عزم واحد و هم جبهه گی مشارکت/تحریم کنندگان جدید

بدبینی عقل و خوش بینی اراده

 بار دیگر، لحظه‌ی کوتاه‌ترین سایه /  درباره‌ی تصمیمی که گرفتیم

 فقط یک سیاست بری از کینه‌توزی و سرشار از اعتمادبه‌نفس است که قادر است در خیابان‌های تهران شعار «دیکتاتور دیکتاتور، تشکر تشکر» سردهد. تعبیر آن به «سازش‌طلبی» معرف روان‌شناختی‌کردن ستیز اجتماعی است.زبانی باید ساخت از دل ویرانه‌های کلمات و مفاهیمی که در این چهارسال با آن‌ها کار کرده ایم، برای صورت‌بندی و بیان و بازنمایی در این دوره‌‌ی نو. در سطحی مادی و بی‌واسطه، احتمالا «زندگی ادامه دارد» و شاید اتفاق شگفتی بلافاصله نیفتند مگر تجربه‌ی باهم‌بودن در این روزها در خیابان. اما بختی به ما داده شد تا با «بدبینی عقل و خوش‌بینی اراده» (نقلی که این‌روزها مکررا از گرامشی می‌کنند) درباب سطوح مختلفِ خواسته‌ها و امکان‌های این حرکت و کنش تامل کنیم و حرف بزنیم و به‌یادآوردن و کامل‌کردن خوشبختی ۸۸ و دادخواهی رنج‌های آن را ادامه دهیم. در این دوره‌ی جدید، باید بار ۸۸ را از شانه‌های خود بتکانیم و آن را در دستانمان بگیریم.

اراده‌ای همگانی و واحد دربرابر واقعیت ایستاد. دو تا یکی شد و به دولت نه گفت. اما در متن این نه‌گفتن سرکوب و خرد شد. دوره‌ای سه چهار ساله را در ماخولیای شکست و نفرت به‌سر برد. روزگاری همه‌چیز وضوح داشت و روشن بود، تقابل ما و آنها، وضوحی برخاسته از توان همان اراده‌ی واحد. پس از آن، گفتار و زبانی که آن «نه» شکل داد چاره‌ای نداشت مگر آن‌که به عرصه‌ای ذهنی پناه برد، زیرا شرایط عینی عملا امکان هر حرکت و کنشی را از او گرفته بود. هفته‌ی پیش، آن «یکی» دوباره دو تا شد، آن‌هم دقیقا در متن پایبندی به همان اراده‌ی واحد. تفاوت میان اراده‌ی مردمی و دولتِ وضعیت اکنون به درون خود اراده، به درون گفتار و زبان آن انتقال یافت. چهار سال پیش، آن «نه»‌ای که گفتیم از چنان وضوحی و همگانیتی بهره‌مند بود که تصور دوپاره‌شدنش در واکنش به تصمیم دیروز به‌تنهایی کافی بود که نوعی بحران را به وحدت اراده معرفی کند. همه‌ی کار نفس‌گیر نقد و مباحثه در روزهای گذشته درمتن بحرانی تحقق یافت که بالاخره روزی باید سر می‌رسید، در لحظه‌ای که چهارمین سالگرد و لاجرم تکرار همان شوک و ضربه‌ی اول بود.

 چهار سال پیش، زیر تابش سیاست مردمی، همه‌ی هویت‌ها و جایگاه‌ها و نقش‌ها مجبور بودند ازنو خود را انتخاب کنند. هیج شخص و هیچ موضعی نمی‌توانست برکنار از این داوری بماند. این‌همانی و هویت هر کس دوباره باید انتخاب می‌شد. جایگاه امنی در کار نبود که بتواند از انتخاب‌کردن طفره برود. درست همان چیزی که در ۸۸ درمورد «گروه‌ها و اقشار» و هویت‌های نمادین درکار بود، یعنی نور خورشیدی که به کوتاه‌ترین سایه راه داده بود و همه‌ی جایگاه‌ها و موضع‌ها را ازنو تقسیم و دوپاره کرده بود، امروز به درون خود همین موضع راه یافته است. تاآنجاکه به گفتار سیاست مردمی در جنبش سبز، و حتی برخی روایت‌های لیبرال‌دموکراتیک آن، مربوط می‌شود، تاریخ به‌ناگزیر چیزی را درپیش‌روی این گفتار و موضع گذاشته است که به‌هیچ‌رو نمی‌توان از موضع‌گیری «دوباره» دربرابر آن طفره رفت، زیرا عملا تصمیمی جمعی گرفته شد که معرف به‌حرکت‌درآمدن جنبش بود. حتی اگر سرسختانه معتقد باشیم که «هیچ نیروی مادی‌ای در کار نیست» یا «این سیاست راستین نیست» یا «راه‌های بسیار دیگری درورای صندوق هست» و . . . حرکتی شکل گرفت که نمی‌توان آن را به توهمات صرف «سوژ‌ه‌های مستاصل ترس‌زده» فروکاست. چنین تصوری دقیقا گویای آن است که فرم تفکر به‌رغم محتوای مترقی و پیش‌رو و رادیکال آن همچنان ایدئالیستی باقی مانده است. بروز نوعی تفاوت جزیی و تنش میان فکر و محتوای فکر، فرم و محتوای موضع جنبش، پیامد مستقیم همین دو سه هفته بود.

