سعی کنیم آنهایی که دارای افکار مشترک هستند و به خصوص از نظر سازمانی یک فکر مشخصی را دنبال میکنند را متحد کنیم تا پدیده سازمانهای یکنفره از میان برود، چه سازمان وقتی دارای قدرت شد پیوستن به آن ساده تر میگردد و نیز بجای رهبر تراشی و ایجاد دولت در خارج از کشور که پایه ای در درون کشور ندارد، با سازمان های دیگر بر روی اکسیون های مشخص همکاری به وجود آوریم.
.
تشویق و ترغیب مردم به “اتحاد” موضوعی بسیار قدیمی است. در دبستان یا دبیرستان بود که در کتاب درسی به ما می آموختند: “مورچگان را چو بود اتحاد /شیر ژیان را بدرانند پوست!” و یا شعار معروف و دلنشین “اتحاد ،مبارزه، پیروزی” سالها پیش از مبارزات دانشگاههای ایران به خارج از کشور رسید و در تظاهرات زمان دیکتاتوری شاه بر پلاکارد ها نوشته میشد و مکرر شرکت کنندگان تظاهرات آن را تکرار می کردند. خوبی های اتحاد بیشمار است و کسی مخالفتی با اتحاد ندارد و نباید داشته باشد. آن چه کمتر از آن صحبت می کنند و یا صحبتی از آن نمی شود شرایط “عملی بودن” اتحاد است و این که چرا این موضوعی را که مورد توافق همگان است، به انجام نمی رسد.
از تجربیات شخصی خودم در مبارزات دانشجوئی سال های دیکتاتوری شاه شروع کنم. ابتدا باید دید اتحادی که به وجود آمده بر چه مبنائی قرار دارد. در کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی نمونه بسیار جالبی از اتحاد حاکم بود و البته بنا نیست این نمونه ها دوباره تکرار گردند چون شرایط اجتماعی فرق کرده است . در ابتدای کار، اتحاد در سازمان دانشجویی برمبنای دفاع از مبارزات مردم شکل ګرفته بود و سرنگونی رژیم در دستور کار نبود و رمز موفقیت سازمان هم همین اصل بود، لذا سازمان دانشجویی با امکانات وسیع دانشجوئی خود و تنها بر مبنای دفاع از مبارزات مردم میتوانست محیطی بزرګی برای اتحاد فراهم آورد. در صورتی که سازمانهائی که بنیانگذاران اصلی آنرا تشکیل می دادند خواسته های دیگری داشتند و دنبال براندازی رژیم و جانشین ګردن نظام نوینی در جامعه بودند. دفاع از مبارزات مردم با عنوان کردن تغییر رژیم دو خواسته کاملآ جدا از هم بود. به این جهت هر زمانی که این سازمان ها موفق می شدند تا افکار خود را بر کنفدراسیون تحمیل نمایند اختلافات بالا میگرفت. بالاخره با پیدایش انقلاب نقش تاریخی کنفدراسیون تمام شده بود و فعالین آن اکثرا به ایران بازگشته و در سازمان های خود مشغول فعالیت شدند. فراموش نکنیم چند سال قبل از پیدایش انقلاب اختلافات نظری میان نیروهایی که با اتحاد خود کنفدراسیون را به وجود آورده بودند به جائی رسید که به تجزیه کنفدراسیون انجامید. مطالعه سازمان های مختلف این دوره زمینه های عملی و تاریخی برای موضوع اتحاد در میان نیروهای سیاسی به ما میتواند بدهد. و در این دوران سازمان های چپ که اغلب آنها مائویست بودند و راه محاصره شهرها از طریق دهات را ترویج می کردند هرگز نتوانستند با هم یکی شوند، با وجود اینکه دولت چین (برادر بزرگتر) نیز اصرار بر اتحاد این سازمانها داشت در حالی که منشور این سازمان ها اختلاف فاحشی با یکدیگر نداشتند ولی اختلافات هر روز بیشتر میشد. جبهه ملی نیز از این جریان مستثنی نبود، دو جریان سازمان های جبهه ملی و گروه خبرنامه جبهه ملی، که اولی سکولار و دومی بر احترام به پایه های مذهبی بنیان گرفته بود، با آنکه هر دو از نظر سیاسی دکترین مصدق را قبول داشتند و به او عاشقانه علاقه داشتند، هرگز نتوانستند با هم اتحادی به وجود آورند. لذا موضوع اتحاد بحث جدیدی در میان مبارزین راه آزادی ایران نیست. این که مبارزین در پیدا کردن راه حل برای آن مکررآ به بنبست رسیدهاند باید دلیل یا دلائًلی داشته باشد و بهتر است به جای عادت تنها دائمآ شماتت از خود، به دنبال یافتن علل این پدیده باشیم.
