بخشی از کتاب نیم قرن خاطره و تجربه

سايه‌ پدر

در اينجا گفتن‌ خاطراتي‌ از منش‌ و شيوه‌هاي‌ شخصيتي‌ پدرم‌ و تأثير آن‌ بر روحيه‌ و تربيت‌ فرزندان‌ خالي‌ از لطف‌ نمي‌باشد.

از دوران‌ كودكي‌ و نوجواني‌ به‌ خاطر ندارم‌ كه‌ پدرم‌ مستقيماً با ما حرف‌هاي‌ خود را مطرح‌ كرده‌ باشد. ايشان‌ تعليمات‌ يا نصيحت‌ و حتي‌ درسي‌ كه‌ مي‌خواست‌ به‌ ما بدهد، هيچگاه‌ خودش‌ نمي‌آمد به‌ ما بگويد. ما هم‌ جرأت‌ نداشتيم‌ كه‌ برويم‌ و از او بخواهيم‌! اصلاً رويمان‌ به‌ او باز نبود. بيشتر هنگامي‌ كه‌ ايشان‌ نزد اقوام‌ و آشنايان‌ صحبت‌ مي‌كرد، غيرمستقيم‌ نصيحت‌ او را نسبت‌ به‌ خودمان‌ مي‌فهميديم‌. تازه‌ در محافل‌ فاميلي‌ هم‌ اگر مثلاً اظهارنظري‌ مي‌كرديم‌، پدرم‌ با نگاه‌ مخصوص‌ خودش‌ به‌ ما مي‌فهماند كه‌ زيادي‌ نبايد حرف‌ بزنيم‌ و فقط‌ خوب‌ گوش‌ كنيم‌. گاه‌ هم‌ با عباراتي‌ مثل‌: خوب‌! عجب‌! نطقت‌ باز شده‌!! به‌ ما مي‌فهماند كه‌ درست‌ حرف‌ زده‌ و احترام‌ خود را نگه‌ داريم‌! ما هم‌ كه‌ فكر مي‌كرديم‌ او به‌ ما نيش‌ مي‌زند، دلخور مي‌شديم‌ و اصلاً در حضور ايشان‌ صحبت‌ نمي‌كرديم‌. بنابراين‌ تعليمات‌ پدر براي‌ ما مستقيم‌ و با حرف‌ و سخن‌ نبود ولي‌ عملاً از او درس‌ها آموختم‌. از رفتارهاي‌ او در ميان‌ دوستان‌ و به‌ خصوص‌ در ادارات‌ و محل‌ كار و بر سر پست‌هايي‌ كه‌ بر عهده‌ او گذاشته‌ مي‌شد، خيلي‌ چيزها آموختم‌. جديت‌، مسئوليت‌، دقت‌ و وسواس‌ در كار مردم‌ و درست‌كاري‌ و ايمان‌ و پشتكار و حق‌طلبي‌ و…

