پنج شنبه ۱۷ام فروردین ۱۳۹۶ , ساعت: ۰۳:۰۱کد مطلب : 102738 نسخه قابل چاپ

ولایت مطلقه فقیه  خمینی، ریشه  درعرفان نظری دارد؟(قسمت سوم)

این مقاله قسمت سوم در باره ولایت فقیه و فقها و قدرت است: فسمت های اول و دوم 

نظریه ولایت مطلقه فقیه  آقای خمینی ریشه در چه  باور و نگاهی دارد؟ عرفان یا فقه شیعه امامیه؟

این مقاله در پی توضیح این ادعا است که  ولایت مطلقه فقیه ریشه در عرفان نظری دارد.

ما با سه نظریه یا نگاه کلی در رابطه با  فقه و فقیه مواجه هستیم:

۱-  نائب امام شیعه که فقیه است و صاحب فتوا است.

۲-ولایت فقیه در امور حسبیه  (که برخی از فقها  حتی این امر را عام نمی دانند) وعلاوه براین، توصیه به رعایت موازین شریعت به پیروان و تبلیغ دین و حفظ جان مومنین.

۳- ولایت فقیه  به منزله حاکم  مسلمین که به ولایت مطلقه هم می رسد.

ولایت مطلقه فقیه نظریه آقای خمینی است . اما  نظریه ولایت فقیه به معنی حاکم اسلامی تفاسیر مختلفی دارد که این گوناگونی طیفی از نظرات، از  آقای صالحی نجف آبادی تا  دیگران را در بر می گیرد.

اما موضوع ما  این است که اساس نظریه ولایت فقیه و ولایت مطلقه فقیه آقای خمینی ریشه فقهی دارد یا عرفان نظری . این نظریه بازتاب ۱- گرایش خلافتی است ۲- نائب امامی شیعه.

نظریه ولایت مطلقه فقیه با فقیه شیعه در دوره غیبت، چه نسبتی می تواند داشته باشد؟ با نظریه عرفانی قطب و انسان کامل و نسبت  اختیار مطلقه قطب به مرید چگونه است؟

آقای خمینی در سنین ۲۰ تا  ۳۰ سالگی ،صاحب  چندین اثر با موضوع عرفان است که از سوی حوزه رد  شده است.  دو اثر قابل ملاحظه وی    مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه  و دیگری  لقاء الله  نام دارد که اولی به عربی و دومی به فارسی تالیف شده است. حتی تفسیر سوره حمد وی هم بعد از انقلاب به واسطه مخالفت حوزه قطع شد.

همچنین وی دارای کلمات و جملاتی است که در فقه شیعه دوره غیبت امام معصوم بی سابقه است.

آقای خمینی اثر گرانسنگ ابن عربی را(فصوص الحکم) طی چند سال در نزد آیت الله شاه آبادی خوانده است. وی در آخرعمر خطاب به  عروس خود و نیز در پیام خویش به گورباچف (رهبر وقت اتحاد جماهیر شوروی)  برای شناخت اسلام به آثار عرفانی ابن عربی آدرس می دهد. او در مکتوب خود به خانم طباطبائی این آثار را قرآن صاعد می خواند و در پیام به گورباچف برای شناخت بهتر اسلام، آثار ابن عربی را توصیه می کند. رهبر انقلاب تا آخر عمر هم چنان به نگاه دوره جوانی خود تکیه دارد.

این تعلق خاطر به عرفان نظری ابن عربی که به انسان کامل عنایت دارد با دید وحدت وجودی مشهور است.

جمله معروف منتسب به ابن عربی است که می گوید: در دریایی که ما شنا می کنیم پیامبران در ساحل آن قدم می زنند.

اگر با این نگرش به فقه و دستورات دینی نزدیک شویم نظریه ولایت مطلقه فقیه معنی پیدا می کند که امامت را به خلافت انسان بر روی زمین می رساند و شخص فقیه را از فقه مهم تر می کند و در نتیجه  پیروی از حکومت این فقیه می شود اوجب واجبات.

