نقدی بر نوشته اخیر محمدرضا نیکفر
در خصوص نظام سیاسی هم باید به تفاوتهای ناقض مدعا توجه کرد. آیا بین دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، سیدمحمد خاتمی، محمود احمدینژاد و حسن روحانی هیچ تفاوتی از جهت نحوه برخورد با مخالفان و دگراندیشان و سرکوب آنان وجود ندارد؟ تحلیلگر با چه توجیهی میتواند همه را با یک چشم و دیده تماشا کند؟
پیشگفتار
فرض بر این است که بررسی خشونتهای دهه شصت به معنای تقبیح خشونت است و به قصد عدم تکرار خشونت انجام میگیرد.
اخیراً دوست اندیشمند، جناب آقای محمدرضا نیکفر، در مقاله “حقیقت و مرگ؛ به یاد اعدامشدگان دهه ۱۳۶۰“، ذاتی خشونتبار و سراسر کشتار از جمهوری اسلامی ساخته و بدین ترتیب، راهی جز سرنگونی خشونتبار رژیم باقی نمیگذارند. مدعای من این نیست که جناب نیکفر این استراتژی را پیشنهاد کردهاند، بلکه من از لوازم منطقی یا پیامدهای مدعا سخن میگویم. تجویز پارادوکسیکال خشونت در مقالهای که در نقد خشونت نوشته شده، نتیجه ضروری نوع نظرپردازی است.
منتها تغییر رژیم از طریق خشونت در ۱۳ سال گذشته در چهار کشور افغانستان، عراق، لیبی و سوریه نتایج فاجعهبار خود را آشکار کرده است. فقط در مورد عراق تا سال ۲۰۱۱ به حدود نیم میلیون تن کشته منتهی شده و- به گزارش سازمان ملل- در سال جاری تاکنون فقط حدود شش هزار تن کشته بر جای نهاده است. روشن است که سرنگونی خشونتبار رژیم خارج از قدرت نیروهای داخلی است، یعنی نیروهای داخلی فاقد توانایی سرنگونی خشونتبار جمهوری اسلامی هستند. پس راه حل ضمنی، تجویز مداخله خارجی تحت عناوینی چون “دخالت بشر دوستانه” و از این قبیل است. باز هم تأکید میکنم که جناب آقای نیکفر هیچ سخنی درباره سرنگونی خشونتبار رژیم- آن هم از طریق حمله نظامی خارجی- بیان نکردهاند، این توصیه نتیجه تصویری است که ایشان از تاریخ معاصر و جمهوری اسلامی بر میسازند. بگذارید گام به گام پیش رویم.
طرح مسئله
“تراژدی خشونتهای انقلاب ایران” را چگونه میتوان یا باید تبیین کرد؟ ابتدا نگاهی اجمالی به سه مورد مهم بیندازیم:
الف- جنگ کردستان: داستان درست از فردای پیروزی انقلاب (۲۳ بهمن) با حمله به شهربانی مهاباد و خلع سلاح آن آغاز شد. چند روز بعد – در ۳۰ بهمن – مهاجمین پادگان مهاباد را خلع سلاح کرده و تجهیزات و مهمات آن را با خود بردند. جنگی که آغاز شد، به کشته شدن هزاران تن از طرفین انجامید.
ب- جنگ گنبد: درگیریهای گنبد در اسفندماه ۵۷ آغاز شد و در فروردین ماه ۱۳۵۸ جنگ اول ترکمن صحرا شکل گرفت. بعد هم نوبت به جنگ دوم گنبد رسید. در این دو جنگ نیز تعداد زیادی از طرفین کشته شدند (به عنوان نمونه به مقاله “جستاری در چریکهای فدایی” که به فعالیتهای آنان فقط در یک شهر پرداخته توجه کنید).
پ- “قیام آمل” توسط گروه مارکسیست-لنینیستی/مائوئیستی اتحادیه کمونیست های ایران (سربداران)، یک نمونه کوچک از خشونت های دهه شصت را به نمایش می گذارد. قیام آمل در بهمن ۱۳۶۰ ، به نوشته منابع همین گروه، منجر به کشته شدن بیش از ۲۰۰ تن از نیروهای طرفدار رژیم و زخمی شدن بیش از ۵۰۰ تن از آنان شد. در این واقعه فقط ۴۴ تن از نیروهای اتحادیه کمونیست های ایران کشته شدند (پرنده نوپرداز، ص ۱۳۲)، اما اگر تمامی اعدام شدگان سال های بعد هم به این ۴۴ نفر اضافه گردد، شمار آنان به ۲۰۱ تن خواهد رسید ( پرنده نوپرواز، صص ۳۲۹- ۳۲۴). بیانیه قیام پنجم بهمن آمل می گفت: “قدرت سیاسی از لوله تفنگ بیرون می آید”. آن حزب هنوز هم در تحلیل آن واقعه به نیروهای مارکسیست گوشزد می کند که:”قدرت از لوله تفنگ بیرون میآید”. و انتقاد می کند که اینک: “با یک گرایش قوی رفرمیستی روبرو هستیم که نقشی برای قهر انقلابی در پیشبرد مبارزه طبقاتی و انقلاب نمیبیند. این گرایش در جنبش کارگری بسیار قوی است. بسیاری از گروه ها صحبت از سرنگونی میکنند اما از سرنگونی درهم شکستن ماشین دولتی منظورشان نیست. در ادبیات سیاسی آنان تبلیغ و ترویج “قدرت از لوله تفنگ بیرون می آید” جائی ندارد. این بی توجهی در شرایط کنونی که در چشم انداز ایران تلاطمات سیاسی و نظامی به چشم میخورد بسیار خطرناک است. به کل خاورمیانه نگاه کنیم. به سوریه نگاه کنیم. همه به زبان اسلحه حرف می زنند.”
ت- فاز نظامی سازمان مجاهدین خلق: سازمان مجاهدین خلق در خرداد ۱۳۶۰ طی بیانیهای آغاز فاز نظامی را اعلام کرد. انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر ۶۰، انفجار دفتر نخستوزیری در هشتم شهریور ۶۰، انفجار دفتر دادستانی و… شماری دیگر از ترورها که هدف همه آنها- به گفته مسعود رجوی و دیگر رهبران سازمان- نابودی تمامی رهبران رژیم و “بیآینده کردن” آن بود، به کشته شدن تعداد زیادی از رهبران جمهوری اسلامی منتهی شد.
