آنچه من از صحبت‌های مهندس بازرگان و مرحوم طالقانی می‌فهمم، درباره اینکه چگونه خدا را در عمل ببینیم را برایتان گفتم. در ادامه اضافه می‌کنم که برای بررسی یک عمل اجتماعی باید آن را به صورت جامع‌الاطراف ببینیم و بررسی کنیم. خدا چیزی انتزاعی نیست که در بالا نشسته باشد، بلکه وارد اجتماع می‌شود و این ورود به ما یک دستورالعمل می‌دهد که همگی انسان‌ها در قبول یا رد آن دستورالعمل آزادی و اختیار دارند. حال ما باید این اختیار را در یک چارچوب قرار دهیم. مهندس بازرگان در همین حوزه بحث چهار «ایسم» را مطرح می‌کند: ناسیونالیسم، لیبرالیسم، سیانتیسم و اومانیسم. کتاب سال ۱۳۶۴ چاپ شده است ولی به نظرم مربوط به سخنرانی‌های سال‌های ۱۳۶۲ ـ ۱۳۶۱ باشد (مجموعه آثار؛ بازیابی ارزش‌ها) در این کتاب در بحث لیبرالیسم ایشان مطرح می‌کند که آیا بشر آزاد است یا خیر؟

در لیبرالیسم چهار مرحله وجود دارد.

  1. رابطه خدا با انسان؛ لیبرالیسم صد درصد به مصداق لااکراه فی الدین به همراه مهلت و اندازه در دوران زندگی اینجا.
  2. رابطه انسان با خود: عدم لیبرالیسم توأم با مسئولیت، محدودیت، مراقبت و حاکمیت تا سرحد نفی و شکستن آزادی و مالکیت و موجودیت زیر فرمان عقیده به او و اراده خود شخص که اینجا مسئله خود انسان را نفی می‌کند.
  3. رابطه انسان با انسان، محدودیت آزادی و ممنوعیت تجاوز و تعدی از هر دو طرف، بر طبق قاعده «لاضرر و لاضرار فی الاسلام …» همراه با پیوستگی و تکافل اجتماعی و خدمتگزاری انسان به انسان.
  4. رابطه دولت با انسان، هم دموکراسی و حکومت مردم بر مردم و نظارت بر دولت وجود دارد هم لیبرالیسم خدمتگزارانه دولت نسبت به مردم در آنچه حقوق و آزادی‌های مجاز افراد می‌باشد و هم رعایت صادقانه شرایط انتخاب‌کردن و قراردادهای اجتماعی با اطاعت از قوانین مصوب و تمکین به ضوابط و حدود و کیفرهایی که دولت یا دستگاه‌های قضایی درباره متجاوزین و متخلفین طبق اصول و عهود پذیرفته‌شده اجرا می‌کنند.

پس از آن خود به شرح هر کدام از این موارد می‌پردازد. من بد نیست در پایان سخنان خود اشاره‌ای کنم به آخرین سخنرانی مهندس بازرگان که ایشان این سخنرانی را در انجمن اسلامی مهندسین، یک ماه قبل از درگذشتش ایراد کرد و این سخنرانی تحت‌عنوان «بعثت و آزادی» بود. ایشان در قسمت سوم سخنانش چنین می‌گوید:

