شنبه ۱ام مهر ۱۳۹۶ , ساعت: ۰۴:۰۷کد مطلب : 105168 نسخه قابل چاپ

شرم عرفانی، شرم مارکسیستی

در پاسخ به یکی از دوستان فیس بوکی که خواستار تعریفی از عرفان شده بود عرض می کنم که عرفان، به طور کلی، بیان نسبتی است پویا که انسان با حقیقه الحقائق (Ultimate Reality) به خود می گیرد. این حقیقت را در زبان عامیانه «خدا» می نامند و در زبان خواص به اسامی دیگری چون «الله» یا «الصمد» یا «حق تعالی»، و فلاسفه او را «یک» (پلوتینوس)یا « اول» (فارابی) می نامند، و در زبان خواصِ خواص اسمی نمی برند و حتی از به کار بردن ضمیر هم پرهیز می کنند، چون او را ورای اسم می دانند. من اسم «حق تعالی» را اغلب بر اسمهای دیگر ترجیح می دهم چون آن پویائی که در نسبت عرفانی میان انسان و « او» هست با کلمه “تعالی” بیان می شود، هر چند که «حق» هم در هر حال اسم است و هر اسمی مایه توقف است و توقف هم ضد پویائی، و مانع تعالی و تقرب جستن. به عبارت دیگر، اسم به یک «موجودیت» (entity) اطلاق می شود و « او» موجودیت (entity) نیست. به همین دلیل ما حتی «وجود» را نمی توانیم نفیا و اثباتا به او حمل کنیم. لذا نمی توان او را وجود یا موجود متعالی نامید. من کلمۀ انگلیسی یا فرانسه Transcendenceرا که با حرف اول بزرگ می نویسند و به صورت اسم به کار می برند گاهی برای خودم به کار می برم و آن را به « امر متعالی » ترجمه می کنم.
باری، وقتی ما «او» را «حق تعالی» یا «امر متعالی» در نظر می گیریم مسلما او را ورای همه موجودات دیگر، چه واقعی ( مثل افراد انسان و درخت و زمین و آسمان و غیره) و چه غیر واقعی و خیالی یا اعتباری( مانند جامعه) می دانیم. بنا بر این نسبتی که انسان با «امر متعالی» برقرار می کند ورای نسبت او با موجودات دیگر است. این نه بدین معنی است که نسبت انسان با حق تعالی نسبت انسان را با انسانهای دیگر نفی می کند یا کوچک و بی اهمیت می شمارد. روابط انسانها با یکدیگر علی الخصوص وقتی بر اساس عشق و محبت باشد خود گامی در جهت همان نسبت پویائی با امر متعالی است. نکته اینجاست که نسبت انسان با «حق تعالی» یا «امر متعالی» ورای همه نسبتهائی است که انسان با موجودات دیگر برقرار می کند. من برای روشن شدن این مطلب مثالی می زنم و مفهومی را هم از لحاظ معنای عرفانی آن و هم از لحاظ معنای غیر عرفانی و جامعه شناختی آن در نظر می گیرم و آن مفهوم «حیا » ست که در فارسی « شرم» ترجمه می کنند. این مفهوم را اخیرا مجله «کرگدن» به یاد من آورده است.
مجله «کرگدن»، که گاهی یادداشتهای فیس بوکی مرا چاپ می کند، در شمارۀ شصتم (۴ شهریور ۹۶) موضوع «شرم» را به عنوان موضوع اصلی آن شماره در نظر گرفته وچند مقاله هم در باره آن از نویسندگان مختلف چاپ کرده است. این مفهوم البته از سالها پیش توجه مرا به خود جلب کرده بود، چه اولا «حیا» مفهومی است قرآنی و در اخلاق عرفانی و صوفیانه نیز جایگاه خاصی به آن داده شده است و برخی از کتابهای صوفیه نیز در بابی خاص راجع به آن بحث کرده اند. علاوه بر این، شرم در اخلاق ایرانیان پیش از اسلام هم گویا موضوع نسبتا مهمی بوده و حتی اولین کتابی هم که در باره شرم نوشته شده به قلم یک صوفی ایرانی به نام ابن یزدانیار ارموی است که گفته اند تصوفش با تصوف صوفیان بغداد فرق داشت (نک. مقاله من در بارۀ او که در «پژوهشهای عرفانی» به چاپ رسیده است).
و اما علت توجه مجله «کرگدن» به موضوع شرم، تا جائی که من دستگیرم شد، توجه و علاقه ایست که بعضی از روشنفکران امروزی به این موضوع نشان داده اند، توجهی که صرفا جنبۀ جامعه شناسانه دارد. اصل این توجه هم ظاهرا به کارل مارکس برمی گردد و کتابی که وی با عنوان « در ستایش شرم » نوشته است. این طور که از مقالات این مجله می توان استنباط کرد مارکس برای شرم معنای جدیدی در نظر گرفته و گفته است که شرم احساس خشمی است که هر کس ممکن است نسبت خود پیدا کند، کی؟ زمانی که شخص احساس می کند که منافع و مصالح اجتماعی را آن طور که باید رعایت نکرده و به تعبیر عامیانه « برای اجتماع کم گذاشته». این نوع احساس در افرادی پیدا می شود که در جامعه مدرن و پیشرفته و به اصطلاح دموکراتیک زندگی می کنند نه در جوامع استبدادی. به هر حال، «شرم» احساسی است که در یک شخص مسئول و با وجدان در جامعه جدید پدید می آید، و الا در جوامع قدیم که تحت ظلم و جباریت و دیکتاتوری بوده اند کسی هم اعتنائی به جامعه و مصالح آن نداشته و هرکس سعی می کرده که گلیم خویش را از موج به در برد.