محتوای موضع می‌تواند این باشد: «سیاستی در کار نیست،‌ متوهم نشوید و فریب اصلاح‌طلبی محافظه‌کار را نخورید»، اما خودِ فرم این موضع، یعنی نفی پرشور و پیگیر و سرسختانه‌ای که دنبال می‌کند گویای آن است که دردرون خود این موضع، دردرون خود جنبش، نوعی دوگانگی مولد سربرآورده است و این دقیقا یعنی وضعیتْ سیاسی بوده است در همه‌ی این روزهای منتهی به این جشن. احتمالا فقط آن موضعی می‌تواند خود را برکنار بداند و در فرم خود نیز «غیرسیاسی‌بودن» وضعیت را تایید کند که اصولا به‌تمامی سکوت پیشه کند. اما بازهم خود همین برکنارماندن دارد می‌گوید: «هیچ اتفاقی نیفتاده است و این شوروشوق بی‌فایده گویای توهمات افراد است.» اما این حکم غلط است، هم به‌لحاظ تجربی و هم به‌لحاظ گفتاری. حتی مخالفان مشارکت تصدیق می‌کنند که دست‌کم نیمی از سوژه‌های ۸۸ تصمیم به مشارکت گرفته اند، و این‌که عینا مجادله‌ای حاد درگفته است. رادیکال‌ترین و تحریمی‌ترین بخش‌های چپ (نو و ارتدوکس) در ظرف یک ماه پیش انبوهی مقاله نوشته اند و موضع گرفته اند. اختلاف‌نظر و عدم‌اجماع از یک سو، و از سوی دیگر، شکل‌گیری اراده‌ای واحد در یک طرف این مجادله، که به شرکت گسترده در انتخابات انجامید، گویای واقعی‌بودن تخالف سیاسی است.

پس نیم‌روز دیگری تکرار شد، و بار دیگر لحظه‌ی کوتاه‌ترین سایه فرا رسید: این بار انتخاب نه فقط میان نه‌گفتن به وضعیت و سازش با آن، بلکه همچنین میان دو موضع دردرون همین نه‌گفتن، میان دوپاره‌ی خود جنبش، بود. بسیاری به‌درستی دریافته بودند که موضع تحریم‌کنندگان امروز تفاوتی بنیادین با همه‌ی تحریم‌های پیشین دارد، و کسانی که درمتن وفاداری به جنبش تصمیم به عدم‌مشارکت گرفته اند نهایتا در همان جبهه‌ای قرار دارند که مشارکت‌کنندگان. بخش عظیمی از افراد ظرف یکی دو هفته به این بلوغ دموکراتیک دست‌یافتند که تصدیق کنند این دوپارگی به‌راستی معرف تعهد و عزمی واحد است.

این‌که به‌ظاهر نیمی از جنبش سبز مشارکت کرد و نیمی دیگر نه، به‌رغم سایه‌روشن‌های پررنگ دیگری که استدلال‌های متنوعی در تایید یا انکار ضرورت مشارکت می‌اورد، گویای چیزی به‌غایت مهم‌تر بود: پایان مرحله‌ای خاص و شروع چیزی دیگر در گفتار و مواضع جنبش که دیگر هرگز جنبش را به وضعیت دوره‌ی چهار‌ساله‌ی پیش بازنمی‌گرداند. چیزی برای همیشه در نسبت با ۸۸ تغییر کرده است. افراد می‌توانستند از وحشت رویارویی با سالگرد آن لحظه‌ی خطر و خوف به «درون» پناه برند یا به‌تمامی این تکرار را نادیده انگارند. نفی سرسختانه‌ی چهارسال‌ پیش می‌توانست به یک انکار روان‌شناختی بدل گردد و برای برخی هم چنین شد. می‌شد به تفسیر همان تکرار تن داد، همان‌طورکه برخی در همه‌ی این سی سال چنین کرددند، بالاخص در دو دهه‌ی پس از دوم خرداد: این‌که همیشه همین بوده و گریزی از ترومای تقلب نیست. اما اراده‌ای دیگر از درون آن ترس شکل گرفت که سودای الغای ترس را داشت، آن‌هم به‌رغم آن‌که بخشی از اصلاحات تن به تشویق سیاست «ترس» داد و عده‌ای هم صرفا به استدلال مبتنی بر معیشت و «آخرین روزنه» و «واپسین امید» توسل جستند.