می‌توانیم اسمش را دموکراسی در اسلام بگذاریم. در آزادی سیاسی و دموکراسی این سؤال پیش می‌آید و در سخنرانی دو، سه سال قبل بنده هم مطرح شد، که آیا قرآن کاری به آزادی‌های اجتماعی و حکومت‌های بشری دارد؟ آیا دستوری راجع‌به حکومت می‌دهد یا نه؟ آیا اصولاً دین وارد سیاست می‌شود یا نه؟ دینی که انبیا آورده‌اند، وارد مسائل اقتصادی و حکومت و امثالهم می‌شود یا نه؟ و اگر وارد سیاست می‌شود مسئله استقلال دین و سیاست، یا ادغام دین و سیاست چه می‌شود؟ از یک نظر دین و خدا و پیامبران به هیچ‌وجه من‌الوجوه وارد سیاست نمی‌شوند و برنامه انبیا همان‌طور که در سخنرانی قبل نیز مطرح شد، اول از همه برای آخرت است و بعد خدا؛ آخرت و خدا هم کاری به حکومت و امور زندگی ندارد. نه اینکه بگوییم به آن نپردازید، بلکه می‌گوییم این بخش به جای خود محفوظ. ولی از نظر دیگر اصلاً بعثت و مأموریت انبیا چیزی جز یک عمل سیاسی نیست و درواقع برای درافتادن با حکومت‌ها و قدرت‌های سیاسی است. اگر سیاست را به معنایی که در جامعه‌شناسی تفسیر می‌کنند، یعنی به معنای احراز قدرت و دعوا بر سر قدرت بگیریم؛ اصلاً دین چیزی جز سیاست نیست و از همان اول دعوای پیغمبران بر سر قدرت سلاطین و ملوک و اُمرا و حکام و ارباب‌ها به عنوان مهم‌ترین مانع رسیدن انسان‌ها به خدا و آخرت بوده‌اند. خدا کسی است که او را مالک خودشان بدانند، کسی که درخواستشان فقط از او باشد، کسی که عاشقش باشند و از او خشیت داشته و در برابر او و برایش قربانی کنند. گفتن «لا اله الا الله» بزرگ‌ترین شعار سیاسی و حکومتی است، برای اینکه نقش تمام حکومت‌ها را تعیین می‌کند. درواقع تاریخ بعثت انبیا، تاریخ مقابله و مناظره با سیاست و قدرت است. چرا چنین است؟ باز هم به خاطر آزادی است و خدا نمی‌خواهد شما بندگان او، بنده بندگان شوید و تحت سیطره و حاکمیت و سلطنت و ارباب‌بودن هیچ‌کس، به‌جز او باشید. این است که پیغمبران را می‌فرستد برای اینکه مبارزه کنند تا مردم هیچ ارباب و سرپرستی جز خدا نداشته باشند. حضرت علی فرموده است:… خدا شما را آزاد خلق کرده، پس چرا به زیر یوغ دیگران می‌روید؟

لطف‌الله میثمی: در اینکه انبیا آمده‌اند تا برای مبارزه با طاغوت‌ها به ما آموزش دهند شکی نیست، اما در نظر داشته باشید که این مبارزه با طاغوت‌ها در وجه نفی آن است؛ حتی طاغوت هم باید طوری نفی شود که مبادا به مظلومی ظلم شود و معیار نفی چه باشد و چگونه این نفی طاغوت را به خدا ارجاع دهیم تا مبادا به واکنش‌های غیراخلاقی منجر شود، اما روی برقراری نظام جدید هم تأکید کرده‌اند یا خیر؟ یعنی مسلمانان همیشه باید بگویند ما چه نمی‌خواهیم، اما نگویند ما چه می‌خواهیم؟ در طول تاریخ انبیا آمدند تا برای مردمی که خدا را قبول داشتند، بحث ربوبیت را مطرح و کاری کنند که مردم علاوه بر پذیرش خالقیت خدا، ربوبیت او را هم بپذیرند. پس بحث بر سر ربوبیت خداست، مهندس بازرگان هم این مسئله را مطرح می‌کند و مسلماً این به نظام متفاوتی منجر می‌شود. خلاصه اینکه این برداشت از لا اله الا الله، فقط به پروتست و «نه» گفتن (لا) منجر می‌شود و نه به کار ایجابی. اقبال لاهوری می‌گوید انقلاب اکتبر، سه «نه» داشت؛ «نه» به تزاریسم، «نه» به کلیسا و «نه» به سرمایه‌داری؛ ولی وجه ایجابی نداشت. این چیزی است که توحید آن را تکمیل می‌کند.

بسته‌نگار: مهندس بازرگان می‌گوید:

آنچه بنده تفکیک کردم این بود که نبوت و حکومت دو منشأ مختلف دارند. در امر نبوت دیدیم که خداوند کوچک‌ترین اجازه‌ای به پیامبر نمی‌دهد، که اطاعت از اوامر دیگران کند؛ یا با آن‌ها سازش کند یا نظرات آن‌ها را بپذیرد، یا مصلحت‌اندیشی حتی از طرف خودش بکند. آنچه در سوره عبس آمده است این است که پیامبر روی اندیشه خودش فکر می‌کرد که الان اگر توجهم را بیشتر معطوف به این بزرگان قریش بکنم، خدا مرا ملالت خواهد کرد.

خداوند در امر خدا و آخرت قدم به قدم و همه‌جا دنبال رسول خودش است. ولی وقتی پای حکومت می‌رسد به پیامبرش می‌گوید: «وشاورهم فی‌الامر»، ببین آن‌ها چه می‌گویند. خلاصه منظور بنده این بود که این دو امر اساساً جداست، یکی مربوط به خداست و یکی مربوط به مردم. در آیات ۲۴۶ تا ۲۵۱ سوره بقره مطرح می‌کند که مردم بنی‌اسرائیل موضوع تعیین حکومت را با نبی خودشان مطرح می‌کنند. نبی به‌هیچ‌وجه نمی‌گوید من یک منم و حکومت و دیانت که یکی است؛ پس خواه ناخواه من که پیامبرم خود وظیفه حکومت را به عهده دارم. او این را نمی‌گوید و تکلیف حکومت در این آیات کاملاً واضح است.