در مطالعه پدیده اتحاد مشاهده میکنیم که امروز در خارج از کشور بیش از هر دوره تاریخی دیګر احزاب و سازمانهای مختلف موجود است. حتی بعضی ار این سازمانها تشکلشان صرفا به خاطر دشمنی با تشکل دیگری شکل گرفته است و بسیاری از آنها از نظر فکری اختلاف آن چنانی با یکدیگر ندارند ولی از نظر ظاهر و برخورد با یکدیگر بنظر می رسد که هزاران فرسنگ با یکدیګر فاصله دارند. مثلا جبهه ملی، سازمانی که مرکزیت آن در ایران در سختترین شرایط قرار دارد، متآسفانه در خارج از کشور دارای دسته بندی های متعددی شده اند. اشکال کار در خارج از کشور این است که امروز سازمانهای «یکنفره» بسیار زیادی شده است که هرکدام مدعی رهبری کل طرز تفکر جبهه ملی هستند، در حالی که قرار بر این است که جبهه ملی مرکز تفکرات مختلف باشد و این سازمان های یکنفره خود را نماینده کل احزاب و تفکرات متشکل در جبهه ملی میداند. لذا با این اوضاع و رهبریهای تکنفره فراوان چګونه می شود اتحادی بوجود آورد؟ زمانی که بین دسته های همفکر چنین فاصلهای موجود است، اگر مثلآ بنا شود که جبهه ملی و سازمان فدائیان خلق بخواهند با هم اتحاد نمایند معلوم نیست نتیجه چه خواهد بود؟ اولین سؤال این خواهد بود که کدام سازمان جبهه ملی با کدام سازمان فداییان متحد شده اند؟ در ضمن باید توجه داشت اگر این اتحاد صحبت از براندازی نظام را می نماید و بر این مبنا تشکیل شده باشد، آیا پایههای اجتماعی سازمانی برانداز در درون کشور وجود دارد؟ چه با نداشتن سازمان مادر برانداز در درون کشور همه این اتحادها بی فایده است، چون حرکتی مجازی است و دوام آن هم زیاد نخواهد بود. کوشش هایی که در رابطه با ایجاد تشکیل «هسته رهبری» در خارج از کشور انجام می شود، که بتوانند آن را به ایران صادر نمایند در عمل به کاری غیر ممکن دست زده اندچون خارج از کشور قادر به ایجاد تحول در درون کشور نیست. خارج از کشور فقط میتواند مکمل تحولات درون کشور باشد و یا حداکثر نقش دست راست آن را بازی نماید. ولی هیچ ګاه خود آن نخواهد گردید. تجربههای یونان و فلیپین و حتی خمینی زمانی است که رهبری تشکیلات درون کشور نتواند به خاطر شرایط سخت مبارزه در درون کشور سازمان را هدایت کند لذا به خارج انتقال پیدا میکند و پس از پیروزی به داخل باز میگردد. عکس آن یک رهبری بدون بدنه، شانسی برای ادامه کار در درون کشور را نخواهد داشت . من دبیر فدراسیون امریکا در کنفدراسیون بودم و روابط ما و جنبش یونانیان علیه حکومت سرهنگها بسیار نزدیک بود. در آن زمان در تظاهرات یونانی ها در مقابل کنسولگری یونان اگر دویست نفر شرکت میکردند حتما صدو هشتاد نفر آن ایرانی بودند ولی فرق عمده ای بین این دو گروه بود، آن بیست نفر مشخصا میدانستند چه میخواهند، رهبری آنها (جرج پاپاندورا ، ملینا مرکوری و کارامالیس) مشخص و مورد قبول اکثریت مردم یونان بود لذا ابدا احتیاجی به تعداد زیاد تظاهرکننده نداشتند در صورتی که یونانیان شمال کالیفرنیا بیش از صدسال بود که در آنجا زندگی میکردند و جمعیت بزرګی را تشکیل میدادند. از سوی دیګر، در عین حالی که رهبری دانشجویان ایرانی دسته جمعی بود ولی فقط یک سال اعتبار داشت و در ضمن در ایران کسی جز سازمان امنیت از آن اطلاع نداشت! ولی آکینو را همه فلیپینیها میشناختند و خمینی در ایران جایگاه مشخصی داشت پشتوانه او ۱۵ خرداد و مساجد ایران بودند، و آنها که به خارج از کشور تبعید شده بودند جزو ردیف «هسته های رهبری» وارداتی به کشورشان نبودند بلکه در بدنه جامعه جا داشتند. قصد من اصلا این نیست که اصولا نفس همکاری باهم را نفی نمایم بلکه نظرم این است که مرزهای این اتحاد را باید تعیین کرد و آګاه باشیم که هرگاه از اتحاد آنچه که در قدرت ان نیست را بخواهیم تنها زمان به هم ریختگی آن را نزدیکتر کرده ایم. داستان تشکیل نیروهای «آزادیبخش و به دنبال دموکراسی» عراق توسط امریکا (چلبی سازی) باید در خاطرمان باقی باشد و نتیجه آن را می بینیم که اتحاد ظاهری و ساختګی در خارج از عراق هرګز نتوانست تا برای عراق «یکپارچګی» به وجود آورد. مسآله چندپارچګی عراق را با ایجاد «اتحاد» ساختګی در خارج از عراق نمیشد تآمین کرد. امروز کردستان عراق اعلان حودمختاری کرده است در مقابل بخش اکثریت شیعه هم قرار گرفته است. با همین منطق ، جرگه سازی در افغانستان که ساخته و پرداخته امریکا بود نیز همان طوری که می بینیم سرنوشت بهتری نداشت و ندارد. پایه عملی نشدن یکپارچګی ملی در هر دو کشوربر این بود که در این دو کشور جنبش همگانی متشکل موجود نبود وخفقان موجود اجازه انرا نمیداد. جنبش احمد شاه مسعود نمایندگی همه مردم افغانستان را نمیکرد. لذا ایجاد جرگه محکوم بفنا بود. بسیاری برآنند تاهمان «جرگه» را در خارج از کشور بدون داشتن پایه اجتماعی در ایران بوجود آورند در حالیکه این کار در یک کلمه عملی نیست. می بینیم به مجرد تشکیل یکی از این هستهها دستجات دیگر به جای پیوستن به آن، آن را مورد حمله قرار میدهند چون آن تشکیلات پشتوانه مردمی ندارد که آن را ضد ضربه کند. در ضمن سر و کله نمایندگان خارجی هم در آن مجموعه پیدایشان میشود و این همان چیزی است که همه از ان واهمه دارند.