با این حال، نشان داد که برخلاف تصور، ما با نوعی فضای «حداقلی»، با «کف مطالبات»، سروکار نداریم، هرچند هنوز «هیچ اتفاقی» نیفتاده است. روزنه می‌تواند بی‌واسطه به یک گشایش بدل شود. مردم تصمیم می‌گیرند به تکرار یک تفسیر بپردازند: درورای تفسیر قدیم که هر منفذی را بسته می‌دید و سیاسی‌شدن در فضای موجود را ناممکن و «انتخابات به‌مثابه استثنا»، به‌مثابه چیزی فراتر انتخابات، را پایان‌یافته می‌دانست، داریم می‌کوشیم تفسیری دیگر به‌دست دهیم و مقاومتی دیگر ابداع کنیم. منظور از تفسیر نه «تحلیل» وضعیت، بلکه درک‌ازخود و ساختن خویش درمقام انسان سیاسی مقام و تصوری است از خود که برپایه‌ی آن امکان‌ها و بالقوگی‌های خود را می‌سنجیم. این تفسیر دوباره تکرار شد و نه فقط تفسیرکردن تکرار چرخه‌ی بی‌پایان انتخابات‌های محتوم. مردم به سیاستِ تفاوت‌های مینیمال خویش ادامه می‌دهند.

چیزی عینی شده است و به پیامدی عینی و تعیین‌کننده راه داده است که ازیکی‌شدن خودشیفته‌وار خود این موضع (سیاست ناب یا مردمی) با خودش جلوگیری می‌کند. واقعیت تاریخی با زور تمام توانست سوژه‌ی سرکوب‌شده و فرورفته در مالیخولیای شکست سیاسی را از درون خودش، از فرورفتگی خودنخواسته‌اش، بیرون بکشد. این بختی است برای نشت‌کردن هستی اجتماعی و تضادهایش به درون فکر. این ادامه خواهد یافت، در سطوح مختلفی از بالقوگی و فعلیت. سرانجام روزی آمد که «وررفتن با زخم»، که در حیات شخصی چه صوری که به خود نگرفت، از اعتیاد تا مهاجرت، از کینه‌توزی فردی و تهمت‌زنی تا پناه‌بردن به زندگی خصوصی، مجبور شد به‌هر قیمتی شده خود را عینی کند و با این داده‌شدگی تاریخی روبه‌رو گردد.

 موقعیت انتخابات دیروز چیزی را برای همیشه در گفتار و موضع سیاست مردمی در جنبش سبز تغییر داد. رابطه با گذشته‌ی متاخرمان، رابطه با ۸۸، دیگر شبیه قبل نیست. دوتاشدنِ موقتیِ آن یک اراده‌ی واحد به‌واقع در خود تفکر سیاسی، در خود فرم تامل‌درنفس این جنبش، نیز بازتاب یافته و تکرار شده است: این تفکر از اینهمانی خودشیفته‌وارش محروم شد.

روزگاری، در یک سو گفتار سبز بود و در سوی دیگر خنثی‌بودن یا آری‌گفتن و سازش با وضعیت. البته گرایش‌های لیبرالی و ابهامات اقتصادی و مواضع صرفا حقوق‌بشریِ غیرسیاسی، از موافقان تحریم‌های غرب و شیفتگان سیاست «واقعی» قدرت تا حمله‌ی نظامی و فاجعه‌ی طبیعی برای «نجات»، پیشاپیش نیروی حقیقتا پیش‌برنده، بالقوه، و سیاسی جنبش را تحلیل برده بود. اما در روزهای پیش، دوگانگی به‌درون اولی، به‌درون خود گفتار سبز رخنه کرد. منفیت به درون تفکر راه یافته است و جنبش باید یاد بگیرد چگونه با آن تا کند. زیرا این تازه آغاز راه است. مرحله‌ای کامل به‌پایان رسیده است. هیچ عضوی از این حرکت نمی‌تواند تصمیمی را که دیروز گرفت از یاد ببرد، نمی‌تواند آن را در تصویر و خاطره‌ی خویش از سال حقیقت و چهارسال کلنجاررفتن با ضربه‌های آن لحاظ نکند. خاطره‌ی ۹۲ ناگهان به خاطرات ۸۸ و نیروی آن پیوست. خود را با شجاعت دربرابر عملی انجام‌شده به‌دست خودمان قرار داده ایم. اکنون وقت آن است که همه‌ی پیامدهای این تصمیم را با امید و اعتماد دنبال کنیم.

