آموزش عاشورا؛ دینامیسم سه‌گانه

به نام خدا

عنوان بحث، «جامه‌دان پر و پیمان» است. من از یک ساعت وقتم استفاده می‌کنم برای طرح بحث و سپس خدمت تان خواهم بود.

شب روح‌ها واصل شود، مقصودها حاصل شود

چون روز، دل روشن شود، هرکو ز شب آگاه شد

ما در کشوری زندگی می‌کنیم که حداقل سی سال گذشته، هم شب‌ها حرام (از دست رفته) شده و هم مناسبت‌ها. کیفی‌ترین شب‌ها به عزا گذشته است. کیفی‌ترین شب، شب قدر است و به علت کیفیتی که در آن مندرج می‌باشد، برتر از هزار ماه است. ولی آن شب در عزای حضرت علی، سیاه می‌پوشند، نوحه سر می‌دهند و شب، فراموش می‌شود.

شب عاشورا [خلاصه شده] در قیمه و شله و پلو و کتل و نوحه‌هایی که در ده، پانزده سال گذشته، تبدیل به آوای وحش و آوای شرک شده است. این‌جا اصلاً سوژه غایب است. هم شب قدر و شب شهادت علی، متن و علی غایب است. در شب عاشورا هم همه چیز هست، حتی قرارهای تین ایجری در کنار عَلَم و کتل، اما خود حسین غایب است. اصل قضیه را فراموش کرده‌ایم و با حاکمیت شکل‌گرایی هم که سی سال مستقر است، هر روز اَشکال عمده‌تر می‌شود و محتوا، گم و گورتر.

لذا امشب [می‌خواهیم] ببینیم که آیا خود حسین فرد آموزشی‌ای بوده؟ آیا عاشورا برای ما آموزشی دارد یا نه؟ آن چه در سال‌های اخیر در پس پیشانی ما کریستال بسته، این است که با توجه به این که فقط در ایام تاسوعا و عاشورا «حس» بروز می‌کند، حتماً آن حرکت هم حرکتی حسی بوده است. حرکتی خودبه خودی، بی‌تبیین و حرکتی بی‌فلسفه که ما از فلسفه و تبیین‌اش گذر می‌کنیم و به اَشکالش می‌پردازیم. ببینیم این چنین هست یا نه.

زیارت امام حسین، با زیارت وارث و اسم آدم شروع می‌شود. اساساً از وقتی انسان خلق شد، نوعاً رابطه خدا با او رابطه آموزشی بوده است. خود انسان هم فردی آموزشی است. هم آموزش می‌گیرد و هم آموزش می‌دهد. ببینیم آیا حرکت عاشورا که این همه انعکاس به لحاظ فرمی حولش به پا شده است، آموزشی داشته یا نه؟

این طور که ما می‌توانیم از آیات ۳۰ تا ۳۹ سوره بقره در حد خودمان بفهمیم، ابتدا که انسان به هستی سلام می‌کند، کار با آموزش شروع می‌شود. به این ترتیب که ابتدای کار، آموزش اَسماء است. یعنی فردی که می‌خواهد به هستی ورود پیدا کند، ابتدا کلیدواژه‌ها به او آموزش داده می‌شود. در تفاسیر سنتی، اسماء به رمز برگردان شده. در حالی که آن اسما، کلیدواژه‌های ورود به هستی است. خدا انسان را در بدو ورود به هستی، بی‌قطب‌نما در کویر رها نکرد و آموزشش داد.

در مرحله بعد که هبوط صورت می‌گیرد، با این‌که انسان، عهد خدا را نگه نداشت، با این‌که آدم و همسرش پای پروژه‌ای که خدا با انسان و زوج اولیه تعریف کرده بود، نایستادند و ظاهرا شش، هفت ساعت بیشتر تاب نیاوردند، مع هذا در مرحله هبوط هم آموزش صورت می‌گیرد؛ آموزش دوم کیفی‌تر از آموزش اول بوده است. در آموزش دوم، کلمه به انسان منتقل می‌شود. کلمه یعنی واژه باردار. واژه‌ای که درون خودش مضامین متعدد را حمل می‌کند. بعد از هبوط هم خدا به آدم تصریح می‌کند که دو مرحله آموزش صورت گرفت. مرحله اول، آموزش اسما و مرحله دوم، آموزش کلمه که کیفی‌تر از آموزش اسماست. و عنوان می‌کند که تو دغدغه نداشته باش و از اتفاقی که برایت افتاده و هبوطی که بر تو صورت گرفته محزون و غمگین نباش. بعد از هبوط هم هدایت، یعنی آموزش مستمر ادامه دارد، مشروط بر این که تو بخواهی از آن استفاده کنی یا نه.