اما فقط رهبران رژیم هدف حمله نبودند، طرفداران رژیم هم مورد حمله قرار میگرفتند. مسعود رجوی در دیماه ۱۳۶۱ در مصاحبه با الوطن العربی گفت که به غیر از رهبران جمهوری اسلامی، دوهزار تن دیگر را در یکسال اول پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ ترور و به قتل رساندهاند:
“دستاورد سال اول مبارزه مسلحانه ما بسیار بود تا حدی که رژیم امروز بیآینده شده است… کلیه کاندیداهای رهبری پس از خمینی یعنی مقاماتی که میتوانستند رهبری رژیم کنونی را بعد از او به دست گیرند،…علاوه بر آنها دو هزار نفر دیگر از آخوندهای حاکم و سایر مسئولین رژیم نیز… به هلاکت رسیدهاند.“(نشریه مجاهد، شماره ۱۳۶، ص هفت)
رژیم هم بهطور همزمان هزاران تن را بازداشت کرده و برای ایجاد رعب و وحشت، روزانه تعداد زیادی از آنان را اعدام کرده و اسامی و عکسهایشان را در صفحه اول دو روزنامه اصلی (کیهان و اطلاعات) منتشر میکرد.
ماشین خشونت به کار افتاده بود و طرفین به بیرحمانهترین شکل همدیگر را میکشتند. مسعود رجوی فقط از دو هزار ترور سال اول فاز نظامی (غیر از رهبران رژیم) سخن گفته است، اما زمامداران جمهوری اسلامی تعداد کل ترورهای منتهی به قتل سازمان را حداقل ۱۲ هزار تن و حداکثر ۱۷ هزار تن اعلام کردهاند. ماشین اعدام رژیم هم به طور همزمان به کار خود ادامه میداد.
اما فقط و فقط این نبود، در جنگ تجاوزکارانه صدام حسین به ایران، سازمان مجاهدین نیروهای خود را به عراق منتقل کرد و در کنار نیروهای صدام حسین با نظامیان ایران جنگیدند (به فیلم دیدار صدام حسین و مسعود رجوی بنگرید. همچنین به فیلم دیگری از مسعود رجوی و درخواستهای او از سران نظامی صدام حسین).
مسعود رجوی در مرداد ۶۶ گفت: “ارتش آزادیبخش، چنان که اعلام شده، تا به حال [مرداد ۱۳۶۶] دهها رشته عمل بزرگ و بسیار موفق داشته است. آمار تلفاتی که به دشمن وارد کرده حدود دو هزار و ۵۰۰ نفر است و حدود ۱۳۰ نفر را هم اسیر گرفته است.”(نشریه اتحادیه انجمنهای دانشجویان مسلمان خارج از کشور- مجاهدین خلق، ش ۱۰۸، ص شش)
در عملیات “آفتاب” در هشتم فروردین ۱۳۶۷، سه هزار و ۵۰۰ تن از نیروهای لشگر ۷۷ خراسان را کشته و مجروح کرده و ۵۰۸ تن را هم به اسیر کردهاند.(راستگو، مجاهدین خلق در آیینه تاریخ، ص ۳۹۶).
این عملیات با فرمان مریم رجوی آغاز شد: “بنام خدا و بنام خلق قهرمان ایران و بنام فرمانده ارتش آزادیبخش ملی ایران، با استعانت از آفتاب جاوید خراسان علی بن موسی الرضا هشتمین پیشوای عقیدتی شیعیان و هشتمین پیشوای تاریخی و انقلابی کبیر مجاهدان…آتش.”(اطلاعیه ستاد عملیاتی سازمان مجاهدین خلق)
در عملیات “چلچراغ” در مهران در ۲۸ خرداد ۱۳۶۷، هشت هزار تن را کشته و زخمی کرده و هزار و ۵۰۰ نفر را هم اسیر کردند (مجاهدین خلق در آیینه تاریخ، ص ۳۹۹). سازمان این عملیات را مقدمه فتح تهران به شمار آورد: “پیروزی شگرف ارتش آزادیبخش ملی بر خلق قهرمان ایران مبارک باد. فتح مهران در عملیات بزرگ چلچراغ. آزادسازی شهر مهران، مقدمهای بر فتح تهران.” (نشریه اتحاد. ویژه عملیات چلچراغ، شماره ۱۴۲، ۱۰/۴/۱۳۶۷. به صفحه اول نشریه مجاهد در این خصوص بنگرید)
در عملیات “فروغ جاویدان” که در سوم مرداد ۱۳۶۷ آغاز و در ششم مرداد پایان یافت، مسعود رجوی در جلسه توجیهی پس از شکست اعلام کرد که ۵۵ هزارتن از نظامیان ایرانی در این عملیات توسط نیروهای سازمان کشته شدهاند.(رجوع شود به: حنیف حیدرنژاد، نگاهی به فروغ جاویدان، ۲۵ سال بعد، قسمت چهارم. نویسنده کتاب خزان آرزوها نیز شهادت میدهد که مسعود رجوی در جلسه جمعبندی عملیات فروغ جاویدان تعداد کشتههای رژیم را ۵۵ هزار تن اعلام کرد. این مدعا توسط تعداد دیگری از نیروهای سازمان نیز تأیید شده است.)
بدینترتیب، بنا بر اعتراف سازمان مجاهدین خلق، آنان تا قبل از قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، فقط و فقط ۶۹ هزار تن از نظامیان ایرانی را در جبهههای جنگ کشتهاند.
درست پس از شکست عملیات فروغ جاویدان، رژیم قتل عام زندانیان را آغاز کرد. در قتل عام تابستان ۶۷ حدود سه هزار و ۷۰۰ تن را ناجوانمردانه اعدام کرد که حدود سه هزار و ۲۰۰ تن از آنان از سازمان مجاهدین خلق و حدود ۴۱۵ تن از آنان به کلیه گروههای مارکسیست (حزب توده، سازمان اکثریت، فدائیان اقلیت، راه کارگر، فدائیان ۱۶ آذر، سازمان پیکار، و…) تعلق داشتند.