آقای خمینی که آثار ابن عربی را قرآن صاعد می داند و عالم را فقط حضور خداوند می خواند و دیگران را مکرر به خواندن کتاب ابن عربی برای شناخت معرفت دینی تشویق می کند، جملات قصاری مانند این دارد که { خدا هم کارگر است} یا این که {فقیه اختیارات پیامبر و ائمه معصوم را دارد} و یا {عالم محضر خداوند است در محضر خداوند معصیت نکنید}.

این نگاه  و جملات از فقه شیعه بیرون نمی آید. باید دقت داشت که آقای خمینی اساس این باورها را از کجا گرفته است. آیا کتاب مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه اساس باور وی را تشکیل داده است؟ همچنین تفاسیر عرفانی وی که فقه شیعه را نیز همراه باور خود کرده است؟

به عبارتی آقای خمینی فقیهی عارف نیست بلکه عارفی است که فقیه هم بوده است و  پیرو همین ویژگی، وی فقیه را از فقه و حفظ حکومت را از اجرای احکام شریعت اولاتر می دانسته است چرا که خود را در مقام مرشد کل می دیده که برتر از فقه بوده است.

مجموع رفتار آقای خمینی جدا از درست یا غلط بودن و یا نتایج حاصل  از اعمال دیدگاه وی، ریشه در نظرات عرفان نظری او دارد  که تا امروز  به خوبی به آن پرداخته نشده است.

به همین خاطر باید گفت که نظریه ولایت فقیه آقای خمینی با این اختیارات مطلقه ریشه  فقهی ندارد بلکه ریشه عرفانی – خلافتی  دارد. اما چرا چنین ادعایی را مطرح می کنیم؟

حتی ادعای محقق کرکی و یا ملا احمد نراقی نیزهمانند ادعای آقای خمینی نیست اما چرا؟

محقق کرکی از طرف امام عصر به حکومت صفویه مشروعیت می دهد یعنی وی ولایت فقیه در امور حسبیه را برای خود اختیار می کند.حتی محقق سبزواری هم میان شاه شیعه و فقیه تفاوت قائل شده و در نظریه پردازی در کتاب روضه الأنوار عباسی تلاش می کند که میان فقیه و شاه تفاوت بگذارد و عرصه ملک داری را با شریعتمداری تفکیک کند. این نظر ملا محمد باقر مجلسی هم بوده است.

ملااحمد نراقی به ولایت فقیه اختیار امام معصوم را می دهد اما حکومت کردن را به شاه تفویض می کند.

در ولایت مطلقه  روح الله خمینی،  حکومت شعبه ای از احکام الهی است که حاکم اختیار پیامبر و امام را دارد اگر چه شان شخصیتی ایشان را نخواهد داشت.

گرایش غالب  میان فقهای  شیعه امامیه ، دخالت  فقیه در امور حسبیه در زمان غیبت امام معصوم است  که با نگاه روحانیون مشروطه خواه و سنتی که فقیه شان صاحب ولایت نیست، در مبانی مشترک است  . حتی وحید خراسانی  که گرایش زنده این نگاه غالب در حوزه سنتی است معتقد است که ملا احمد نراقی ولایت فقیه را با اختیار امام معصوم یکی می دانست. به نظر وحید خراسانی،ملا احمد نراقی توجه نکرده است که انسان خطا کار است و فقیه هم انسان است پس اختیار برابر با امام معصوم داشتن را برای فقیه جایز نمی توان دانست و لذا با نظر ملا احمد نراقی مخالفت می کند.

از نظر وحید خراسانی، ولایت فقیه در امور کلی نظارت بر اجرای موازین شرع است و  دخالت ولایت فقیه در دوره  غیبت معصوم در امور حسبیه است.  اما شیخ مرتضی انصاری  که شاگرد ملا احمد نراقی بوده این دخالت را هم باور ندارند و  با نظر استاد خود مخالف است.  وی حتی امور حسبیه را  که حوزه دخالت فقیه است، بسیار محدود می داند. آخوند خراسانی و بعدها نیز مرحوم بروجردی و نائینی نظرات نزدیک به شیخ مرتضی انصاری دارند.