پدرم‌ پس‌ از بازگشت‌ از فرنگ‌ در همان‌ زمان‌ رضاشاه‌ ، با آن‌ كه‌ استاد دانشگاه‌ بود، با وزارت‌ فرهنگ‌ همكاري‌ نزديك‌ داشت‌. در سال‌ 1318 مسئوليت‌ رياست‌ امتحانات‌ استان‌ آذربايجان‌ را بر عهده‌ او گذاشتند. سال‌ بعد هم‌ رئيس‌ امتحانات‌ استان‌ كرمان‌ شد. علتش‌ هم‌ اين‌ بود كه‌ با آن‌ كه‌ او يك‌ دانشگاهي‌ بود، آدم‌ منضبط‌، دقيق‌ و درست‌كار و در عين‌ حال‌ سخت‌گير و جدي‌ بود و وزارت‌ فرهنگ‌ براي‌ سالم‌ برگزار كردن‌ امتحانات‌ نهايي‌ كه‌ با اعمال‌ نفوذ يا سهل‌انگاري‌ رؤساي‌ ديگر تقلب‌ و نادرستي‌ در آن‌ زياد مي‌شد، پدرم‌ را هر سال‌ به‌ يك‌ استان‌ مي‌فرستاد. ايشان‌ هم‌ به‌ هر جايي‌ كه‌ مي‌رفت‌ خيلي‌ مبارزه‌ مي‌كرد. با گردن‌ كلفت‌هاي‌ آن‌ استان‌ها درمي‌افتاد و جلوي‌ بچه‌هاي‌ اعيان‌ و اشراف‌ يا خان‌ها و فئودال‌هاي‌ محل‌ كه‌ مي‌خواستند بدون‌ سواد از امتحانات‌ عبور كنند، مي‌ايستاد. و گاه‌ با آدم‌هاي‌ رده‌ بالاي‌ دولتي‌ درگير مي‌شد و اصلاً كوتاه‌ نمي‌آمد. اين‌ بود كه‌ همه‌ هم‌ حساب‌ كار خودشان‌ را مي‌كردند و مجبور مي‌شدند براي‌ قبولي‌ واقعاً درس‌ بخوانند و متكي‌ به‌ پول‌ و مقام‌ بابا و ننه‌ نباشند! اين‌ خاطرات‌ را پدرم‌ گاهي‌ كه‌ از سفر برمي‌گشت‌ براي‌ رفقايش‌ به‌ مناسبت‌ تعريف‌ مي‌كرد و ما مي‌شنيديم‌ والا هرگز براي‌ ما نمي‌گفت‌! بيشتر اوقات‌ هم‌ خود سخني‌ نمي‌گفت‌ بلكه‌ از زبان‌ دوستان‌ و آشنايان‌ و غيرمستقيم‌ مي‌شنيديم‌. به‌ دليل‌ همين‌ مقاومت‌ها و مبارزه‌ها يك‌ عده‌ دوست‌ و آشناي‌ جديد هم‌ در استان‌هاي‌ دور و نزديك‌ پيدا كرده‌ بود كه‌ هميشه‌ با ايشان‌ همراه‌ بودند و علاقه‌ شديدي‌ هم‌ به‌ او پيدا كردند يكي‌ از اين‌ اشخاص‌، آقاي‌ شهاب‌الديني‌ بود كه‌ از فرهنگيان‌ بنام‌ و درست‌كارِ كرمان‌ بود.