پس انسان، ذاتاً عنصر آموزشی بوده. در حالی که موجودات پیش از انسان، عناصر آموزشی نبودند. آن قدر که ما از کتاب درک می‌کنیم، موجودات فعال هستی قبل از انسان، ملائک بودند که آیت‌الله طالقانی نام‌شان را نیروهای طبیعی می‌گذارند. بنا نبوده که نیروهای طبیعی، خیلی در جهان تحول به پا کنند. پیام‌رسان بودند، پیام مرگ را می‌رساندند، پیام رسالت را ابلاغ می‌کردند، کارگزاران هستی بودند و کاملاً از خدا تمکین می‌کردند. خیلی اهل چند و چون نبودند. تنها چند و چونی که صورت می‌گیرد، در مرحله خلقت انسان است که ملائک درباره پروژه‌ای که بنا بوده خدا از این پسِ خلقت، در هستی به اجرا بگذارد واکنش نشان می‌دهند. لذا انسان که می‌آید، خلاف اوست. هم‌چنان که اشاره کردم، جست و جوگر و عاصی است و حتی خود خدا را انکار می‌کند و با او به مجادله می‌پردازد.

اما یک ژن آموزشی داشته است، به این مفهوم که در مفصل‌ها خدا به او آموزش داده و بدون آموزش رهایش نکرده است. خدا با همه جلال و جبروتش، گچ به دست، پای تخته سبز هستی، ـ نه [تخته]سیاه هستی که از نوع تخته‌های حاکمیت‌هاست ـ پای آموزش ایستاده است. مرحله اول، اسما؛ مرحله دوم، کلمه و مرحله سوم هم که جاری بوده و به همه می‌رسد. به ابراهیم رسیده، به حسین رسیده و بعد به گاندی رسیده است، در مرحله امروزِ ما به دهخدا و باغچه بان رسیده؛ آموزش، پایان ناپذیر است و ما هم می‌توانیم از آن کلاس عریض و طویل آموزشی استفاده کیفی کنیم.

با این توضیح، امشب را یک شب کیفی کنیم. اسیر جبر، اسیر شانتاژ رسانه‌ایِ جمهوری اسلامی که عاشورا را برای ما جز سیاه، جز نوحه و جز مظلومیت حسین [نشناسانده، نشویم]. ـ در حالی که حسین، اساساً عنصر مظلوم و ظلم‌پذیری نبوده ـ سعی کنیم با کار توضیحی، آنچه را که در پسِ پیشانی ما متأثر از ۳۰ سال گذشته و حتی قبل‌تر شکل بسته، آرام آرام پاک کنیم. ببینیم آیا عاشورا آموزشی برای ما داشته یا صرفاً یک واقعه معمولی تاریخی بوده که با شانتاژ شیعه، بزرگ شده و ما تحت تأثیر آن قرار گرفته‌ایم و خود به خود دو روز از سال عزادار و افسرده می‌شویم، لباس تیره به تن می‌کنیم، به فکر فرو می‌رویم و روتین زندگی‌مان را فراموش می‌کنیم. ببینیم آیا چنین است و ارزش این را دارد که ما دو روز از هستی را تخفیف بدهیم و خودمان را از هستی ایزوله کنیم یا خیر؟

