پنج شنبه ۱۵ام مهر ۱۳۹۵ , ساعت: ۰۱:۰۷کد مطلب : 98141 نسخه قابل چاپ

احتضار مرگ‌آگاهی در جامعه جدید: مرگ یک نماد

                                                                      

اخیراً برای داوری رساله‌ای در مقطع دکترا در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران دعوت شدم. عنوان رساله اجمالاً «سیمای مرگ» و موضوع آن نیز بررسی نگرش افراد نمونه تحقیق درباره مرگ بود؛ مانند اغلب پایان‌نامه‌ها در دانشگاه‌های ایران، در بحث نظری از افکار و اندیشه‌های هیچ‌یک از ایرانیان خبری نبود. این ماجرا، مرا به یاد سخنرانی انداخت که در ۷ آذرماه ۱۳۸۳ در «همایش خاک و جلوه‌های آن در فرهنگ ایران» ایراد کرده بودم؛ همایشی که به همت گروه مردم‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی و روان‌شناسی واحد تهران مرکزی دانشگاه آزاد اسلامی و به مدیریت دکتر محمّد همایون‌سپهر برگزار شده بود؛ لذا در اینجا محتوای این سخنرانی برای نخستین بار منتشر می‌شود.

***

 سخنرانی من در اینجا و در این برنامه را بیشتر همراهی با یک حرکت تلقی کنید، نه یک مقاله پژوهشی از پیش برنامه‌ریزی شده. این حرکت یعنی این همایش به من و شما بهانه‌ای داده است تا در وضعی متفاوت همدیگر را تماشا کنیم. تماشا نه به معنای ملاحظه چیزی ثابت که متحرک می‌نماید، چنان‌که در تماشاخانه یا سینما روی می‌دهد؛ تماشا بدان معنا که من و تو در لحظه دیگری از بودنمان خویش را گامی به جلو بیفکنیم و این به پیش‌افکندن خود را، هم خود نظاره‌گر باشیم و هم دیگران. من به‌عنوان عضو کوچکی از این فضای دانشگاهی امیدوارم از این پس موضوعات فوری‌تری به بحث و گفت‌وگو نهاده شود.‌ اگرچه به سهم خود سپاسگزار همت کسانی هستم که همین مجال اندک را فراهم آورده‌اند و اگر برای لحظاتی در اینجا سخن می‌گویم جز برای ادای این سپاس نیست.

اما من درباره مفهوم خاک چه می‌توانم بگویم و اصلاً چه ربطی با حوزه کاری من که حوزه جامعه‌شناسی به‌طور کلی و جامعه‌شناسی دین به‌طور خاص است، دارد؟ به‌راستی با کدامین شعبده می‌توان به نحوی جامعه‌شناختی از خاک سخن گفت؟ من اما بی‌آنکه شعبده‌ای در کار باشد می‌خواهم چنین کنم و پاسخ این پرسش‌ها را با طرح بحث از مفهوم نماد خواهم داد.

نماد را چنان‌که در عنوان بحثم آمده است، به معنایی عام به‌کار می‌برم. منظورم از نماد در اینجا آن چیزی است که به ورای خود اشاره دارد. نماد در این معنا چیزی است که ما را به عبور از خویش و توجه به چیزی دیگر که در ابتدا آشکار نیست، دعوت می‌کند. در این معنا، نماد خود مقصود حقیقی نیست. از این‌رو، نماد بر نوعی برگذشتن و عبورکردن دلالت دارد. به همین دلیل است که بت‌پرستی از جایی آغاز می‌شود که امر برگذشتنی، خود مقصود نهایی و هدف نهایی تلقی شود. به همین دلیل گاه مثلاً کلمه خدا خود بتی می‌شود که ما را از مقصود نماد خدا بیگانه می‌سازد، زیرا که نماد با مقصود نماد یکی انگاشته می‌شود و این همسان‌شدن نماد با مقصود خود که در ذهن من و شما روی می‌دهد بت‌پرستی را شکل می‌دهد.