در اینجا من نه درباره کتاب مارکس می خواهم بحث کنم و نه در باره مقالات مجله کرگدن. من فقط می خواهم فرق دو نوع نگاه را در باب «شرم» یا «حیا» بیان کنم، که یکی را می توانم شرم در جامعه بخوانم و دیگری را شرم در برابر حق تعالی. یکی از این دو را می توان مسامحتا شرم جدید و مارکسیستی خواند و دیگری را شرم قدیم و عرفانی. شرم جدید، همان طور که اشاره شد، فقط در نسبت انسان با انسانهای دیگر و در جامعه پدید می آید. اما شرم قدیم منحصر به احساس انسان در برابر انسانهای دیگر و جامعه نیست. شرم و حیا در جامعه قدیم نسبت به هر ذیشعوری ممکن است پدید آید. اگر بخواهیم دقیقتر بگوئیم، شرم نسبت به هر کس که چشم داشته باشد و کار ما را ببیند ممکن است ایجاد شود. به همین دلیل است که قدیمی ها می گفتند « حیا به چشم است.» البته ما در برابر هر صاحب چشمی شرم نمی کنیم. در برابر کسانی شرم می کنیم که نسبت به آنها احترام قائلیم. آنها را بزرگوار و عزیز می دانیم و حتی خود را به آنها به نوعی « بدهکار » می دانیم. جالب اینجاست که در قرآن «حیا» به خداوند هم نسبت داده شده است ولی این کار برد جنبۀ کنائی و استعاری داشته است. زمانی که ما شرم را به جامعه نسبت می دهیم باز هم این مفهوم را به صورت استعاری به کار می بریم. شرم در کسی ایجاد می شود که روح و روان و روانشناسی انسانی داشته باشد. انسان در برابر کسی شرمگین می شود که برایش محترم باشد و حس کند که آنچه را شایسته آن طرف است به جا نیاورده است.
احساس شرم تا حدودی شبیه به احساس گناه است ولی این دو با هم فرق دارند. گناه کردن تقصیر کردن است ولی شرم قصور ورزیدن است، آنهم بیشتر از روی نا آگاهی و ناچاری. حافظ در تعدادی از ابیات خود به نکات دقیق و ظریفی در روانشناسی عرفانی شرم اشاره کرده است. مثلا در یک جا از خرقه آلوده خود احساس شرم می کند، و در جای دیگر از بی حاصلی عمر خویش شرمگین می شود. گاهی از هر چیزی که به حق تعالی نسبتش می کنند شرمگین می شود. در یک جا به صیادی که آهوئی را شکار کرده است تذکر می دهد که با دیدن چشم آهو شرم کند و او را رها سازد. « مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد». علت آن این است که چشم آهو در زیبائی شبیه به چشم معشوق است. « شرم از آن چشم سیه دار» .در اینجا شکار کردن آهو گناه نیست ولی شرم آور است. اگر بپرسیم این شرم را انسان در برابر چه کسی باید بکند اولین پاسخ این است که در برابر وجدان خودش. « گر چه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم.» از چه کسی باید شرم کند؟ از خودش. وجدان بیدار خودش. همت او باید بلند تر از اینها باشد. او به خودش ظلم کرده. قصور ورزیده. پس در واقع به خودش «بدهکار» است. اما این «خود»ی ای که شخص شرمنده خود را به او بدهکار می داندکیست؟ نه «خودی» اعتباری او در جامعه، به عنوان کارمند فلان اداره، رئیس فلان شرکت یا مؤسسه ، معلم یا پدر یا مادر یا همسر و حیثیتهای اجتماعی دیگر، بلکه خودی حقیقی و اصیل او ( به قول اگزیستانسیالیستها authentic existence). و این «خودی» همان کسی است که در نسبت پویای خویش با «امر متعالی» است. اثر او یا ظل اوست. پا در جای پای او می نهد وبا او تعالی می جوید. حافظ در این مصراع به هر دو خودی اشاره کرده است: «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.» خودی اول که حجاب است خودی اجتماعی و اعتباری است ولی خودی دوم که محجوب است خودی اصیل و الهی است، که حافظ در جای دیگر «سرّ» الهی هر کس می داند. « در هیچ سری نیست که سرّی ز خدا نیست.» احساس شرم در برابر دیدگان این «خودی الهی» به انسان دست می دهد. از این حیث شرم در حقیقت احساسی است در برابر امر متعالی، در برابر کسی که عزت و بزرگواری و احترام همه زیبندۀ اوست. پس انسان وقتی از قصور “اگزیستانسیل” خود در برابر خودی الهی خویش شرمگین می شود در واقع از حق تعالی شرمگین می شود.
حال اگر ما به نسبت خود با امر متعالی قائل نباشیم، مسلما به خودی اصیل و الهی خویش هم قائل نخواهیم بود و شرم ما نه در برابر امر متعالی بلکه در برابر وجود موهوم و اعتباری خودمان در جامعه خواهد بود و این فرق میان شرمگین شدن در قدیم و شرمگین شدن در عصر حاضر است. مارکس هم در روانشناسی شرم خویش معتقد است که شخص به خاطر رعایت نکردن مصالح جامعه و مقدم نداشتن آنها احساس شرم می کند، در برابر کی؟ در برابر خودش؟ خودی که حیثیت و شرف و اعتبار و ابروی خود را بواسطه نسبتی که با امر متعالی دارد به دست نمی آورد بلکه از حضور و پرورش یافتن در یک جامعه “سالم” به دست می آورد.