نکته سوم بحث این است که بالاخره امام حسین هم یک فرد رونده است. انسان محیرالعقولی نیست. انسان، عنصر راه است و از وقتی متولد می‌شود، همه تلاش خود و پیرامون، اعم از پدر و مادر، دایه قدیم، عمه قزی و خاله قزی، این است که این [انسان] به راه بیفتد. روی راه افتادنش خیلی حساسیت بیشتری وجود دارد تا به زبان آمدنش. بالاخره فلسفه و حکمتی در هستی نهفته است که همه منتظرند طفل نوظهور، به راه بیفتد. انسان غارنشین هم این سنت را داشته. قدم زده، از غار بیرون آمده، هستی را لمس کرده، هستی را طی کرده، و راه را برای خودش رقم زده. پس اساساً انسان بدون روندگی و کشف و گام برداشتن، مفهومی ندارد. ممیزه انسان، برخلاف این که به طور سنتی عنوان شده که حیوان ناطق است، این است که موجود رونده آگاه است. یعنی راه رفتنش هم خودبه خودی و پرسه زدن در کوچه‌ پس‌کوچه‌های هستی نیست. مطمئن است که به مسیر می‌رسد. مطمئن است به سرمنزل می‌رسد و به مقصدی راه می‌برد.

هستی هم نقطه‌چین‌های متعددی از مسیرها است. اساساً هستی بدون نقطه‌چین‌هایی که در آن زده شده، مفهومی ندارد. [بدون این‌ها، هستی] یک فلّه و یک آمورف است. ولی این روندگی انسان بوده که به هستی هندسه بخشیده. خالق این هستی هم خدای راه است.

خدا در فیکس، در ثبوت و در ثبات، به هیچ جنبنده‌ای کمکی نکرده است. ما مربی‌ای داشتیم که خیلی فکری و کیفی بود. همیشه به ما تصویر می‌کرد که وقتی توپ دست‌تان است، به کسانی پاس بدهید که در حرکت‌اند. هیچ وقت به کسانی که ایستاده‌اند، پاس ندهید. و توضیح می‌داد کسی که ایستاده، بنا ندارد حرکتی را سامان دهد. چرا یک توپ را خراب می‌کنید به او پاس می‌دهید؟ اگر کسی کنارتان حرکت کرد به او پاس دهید.

خدا هم همین ویژگی را در هستی دارد. پاسور هستی است. وقتی می‌بیند کسی حرکتی، جهشی، اقدامی و اید‌ه‌ای دارد و دنبالش می‌دود، آن‌گاه می‌تواند او را تجهیز کند. بنابراین انسان رونده است، هستی نقطه‌چینِ مسیرهای متعدد انسان است، خدا، خدای راه و کل تاریخ هم مسیر است. یعنی اگر نقطه‌چین‌های مسیر انسان‌های قبل از ما و هم عصر ما وجود نداشت، اساساً تاریخی به وجود نمی‌آمد. هستیِ ما را هم خدا رقم زده، اما تاریخ مال ما و متعلق به انسان است. این که خدا معلم اول بود، معلم ثانی شد و معلم جاری است، به این خاطر بود که این تاریخ، پر و پیمان شود و انسان‌های رونده تاریخ، بتوانند نقطه چین بزنند.

حرکت امام حسین را هم نقطه‌چینی ببینیم در کنار نقطه‌چین‌هایی که انسان‌های قبل از او زدند، بعد از او زدند و بعد از این هم خواهند زد و توقف‌ناپذیر است.[اکنون] ببینیم آیا این حرکت، حسی بوده، بر او تحمیل شده، هژمونی شرایط او راگرفته یا [برعکس] انسجامی حول حرکت داشته است؟

من تصورم این است که انسجام‌ها، به طور دقیق همین امشب به وجود آمده. شاید یکی از علت‌های این که قرآن در سال هجری خورشیدی نازل نشده، این باشد که هر شب از دید خدا شب کیفی است. هر شب می‌تواند شب نزول کیفیت باشد. از منظر ما هم هر شب می‌تواند شب آموزش باشد. آموزش و کیفیتی که ما ۳۰ سال است فراموش کرده‌ایم. فراموش کرده‌ایم ژن ما آموزشی است و آموزش‌گیرنده هستیم و فراموش کرده‌ایم که آموزش‌دهنده هم هستیم.