در نتیجه مدل حکومت صفویه  و قاجاریه که مشروعیت  حکومت را از فقه شیعه می گرفت هم مانند مدل  حکومت ولایت فقیه جمهوری اسلامی نیست.

آقای خمینی در نظراتش در مورد فقیه به نظرات محقق کرکی و ملااحمد نراقی اشاره نکرده است. وی در کتاب ولایت فقیه خود با اشاره به حدیثی از امام صادق که به نام  مقبوله عمربن حنظله  معروف بوده و  در مورد قضاوت  است،  به نظریه ولایت فقیه خود اکتفا کرده است.اگر چه همین روایت به امر داوری و نه قضاوت در میان شیعیان امام توجه دارد که تا این حد تفکیک میان داوری و قضاوت با توجه به سخن امام صادق و زمانه وی حاکی از آن است که مقبوله عمربن حنظله به داوری توجه دارد که شانی از قضاوت است نه امر مطلق قضاوت که منظور نظر آقای خمینی بوده است.

اما آقای خمینی بر اساس روال اعتقادی خود در دوره ولایت فقیه، چند فراز مهم دارد که نشان می دهد وی بیش از فقه شیعه برای فقیه شان قائل بوده است. او اختیار فقیه را در ردیف امام و بعد پیامبر می داند اما منزلت فردی ایشان را نیز ملاحظه می کند. به این تفکیک هم باید به دیده مصلحت نگریست.چرا که خاطرات شیخ مهدی حائری یزدی  این تفکیک را گواهی نمی دهد.وی معتقد است  خمینی خود را در مرحله چهارم سیر سلوک عرفانی که  سالک در مقام همراه خداوند و هادی خلق است، می بیند. هر شکایت یا   کفر گویی مردم به خداوند را به خاطر  زلزله، سیل و بلا های  آسمانی  مانند شکایت مردم از بمباران شهرها و جنگ  و دیگر مصائب انقلاب،  نادرست می داند.آقای حائری در کتاب خاطرات خود شرح ملاقاتی را که در سال ۱۳۶۴  با آقای خمینی  داشته است بیان می کند.

نگاه آقای خمینی در تفسیر سوره حمد (که البته ادامه نیافت) و جملاتی اشراقی مانند این که خدا هم کارگر است یا عالم محضر خداوند است نشان از دید عرفانی وی به هستی،جامعه و انسان دارد.دیدی که ریشه اش به عرفان ابن عربی می رسد و با نگاه  برخی از عرفا شیعه عجین شده است.

با این حال بر خلاف نظر فقه شیعه در دروه غیبت، آقای خمینی حفظ حکومت را از اوجب واجبات می داند که می توان به خاطر آن مسجدی را خراب کرد، نمازی را قضا کرد و یا حج را تعطیل کرد. به عبارتی حکومت می تواند به مصلحت حفظ خود و در حالت اضطرار، مکررا مخالف مقصد اصلی  خود که اجرای احکام شریعت است اقدام کند .  در نتیجه، توجیه این اعمال می شود حفظ حکومت و لزومش تشخیص ولی فقیه زمانی که دارای شان قضاوت و حکومت است.  حال سوال مهم این است که این نقض غرض را آقای خمینی  چگونه توجیه می کند؟

در مراسم اهداء لوح حقوق بشر به آقای منتظری در دیماه ۱۳۸۸ ه.ش ، آیت الله منتظری  به این نگاه آقای خمینی نقد وارد کرد چرا که منتظری نهج البلاغه خوانده بود و فقیه اصولی بود. برای او حکومت یعنی اجرای احکام شریعت که برابر با عدالت تفسیرش میکرد.

همچنین همراهی فقیه شیعه با حکومت در دوره غیبت بر مبنای تحقق موضوع اجرای احکام شریعت  و حرکت بر مبنای موازین اسلامی و حفظ جان مومنین از سوی حاکم  است که در غیر این صورت همکاری معنی ندارد.