آن دسته از رهبران جمهوری اسلامی که در این زمینه سخن گفتهاند (ازجمله آیتالله خامنهای)، مدعایشان این بوده که سازمان از قبل زندانیان را از عملیات آگاه کرده و آنان نیز قرار بوده در این عملیات مشارکت فعال داشته باشند. مسعود رجوی در سخنرانی شب قبل از آغاز عملیات فروغ جاویدان (ساعت ۳۰/۲۳ جمعه ۳۱/۴/۶۷)، به حاضران میگوید که ۴۸ ساعته تهران را فتح خواهند کرد. زندانها را هم شهر به شهر آزاد کرده و زندانیان به ما خواهند پیوست: “در این عملیات نیروهای زیادی به ما کمک خواهند کرد. از طرفی درب زندانها که باز شود آنها هم با ما هستند و با ما خواهند آمد. نیروهای زندان بالقوه با ما هستند.”(به بخشی از این سخنرانی در این لینک بنگرید.)
به گزارش تعداد زیادی از زندانیان آن دوران، نیروهای سازمان از قبل در جریان قرار داشتند و خود را برای این امر آماده کرده بودند. آنان که خود را پیروز فرض میکردند، در زندانهای سراسر کشور دیگر اتهام خود را “منافقین” اعلام نمیکردند، بلکه قهرمانانه میگفتند:”مجاهدین”. حتی نقشه جغرافیایی تهیه و مسیرهای پیروزی را گام به گام تعقیب میکردند. به عنوان نمونه، رضا فانی یزدی درباره اولین شب آغاز قتل عام در زندان مشهد نوشته است:
“آن شب لعنتی، بعد از اعلام ساعت سرشماری، یک دفعه صدای گرومب گرومب دویدن و راه رفتن روی سقف زندان میآمد. بچههای مجاهدین که مدتها بود ظاهراً آماده حمله مجاهدین به کشور و احتمالاً آزاد کردن زندانیان از زندانها بودند، در این تصور بودند که احتمالاً حمله سازمان به زندان شروع شده و یا در حال وقوع است و پاسداران در حال سنگرگرفتن و سنگربندی برای مقابله با آنها هستند… بچههای مجاهد چند روزی بود که حسابی اخبار را دنبال میکردند. از اولین روز حمله مجاهدین پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و شروع عملیات فروغ جاویدان آنها نقشهای را که نمیدانم از کجا آورده بودند کف اتاقی که در طبقه دوم بود و به شوخی و کمی هم جدی اتاق جنگ میگفتند پهن کرده و مسیر حرکت مجاهدین را از غرب به طرف تهران که گویا ارتش آزادیبخش قرار بود طی مسیر کند، مشخص کرده بودند. به خیال بعضی از آنها همه آن مناطق از مرز غربی تا کرمانشاه به اشغال مجاهدین در آمده بود. حالا بعضی از همان خوش خیالها تصور میکردند که صدای گرومب گرومب پاها روی پشت بام زندان، نشانهای از حمله احتمالی ارتش آزادیبخش برای آزادی آنها از زندانهاست. یاد همهشان به خیر که چه خوش خیال و ذهنی بودند. من و چند تا از رفقای نزدیکم که این حرفها را میشنیدیم، باورمان نمیشد که اینها اینقدر خیالپردازند و خوشخیال”.
این مدعیات هراندازه هم که صادق باشد، قتل عام زندانیان را توجیه نمیکند و آن جنایت، جنایت بود (در مقاله “هاشمی رفسنجانی و قتل عام ۶۷ ” این توجیه را رد کرده و در مقاله “مسئله اشرف؛ مجاهدین خلق، دولت ایران و مخالفان“، آن قتل عام را “جنایت علیه بشریت” به شمار آوردهام)، اما تبیین علمی موضوع امر دیگری است.
دهه شصت، دهه خشونت و سرکوب بود. دهها هزار ایرانی در این درگیریها به وسیله همدیگر کشته شدند. آیتالله خمینی رفت و آیتالله خامنهای جانشین او شد. اینک در بیست و پنجمین سال زمامداری او به سر میبریم. تعداد مخالفانی که در طی دوران بلند رهبری او کشته شدهاند (ازجمله کشتهشدگان جنبش سبز)، احتمالاً نباید از ۵۰۰، ۶۰۰ تن تجاوز کند. متقابلاً تعداد نیروهای رژیم که توسط مخالفان کشته شدهاند نیز بسیار کاهش یافته است.
متغیرهای تبیینکننده
این تفاوت بیشمار را چگونه باید تبیین کرد؟
الف- تفاوت رهبری: آیا آیتالله خامنهای با آیتالله خمینی تفاوت داشته و با رحمتر از اوست؟ خامنهای در دیدار با آیتالله موسوی اردبیلی به تفاوتهای دوران خود و آیتالله خمینی از جهت میزان سرکوب مخالفان اشاره کرده بود، اما بعید است کسی این مدعا را بپذیرد.
ب- کشف همبستگی: ناظر بیرونی شاهد کاهش کشتار همزمان است. یعنی نوعی “همبستگی” میان این دو متغیر قابل مشاهده است. کاهش شدید ترور نیروهای رژیم به کاهش شدید کشتار از سوی رژیم انجامیده است. اولین وظیفه تحلیلگر تبیین این “همبستگی” است. بررسی روابط سرد و خشک علی و معلولی، همبستگی و مقارنات؛ متفاوت از منظر اخلاقی و حقوق بشری است.
پ- نقش ایدئولوژیهای موجهساز خشونت: در یکسو خشونت به وسیله روایتی از اسلام توجیه میشد، در سوی دیگر، به وسیله روایتهایی از مارکسیسم (لنینیسم، استالینیسم، مائوئیسم، انورخوجهایسم، و…). آموزه لنینی “هدف انقلاب تسخیر قهرآمیز دولت است“، گفتمان مسلط دوران بود. تحلیلگری که به نقش اینگونه ایدههای خشونتپرور در خشونتهای به وقوع پیوسته نپردازد، تحلیلی یکطرفه و ایدئولوژیک از تاریخ ارائه کرده است. آری لنینیسم، استالینیسم، مائوئیسم، انور خوجهایسم، و… نسبت به اسلام سیاسی، نوعی “دگراندیشی” به شمار میروند، درست به همان معنایی که القاعده و طالبان در برابر لنینیسم دگراندیشی به شمار میروند.