لذا امشب را به این اختصاص دهیم که ببینیم حرکت امام حسین در کنه خودش، آموزشی است یا حسی؟ در این چارچوب می‌توان چند مولفه را مورد بررسی قرار داد. می‌توانیم چند شاخص تعیین کنیم و با آن‌ها حرکت‌های فردی و اجتماعی را محک بزنیم. و در پایان به این جمع‌بندی برسیم که این حرکت چقدر عقلایی بوده و چقدر با ذات انسان و ذات و منش هستی که منش خداست، هم‌خوانی داشته است؟

می‌توانیم چند شاخص معرفی کنیم. شاخص اول این است که فرد آغازگر یا جمع آغازگر، درکی جدی از شرایطی که بر آنان محاط بوده داشته‌اند یا نه؟ [به عبارت دیگر] مفاهمه‌ای با تاریخ خودشان به عمل آورده اند یا نه؟

شاخص دوم این است که انسان کلاسیک هستند یا انسان غیرکلاسیک. خیلی‌ها هم‌عصر امام حسین بودند، ولی انسان‌های کلاسیک بودند. انسان‌های کلاسیک با وضع موجود، به سرعت به سازش می‌رسند و با آن تقسیم منافع می‌کنند.

ببینیم این فرد، کلاسیک است یا غیرکلاسیک. اگر کلاسیک است، خیلی مسئولیت تاریخی ندارد. ولی اگر کلاسیک نیست، مسئولیت تاریخی داشته و نوعاً باردار است. بحثی را که ابتدا مدیر جلسه مطرح کردند، بحثی بود که به طور ژنتیک و ذاتی به دفاع از حقوق زن می‌پردازد. ما [می‌توانیم] از آن طرف هم ببینیم. این طور تصور می‌شود که در هستی فقط خانم‌ها می‌توانند باردار شوند. [در حالی که] نوع انسان می‌تواند حامله شود. انسان‌هایی که حامله بودند، به رغم این که چند قلو در رحم داشتند، ـ چه زن باشند و چه مرد، فرقی نمی‌کند ـ [علاوه بر] سنگینی خودشان، سنگینی مسئولیت تاریخ را هم می‌کِشند و بخشی از هستی را جلو می‌برند.

این طور نیست که همه هستی متعلق به خدا باشد، نه خدا آنقدر انحصارطلب است که هستی را کامل و منحصراً مثل حاکمیت‌ها برای خودش بخواهد، و نه انسان ها، ملائک سابق بودند که هرچه خدا بگوید، تمکین کنند. بخش اعظم کار در پیش‌ رفتن هستی، کار مدیر هستی است، ولی بخش دیگرش که شاید اعظم نباشد، محصول کار انسان است. انسان آمده که در کنار خدا هستی را پیش ببرد. بله، خدا بی‌نیاز است، صمد (با ترجمه امروزی‌اش) به معنای دیواری است که بتن بی‌منفذ است که هیچ درزی نداشته باشد. این صفت و کارکرد خداست. ولی من (به عنوان ضمیر، نه به عنوان صاحب‌نظر) تلقی‌ام این است که به رغم این، خدا هم دلخوشی‌ای دارد. اولاً اگر خدا دلخوشی نداشت، این جهان را خلق نمی‌کرد؛ دلخوشی خدا به انسان‌هایی است که حامله هستند، نه به انسان‌های عقیم و نه به انسان‌های کلاسیک. آن حامله هم می‌تواند زن باشد، هم مرد. انسان‌های حامله، به عنوان باربران و بارداران هستی که هم خودشان باردار هستند و هم باربر هستند، هیچ استراحتی هم ندارند. خانم پا به زا، ماه آخر فقط استراحت می‌کند. در قانون کار هم پذیرفته شده است. [حتی] در خانه‌های مردسالار هم پذیرفته شده است و بالاخره ماه آخر دل‌شان برایش می‌سوزد. ولی این انسان‌های باردار، اصلاً استراحت و مرخصی ندارند. بالاخره علاوه بر بار درون خودشان، باید بار بیرون از خودشان را هم که بار هستی و تاریخ است، بکشند.