ديگر از رفتارهاي‌ پدرم‌ كه‌ در ياد من‌ مانده‌ است‌ برخورد محكم‌ او با مأموران‌ خاطي‌ دولتي‌ بود. به‌ ياد دارم‌ اواخر سلطنت‌ رضاشاه‌ منزل‌ ما عوض‌ شد و ما به‌ خيابان‌ انتظام‌السطنه‌ كه‌ به‌ تازگي‌ نام‌ باباطاهر بر آن‌ نهاده‌ بودند، نقل‌ مكان‌ كرديم‌. خانه‌اي‌ قديمي‌ كه‌ حياط‌ بزرگي‌ داشت‌. اين‌ خانه‌ را ما از صاحبش‌ اجاره‌ كرده‌ بوديم‌. صاحبخانه‌ به‌ دليل‌ آن‌ كه‌ زمين‌ اين‌ خانه‌ را مي‌خواست‌ به‌ ملك‌ تجاري‌ تبديل‌ كند با شهرداري‌ مسائلي‌ داشت‌ و به‌ آساني‌ جواز نمي‌دادند. براي‌ همين‌ هم‌ شهرداري‌ يك‌ روز بازرس‌ فرستاده‌ بود براي‌ اندازه‌گيري‌ دقيق‌ خانه‌. اين‌ مأموران‌ خارج‌ از وقت‌ در ساعت‌هاي‌ بعدازظهر پنجشنبه‌ به‌ منزل‌ ما آمدند و بدون‌ ملاحظه‌ وارد خانه‌ و حتي‌ وارد اتاقي‌ شدند كه‌ پدرم‌ در آنجا خوابيده‌ بود و استراحت‌ مي‌كرد و همان‌ طور هم‌ با سر و صدا مشغول‌ متر كردن‌ اتاق‌ شدند. پدرم‌ سراسيمه‌ بيدار شد و خيلي‌ از اين‌ كار آنها عصباني‌! مأمورين‌ شهرداري‌ دو نفر بودند يكي‌ ايراني‌ و ديگري‌ كارشناسي‌ خارجي‌ به‌ نام‌ “كامينسكي‌ “. ما هم‌ كه‌ در اتاق‌ ديگري‌ خوابيده‌ بوديم‌ از صداي‌ داد و فرياد بيدار شديم‌ و به‌ حياط‌ رفتيم‌. ديديم‌ كه‌ يكي‌ فارسي‌ حرف‌ مي‌زند و يكي‌ فرانسوي‌، پدرم‌ هم‌ گاهي‌ فارسي‌ و گاهي‌ فرانسوي‌ دعوا مي‌كرد… پدرم‌ يك‌ كشيده‌ هم‌ به‌ مأمور ايراني‌ مي‌زند و چون‌ مأمور خارجي‌ درگير مي‌شود، پدرم‌ با او نيز درمي‌افتد و سرانجام‌ مأمور ايراني‌ كه‌ به‌ خطاي‌ خود پي‌ مي‌برد، مي‌گويد ببخشيد، خطا كرديم‌ و عقب‌ عقب‌ مي‌رود تا آن‌ كه‌ از پشت‌ در حوض‌ مي‌افتد! باري‌ دعوا به‌ داخل‌ خيابان‌ كشيد و صداي‌ داد و بيداد كامينسكي‌ كه‌ به‌ پدرم‌ فحش‌ مي‌داد همسايه‌ها را هم‌ بيدار كرد مثلاً مي‌گفت‌ بي‌تربيتِ بي‌تمدن‌، پدرم‌ هم‌ فرانسه‌ جوابش‌ را مي‌داد. به‌ هر حال‌ نقل‌ اين‌ موضوع‌ از آنجا برايم‌ مهم‌ بود كه‌ مأمور شهرداري‌ در آن‌ روز شكوه‌ و ابهتي‌ داشت‌ و هيچ‌ كس‌ در مقابل‌ او حرف‌ نمي‌زد. اين‌ مأموران‌ هم‌ نه‌ آن‌ كه‌ انسان‌هاي‌ نامرد يا بدي‌ باشند وليكن‌ كارشان‌ نادرست‌ و خلاف‌ بود. باري‌ همسايگان‌، پدرم‌ و آنان‌ را جدا كرده‌ و مسائل‌ حل‌ شد. بعدها هم‌ فهميديم‌ آن‌ مأمور خارجي‌، از گرجستان‌ به‌ ايران‌ مهاجرت‌ كرده‌ و مسلمان‌ هم‌ شده‌ بود و چراغ‌ها و لوسترهايي‌ به‌ امامزاده‌ عبدالعظيم‌ شهر ري‌ اهدا نموده‌ است‌…

باري‌ پدرم‌ با آن‌ كه‌ مرد سياسي‌ نبود ولي‌ هميشه‌ جلوي‌ ظلم‌ و زور مي‌ايستاد. علاوه‌ بر آن‌ كه‌ خود، آدم‌ دقيق‌ و درست‌كاري‌ بود، بلكه‌ ديگران‌ را هم‌ مي‌پاييد و اجازه‌ خطا نمي‌داد و خيلي‌ هم‌ سخت‌گيري‌ مي‌كرد. و در اين‌ مورد هر چه‌ طرف‌ پر زورتر و مقامش‌ بالاتر بود سخت‌گيري‌ نسبت‌ به‌ او بيشتر!