همه چیز برای همگان همان است هنوز ولی درعین حال همه‌چیز تغییر کرده است. این تصمیم و اراده توانست تفاوتی جزیی وارد همه‌ی موضع‌ها و جایگاه‌ها و ایده‌ها کند و هر چیزی را از نو با خودش متفاوت ساخت. ما به اقتصاد همچون سرنوشت، که می‌رفت در قالب «مدیریت پل‌ها» و «معیشت‌ مردمان» و «انقلاب اقتصادی» جای ابداع دموکراتیک امروز را بگیرد، نه گفتیم. این تفاوت مینیمال درست زمانی شکل گرفت که نزدیک بود ماخولیای چهار‌سال گذشته به بیزینس و عرفان بدل شود. مردم چشم‌درچشم امر منفی دوختند و در دل وضعیت تفاوتی مینیمال ساختند. می‌دانستند که، درتقابل با تاکید پدرانه‌ی «لیبرالیسم مقدم بر دموکراسی»، بدون ابداع فضای کلی سیاست، حتی جزیی‌ترین مطالبات نیز به‌دست نمی‌آیند زیرا در غیاب سیاست، همه چیز کسب‌وکار است. آنها ژست مونشهازن را به‌طرزی شگفت‌انگیز به‌اجرا درآوردند: مونشهازن، ملانصرالدین ادبیات عامه‌ی آلمانی، داشت در باطلاق فرومی‌رفت ولی می‌کوشید خود را با گرفتن و کشیدن موی سرش به‌درآورد. دربرابر تحریم و «انقلاب اقتصادی» و «مدیریت جهادی» و «مقاومت ایدئولوژیک»، به ابداع خودشان دست زدند. انتخاب میان «مقاومت و استقامت» اصول‌گرایانه‌ی «رادیکال» و سازش‌کاری «اصلاح‌طلبانه» و معیشتی نیست، انتخاب میان مقاومت آنها و مقاومت ما، میان اصول‌ آنها و اصول ماست.

آنهایی که رای‌ دادند و آنهایی که ندادند اکنون می‌دانند که رابطه‌ی قبلی خود با ۸۸ و رفتگان و رنج‌های آن را از دست داده اند و باید وفاداری خود به‌ جملگی آن را از نو، درمتن این دوگانگی‌ِ مولدی که به‌هرحال سربرداشت و ضرورتا هم سربرمی‌داشت، پی بگیرند و ابداع کنند. مخالفان تحریم نمی‌توانند این تصمیم و پیروزی آن را صرفا نوعی «توهم» بخوانند زیرا دست‌کم نیمی از همرزمان‌شان آن را گرفتند. با این منفیت مولد خلاق در دل جنبش باید سر کنند. باید چشم در آن بدوزند و ازنو دست به ابداع سیاسی بزنند. مردم توهمی درباره‌ی روحانی ندارند. و روحانی می‌گوید که به «عهد خود با مردم» وفادار می‌ماند. فقط تداوم ابداع سیاسی و سیاسی‌ماندن است که قادر است هر «چهره‌»ای را به چیزی بیشتر بدل کند. فقط یک سیاست بری از کینه‌توزی و سرشار از اعتمادبه‌نفس است که قادر است در خیابان‌های تهران شعار «دیکتاتور دیکتاتور، تشکر تشکر» سردهد. تعبیر آن به «سازش‌طلبی» معرف روان‌شناختی‌کردن ستیز اجتماعی است.