شاخص دوم این است که آغازگرها کلاسیک هستند یا نه؟ مسئولیت تاریخی دارند یا نه؟

شاخص سوم این است که آیا [آغازگران] منبع الهام درونی دارند؟ شعله‌ای در درون دارند که روشن باشد و آن‌ها را به سوی خود بکِشد؟

شاخص چهارم، داشتن تئوری است. فقط حس و دل و… نیست. آیا آنها یک متن راهنما برای حرکت‌شان دارند؟ یا استراتژی‌شان خودبه خودی است یا اصلاً استراتژی ندارند؟

شاخص پنجم این است که در پیش‌برد استراتژی‌شان، با خدا تقسیم کاری کرده‌اند یا نه؟ خدا نوعاً اهل تقسیم کار است. این که در کتاب، بیش از هفتاد بارتصریح می‌کند «مرا بخوانید»، این مرا بخوانید، یعنی مرا در پروسه‌ها و پروژه‌ها بخوانید. اگر طرح و ایده‌ای دارید، آن را با من مطرح کنید. سهم من در ایده چقدر است؟ سهم من در پیش‌برد طرح چقدر است؟ آیا خدا تماشاچی ماست؟ خیر! [خداوند] کسی است که در بدو ورود، اسما را آموزش داده، در مرحله هبوط کلمه را آموزش داده و بعد از این دو مرحله هم، [به صورت] جاری، نقش معلم را بر عهده گرفته، چنین معلم و مربی‌ای همیشه گرم‌کن‌پوش است. یک وقت شما مربی‌ای می‌بینید که کت و شلوار پوش و کراواتی است، سر تمرین هم با کت و شلوار و کراوات می‌آید. او چه چیز را می‌تواند منتقل کند؟ چه مربی‌گری‌ای را می‌تواند اعمال کند؟ ولی خدا همیشه گرم‌کن‌پوش بوده؛ هم در سرِ زمین خاکی هست، هم در رختکن، هم در آوردگاه. پس نمی‌تواند تماشاچی باشد. ببینیم در پروژه‌هایی که تعریف می‌شود، سهم و نقش «او» چیست و آغازگرها چه چیزی برای «او» در نظر گرفتند؟ خیلی ساده است.

در کتاب آخر که پیش روی ماست، متعدد الگوی مشارکت وجود دارد. ساده ترینش الگوی همسر عمران است. همسر عمران باردار است. پا به زا هم هست. خیلی بی‌رودربایستی و بی‌غل و غش با خدا عنوان می‌کند نُه ماه من بار حمل کردم، وظیفه من، حمل نُه ماهه این بار است. از این پس نوبت توست. یعنی پروژه تعریف می‌کند. پروژه هم شاخ و دم ندارد! مرارت و سختی و تهوع و ویار و سنگینی‌اش نه ماه اول برای من؛ ولی از این به بعد تو چه می‌کنی؟ من انتظار دارم تو فرزندی را که از رحم من بیرون می‌آید، به سلاله پاکان وصل کنی. این به طور ساده می‌شود تعریف کردن پروژه.

اکنون ببینیم امام حسین هم پروژه‌ای تعریف کرده است؟ و یا هر آغازگری، پروژه‌ای که تعریف کرده، خودش بر آن آگاه است و سهم، نقش و وظیفه تشکیلاتی را هم بر عهده خدا گذاشته یا نه؟

وجه ششم این است که استراتژی و نقشه راهی دارد یا ندارد؟ آیا می‌داند دارد به کجا می‌رود؟

وجه هفتم مشی است.

وجه هشتم شعار و مطالبه است.

وجه نهم روش است.

وجه دهم منش است.

از فرصت امشب استفاده کنیم تا ببینیم حرکت عاشورا و محور عاشورا که شخص امام حسین است، با آن چه در ذهن ما از عاشورا نقش بسته، چه قدر هم‌خوانی دارد و پروژه عاشورا، پروژه‌ای حسی، عاطفی، خود به خودی، بچه‌محلی و برون آمده از فرهنگ عربِ رجزخوانان است، یا اینکه آگاهانه است و کریستال انسجامی داشته و ببینیم این صد نفر را انسجام پیش برده یا حس؟

ما در کشوری زندگی می‌کنیم که خیلی خوب می‌فهمیم حس چگونه می‌تواند پیش ببرد. سی سال پیش‌روی با حس [داشته‌ایم]. در کنارش هم نفت و زور [همیشه بوده است]. اما ببینیم اتفاقاتی که در آن ۴۰ ـ ۴۵ روز رخ می‌دهد، مبتنی بر انسجام است یا مبتنی بر حس خشک و خالی؟