هر نمادی حیات و مماتی دارد. نماد چگونه پدید می‌آید و چگونه زاده می‌شود؟ من از موضع جامعه‌شناسی معرفت که با جامعه‌شناسی دین نیز پیوندی جدی دارد، به این پرسش پاسخ خواهم داد. پل تیلیش، متأله بزرگ و معاصر مسیحی در پاسخ به این پرسش که «نمادها از کدام زهدان زاده شده‌اند؟» می‌گوید: «نمادها از زهدانی به‌وجود آمده‌اند که امروزه آن را اغلب «ناخودآگاه گروهی» یا «ناخودآگاهی جمعی» ـ یا عناوینی از این دست ـ می‌خوانند؛ از درون‌گروهی که شیء، واژه، پرچم، یا هر چیز دیگری را تجسّد هستی خویش می‌داند. نمادها تعمداً ابداع نشده‌اند؛ حتی اگر کسی در پی ابداع نماد برآید ـ که گاه اتفاق می‌افتد ـ فقط زمانی ابداع او به نماد مبدل می‌شود که ناخودآگاهی جمعی بر آن صحه بگذارد و به آن «آری» بگوید. این بدان معنی است که به یاری این نماد «چیزی» نمایان می‌شود. باری، معنای دیگر این سخن آن است که هرگاه پیوند درونی یک جماعت با این یا آن نماد گسسته شود، لحظه مرگ آن نماد فرامی‌رسد و دیگر چیزی را به‌بیان درنمی‌آورد و «خاموش» می‌شود»(تیلیش، ۱۳۷۶: ۶۶ ـ ۶۵).

نتیجه‌ای که از سخن تیلیش گرفته می‌شود این است که تولد و مرگ یک نماد امری اجتماعی است. اگر گروهی بتواند منویات و خواسته‌ها و حالات خویش را با شیء یا واژه خاصی آشکار سازد و ابراز نماید، نماد متولد می‌شود و هرگاه اوضاع و احوال چنان تغییر کند که دیگر آن شیء یا آن واژه نقش دلالی خویش را از دست بدهد، مرگ نماد آغاز می‌شود. پس تولد نماد و مرگ آن نیز پدیده‌ای جامعه‌شناختی است و لاجرم جامعه‌شناسی نمادها نیز در ذیل جامعه‌شناسی معرفت قرار می‌گیرد؛ البته در صورتی که جامعه‌شناسی معرفت را به معنای اعم آن یعنی بررسی جامعه‌شناختی هرگونه شناسایی و آگاهی تلقی کنیم؛ چنان‌که بزرگانی چون پیتر برگر و توماس لاکمن چنین تلقی می‌کنند. تا اینجا بی‌آنکه شعبده‌ای در کار باشد گام اول را برداشته‌ام و گامی بیش نمانده است.

گام دوم همانا طرح بحث از مفهوم خاک در فرهنگ و ادب فارسی است. در فرهنگ و ادب فارسی واژه خاک و مشتقات آن دو معنا را بیش از معانی دیگر به ذهن ما ایرانی‌ها متبادر می‌کرده است. یکی معنای پستی، بی‌قدری و بی‌چیزی و دیگری مرگ و نیستی. چنان‌که یکی از معنای خاک را «چیز بی‌قدر و قیمت، صنایع و به‌کارنیامدنی» گفته‌اند و معنی دیگر آن را «قبر و گور» (معین،۱۳۷۵: ۱۳۹). مشتقات آن نیز کمابیش این معانی را بیش از معانی دیگر واجد بوده است: خاک‌بیز، خاکدان، خاک‌روب، خاک‌زاد، خاکسار، خاکستر، خاکسترنشین، خاکی و واژه‌هایی از این قبیل که همگی در فرهنگ فارسی به معنای همه آن چیزهایی است که پست‌اَند و فروتر و نابودشدنی و ازبین‌رفتنی.