یادداشت خود را با داستانی در بارۀ شرم از دید گاه عرفانی ختم می کنم و خواننده خود می تواند این شرم را با شرم معاصرین در جامعه مقایسه کنید. داستانی که می خواهم بازگو کنم از عارف بزرگی است به نام ابوعبدالله مغربی که در قرن سوم هجری زندگی می کرد و داستان دیگری از وی را مولانا در مثنوی نقل کرده است. ابو عبدالله می گوید که من وقتی دو رکعت نماز می خوانم و می خواهم سلام بدهم و بیرون بیایم احساس شرم می کنم در پیشگاه معبودم ، مثل کسی که خدای ناکرده می خواهد مرتکب زنا بشود. در اینجا، احساس شرم با احساس گناه مقایسه شده است. زنا کردن گناه است، یکی از بدترین گناهان. اما سلام دادن و بیرون آمدن از نماز گناه نیست. کاری است که به هر حال هر نماز گزاری باید بکند. اما چرا سلام دادن در نماز شرم آور است؟ به دلیل این که با آمدن بیرون از نماز در واقع نماز گزار خود را گرفتار فراق و غیبت می کند. نماز گزار در حین نماز درحضور است، در پیشگاه معبود است، با او نیایش می کند و شرایط بندگی را به جا می آورد ولی وقتی از نماز بیرون می آید ناخواسته عاصی می شود و همین عصیان است که موجب احساس شرم می شود به حدی که گوئی مرتکب گناه شده است، گناه بزرگ. و تازه، این احساس شرم هم به دلیل کاری پیش آمده است که شخص مجبور بوده که انجام دهد.
به هر حال، شرم ابو عبدالله نسبت به انسانهای دیگر نیست. شرم او شرم اخلاقی نیست بلکه ورای اخلاق (اتیک) است. ابو عبدالله در نماز با خدا تنهاست واز او ست که احساس شرم می کند. در جوامعی که نسبت انسان با حق تعالی به دست فراموشی سپرده می شود و « من» اصالت خود را از دست می هد و از « انانیت» پر می شود این احساس شرم هم پدید نمی آید. حیا، همان طور که گفته شد، باید در برابر کسی باشد که بزرگوار است و شایسته احترام. انانیتی که به قول حافظ خرقه آلوده ای بیش نیست، نه بزرگوار است و نه شایسته احترام، ولو این که در جامعه ای غیر دیکتاتوری یا بی طبقه هم پرورش یافته باشد. پس انسان در جامعه جدید در برابر« امر متعالی» و «خودی» حقیقی و اصیل نیست که احساس شرم می کند، خودی ای که بیدار شده و به او می نگرد، بلکه در برابر امری اعتباری که “خرقه آلوده” ای بیش نیست احساس شرم می کند. این “شرم” با آنچه در قدیم “شرم” و “حیا” می نامیدند یکی نیست. اصلا من مطمئن نیستم چیزی که در عرفان “شرم” نامیده می شد همان احساسی باشد که مارکس و پیروانش به آن “شرم” می گفتند.

منبع: فیس بوک نویسنده


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.