ت- نقش بازیگران: فاعلانی که این خشونتها را آفریدند نیز دارای اهمیت هستند. جناب نیکفر میفرمایند باید پرسید آنها که به زندان افتادند: “چه میگفتهاند”؟ “چه میخواستهاند”؟ اتفاقاً این پرسش، پرسش بسیار مهمی است. میتوان خروارها شاهد ارائه کرد که دموکراسی و حقوق بشر به عنوان ایدههای بورژوایی و امپریالیستی نفی و طرد میشد. میگفتند: “لیبرالیسم جاده صاف کن امپریالیسم” و منظورشان دولت مهدی بازرگان بود. آلترناتیوها هم لنین، استالین، مائو، انورخوجه و… بودند. آری آلترناتیو آنان متفاوت از مدل ولایت فقیه آیتالله خمینی بود و به این معنا نوعی دگراندیشی به شمار میرفت و میرود، اما آن آلترناتیو، “لیبرال دموکراسی” نبود، مدلهایی بودند که به دموکراسی و حقوق بشر و آزادی راه نمیدادند. “حقیقت این دگراندیشی” به درستی باید بازگو شود (در مقاله بلند “ایدئولوژی انقلاب: تسخیر قهرآمیز دولت” تا حدودی به این موضوع پرداختهام. رجوع شود به: بود و نمود خمینی، وعده بهشت، برپایی دوزخ، صص ۹۴- ۵).
ث- تروریسم و مبارزه مسالمتآمیز: موضوع دیگر نحوه واکنش رژیمها به عملیات تروریستی است. دولت آمریکا – به عنوان دولتی دموکراتیک – با این مسئله چگونه برخورد میکند؟ دولت آمریکا توسط هواپیماهای بدون سرنشین تاکنون حدود پنج هزارتن از مظنونین به تروریسم را کشته است که در میان آنها صدها کودک و زن و مرد سالخورده بیگناه بودهاند. مثلاً وقتی یکی از شهروندان آمریکایی عضو القاعده را توسط هواپیماهای بدون سرنشین در یمن کشت، فرزند خردسال او هم در این عملیات کشته شد. وقتی یک دولت دموکراتیک چنین میکند، دولت غیر دموکراتیک چه خواهد کرد؟ نحوه مجازات مخالفان عضو سازمانهای تروریستی با کسانی که مبارزه مسالمتآمیز میکنند، غالباً متفاوت است. مدعای این بند هم تجویزی/ توصیهای نیست، توصیفی/ تبیینی است.
ج- جنگ: قرار داشتن کشور در شرایط جنگ – آن هم جنگی هشت ساله – یا عدم جنگ، در افزایش و کاهش خشونت بسیار موثر است. از سوی دیگر، رژیمهای دموکراتیک و غیر دموکراتیک، با افرادی که با دشمن متجاوز به کشور همکاری میکنند، چه میکنند؟ با آنها که با دشمن در یک جبهه علیه نیروهای مدافع تمامیت ارضی کشور میجنگند، چه میکنند؟ محل نزاع اخلاقی/ حقوق بشری نیست که چه باید بکنند، بلکه توصیفی/ تبیینی است که چه کردهاند و میکنند؟ از منظر اخلاقی، هر عمل ناقض حقوق متهم و حتی مجرم باید محکوم شود.
چ- جاسوسی: دولتهای دموکراتیک و غیر دموکراتیک با جاسوسان چه میکنند؟ جاسوسی در تمامی کشورهای دموکراتیک و غیر دموکراتیک جرم است، جاسوسی علنی با چه واکنشی مواجه خواهد شد؟ البته که مجازات باید در چارچوب قانون و حقوق بشر باشد و جرم به شمار آوردن جاسوسی به منزله نقض حقوق جاسوسان نیست.(رجوع شود به مقاله “برتری اخلاقی اپوزیسیون بر جمهوری اسلامی“)
ح- قدرت نابرابر: جمهوری اسلامی تا سالهای پس از ۶۲- ۶۱ هنوز به عنوان یک رژیم سیاسی تثبیت نشده بود و پس از سرکوب مخالفان توانست استقرار یابد، اما تحلیلگر باید این متغیر را هم در تبیین خود در نظر بگیرد که قدرت دولت و مخالفانش – حتی مخالفانی که مسلحانه میجنگند- یکسان نبوده است و نیست. نگاه به وضعیت رژیمهای غیر دموکراتیک دو وضعیت متفاوت را نشان میدهد. اول- وضیعتی که در آن مخالفان- به دلیل تمرکز نیروهای دولتی و پراکنده بودن خود به صورت گروههای تروریستی و شبه نظامی- تعدادی بیشتر از نیروهای رژیم سرکوبگر را کشتهاند (مطابق گزارشهای متعدد سازمان حقوق بشر سوریه که در لندن مستقر بوده و نزدیک به مخالفان است، در جنگ داخلی سوریه، ۵۷ هزار و ۹۷۰ تن از نیروهای نظامی دولتی و شبه نظامی طرفدارشان و ۴۹ هزار و ۵۰۴ تن از نیروهای در حال جنگ با دولت کشته شدهاند). دوم- وضعیتی که رژیم چندین برابر از مخالفان را کشته است.
در خصوص “تراژدی خشونتهای دهه شصت”، روشن است که طرفین دروغهای بسیار گفتهاند و میگویند. به عنوان مثال، سازمان مجاهدین خلق، نه تنها در مورد تلفات خود دروغهای بسیار گفته، بلکه در مورد رژیم هم چنین کرده است. بعید است آنان توانسته باشند در عملیات فروغ جاویدان ۵۵ هزار تن از نظامیان ایرانی را نابود سازند (مسعود رجوی در سال ۱۳۸۰ تعداد کشتهشدگان مجاهدین در عملیات فروغ جاویدان را هزار و ۳۰۴ تن اعلام کرد). جمهوری اسلامی هم به همین نحو عمل کرده است.
خ- حقوق بشر و انقلاب ارتباطات: پس از دهه شصت رفته رفته حقوق بشر در جامعه ایران توسط همگان جدی گرفته شد. سیطره جهانی یافتن حقوق بشر، دست و پای رژیم را بیشتر و بیشتر بست. از سوی دیگر، انقلاب ارتباطات امکانی فراهم آورد که حال بازداشت یک تن یا کشتن یک تن در عرض چند لحظه به خبری جهانی تبدیل میشود. خصوصاً در مورد ایران که به علت نزاع با دولتهای غربی کاملاً در شرایطی قرار دارد که به شدت تمام رصد میشود. واقعیت این است که اینک زندانیان سیاسی از درون زندانها نامههای بسیار تند علیه علی خامنهای مینویسند و به سرعت در همه رسانهها منتشر میسازند. نامههای آنان به هیچ وجه در چارچوب نزاعهای جناحهای مختلف نظام قرار ندارد و کاملاً دگراندیشانه و ریشهزن است.