يكي‌ از كارهاي‌ ديگر پدرم‌ كه‌ در خاطر من‌ مانده‌، شيوه‌ تربيتي‌ و درس‌ دادن‌ او در دبيرستان‌ و دانشگاه‌ بود. يكي‌ از قديمي‌ترين‌ مدارس‌ تهران‌ همين‌ دبيرستان‌ البرز بود. در زمان‌ رضاشاه‌ به‌ نام‌ كالج‌ البرز معروف‌ بود و رئيسي‌ داشت‌ به‌ نام‌ مستر جردن‌ كه‌ يك‌ كشيش‌ بود و مبلّغ‌ مسيحي‌. او كالج‌ البرز را به‌ شيوه‌اي‌ خيلي‌ پيشرفته‌ اداره‌ مي‌كرد و سبك‌ امريكايي‌ را در آن‌ پياده‌ مي‌نمود. آزمايشگاه‌هاي‌ خيلي‌ پيشرفته‌اي‌ داشت‌ و فارغ‌التحصيلان‌ آنجا معمولاً زبان‌ انگليسي‌ را بسيار خوب‌ صحبت‌ مي‌كردند. اواخر سلطنت‌ رضاخان‌ اين‌ كالج‌ به‌ دبيرستان‌ البرز تبديل‌ شد و تحت‌ نظر وزارت‌ فرهنگ‌ اداره‌ مي‌گرديد. يك‌ بخش‌ دخترانه‌ هم‌ داشت‌ كه‌ امروز در قسمت‌ جنوبي‌ خيابان‌ انقلاب‌ قرار دارد و بعدها نام‌ آن‌ مدرسه‌ “نوربخش‌ ” شد. وزارت‌ فرهنگ‌ معلميني‌ براي‌ كلاس‌ ششم‌ طبيعي‌ و رياضي‌ از ميان‌ استادان‌ دانشگاه‌ انتخاب‌ كرده‌ بود كه‌ به‌ طور مرتب‌ در اين‌ مدرسه‌ درس‌ مي‌دادند. پدرم‌ در قسمت‌ پسرانه‌ و دخترانه‌ اين‌ مدرسه‌، طبيعي‌ و تكامل‌ درس‌ مي‌داد.