با وجود تمام این اشکالات باید دید ما در خارج از کشور چه کارهائی می توانیم انجام دهیم که جای اتحادی که نتوانسته ایم بر قرار نماییم را بګیرد؟ چه اګر داـًمآ دنبال «اتحادی» باشیم که عملی نیست نه تنها اثر بدی در روحیه ما دارد بلکه موجبات حمله حکومت و وابستګان آنها به مبارزین خارج از کشور را نیز فراهم خواهد آورد و ایشان را به نادرست افرادی که با هم نمی سازند و همه شان فقط برای خود یا دسته خویش فعالیت دارند معرفی مینمایند. لذا باید از آنجا شروع کنیم که تحلیل از شرائط خودمان داشته باشیم. اول اینکه سعی کنیم آنهایی که دارای افکار مشترک هستند و به خصوص از نظر سازمانی یک فکر مشخصی را دنبال میکنند را متحد کنیم تا پدیده سازمانهای یکنفره از میان برود، چه سازمان وقتی دارای قدرت شد پیوستن به آن ساده تر میگردد و نیز بجای رهبر تراشی و ایجاد دولت در خارج از کشور که پایه ای در درون کشور ندارد، با سازمان های دیگر بر روی اکسیون های مشخص همکاری به وجود آوریم. در عمل ابعاد این اکسیونها آن قدر وسیع است که پایه های همکاری و اتحاد عمل را محکم تر میکند. این آکسونهای مشترک، از دفاع از زندانیان سیاسی گرفته تا انتخابات آزاد و افشای جنایات رژیم همه و همه بستر این همکاری را میتوانند تشکیل دهند. که در عمل زمینه و پایه کمک به ادامه جنبش در ایران در خارج از کشور خواهد شد و بالعکس قدرت ګیری حرکتهای درون کشور نیز ما را در پیشبرد مبارزه محکمتر میکنند. اتحاد فقط باید برای یک اکسیون مشخص باشد و اکسیون بعد شروع اتحاد دیگر خواهد بود . بهتر است این پروسه را اتحاد عمل بنامیم. منظور این است که نباید گروهها را وظیفهدار کرد که همیشه با همه چیز موافق باشند. باید در نظر داشت که ساختار اجتماعی خارج از کشور پیچیدهتر از آن است که به نظر میرسد. امروز سازمانهایی در جنبش چپ موجودند که حتی حمله به جمهوری اسلامی را مصلحت نمیدانند و فقط حمله به خامنهای را در این برهه از مبارزه به صلاح جنبش میشناسند، واحتمالا چون رهبران جنبش سبز خود را بخشی از نظام میدانند آن چپ ها صلاح میدانند که علیه ایدهال های آنها هم شعاری ندهیم.
به هر حال این که ایرانیها از اتحاد بدشان میآید و یا فرهنگ آن را ندارند باور درستی نیست و منطق صحیحی ندارد. باید ګفت ایرانی ها امروز در شرائط مشخصی زندگی می کنند وباید ابتدا آن شرائط را شناخت و تحلیل کرد و بر مبنای آن موضوع ایجاد اتحاد را برآورد کرد. مثلا بخش عظیمی پس از جنبش سبز به دنبال رهبری آن راه افتاده و شکایت از نبودن اتحاد در خارج از کشور میکردند بدون اینکه فکر کنند قرار نیست همه موافق شعار یاحسین میرحسین باشند. چه پس از وارد ساختن این ګونه شعار ها تجمع در تظاهرات بعدی یک دهم قبلی هم نبود. آنهایی که ایرادهای نبود اتحاد در خارج از کشور را میګرفتند فکر می کردند که همه باید یک جور فکر نمایند تا به قول ایشان اتحاد به هم نخورد.
با این تصویر به نظر من ما باید عاقلانهتر و دوراندیشانهتر برای اتحاد سیاسی در خارج از کشور بیاندیشیم.
سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاههای گوناگون است