زبانی باید ساخت از دل ویرانه‌های کلمات و مفاهیمی که در این چهارسال با آن‌ها کار کرده ایم، برای صورت‌بندی و بیان و بازنمایی در این دوره‌‌ی نو. در سطحی مادی و بی‌واسطه، احتمالا «زندگی ادامه دارد» و شاید اتفاق شگفتی بلافاصله نیفتند مگر تجربه‌ی باهم‌بودن در این روزها در خیابان. اما بختی به ما داده شد تا با «بدبینی عقل و خوش‌بینی اراده» (نقلی که این‌روزها مکررا از گرامشی می‌کنند) درباب سطوح مختلفِ خواسته‌ها و امکان‌های این حرکت و کنش تامل کنیم و حرف بزنیم و به‌یادآوردن و کامل‌کردن خوشبختی ۸۸ و دادخواهی رنج‌های آن را ادامه دهیم. در این دوره‌ی جدید، باید بار ۸۸ را از شانه‌های خود بتکانیم و آن را در دستانمان بگیریم.

نقل از فیس بوک Communia

سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاه های گوناگون لست.

مطالب مرتبط

روزنامه‌نگار مصری– عبدالمجيد الشرفي:مترجم علی سرداری

او خواستار لغو برخی احکام فقهی می‌شود که آنها را ناعادلانه می‌داند؛ از جمله قوانین مربوط به ارث، ازدواج و طلاق. شرفی تأکید می‌کند که قرآن اصولی را در خود دارد که عدالت را ترویج می‌کنند و این اصول باید مبنای هر تفسیر جدیدی برای دستیابی به برابری جنسیتی در جوامع مسلمان باشند.
با وجود حمایت شرفی از اصلاحات دینی، او به ضرورت جدایی دین از دولت باور دارد. به اعتقاد او، اسلام نیازی به تحمیل از سوی قدرت سیاسی ندارد و باید در چارچوب آزادی فردی عمل کند. شرفی معتقد است دولت مدرن باید سکولار باشد و رابطه دین و سیاست باید در چارچوب حقوق بشر و دموکراسی تعریف شود.

صبحی نایل، محقق مصری — مترجم: علی سرداری


او ادعا می‌کند که «تشکیل جامعه اسلامی یک ضرورت انسانی و یک الزام فطری است» و «نظام اسلامی بر اساس عدالت خدا قضاوت می‌کند، با ترازوی خدا وزن می‌کند و پرچم عدالت اجتماعی را تنها به نام خدا برافراشته و آن را پرچم اسلام می‌نامد؛ آن را با هیچ نام دیگری پیوند نمی‌دهد و بر آن می‌نویسد: لا اله الا الله». «جامعه اسلامی جامعه‌ای است که تمام سبک زندگی اسلامی را اتخاذ می‌کند.» چنین شعارهایی عمیقاً—و شاید حتی به‌گونه‌ای جادویی—در میان مسلمانان طنین‌انداز می‌شود. آرزوی هر مسلمانی نظامی است که مطابق عدالت خداوند عمل کند و بر اساس وحی او حکم نماید. اما قطب خود این نظام را تعریف و اداره می‌کند و هرگونه مخالفت با آن را مخالفت با خداوند می‌شمارد.

نویسنده: احمد الدباوی (مصر)مترجم علی سرداری

روشنگری در آثار طه حسین محدود به مسائل ادبی، تاریخی یا آموزشی نبود؛ بلکه به حوزه سیاست نیز گسترش یافت. سیاست هرگز از پروژه او غایب نبود، به‌ویژه پس از آنکه دولت وفد، پیش از انقلاب ۲۳ ژوئیه ۱۹۵۲، او را وزیر آموزش کرد. از آن زمان، او عملاً سیاست را در خدمت آموزش قرار داد. طه حسین سیاست و آموزش را درهم آمیخت. هنگامی که از دموکراسی به‌عنوان وسیله دستیابی به آزادی سیاسی سخن می‌گفت، آن را ضروری می‌دانست، اما آن را ناگزیر به آموزش پیوند می‌زد. او باور داشت که بدون آزادی فکری و علمی، آزادی سیاسی وجود نخواهد داشت. این دو آزادی، دو روی یک سکه‌اند. او می‌گوید: «نظام دموکراتیک باید زندگی، آزادی و صلح را برای همه شهروندان تضمین کند. من باور ندارم که دموکراسی بتواند هیچ‌یک از این‌ها را تضمین کند، مگر آنکه آموزش ابتدایی همگانی را ـ خواه مردم بخواهند، خواه نخواهند ـ فراهم کند. برای اینکه دموکراسی زندگی را تضمین کند، باید پیش از هر چیز آزادی انتخاب میان مکاتب فکری گوناگون را فراهم سازد؛ مکاتبی که افراد را قادر می‌سازد امرار معاش کنند.»