حکومت را از اوجب واجبات خواندن و آن را شعبه ای از احکام الهی دانستن، ولی فقیه را با شرایط جدیدی روبرو کرده و در نتیجه او را به سوی بنیان گذاری در شریعت سوق می دهد که فقه شیعه اساسا آن را نمی تواند بپذیرد. البته مهم آن است که حاصل کار حکومت دینی چه نصیب و دستاوردی  برای فقه دارد یا می تواند داشته باشد  که موضوع مجزایی است لکن انگیزه آقای خمینی از نظریه ولی فقیه موضوع بحث فعلی است.

به عبارتی نظریه ولایت فقیه آقای خمینی که به ولایت مطلقه فقیه رسید، در فقه شیعه در دوره غیبت نظریه ی جدیدی است که فقیه را از امامت شیعه به سوی خلافت می برد. در صورتی که صورت بندی فقه شیعه در دوران غیبت صرفا همراهی، سکوت و یا مخالفت با حکومت بوده است نه حکومت داری مستقیم که  این استراتژی هم به ضرورت و هم از حیث مصلحت، برای حفظ شریعت اسلام بوده است.

بی گمان دیگر موافقان حکومت دینی با انگیزه و روشی  متفاوت از آقای خمینی به نظارت فقیه اندیشه می کردند اما در عمل در وضع جدیدی قرار گرفتند که در نتیجه آن برخی مانند آقای منتظری به تعریف نظارت عالیه  و کلی رسیدند و برخی مانند آقای هاشمی به تعادل رفتاری عرفی برای نظام ولایت فقیه. البته این نظرات در فازعملیاتی حکومت دینی به تعدیل رسیده است چرا که نه منتظری اصولی و نه حتی مطهری و بعد هاشمی رفسنجانی (به عنوان فردی عمل گرا) هیچکدام مانند آقا خمینی به مقوله عرفان نظری و همراه کردن این عرفان با سیاست و فقه توجه نداشتند.

مخالفت روحانیت سنتی هم با آقای خمینی در موضوع ولایت فقیه، ریشه در شناخت آنان ازفقه شیعه داشت. ایشان می دانستند که آقای خمینی در چارچوب نظریه پردازی های خود مطالبی عنوان میکند که در فقه شیعه نیست. البته مناقشه این نبود که فقه شیعه نظریه ای در باب حکومت ندارد بلکه  فقه شیعه  نظریه ای برای مدیریت، رهبری و دخالت مستقیم در حکومت ندارد.

از علم الهدی وشیخ مرتضی در دوره خلیفه عباسی در قرن ۵ هجری قمری، تا علامه حلی در دوره ایلخان مغول، تا  محقق کرکی  در دوره صفویه، تا ملااحمد نراقی در دوره قاجاریه و تا  بروجردی و کاشانی  در دوره حکومت پهلوی، علمای شیعه  با حکومت برخوردی احتیاطی کرده اند.

در همه آن ادوار تاریخی،همراهی یا عدم همراهی با حکومت از سوی علمای شیعه به معنی حکومت کردن فقه نبوده است. حتی مشروعیت دادن به حکومت با هر تاثیر و نتیجه ای به معنی حکومت کردن فقها نبوده است. حتی نتایج دوره صفویه که دخالت روحانیون بسیار زیاد و جدی تلقی میشود با حکومت اسلامی اخیر متفاوت بوده است. نسبت و مدل عمل علما در دوره صفویه با امروز تفاوت داشته است و روحانیون طراز اول شیعه به همین دلیل با آقای خمینی همراه نبوده اند.

بعد ها، دیگرفقها هم با وی به مخالفت پرداختند یا فقط  شان نظارت را برای فقیه قائل شدند. چرا که اجرای احکام شریعت یک مسئله است و حفظ حکومت دینی در هر حال و وضعیت مسئله دیگری است که این دو  گاه با هم در تقابل قرار می گیرند.