همین‌قدر که این فرصت به‌دست آمد، علی (ع) مجموعه‌ای از حکومت مردمی و حکومت شورایی را که همان حکومت اسلامی است و حکومت الله است را نشان داد. آنجا که پای اداره امت و امور دنیایی مردم پیش می‌آید، قانون و دستور «وشاورهم فی‌الامر» به‌کار می‌آید.

این متن صحبت‌های مهندس است تا آنجایی که بحث وحی و نبوت است باید تابع نعل‌به‌نعل طبق دستور خداوندی باشد؛ ولی آنجا که مسئله حکومت و مسئله مردم است به خود مردم واگذار شده است. مهندس بازرگان معتقد است که در مسائل اجتماعی، امور به خود مردم واگذار شده است.

به عنوان سخن آخر باید بگویم شما برای کتاب رساله‌ای در باب حکومت؛ طالقانی نظریه‌پرداز دموکراسی شورایی در جمهوری اسلامی ایران نوشته اینجانب که نشر صمدیه آن را چاپ کرده است، مقدمه کوتاهی نوشته‌اید که به نظر من از هر مقدمه طولانی‌تری گویاتر است:

«طالقانی در مقدمه سخنرانی‌اش در قم از مطلبی پرده‌برداری کرد که مرا تکان داد و بی‌اختیار گفتم که کلام طالقانی از مقوله زبان و لسان نیست و شاید بتوان گفت مانیفست و بیانیه اسلام است که فراتر از مرزها موج‌آفرینی می‌کند.

طالقانی منطق یکی از فرماندهان نظامی اسلام در زمان خلیفه دوم را نقل کرد که ما درپی به‌دست‌آوردن سرزمین و نان و اموال نیستیم، بلکه ما به این علت برانگیخته شدیم که عامه مردم را از بندگی بندگان رها ساخته تا به جایگاه واقعی خود یعنی بندگی آفریدگار که اوج آزادی است، دست یابند. «انا بعثنا لاخرج الناس من عبادت العباد الی عبادت الله» جایگاه خدا، خدایی‌کردن است و جایگاه بشر، بندگی و احساس مخلوقیت‌کردن است و اگر بشر بخواهد خدایی کند همه چیز به‌هم می‌ریزد و تاریخ نیز سراسر مبارزه با فرعونیت و خدایی‌کردن‌های بشر بوده است».

این موضوع را شما به خوبی توضیح داده‌اید، به نظر من مهندس بازرگان هم همین مطلب را چنان‌که اشاره کردم به‌خوبی بیان کرده است.

لطف‌الله میثمی: نخست اینکه در آیه ۱۸۹ آل‌عمران که خدا در خطاب به پیامبر اکرم «وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ» را مطرح می‌کند، منظور فعال‌کردن افسرده‌دلانی است که در نتیجه رهاکردن تنگه و شکست در جنگ احد، منفعل شده بودند و خدا به پیامبر می‌فرماید که حتی آن‌ها را هم فعال کند و در فرازهای بعدی آیه، به توکل می‌پردازد و در فراز پایانی آیه می‌گوید که «فَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ»؛ یعنی پس از تصمیم‌گیری تو درباره جنگ، باید امر را به خدا واگذار کرد که تکیه من در گفت‌وگو با شما، همین مکانیسم واگذاری امور به خداوند است. این مطلبی است که طالقانی در توشه‌گیری خود بدان اشاره کرده است.