ادبیات فارسی مشحون از این نوع کاربرد مفهوم خاک است در معنای پستی و فروتری. خاک در مقابل افلاک به‌کار رفته است یا مقابل مفاهیمی حاکی از اوج، تعالی و ارتفاع. به‌عنوان مثال، سعدی می‌گوید:

بزرگی که خود را نه مردم شمرد

از این خاکدان بنده‌ای پاک شد

 اَلا ای که بر خاک ما بگذری

که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟

به بیچارگی تن فرا خاک داد

بسی برنیامد که خاکش خوَرد

عجب گر بمیرد چنین بلبلی

به دنیا و عقبی بزرگی ببرد

که در پای کم‌تر کسی خاک شد

به جان عزیزان که یادآوری

که در زندگی خاک بوده است هم

و گر گردِ عالَم برآمد چو باد

دگرباره بادش به عالَم بَرَد

که بر استخوانش نروید گلی

یا مثلاً اقبال لاهوری می‌گوید:

خاک را اوج ثریا می‌دهد

قطره را پهنای دریا می‌دهد

                                                      یا

دل ز عشق او توانا می‌شود

خاک همدوش ثریا می‌شود

معنی پستی واژه خاک، سوار بر معنی دیگر این مفهوم یعنی نیستی بوده است. خاکی در فرهنگ ما یعنی آنچه مستعد نیستی است و فانی می‌شود؛ یعنی آنچه دائمی و مستقر نیست. در این فرهنگ، آدمی نیز جز مشتی خاک نیست زیرا آدمی فانی است مگر آن‌که به لطف پیوند با افلاک راه بقا را بیابد:

آرزو را در دل خود زنده دار

***

تا نگردد مشت خاک تو مزار

حکمران بایدشدن بر خاک خویش

تا می روشن خوری از تاک خویش

                                                         ***

تبلور مفهوم خاک را به‌عنوان نماد نیستی و مرگ در ادبیات فارسی، در هیچ جا جدی‌تر و همه‌جانبه‌تر از اشعار خیام نمی‌توان یافت؛ خیامی که اخوان ثالث شاعر ارجمند معاصر، او را «هوشیارترین مست مستان عالم» نامیده است؛ احتمالاً بدان خاطر که خیام به شکل غیرقابل وصف و دهشت‌آوری مرگ‌آگاه است. اصلاً می‌توان گفت خیام، خود نماد و مظهر مرگ‌آگاهی در فرهنگ و ادب فارسی است؛ اگر نگوییم در قلمرو بشری.

از تن چو برفت جان پاک من و تو

خشتی دو نهند بر مغاک من و تو

آن‌گاه برای خشت گور دگران

در کالبدی کشند خاک من و تو

                          ***

در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

هر یک به زبان حال با من گفتند

کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش

                                                                ***

و ده‌ها رباعی دیگر که در آن‌ها خیام مرگ‌آگاهی خویش را با واژه خاک بیان کرده است و در قالب رباعیات خویش جاویدان ساخته است. نمونه‌هایی از این دست فراوان است. اگرچه چنان‌که گفتم رباعیات خیام بیش از هر سخن دیگری مرگ‌آگاهی را که خصیصه‌ای انسانی است و به تعبیری انسان را از حیوان متمایز می‌سازد، آشکار می‌سازد و اعلام می‌نماید. مدعا این است که خاک همان‌طور که در دیرزمانی برای ایرانی‌ها نماد زندگی و زایندگی بود، نماد مرگ و نیستی نیز بوده است. با این همه به نظر می‌رسد در دوران جدید در پی تحولاتی که در زندگی اجتماعی روی داده است، در وجدان و تجربه روزمره، خاک دیگر نه نماد زندگی است و نه نماد مرگ. چرا خاک دیگر در جان و وجدان ما مرگ‌آگاهی را پدید نمی‌آورد؟