شاخص اول؛ فهم دوران

ببینیم آغازگر پروژه عاشورا، فهمی از دوران داشته یا صرفا به دنبال منافع خانواده بزرگش بوده که از پیامبر به او ارث رسیده است؟ آیا می‌خواسته صرفاً سنت‌های خانواده را حراست کند یا درکی فراتر از منافع خانواده داشته؟

یک مقدار دوردست‌تر از سال ۶۱، سیزده سال عثمان خلافت کرد و او بود که سنگ بنای انحراف را گذاشت. آمارگران می‌گویند ما یک «میانگین» داریم و یک «میله». آن میله، زاویه انحراف از معیار را تعیین می‌کند. اگر آن میله وجود نداشته باشد، آن استوانه میانگین، دال بر این است که آرمان‌ها و اهداف اولیه، سرجای خودشان هستند. ولی به نسبتی که استوانه، میله پیدا کند و به نسبتی که میله زاویه پیدا کند، انحراف معیار هم جدی‌تر می‌شود.

با [روی کار آمدن] عثمان، انحراف معیار ایجاد شد. هم انحراف معیار اخلاقی، هم طبقاتی و هم آرمانی. یعنی جامعه‌ی انقلاب‌کرده‌ی عرب که از عقب ماندگی، پیوست به پیامِ دورانیِ محمد (ص)، به فاصله چند سال توسط عثمان، کاملاً دگرگون شد.

۱۳ سال به این منوال گذشت و بعد از آن به مدت چهار یا پنج سال، سال ۳۶ تا ۴۰ هجری حضرت علی به عنوان خلیفه چهارم می‌آید. در این دوران سعی می‌شود اصلاح صورت گیرد، میله کنده شود و استوانه دوباره وسط تاریخ قرار بگیرد. اما در همان دوران پنج ساله حضرت علی، معاویه حاضر به کناره‌گیری از سمت‌هایش نبوده است. نزدیک دو دهه با روش‌های طبقاتی و تشکیلاتی خاص خودش استاندار بوده، باند را به جای تشکیلات گذاشت، طبقه را به جای جامعه بی‌طبقه قرار داد و… چنین وضعیتی وجود داشت. با شهادت حضرت علی، معاویه از سال ۴۰ تا سال ۶۰ خلیفه می‌شود. یعنی دو دهه کامل. قبل از آن هم که از سال ۱۸ تا ۴۰ استاندار بوده. یعنی چیزی حدود چهل سال، او یک فرد حاکمیتی بوده است. ما فرد حاکمیتی را خوب می‌توانیم لمس کنیم. او تنفس مستقل و زیست بالاستقلال برایش امکان‌پذیر نیست. حتی فکر زیست بالاستقلال برایش ممکن نیست. در جمهوری اسلامی افرادی را می‌شناسیم که سی سال حکومتی [زندگی می‌کنند]. دیپلم‌شان را دولتی گرفته‌اند، فوق‌دیپلم‌شان را دولتی گرفته‌اند، دکترای‌شان را دولتی گرفته‌اند، فرصت‌های مطالعاتی‌شان را دولتی گرفته‌اند، شرکت خصوصی‌شان را دولتی زده‌اند، بچه‌های‌شان دولتی بورس گرفته‌اند و اصلاً امکان پذیر نیست که به زندگی، منهای رانت‌ها فکر کنند. این را ما خیلی خوب می‌توانیم لمس کنیم. از کنارمان بارها این افراد رد شده‌اند و رد می‌شوند و فعلاً هم کسی جلودارشان نیست. معاویه هم این جور بوده. چهل سال کاملاً رانتیِر و با زیست وابسته و بدون استقلال [حکومت کرده]. حالا که دم مرگ است، سعی دارد این سیر را تبدیل به نهاد کند. فرزندش را به شکل موروثی خلیفه کند و نهایتاً خلافت در خانواده بماند. این دوران در کاکل معاویه می‌چرخیده و حرکت می‌کرده.