تحلیلگری که به دنبال حقیقت و ارائه تحلیلی علمی از علل و دلایل “تراژدی خشونتهای دهه شصت” است، باید تبیین آن همه این شواهد و قراین را تفسیر کند. مگر آن که گفته شود که کشتن حداقل ۷۱ هزار تن از نظامیان و غیرنظامیانی که سازمان مجاهدین خلق ادعا میکند آنها ر ا کشته است، عملی خوب بوده و نه تنها به رشد خشونت و سرکوب نینجامیده، بلکه رافع خشونت بوده است. یا با ارزش داوری- آن چنان که آقای نیکفر کردهاند- آنها را نوعی “طغیان” دگراندیشان علیه “ناراستی” نامید؟ آری سازمان مجاهدین خلق نسبت به جمهوری اسلامی دگراندیش است، اما میتوان احتمال داد تبلور “راستی”ای که به دنبالش بودند، “شهر اشرف” بود که همه از ساز و کار آن آگاه هستند.(رجوع شود به مقاله “برتری اخلاقی اپوزیسیون بر جمهوری اسلامی“).
اینک ببینیم که آقای نیکفر این تاریخ را چگونه بازسازی میکنند:
۱- “حاکمان جدید جزمیاندیشترین و به لحاظ قدر تاریخی آگاهی، ناآگاهترین بخش جامعه ایران بودند.”
۲- “در حالی که دگراندیشان پویایی و آگاهی و فرهنگ بحث و نقد را نمایندگی میکردند.”
۳- مخالفان جمهوری اسلامی فقط به جرم دگراندیشی و طغیان علیه “ناراستی” کشته شدهاند. همه این مخالفان صرفاً دگراندیش بودهاند و در این دگراندیشی اعضای مقولهای یکپارچهاند.
۴- همه این مخالفان از همان ابتدای انقلاب آزادیخواه بودند و آزادیخواهی هم اصلاً ربطی به اصلاحطلبی و اصلاحطلبان ندارد.
۵- جمهوری اسلامی نظام کشتار دگراندیشی است.
۶- کشتارها هیچ ربطی به منازعه بر سر قدرت سیاسی، به ترس بخشهایی از رژیم از سرنگونی و از دست دادن قدرت سیاسی، ترس از مرگ پس از دست دادن موقعیت سیاسی، جنگ با عراق و جنگ در کردستان و بعضی عملیات مسلحانه در مناطق دیگر نداشت. رژیم ماهیتاً ماشین کشتار مخالفان و دگراندیشان است.
۷- همه کسانی که در این رژیم منصبی داشتهاند حق دگراندیشی را نفی کردهاند و حداکثر مثل آیتالله منتظری آدمهای “دلرحمی” بودهاند. مخالفتشان با کشتار زندانیان سیاسی به عقایدشان، و ازجمله عقاید دینیشان، ربطی نداشته است. از ابتدا حق دگراندیشی را نمیپذیرفتند و تا آخر هم نپذیرفتند. صرفا از “قماش خمینی و گیلانی و لاجوردی” نبودند. صورت ظاهر بهتری داشتند و الا در بنیادهای عقیدتی از همان قماش بودند.
کمی جلوتر به تفصیل در مورد مدعای اصلی آقای نیکفر سخن گفته خواهد شد، اما بهطور خلاصه میتوان گفت:
۱- مخالفان و آنها که گرفتار خشونت رژیم شدند گروهی یکپارچه نیستند. بعضیها مثل بهائیان صرفا به جرم بهایی بودن و دگرباشی اعدام یا زندانی شدهاند.
۲- بعضی به جرم قیام مسلحانه در کردستان یا شرکت در جنگ چریکی شهری اعدام شدهاند. بعضی در زندان و در حالی که دوره محکومیت خود را طی میکردند، و به عملیات مسلحانه هم اعتقاد نداشتند اعدام شدند. جوانانی به “جرم” هواداری از گروههای سیاسی و بدون اینکه دست به عملیات مسلحانه زده باشند اعدام شدند. بعضی در خارج از کشور و به اتهام مخالفت با جمهوری اسلامی و فعالیت علیه آن ترور شدند.
۳- همه اعدامشدگان صرفاً به جرم دگراندیشی اعدام نشدهاند. بعضی از آنها علاوه بر دگر اندیشی در عملیات مسلحانه و ترور هم شرکت کرده بودند.
۴- میتوان احتمال داد که همه مخالفانی که خشونت در مورد آنها اعمال شد “پویایی و آگاهی و فرهنگ بحث و نقد” را نمایندگی نمیکردند.
۵- رژیم با آن نوع دگراندیشی که تصور کند موجودیتاش را تهدید نمیکند لزوماً برخورد خشونتآمیز نمیکند.
۶- رژیم موجود انتخابات رقابتی با مشارکت محدود بخشی از طیف نیروهای سیاسی ایران و با تحمیل نظارت استصوابی هم برگزار میکند. نتایج این انتخابات لزوما و همیشه از پیش مشخص نیست. سطحی از مخالفت و صداهای متعدد در آن تحمل میشود. رسانهها و عرصه فرهنگی تا حدی چند صدایی و متنوع است و… رژیم فقط ماشین کشتار دگراندیشان نیست.
نظریهپردازی در حوزه علوم اجتماعی
تحلیل و تبیین واقعیتهای اجتماعی در پرتو نظریههای علوم اجتماعی صورت میگیرد. ماکس وبر “نمونههای مثالی” Ideal type را پیشنهاد کرده است. این نمونهها براساس واقعیات “ساخته” میشوند، اما چون وجوه مشترک پدیدهها را در بر گرفته و آرمانی میسازند، همیشه با واقعیت فاصله دارند و واقعیت مصداق تمام عیار آنها نیست. به عنوان مثال، وبر مشروعیت رژیمهای سیاسی را به سه نوع سنتی، عقلانی/ قانونی و کاریزماتیک تقسیم کرد. سپس برای تشخیص مصادیق، شاخصهای متعددی برای تک تک آنها ذکر کرد. پژوهشهای او درباره “بروکراسی”، “رژیمهای سلطانی”، نسبت “اخلاق پروتستانی” و “روح سرمایهداری”، و… برخی از اشکال برساختن “نمونههای مثالی” توسط وی هستند.