به نظر می‌رسد مرگِ نمادِ مرگ‌آگاهی ما تابعی از احتضار مرگ‌آگاهی ما باشد. مرگ‌آگاهی را یکی از وجوه ممیزه انسان و حیوان دانسته‌اند. نه تنها بزرگان و اولیای دین اهمیت مرگ‌آگاهی و مرگ‌اندیشی را در زندگی انسان خاطرنشان کرده‌اند و بر ضرورت زندگی مرگ‌آگاهانه و مرگ‌اندیشانه تأکید کرده‌اند، متفکران و به‌ویژه فیلسوفان نیز توجّه ویژه‌ای به مرگ‌آگاهی داشته‌اند. مثلاً هایدگر می‌گوید مرگ «خاص‌ترین امکانات من است» (ورنو و وال، ۱۳۷۲: ۲۶۶). او می‌گوید: «اگر امکان نهایی انسان را مرگ بشماریم، از این لحاظ می‌توان در تعریف او گفت «بودن ـ برای ـ مرگ»» (همان: ۲۲۶). از نظر هایدگر انسان یعنی این «بودن ـ برای ـ مرگ» دو جور می‌تواند باشد: «یکی اصیل، یا با تصمیم و دلیرانه و دیگری نااصیل، یا ساقط و نازل. در اولی ترس‌آگاهی، به‌عنوان یک حالت عاطفی اساسی تلقی خواهد شد و در دومی، با انواع سرگرمی‌ها و مشغولیات، سعی در پنهان‌داشتن آن می‌شود» (همان: ۲۲۷). انسان اصیل نمی‌تواند مرگ‌آگاه و نگران نباشد.

نکته مهم این است که در زندگی امروزین، به نظر می‌رسد ما با پدیده احتضار مرگ‌آگاهی مواجهیم. مرگ‌آگاهی چگونه حاصل می‌شود؟ مگر نه اینکه به تعبیر باختین نویسنده برجسته روسی، مرگ برای ما همواره با مرگ دیگری شناخته می‌شود. این مرگ دیگری است که ما را نسبت به مرگ خویشتن در آینده ملتفت می‌سازد. پس مرگ‌آگاهی نسبت وثیقی با تجربه مرگ دیگری دارد. تجربه مرگ دیگری در دوران جدید برای ما چگونه حاصل می‌شود؟ به نظر می‌رسد امروزه برای ما تجربه مرگ دیگری دیگر چندان تکان‌دهنده نیست. تجربه مرگ دیگری دیگر تلنگری بر دیواره وجود ما وارد نمی‌آورد. در دوران ماقبل مدرن تجربه مرگ دیگری تجربه‌ای تکان‌دهنده بود. مثلاً در روستاها وقتی کسی می‌مرد، شیپور مرگ از مرکز روستا در چهار جهت روستا نواخته می‌شد و بدین ترتیب، این نوا نه تنها از اهالی دعوت می‌کرد که به تجربه مستقیم و جمعی مرگ دیگری وارد شوند و در آن مشارکت کنند، بلکه مرگ‌آگاهی را در کالبد و جان آدمی می‌ریخت و حسی از در آینده مردن را وارد لحظه کنونی آدمی می‌کرد و فرد، ناگهان و ناخودآگاه نزدیکی مرگ و دست او را بر شانه‌های خویش احساس می‌کرد. به‌عبارت دیگر، در دوران ماقبل مدرن میزان تشدید مرگ‌آگاهی‌ای که از تجربه مرگ دیگری حاصل می‌شد بسی بیش از آن چیزی است که در دوران جدید در ما و اعماق وجودمان نقش می‌بندد. بودا وقتی که برای اولین بار از قصر خود خارج شد، دیدن سه منظره او را دچار سرگشتگی و حیرت کرد؛ چنان‌که او از قصر و زن و کودک خود دست کشید. موها را برید و آواره و پریشان به جست‌وجوی نجات و آرامش، روان شد. این سه منظره عبارت‌اند از: انسانی پیر و فرتوت، شخص بیمار، جسد یک مرده. چنان این مناظر ضربه بر جان او وارد ساخت که همه آنچه داشت را رها ساخت. آری مرگ‌آگاهی نگرانی و اضطراب را با خود به همراه دارد؛ اما پرسش این است که چرا تجربه مرگ دیگری اکنون چندان نگرانی‌ای در جان ما نمی‌ریزد؟ گاهی حتی درک حالات بودا برای ما دشوار است. اینکه چرا او با دیدن این مناظر چنین سرگشته و آشفته شد و احساس تنهایی، ناپایداری و نیستی را در عمق جان خویش تجربه کرد و از این‌رو، در طلب بی‌رنجی و آرامش به حرکت درآمد؟