امام حسین این مطلب را کاملاً درک می‌کند و هنگامی که پسر معاویه از او می‌خواهد بیعت کند، در برابر این بیعت به طور جدی می‌ایستد و سر دوراهی قرار می‌گیرد: یا بیعت کن یا بمیر؛ برایش تصریح می‌کنند که راه سومی وجود ندارد. [امام حسین] پای این که بیعت نکند، می‌ایستد و تصریح می‌کند بیعت نمی‌کنم، ولو در همه زمین، مأوا و ملجأی باقی نماند. یعنی کاملاً سر این دوراهی می‌ایستد و موضع می‌گیرد. جدای از این که شرایط را فهم می‌کند، مسئولیت تاریخی‌اش را ایفا می‌کند. مسئولیت تاریخی‌اش، مسئولیتِ از ابتدا قهرمانانه، سوپرمنی و تارزانی نیست که بخواهد طناب را بگیرد و از این طرف جنگل برود آن طرف جنگل. حرکت، حرکت عقلی است. مسئولیت تاریخی، حس و عقل در آن هست. در این مسئولیت تاریخی می‌ایستد. شاخص اول فهم دوران بود که [می‌بینیم این شاخص را] داشته، چون خودش از دوران کودکی در سیر بوده، خانواده‌ای کیفی و فکری داشته؛ پدربزرگ، پدر و مادر ـ که البته دوران کمی در حیات بود ـ ولی خانواده‌، خانواده کیفی، پیش‌برنده، سیاسی و فکری بوده است. بنابراین فردی که در این خانواده بزرگ می‌شود، شرایط را خیلی سریع، حسی و زیرپوستی درک می‌کند و لازم نیست شرایط به او تفهیم شود.

شاخص دوم؛ مسئولیت تاریخی

شاخص دوم مسئولیت تاریخی است. به این صورت که تصریح می‌کند من اهل مماشات نیستم و بیعت را نمی‌پذیرم. یک وقت بیعت با فرد، پروژه یا دوران کیفی است؛ ولی پسر معاویه نه شخصیتی دارد و نه کیفیتی؛ پروژه هم پروژه پدر است که پروژه انحصارطلبی و مادام‌العمر کردن حکومت می‌باشد.

شاخص سوم؛ انسجام

حال ببینیم [آیا مطابق] شاخص سوم، خودش انسجام اولیه داشته یا نه. انسجام بدین معناست که تار و پود، کاملاً باهم هم‌آغوش و درهم تنیده شوند. می‌گویند ماهوت انگلیسی منسجم‌ترین پارچه است. اگر با قیچی هم به جانش بیفتی، تار و پودهایش را به سختی می‌شود از هم جدا کرد. تار در پود کاملاً تنیده شده. (فطر هم به همین مفهوم است. حالا عید فطر و روزه مفهوم‌شان فرق کرده. فطر به این مفهوم است که فرد در دوران یک ماهه، به انسجامی می‌رسد که دیگر نمی‌شود تار و پودش را از هم جدا کرد.)

اکنون ببینیم انسجام امام حسین در ابتدا و انتهای کار، چگونه است. ابتدای کار، او خیلی شفاف با خدا مطرح می‌کند که «الّلهم اوقفنی علی مراکز اضطراری». این شفافیتش بسیار مهم است. خیلی کیفی، ساده و شفاف می‌گوید خدایا! تو کاملاً بر اضطرارها و مراکز و کانون‌های درون من واقف هستی. این می‌رساند که من از ابتدا از انسجام اولیه کافی برخوردار نیستم. ولی دعایی پشت این هست. «الّلهم انی اسئلک ایماناً تُباشر بهِ قلبی» این خیلی کیفی‌تر است؛ وضعیت خودش را به خدا توضیح می‌دهد. نه سوپرمن است، نه تخیلی و نه تافته جدابافته. بله، در خانواده خاصی به دنیا آمده، پرورشش خاص بوده، سیر خاصی طی کرده، ولی این دلیل نمی‌شود که ژن او با ژن آدمیان هم‌عصر، ماقبل و مابعد از خودش تفاوت داشته باشد. مساله این است که ابتدای کار، خیلی راحت وضعیت خودش را به خدا توضیح می‌دهد. می‌گوید تو می‌دانی پاشنه آشیل‌های درون من کجا هستند. اما من ایمانی از تو می‌خواهم که آن ایمان، به قلب من بشارت بدهد. یعنی یک ایمان مبشّر، ایمانی که من را پیش ببرد. ایمانی که بتوانم با آن استارت اولیه را بزنم و موتور را روشن کنم.