وبر مدعی شد که تمدنهای دیگر نتوانستند “سرمایهداری بورژوایی” را بسازند، چون فاقد “اخلاقیات فرهنگی” cultural ethos)) پروتستانی- خصوصاً آیین کالون- بودند. وبر با کلیگویی ما را رها نمیسازد، بلکه منظور دقیقاش از ارزشهای ویژه اخلاق پروتستانی را بازگو میکند که عبارتند از: تأکید بر انضباط شخصی، کار سخت، سرمایهگذاری محتاطانه پساندازها، درستکاری فردی، فردگرایی و استقلال. این اخلاقیات فرهنگی پروتستانی آن چنان فراگیر شده بودند که بر مومنان و غیرمومنان، کلیساییان و دشمنان کلیسا، به اندازه واحد تأثیر میگذاشتند و رفتار آنان را شکل میدادند. مطابق نظریه وبر، جوامع پروتستانی میبایست قویترین اخلاق کاری Work ethic)) را به نمایش بگذارند.
مدعای دقیق وبر از سوی بسیار نقد شده است. از جمله رونالد اینگلهارت در پژوهشی نشان داد که افرادی که امروزه در جوامع پروتستانی زندگی میکنند، نسبت به افرادی که در فرهنگهای دینی دیگر زندگی میکنند، ضعیفترین اخلاق کار (منافع ذاتی کار، ارزشهای مادی کار، نگرشهای کلیتر به کار به منزله وظیفه) را به نمایش میگذارند. غرض این است که مدعای دقیق را میتوان به گفت و گو و نقد گذاشت.
رژیمهای سیاسی از یک منظر به “رژیمهای دموکراتیک” و “غیر دموکراتیک” تقسیم میشوند، اما این دو، دو “نمونه مثالی” بزرگاند و در جهان واقع، با انواع رژیمهای دموکراتیک و غیر دموکراتیک روبهرو هستیم. به تعبیر دیگر، آنها در یک سطح قرار نمیگیرند. به همین دلیل برخی از محققان با شاخصهای متعدد، دو نمونه مثالی “دموکراسی حداقلی” و “دموکراسی حداکثری” را برساختهاند. رژیمهای غیر دموکراتیک هم به اشکال متفاوت دیکتاتوریهای نظامی، نو- سلطانی، فاشیستی/ توتالیتر، و… تقسیم میشوند. بدین ترتیب رژیمهای غیر دموکراتیک روی یک طیف قرار میگیرند. طیفی که از بدترین سرکوب- یعنی رژیمهای توتالیتر- آغاز شده است و در سر دیگر طیف احتمالاً با رژیمهای غیر دموکراتیکی مواجه خواهیم بود که به “دموکراسی حداقلی” نزدیک میشوند. حال اگر به این روش علمی به سرشت جمهوری اسلامی بنگریم، چه توصیفی از آن ارائه خواهیم کرد؟
معضل جمهوری اسلامی؟
“جمهوری اسلامی” را میتوان، اولاً: رژیمی غیر دموکراتیک، و ثانیاً: رژیمی دینی- نه سکولار- به شمار آورد. رژیمهای صدام حسین، حافظ/ بشاراسد، سرهنگ قذافی، حسنی مبارک، زینالعابدین بن علی، کره شمالی و…هم رژیمهای غیردموکراتیک، اما سکولارند.
روشن است که “رژیم سکولار” به معنای رژیم دموکراتیک یا مجری حقوق بشر نیست، رژیم سکولار در برابر “رژیم دینی” قرار میگیرد. رژیمهای سکولار نیز به دو نوع دموکراتیک و غیر دموکراتیک تقسیم میشوند. تا حدی که من اطلاع دارم، اینک جمهوری اسلامی تنها “رژیم دینی” جهان است و بقیه رژیمها- اعم از دموکراتیک و غیر دموکراتیک- سکولارند (مگر آن که عربستان سعودی و پاکستان را هم حکومت دینی به شمار آوریم).
معضل جامعهشناس/ تحلیلگر این است: “جمهوری اسلامی” چه نوع رژیم غیر دموکراتیک است؟ توتالیتر؟ فاشیستی؟ نظامی؟ نو- سلطانی؟ یک مدعا هم میتواند این باشد که با نوع جدیدی از “رژیم غیر دموکراتیک” مواجه هستیم. جمهوری اسلامی، “رژیم استثنائی” نیست، برای این که علوم اجتماعی در عین در نظر گرفتن ویژگیهای متفاوت رژیمها، براساس وجوه مشترک، نمونههای مثالی میسازد و واقعیت را براساس آن تفسیر و تبیین میکنند. میتوان برای فهم بهتر این پدیدار تاریخی “نمونه مثالی” تازهای ساخت و جمهوری اسلامی را براساس آن تفسیر و تبیین کرد، اما در گام اول خود این “نمونه مثالی” جدید، باید دقیقاً با شاخصهای متعدد تبیین شود که چیست؟
برساخته جناب نیکفر این رژیم را “نظام کشتار” میخواند. به گفته صاحب نظریه، کشتار گونهای “عارضه” یا “نقص فنی” این نظام نیست- به تعبیر ذاتگرایانه- ذاتی آن است و کنه و هسته اصلی وجودی آن را تشکیل میدهد. مدعای این نظریه این است که “منطق” جمهوری اسلامی، کشتار برای سرکوب “ابراز وجود دگراندیشی” است. بنابراین، مدعای آن آزمونپذیر هم هست: اگر فراتر از نزاعهای داخلی نظام گام بگذارید و مخالفت کنید، منطق نظام (کشتار) لاجرم به سراغ تان خواهد آمد. حال اجازه دهید تا دعاوی این برساخته را در بوته تجربه تاریخی ۳۴ سال گذشته ایران بیازماییم و صدق و کذب آن را بررسی کنیم.
نقدپذیری از طریق ایضاح مفهومی
هر مدعایی باید ابطال پذیر/ نقدپذیر باشد. مدعی باید نشان دهد که در چه صورتی از مدعای خود دست خواهد کشید و کاذب بودن آن را خواهد پذیرفت. اخیراً مقالهای تحت عنوان “جمهوری فامیلی اسلامی” انتشار دادم. ناقدان به راحتی میتوانند با ارائه شواهد و قراین نشان دهند که این نظام، یک نظام فامیلی نیست، به شرط آن که من از مفاهیم کشدار، مبهم و دارای ایهام استفاده نکرده باشم که راه فرار را به روی خود گشوده و راه نقد را روی ناقدانه بسته باشم. برساخته یا نمونه مثالی “رژیم کشتار” آقای نیکفر با شواهدی قابل نقد است. ابتدأ به دقت اصطلاح بنگریم:
الف- نمونه مثالی “نظام کشتار” باید با شاخصها و معیارهای متعدد تدقیق شود. در حدی که بیان شد، مدلی قابل دفاع برای تبیین واقعیت نظامهای سیاسی نیست.