به نظر می‌رسد می‌توان پاسخ این پرسش را در روزمره‌شدن مرگ جست‌وجو کرد. در دوران جدید شرایط به‌گونه‌ای است که مرگ، دیگر خصلت منحصربه‌فردبودن خویش را از دست داده است. مرگ، دیگر امری منحصربه‌فرد نیست. مرگ در دوران جدید بیش از پیش افسون‌زدایی شده است. مرگ به پدیده‌ای چون دیگر پدیده‌ها تبدیل شده است. سازمان اجتماعی جدید مرگ را به امری همه‌جایی و همه‌جا حاضر بدل ساخته است. اگرچه قبرستان‌ها از شهر خارج شده‌اند و از زندگی روزمره ظاهراً بیرون رفته‌اند، اما مرگ همه‌جا حاضر است. مرگ از یک طرف رسانه‌ای شده است و از طرف دیگر هر روز می‌توان در خیابان‌ها مرگ یا مظاهر آن را سراغ گرفت. در بازی‌های کامپیوتری و کارتون‌ها برای کودکان مرگ به امری آشنا بدل می‌شود. در روزنامه‌ها و صفحات حوادث، مرگ مضمون اصلی است؛ که بسیاری اوقات با عکس و تفصیلات همراه است و گاه حتی با کاریکاتور -یعنی به شکل چیزی مضحک و خنده‌آور به تصویر کشیده می‌شود. اخبار قتل و کشتار با داستان‌پردازی و شرح ماجراها همراه است. در رمان‌ها و داستان‌ها، رمان‌های جنایی جایگاه نخست را کسب کرده است و در فیلم‌ها و سریال‌ها، مرگ مانند امری همه‌جا حاضر اتّفاق می‌افتد.

در دنیای غیررسانه‌ای یعنی در متن جامعه و در تجربه مستقیم نیز مرگ دیگر خصلتی رازآلود ندارد. برای ما دیگر چیزی غریبی نیست اگر که جنازه مرد معتادی را در گوشه خیابان مشاهده کنیم. سکه‌ای می‌اندازیم سینه سپر می‌کنیم و می‌گذریم؛ تو گویی مرگ دیگری هیچ دلالتی بر مرگ من ندارد! در شرایط اجتماعی جدید آگاهی از مرگ و نیستی، دیواره‌های وجود آدمی را دیگر نمی‌لرزاند. مرگ دیگری چنان امری عادی و پیش‌پاافتاده است که مرگ من را به خاطرم نخواهد آورد. ناقوس مرگ زمانی همچون بیم عذاب جهنم در قرآن که گویی به همین زودی نصیب فرد گنه‌کار خواهد شد، تکان‌دهنده بود؛ اما اکنون طنین این ناقوس در عمق جان انسان معاصر شنیده نمی‌شود. این وضعیت ناشی از روزمره‌شدن مرگ است. همان‌طور که روزمره‌شدن امر مقدس آن را به چیزی عادی و پیش‌پاافتاده بدل می‌سازد و قداست آن را دچار فرسایش می‌کند، روزمره‌شدن مرگ نیز رازآلودگی و هیبت و دهشت‌انگیزی آن را تقلیل می‌دهد و در نتیجه، مرگ‌آگاهی در بستر احتضار می‌افتد.