منبع: درفیروزه‌ای
ادامه مطلب را اینجا بخوانید

مطالب مرتبط

روزنامه‌نگار مصری– عبدالمجيد الشرفي:مترجم علی سرداری

او خواستار لغو برخی احکام فقهی می‌شود که آنها را ناعادلانه می‌داند؛ از جمله قوانین مربوط به ارث، ازدواج و طلاق. شرفی تأکید می‌کند که قرآن اصولی را در خود دارد که عدالت را ترویج می‌کنند و این اصول باید مبنای هر تفسیر جدیدی برای دستیابی به برابری جنسیتی در جوامع مسلمان باشند.
با وجود حمایت شرفی از اصلاحات دینی، او به ضرورت جدایی دین از دولت باور دارد. به اعتقاد او، اسلام نیازی به تحمیل از سوی قدرت سیاسی ندارد و باید در چارچوب آزادی فردی عمل کند. شرفی معتقد است دولت مدرن باید سکولار باشد و رابطه دین و سیاست باید در چارچوب حقوق بشر و دموکراسی تعریف شود.

صبحی نایل، محقق مصری — مترجم: علی سرداری


او ادعا می‌کند که «تشکیل جامعه اسلامی یک ضرورت انسانی و یک الزام فطری است» و «نظام اسلامی بر اساس عدالت خدا قضاوت می‌کند، با ترازوی خدا وزن می‌کند و پرچم عدالت اجتماعی را تنها به نام خدا برافراشته و آن را پرچم اسلام می‌نامد؛ آن را با هیچ نام دیگری پیوند نمی‌دهد و بر آن می‌نویسد: لا اله الا الله». «جامعه اسلامی جامعه‌ای است که تمام سبک زندگی اسلامی را اتخاذ می‌کند.» چنین شعارهایی عمیقاً—و شاید حتی به‌گونه‌ای جادویی—در میان مسلمانان طنین‌انداز می‌شود. آرزوی هر مسلمانی نظامی است که مطابق عدالت خداوند عمل کند و بر اساس وحی او حکم نماید. اما قطب خود این نظام را تعریف و اداره می‌کند و هرگونه مخالفت با آن را مخالفت با خداوند می‌شمارد.

نویسنده: احمد الدباوی (مصر)مترجم علی سرداری

روشنگری در آثار طه حسین محدود به مسائل ادبی، تاریخی یا آموزشی نبود؛ بلکه به حوزه سیاست نیز گسترش یافت. سیاست هرگز از پروژه او غایب نبود، به‌ویژه پس از آنکه دولت وفد، پیش از انقلاب ۲۳ ژوئیه ۱۹۵۲، او را وزیر آموزش کرد. از آن زمان، او عملاً سیاست را در خدمت آموزش قرار داد. طه حسین سیاست و آموزش را درهم آمیخت. هنگامی که از دموکراسی به‌عنوان وسیله دستیابی به آزادی سیاسی سخن می‌گفت، آن را ضروری می‌دانست، اما آن را ناگزیر به آموزش پیوند می‌زد. او باور داشت که بدون آزادی فکری و علمی، آزادی سیاسی وجود نخواهد داشت. این دو آزادی، دو روی یک سکه‌اند. او می‌گوید: «نظام دموکراتیک باید زندگی، آزادی و صلح را برای همه شهروندان تضمین کند. من باور ندارم که دموکراسی بتواند هیچ‌یک از این‌ها را تضمین کند، مگر آنکه آموزش ابتدایی همگانی را ـ خواه مردم بخواهند، خواه نخواهند ـ فراهم کند. برای اینکه دموکراسی زندگی را تضمین کند، باید پیش از هر چیز آزادی انتخاب میان مکاتب فکری گوناگون را فراهم سازد؛ مکاتبی که افراد را قادر می‌سازد امرار معاش کنند.»