ب- روشن است که همه رژیمهای غیر دموکراتیک مخالفان/ دگراندیشان را کشتهاند، اما چه تعداد کشتار دگراندیشان/ مخالفان یک رژیم سیاسی را “نظام کشتار” میکند؟
پ- روشن است که همه رژیمهای غیر دموکراتیک مخالفان/ دگراندیشان را زندانی میکنند، اما چه تعداد زندانی سیاسی یک رژیم سیاسی را “نظام کشتار” میکند؟
ت- روشن است که رژیمهای غیر دموکراتیک میکوشند تا مانع ابراز وجود دگراندیشان شوند، اما همه در یک سطح نیستند. چه میزان ممانعت از ابراز وجود دگراندیشان/ مخالفان، نظام سیاسی را “نظام کشتار” میسازد؟
شواهد نافی “رژیم کشتار”
الف- در کودتای اخیر مصر علیه مرسی در عرض چند روز- مطابق آمارهای دولت کودتا- بیش از هزار تن را کشتهاند، اما به گفته مخالفان حدود پنج هزار تن کشته شدهاند.
گزارش ۱۹ آگوست ۲۰۱۳ سازمان دیدبان حقوق بشر میگوید که این “بدترین کشتار جمعی در تاریخ معاصر مصر” است. آیا رژیم مصر “نظام کشتار” است؟ آیا در کل دوران ۲۵ ساله رهبری علی خامنهای هزار تن از مخالفان سیاسی و عقیدتی/ دگراندیشان را کشتهاند؟
ب- رژیمهای غیردموکراتیکی وجود دارند که هزاران تن از مخالفان/ دگراندیشان را زندانی کردهاند. در کل ۲۵ سال رهبری علی خامنهای چه تعداد از مخالفان را زندانی کردهاند؟ به عنوان مثال، در دو دوره حاد ۱۳۷۸ و ۱۳۸۸ به سرعت چند هزار تن را بازداشت و به سرعت اکثر آنان را آزاد کردند. وقتی حادثهای به وقوع میپیوندند، افراد حاضر در منطقه را بازداشت میکنند، حتی اگر طرف با دوست دختر خود قرار داشته باشد.
پ- صدها روشنفکر دگراندیش در داخل ایران در حال ابراز وجودند. آثارشان در رسانهها و از طریق کتاب منتشر شده است و میشود. آیا همه افرادی که در داخل ایران ابراز وجود میکنند، ابراز وجودشان (مخالفتشان) “از حد ستیزههای جناحی دستگاه فراتر” نمیرود؟ روشنفکر برجسته و سکولار- خشایار دیهیمی- یکی از زندانیان سیاسی دهه شصت، حدود ۱۵۰ کتاب به فارسی برگردانده و منتشر کرده است. تمامی آثار او، بدیل جمهوری اسلامی و ولایت فقیه هستند. چرا “منطق رژیم کشتار” در مورد او به کار نمیافتد و همچنان زنده است؟
ت- کتابها و مقالههای نظریهپرداز “نظام کشتار”- یعنی جناب نیکفر- در همین “نظام کشتار” منتشر شده است. آیا آن آثار در حد نزاعهای جناحهای حکومت بوده یا از آنها فراتر رفته است؟ کتاب خوب خشونت، حقوق بشر، جامعه مدنی (طرح نشر نو، ۱۳۷۸) و از آن بسیار دگراندیشانهتر، یعنی کتاب شگردها، امکانها و محدودیتهای بحث با بنیادگرایان. درآمدی بر روشنگری (طرح نشر نو، ۱۳۸۰ ) را “نظام کشتار” نه تنها اجازه نشر داده، بلکه به آن کاغذ و فیلم و زینک دولتی اختصاص داده است (البته به ناشر نه مولف و مترجم). روشنفکر سکولار و بسیار تأثیرگذار دیگر- حسین بشیریه- را در نظر بگیرید. آثار سراسر دگراندیشانه و عمیق او در همین “نظام کشتار” منتشر شد.
ث- آرش نراقی بیانیههای زیادی علیه جمهوری اسلامی امضا کرده است. علیه ولایت فقیه در دانشگاه سخنرانی کرده است. بیانیه مرگ جمهوری اسلامی را نوشته و امضا کرده است. در اعتصاب غذای مقابل سازمان ملل هم شرکت داشته و سخنرانی کرده است. از بهائیان همیشه دفاع کرده و در کنفرانس آنها شرکت کرده است. همجنسگرایی را نه تنها اخلاقاً قابل دفاع دانسته که آن را با قران هم سازگار کرده است. همه این فعالیتها هم علنی بوده و “نظام کشتار” از آنها با خبر است. با این همه، در دوران پس از جنبش سبز و دوران احمدینژاد، چهار کتاب آینه جان (چاپ اول زمستان ۸۸)، درباره عشق، شامل “در فضیلت عشق اروتیک” (چاپ اول ۱۳۹۰)، حدیث حاضر و غایب (چاپ اول ۱۳۹۰) و اخلاق حقوق بشر (چاپ اول ۱۳۸۸) را در جمهوری اسلامی منتشر کرده است. نکته جالب درباره کتاب آخر این است که حاوی مقالههایی در دفاع از دخالت بشردوستانه است. مجلههای داخل کشور نیز دائما مقالههای او را منتشر کرده و یا با او مصاحبه میکنند. عکساش را هم روی جلد مجله کار میکنند. آرش نراقی فقط یک نمونه است.
ج- آیتالله خامنهای به شدت مخالف “لیبرال دموکراسی” بوده و صدها بار آن را نقد و رد کرده است. با این همه، آثار اکثر متفکران بزرگ لیبرال به فارسی ترجمه و انتشار یافته است: کارل پوپر (جامعه باز و دشمنانش، و….)، فون هایک (راه بردگی، قانون قانونگذاری و…)، جان راولز (نظریه عدالت، عدالت انصافی، قانون مردمان، و…)، آیزیا برلین (چهار مقاله درباره آزادی، آزادی و خیانت به آزادی، ریشههای رومانتیسم، مجوس شمال، کارل مارکس، سرشت تلخ آدمی، و…)، آمارتیاسن (اخلاق و اقتصاد، برابری و آزادی، توسعه یعنی آزادی، اندیشه عدالت، هویت و خشونت، و…)، ریچارد رورتی، مارتا نسبام، هیلری پاتنام، جان لاک، میلتون فریدمن، و دهها لیبرال دیگر.