دبيرستان‌ البرز با آن‌ كه‌ دولتي‌ شده‌ بود ولي‌ به‌ خاطر سوابقش‌ مدرسه‌ اعيان‌ و اشراف‌ بود و فرزندان‌ تيمسارها و سرلشگرها هم‌ آنجا درس‌ مي‌خواندند. احتمالاً آنها از نظر مالي‌ هم‌ حمايت‌هايي‌ از مدرسه‌ مي‌نمودند. شاگرداني‌ هم‌ از ثروتمندان‌، تجار و پيمانكاران‌ شهرستاني‌ به‌ اين‌ مدرسه‌ مي‌آمدند كه‌ در شبانه‌روزي‌ مستقر بودند. روحيه‌ شاگردان‌ به‌ دليل‌ همين‌ بافت‌ خاص‌ با ديگر مدارس‌ فرق‌ داشت‌ و پرروتر و گردن‌كلفت‌ بودند. سر كلاس‌ طبق‌ رويه‌اي‌ كه‌ مثلاً با معلمين‌ ديگر داشتند، با پدرم‌ نيز با پررويي‌ و بي‌ادبي‌ رفتار مي‌كردند. خيلي‌ هم‌ قدبلند و ورزشكار بودند. پدرم‌ اينها را سرجايشان‌ مي‌نشاند و هر وقت‌ بي‌ادبي‌ مي‌كردند كشيده‌اي‌ در مقابل‌ ديگران‌ به‌ آنها مي‌زد كه‌ به‌ زمين‌ مي‌افتادند!! به‌ طوري‌ كه‌ همه‌ از او حساب‌ مي‌بردند و توي‌ كلاس‌ دكتر سحابي‌ كسي‌ جرأت‌ بي‌تربيتي‌ نداشت‌. يك‌ دقيقه‌ بي‌نظمي‌ و غيبت‌ را هم‌ نمي‌بخشيد و همه‌ سر ساعت‌ سركلاس‌ حاضر مي‌شدند. هر وقت‌ هم‌ كلاس‌ شلوغ‌ بود و شاگردان‌ حرف‌ مي‌زدند، پدرم‌ آنقدر آهسته‌ صحبت‌ مي‌كرد كه‌ مجبور مي‌شدند ساكت‌ شوند. در كلاس‌هاي‌ دانشكده‌ هم‌ معروف‌ شده‌ بود. شاگردان‌ دانشگاه‌ معمولاً رسم‌ داشتند كه‌ هنگام‌ ورود استاد آنقدر سر و صدا مي‌كردند كه‌ يك‌ ربع‌ وقت‌ كلاس‌ گرفته‌ مي‌شد و استاد وقت‌ مي‌گذاشت‌ تا آرامشان‌ كند. پدرم‌ همين‌ كه‌ از در وارد مي‌شد هيچ‌ چيز نمي‌گفت‌ فقط‌ دفتر كلاس‌ را به‌ دست‌ مي‌گرفت‌ و يكي‌يكي‌ اسامي‌ را با صدايي‌ آرام‌ مي‌خواند، مثل‌ اين‌ كه‌ براي‌ خودش‌ مي‌خواند و هر كس‌ جواب‌ نمي‌داد، جلوي‌ اسمش‌ “غايب‌” مي‌گذاشت‌. دو، سه‌ دفعه‌ كه‌ اين‌ كار را مي‌كرد، بچه‌ها مي‌ديدند كه‌ غيبت‌ خورده‌اند. اين‌ بود كه‌ از آن‌ پس‌ تا دكتر سحابي‌ وارد كلاس‌ مي‌شد ديگر كسي‌ بلند نفس‌ نمي‌كشيد و صداي‌ بال‌ مگسي‌ هم‌ شنيده‌ نمي‌شد!

اما همين‌ شخص‌ كه‌ آنقدر نسبت‌ به‌ بي‌نظمي‌ و بي‌ادبي‌ سخت‌گير و خشن‌ بود در سال‌هاي‌ تصدي‌ مسئوليت‌ در فرهنگ‌ تهران‌ با تدبير و سياست‌ و بدون‌ كمترين‌ خشونتي‌ دانش‌آموزان‌ عاصي‌ و شورش‌گر را آرام‌ كرد و جلوي‌ تظاهرات‌ و آشوب‌هاي‌ خياباني‌ را تنها با نصيحت‌ و پند و دوستي‌ با معلمان‌ و مديران‌ گرفت‌ كه‌ شرح‌ آن‌ در كتاب‌ يادنامه‌ ايشان‌ آمده‌ است‌. اين‌ جديت‌ و مسئوليت‌پذيري‌ اگر چه‌ در شيوه‌ و عملكرد هرگز برايم‌ الگو نشده‌ و من‌ چون‌ او عمل‌ نكرده‌ام‌، لكن‌ به‌ لحاظ‌ درستي‌ و ايستادگي‌ در برابر زور و صراحت‌ و جديت‌ در پذيرش‌ مسئوليت‌ در من‌ و شايد ساير برادران‌ و خواهرانم‌ تأثيري‌ بسزا داشته‌ است‌….

مطالب مرتبط

: ناگاه در ظلمت افسرده شبی از شبها ؛ تكان و تپشی كه همه‌چيز را بر می‌شورد و همه خواب‌ها را برمی‌آشوبد؛شب قدر،شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير يک انسان نو، آغاز فردايی كه تاريخی نو را بنياد می‌كند...

بخشی از میراث شریعتی

وحدت میان «تشیع» و «تسنن» نه ممکن است و نه معقول است؛ مرگ تفکر علمی در میان تسنن و در میان تشیع، هر دو، است. اما وحدت «شیعه» و «سنی» هم ممکن است و هم معقول و هم مسئولیت و تعهد ما این است.»