آقای خمینی از طلبگی به عرفان، به فقه و به سیاست رسیده است. این مسیر معنا دارد. حال سوال این است که عرفان وی متاثر از چه گرایشی است؟ این جا است که باید سراغ اولین آثار وی رفت که شناخته شده نیستند یا به آنها کمتر توجه شده است.  پیش تر اشاره شد که دو اثر از آقای خمینی درباره عرفان نظری است. این دو اثر که با مخالفت فقها و حوزه همراه بوده است چه تاثیری در نگاه خمینی به فقه شیعه و مقام ولایت فقیه داشته است و آیا با نظریه نایب امام در دوره غیبت همراه است یا از امامت به سوی خلافت می رود؟ همان خلافتی که با مضمون عرفانی فقهی همراه می شود.

در این نگاه مقام فقیه از فقه بالاتر میرود چرا که این فقیه اختیار پیامر و ائمه را دارا است و شان فقیه ولایت مطلقه می شود.

ولایت مطلقه ریشه در چه باوری دارد؟ این شان به نظریه قطب و انسان کامل که در آن قطب نقش ولایت بر مردم را یافته است متکی است یا مبتنی بر نظر فقه شیعه در موضوع  نائب امام است؟  میان این دو نگاه تفاوت بسیار است.  آنان که در فرهنگ حوزه نبوده اند متوجه نمی شوند که مخالفت علمای سنتی با نظرات خمینی جدا از درست و غلط بودن یا مفید  و مضر بودن برای جامعه،  به دلیل باورهای اصولی آنان به فقه شیعه بوده است. اینکه آراء خمینی چه تاثیری بر احوال جامعه داشته است موضوعی جدا می تواند باشد.

برخی عمل و کنش  اصلاحات  فکری و اجتماعی آقای خمینی را نتیجه نگاه عرفانی وی دانسته اند. اگر از پس این دیدگاه به قیاس او  با آخوند خراسانی، نائینی و منتظری بنشینیم به  تفاوت نظرات این دو طیف که در عمل رفتار متفاوتی خواهند داشت پی می بریم. چرا که  در عرفان نظری وحدتی حاصل می آید که در آن ولایت مطلقه در عمل نماینده خدایی می شود که عالم همه اوست . اما در نگاه اصلاحی فقه اصولی، شان و مراتب انسان ها متفاوت است. این خدا به نماینده واحدی لااقل در غیبت امام معصوم چنین اختیاری نمی دهد.اختیار دادن به ولایت مطلقه عواقب خود را دارد. عواقبی که فقهای اصولی شیعه آن را نمی پذیرفتند و حتی شخصی مثل آقای متتظری، ولایت مطلقه را کفر می داند.

به نظر می رسد محققانی که ولایت فقیه آقای خمینی را صرفا از منظر فقهی بررسی کرده اند، این استدلالشان که خمینی برای فقیه شان قضاوت قائل بوده پس به حکومت توجه کرده است، نمی تواند گویای نظریه ولایت مطلقه فقیه باشد. چرا که شان فقیه برای قضاوت الزاما به برپایی حکومت فقیه و ولایت مطلقه منجر نمیشود بلکه نظریه ولایت مطلقه فقیه الزاماتی لازم  دارد که ریشه آن را در عرفان نظری برشمردیم.

توضیح :۱- واژه فقه یا عارف در این مقاله جنبه ارزشی مثبت یا منفی ندارد.نگارنده معتقد است که در هر صنف گرایش های متفاوت و متعارض و درعین حال  مشابهت هایی وجود دارد.عرفان هم از این ویژگی مبری نیست. همچنین برداشت ها از یک نظریه بسته به زمان و مکان متفاوت است.  این مقاله معتقد است که آقای خمینی نظریه ولایت مطلقه را با تفسیری عرفانی تبیین  و از حدیث و فقه برای خود دلیل تکاپو کرده است.

۲- عرفان نظری در اسلام در باره شناخت خلقت و نگاه آدمی به خدا و انسان و جهان بحث می کند که شاهکار این نگاه، دو اثر مشهور  فصوص الحکم  و فتوحات مکی ابن عربی است.

۳- فقه مدعی است که ۱-جان ۲- مال۳- نسل ۴عقل ۵- دین مومنین را حفظ می کند .

مقاله بعدی در باره ایده تمدن اسلامی آقای خامنه ای و نسبت آن با نظریه حکومتی آقای خمینی خواهد بود.


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.