فقط لیبرالها نیستند، بسیاری از آثار مارکسیستها (از مارکس و انگلس و پولانزاس و آلتوسر و هابسبام گرفته تا بقیه) ترجمه و منتشر شده و میشوند. آثار الحادی بسیاری در این ۳۴ سال با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و با کاغذ و فیلم و زینک دولتی منتشر شدهاند و میشود. رمانها را در نظر بگیرید، آنها “جهانهای بدیل” جمهوری اسلامی خلق میکنند. آیا آنها دگراندیشانه نیستند؟
چ- فیلمسازان بسیاری در ایران در حال ساختن فیلمهای دگراندیشانهاند که فیلمهایشان جوایز بینالمللی بسیاری کسب کردهاند. از جمله فیلم اصغر فرهادی که موفق به دریافت جایزه اسکار و چندین جایزه بینالمللی دیگر شد.
ح- آیا جامعه مدنی ایران همانند جامعه دوران هیتلر، استالین، موسولینی، فرانکو و… است؟ آیا هیچ صدای مخالف/ دگراندیشانه به گوش نمیرسد، مگر آن که در چارچوب نزاعهای جناحهای درون حکومتی باشد؟ آیا به محض نوشتن علیه علی خامنهای او را میکشند و “منطق رژیم” را عیان میسازند؟ هزاران شاهد و قرینه این مدعا را ابطال میکنند.
خ- در خصوص نظام سیاسی هم باید به تفاوتهای ناقض مدعا توجه کرد. آیا بین دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، سیدمحمد خاتمی، محمود احمدینژاد و حسن روحانی هیچ تفاوتی از جهت نحوه برخورد با مخالفان و دگراندیشان و سرکوب آنان وجود ندارد؟ تحلیلگر با چه توجیهی میتواند همه را با یک چشم و دیده تماشا کند؟ (نگاه کنید به مقاله “ترور بهائیان و حمله به اشرف از منظری دیگر“).
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صدهزار دیده تماشا کنم تو را
نتیجه
هدف چیست؟
الف- بیان حقیقت؟ آیا مقاله آقای نیکفر همه حقیقت در مورد رژیم ایران و تارخ سی و پنج ساله اخیر است؟
ب- دامن زدن به گفت و گوی همدلانه و ناقدانه پیرامون گذشته تراژیک به قصد گشودن راههای نزدیکی و همدلی؟ آیا این بستن راه گفت و گو و نزدیکی است.
پ- گذار از نظام غیر دموکراتیک کنونی به رژیم دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر؟ با برساختن دو قطبی سیاه/ سفید، پاک/ ناپاک، فرشته/ شیطان، عالم/ جاهل، و اهریمنی قلمداد کردن رژیم، فقط بر نفرت و کینه و خشم و انتقام افزوده خواهد شد.
باید درباره گذشته گفتوگو کرد. برای من خشونتزدایی و هموار کردن راه گذار مسالمتآمیز به دموکراسی اصل اساسی است. ما دادستان، قاضی و مجری احکام نیستیم. در آینده باید “کمیتههای حقیقتیاب ملی” تشکیل شوند و به این مسائل رسیدگی کنند. مسئله ما، مسئله گفتوگوی همدلانه و ناقدانه پیرامون “تراژدی خشونتهای دهه شصت” است. این گفت و گو، اگر یکسونگرانه نباشد، اگر هدفش عدم تکرار آن فجایع باشد، راهگشا خواهد بود. خطر میکنم و راهکارهای زیر را پیشنهاد میسازم:
۱- من/ ما مخالف مجازات اعدام، نقض حقوق دگراندیشان، شکنجه و نقض حقوق شهروندی همه ایرانیان با هر عقیده، مذهب یا سبک زندگی هستم/ هستیم.
۲- همه موارد خشونت سیاسی در سه دهه گذشته باید از منظر روشن شدن حقیقت مورد بررسی قرار گیرد، از همه قربانیان اعاده حیثیت شود، به بازماندگان خسارت پرداخت شود و همان بازماندگان در مورد عفو یا مجازات کسانی تصمیم بگیرند که دیگران را به جرم دگراندیشی قربانی خشونت کردهاند؛ یا در سوی دیگر منازعه سیاسی کسانی را بدون محاکمه عادلانه به قتل رساندهاند، یا برای به قتل رساندن همکاران حکومت، با حکومتهای خارجی همکاری کردهاند.
۳- من/ ما بر این باورم/ باوریم که روشن شدن حقیقت بر مجازات و انتقام اولویت دارد و علت این اعتقاد هم این است که خشونت باید در جایی متوقف شود و نسل جوان از گذشته درس بگیرد و مثل نسل قبل درگیر خشونت سیاسی نشود.
۴- باید در مورد همه مرتکبان جرم سیاسی به شرطی که به روشن شدن حقیقت کمک کنند، به توضیح عقاید و نظریههایی که قتل و شکنجه و حذف مخالف عقیدتی و سیاسی را توجیه میکرد یاری رسانند و موجب کاهش آلام بازماندگان یا قربانیان آن خشونتها شوند، قانون منع تعقیب جرایم سیاسی – که نمایندگان مردم به تصویب میرسانند- اجرا شود.
۵- به گمان من/ ما برساختن مقولههای یکپارچه “دگراندیشان آزادیخواه” و “وابستگان ماشین کشتار” نادیده گرفتن تفاوتهای مهم در واقعیتهای سیاسی تاریخ معاصر ایران است و کمکی به عبور از وضعیت جنگی دائمی نمیکند. وقتی در سطح نظری رژیم سیاسی صرفاً و ذاتاً به “ماشین کشتار دگراندیشان” تبدیل میشود، سرنگونی خشونتبار آن به تنها راه نجات تبدیل میگردد. بنا بر این من/ ما به دلایل اخلاقی (هزینه بسیار سنگین انسانی کشتارهای گریز ناپذیر آتی از نوعی که سوریه وعراق گرفتار آن شدند)، و عملی/ مصلحتگرایانه (عدم دستیابی مردم در عراق، افغانستان، سوریه، لیبی به آزادی و دمکراسی یا امنیت و سطح زندگی در حد همان رژیمهای پیشین) مخالف چنین راه حلهایی هستم/هستیم.
در همین زمینه:
منبع: رادیو زمانه
سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاه های گوناگون است.