با احتضار مرگ‌آگاهی، نماد آن نیز می‌میرد. از این‌رو، خاک و لمس آن یادآور تلنگر مرگ ما در آینده نزدیک نیست. خاک پیش از این از جنس ما بود. آرمان فرد این بود که از خاک وجود خویش فراتر رود. از یک طرف با خاک قرابت و خویشاوندی احساس می‌کرد و از طرف دیگر، می‌خواست از آن فراتر رود. اکنون در دوران جدید، ما خویشاوندی خود را با خاک به فراموشی سپرده‌ایم و آرمان فراروی از خاک را نیز وا نهاده‌ایم. خاک زمانی در ما نگرانی پدید می‌آورد، زیرا چیستی ما را به یادمان می‌آورد و به ما آنچه باید بودن را متذکر می‌شد؛ زیرا خاک در فرهنگ ما قابلیت تبدیل‌شدن داشت. خاک با زبان بی‌زبانی به ما می‌گفت که کیستیم و از طرف دیگر وقوف ما به اینکه کیستیم ما را به یاد آنچه باید بود می‌انداخت. خاک نماد تشویش و نگرانی ما بود؛ نگرانی‌ای اصیل و انسانی و سازنده. به تعبیر هایدگر: «هست‌بودن … نگران بودن است، زیرا که انسان یک‌باره آنچه می‌تواند باشد، نیست. به یک معنی «هم‌اکنون، آنجا» است: یعنی انسان، در هر لحظه‌ای که درباره خود فکر کند، خود را پرتاب‌شده در وجود می‌یابد. از طرف دیگر، مادام که هست است، در برابر خود ردیفی از امکانات می‌بیند و او خود را در پیش می‌اندازد و به‌طرف این امکان‌ها پرتاب می‌کند. حال، همین پیش نهادن و کشاکش میان آنچه هم‌اکنون هست و آنچه باید بشود، عین نگرانی است. این نگرانی، نه یک احساس قلبی گذران است و یک رفتار خاص جزئی، بلکه عین وجود اوست و «ساخت و ریخت نامتفاوت وجود حاضر.» اگر امکان نهایی انسان را مرگ بشماریم، از این لحاظ، می‌توان در تعریف او گفت «بودن‌ـ برای ـ مرگ»» (همان: ۲۲۶) اما با احتضار مرگ‌آگاهی در دوران جدید، خاک دیگر یادآور بودن ما برای مرگ نیست. در عصر ما دل‌تنگی برای مرگ دایناسورها جایی ندارد و این‌که کسی پس از سال‌ها، دیگر نمی‌تواند صدای آواز قورباغه‌های فصل بهار را بشنود، کسی را غمگین نخواهد کرد. این است که مفهوم خاک دیگر نمادی برای اِبراز و بازخوانی زایش و فرسایش زندگی نیست. امروزه خاک ما را بیش‌تر به یاد گَردگیری می‌اندازد؛ به‌جای آن‌که واسطه مرگ‌آگاهی ما باشد.

منابع و مآخذ

تیلیش، پاول (۱۳۷۶) الهیات فرهنگ. ترجمه مراد فرهادپور و فضل‌الله پاکزاد. تهران: طرح نو، چاپ اوّل.

معین، محمد (۱۳۷۵) فرهنگ فارسی، ج ۱٫ تهران: مؤسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ نهم.

ورنو، روژه؛ وال، ژان (۱۳۷۲) نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفه‌های هست بودن. ترجمهٔ یحیی مهدوی. تهران: نشر خوارزمی، چاپ اوّل.


[۱]. استادیار گروه جامعه‌شناسی دانشگاه آزاد اسلامی- واحد تهران مرکزی

منبع: چشم انداز ایران شماره ۹۹


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.