دوم اینکه در قرائت و توشه‌گیری از آیات ۲۴۳ تا ۲۵۱ بقره،‌ باید دقت بیشتری داشت. چرا که بنی‌اسرائیل در پروسه دفاع هستند و از نبی خود خواهان فرماندهی هستند تا بتوانند دفاع کنند. آن نبی، طالوت را معرفی می‌کند و آن‌ها می‌گویند «أَنىَ یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَ نحَْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِّنَ الْمَال» او چگونه می‌تواند ملک داشته باشد درحالی‌که بهره‌ای از مال دنیا ندارد؟ و نبی پاسخ می‌دهد که خداوند او را انتخاب کرده است، یعنی نبی با معیارهای الهی او را انتخاب می‌کند. بخش جالب این داستان این است که وقتی شرایط سخت می‌شود، این داوود است که در رأس گروهی، مکانیسم پیروزی گروه اندک مؤمن بر انبوه متجاوز را مطرح می‌کند: «قَالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَقُواْ اللَّهِ کَم مِّن فِئَهٍ قَلِیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کَثِیرَهَ بِإِذْنِ الله» یعنی با رعایت قوانین الهی و با طلب یاری از خدا، بر جالوت پیروز می‌شوند. همچنین در آیه ۲۵۱ بقره، دفع گروهی توسط گروه دیگر، باید با شیوه‌های الهی باشد. جان کلام من همین است که با کدام معیار توحیدی باید دفاع کرد و یا با طاغوت مبارزه کرد؟

سوم اینکه وقتی آن فرمانده می‌گوید: «انا بعثنا» درواقع خدا را در عمل صالح خود منظور می‌کند؛ یعنی ضمن صالح بودن عمل و در حال جنگ، خدا هم در کارش حضور دارد. منظور واردکردن خدا در معادلات است.

بسته‌نگار: منظور مهندس این بوده است که کسانی نیایند خود را جانشین خدا و پیامبر بخوانند.

لطف‌الله میثمی: مرحوم طالقانی نیز در کتاب پرتوی از قرآن خلیفه‌اللهی بشر را تأیید کرده است.

بسته‌نگار: ایشان خلیفه‌اللهی انسان را قبول کرده، نه یک فرد خاص را. در نوشته‌های نواندیشان‌دینی نظیر مرحوم طالقانی و شیخ شلتوت می‌گویند حاکمیت از آن خداست و در اجتماع این حاکمیت به انسان داده شده است، نه به یک فرد، شخص یا طبقه؛ و حاکمان، منتخب این انسان‌ها هستند که این مقوله در نوشته‌های مهندس بازرگان هم به چشم می‌خورد.

به‌طور خلاصه نظر مرحوم طالقانی را در این زمینه بیان می‌کنم:

«در قرآن کریم تصریح است به اینکه زمین و منافع آن از آن خداوند است و او است که آن را مسخّر انسان ساخته و انسان در این تصرفات جانشین پروردگار است. « وَالْأَرْضَ وَضَعَ‌هَا لِلْأَنَامِ…. ثُمَّ جَعَلْنَاکُمْ خَلَائِف فِی‌الْأَرْض…» مضمون این آیات و مانند آن‌ها بیان جانشینی (خلافت) انسان در زمین است تا این جانشین دستور و اراده صاحب‌خانه را انجام دهد … فرد حاکم فقط وکیل مردم است و تصرفاتش باید در حد خیر و مصلحت عموم باشد …»

لطف‌الله میثمی: این مطلب ظریفی است که باید با دقت و موشکافی عمیق پیگیری شود؛ و امید است که شما و دیگر شاگردان مهندس بازرگان و کسانی که خود را به ایشان نسبت می‌دهند، در این‌باره تدبر کنند.

 

[۱]؛ و به راستى در میان هر امّتى پیامبرى برانگیختیم که خداوند را عبادت کنید و از طاغوت [هر معبودى غیر از خداوند یگانه] اجتناب ورزید.

[۲]. جزوه آفات توحید، انتشارات دفتر نشر فرهنگ، صص ۱۸-۳۵٫

[۳]. تا آن گاه که مرگ یکى از ایشان فرا رسد، مى‌گوید: «پروردگارا، مرا بازگردانید، (۹۹) شاید کار نیکى انجام دهم (۱۰۰)».

[۴]؛ و هر گاه بندگان من، از تو در باره من بپرسند، [بگو] من نزدیکم و دعاى دعاکننده را- به هنگامى که مرا بخواند- اجابت مى‌کنم، پس [آنان] باید فرمان مرا گردن نهند و به من ایمان آورند، باشد که راه یابند.

[۵]. رجوع شود به کتاب تحلیلی بر جنگ احد، قله بحران، قله مدیریت نوشته هاله سحابی، لطف‌الله میثمی، نادر قیداری، انتشارات صمدیه.

[۶] – اولیات ارسطویی در اینجا سه اصل بنیادی منطق ارسطو مدنظر است: ۱٫ اصل عدم اجتماع نقیضین و یا عدم ارتفاع نقیضین؛ ۲٫ اصل ثبات در تصور؛ ۳٫ اصل اینهمانی یا این نهانی.

منبع: چشم انداز ایران


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.