مباد و مباد ، اندیشه ها و باور هایمان ، شخصیت و وجود مان باشد. چرا که از ترس ریختن با ور ها و شکست اندیشه ها و دست اورد هایمان که منی بر من هایمان هستند ، چشم و گوش را بر نقد و شنیدن چیز هایی که فراخور حال ما نیست ، خواهد بست .
|
رسالت او دمیدن ذره ذره روحش که میوه ممنوعه بود در کالبد انسان عصرخویش ،و هبوط آنان از کویری که به زعم خویش بهشت می پنداشتند. رسالت او در نوشته های کویر، هبوط ، گفتگوهای تنهایی، مارا به اندیشه ای راه ننمود به اندیشیدن راهبر بود. مبارک باد بر انانی که از او اندیشیدن را چراغ راه کردند نه اندیشه را. گویند روزی وارد کلاس شد. در خویش بود پس از چند بارقدم زدن در سکوتی که کلاس را فراگرفته بود گچ را در دست گرفت وقسمتی از تخته ” سیاه ” را چنین سفید کرد. در عدم هم زعشق بویی هست گل گریبان دریده می آید. انگاه چنین ادامه داد ، درس امروز همین ، و از کلاس خارج شد. سخت است ، سخن گفتن از روی اخلاص ، در مورد شخصی که سراپا وجودش ،دوست داشتن ، عشق ، محبت ، درد ،اگاهی و رنج بود. اصولا اصیل ترین دانشجویان اساتید ، کسانی نیستند که پای درس ان استاد نشسته اند وثانیه شماری کرده اند از برای اتمام ساعات درس. و یا انان که سرمست شده اند از گفته های استاد. دانشجویان مردان بزرگ ، در طول زمان شکل گرفته و تربیت یافته و می یابند. سخن از اوست . از کسی که روحش را اسبی وحشی خواند . دریغ از اینکه در دنیایی که می زیست اسب تازی را هم به زنجیرمی کشیدند و ….. ( روح من یک اسب است ، اسبی وحشی ، اما دریغ اینجا که منم اسب تازی را هم به زنجیر میکشند و با اسب گاری به خراس…..شریعتی) سخت است ، سخن از روحی که به مرید نیاز نداشت پیام داشت. اما نه پیامی که چنین کن چنان نکن. ” روحی که پیام دارد نه مرید می طلبد همیشه در رهگذر زمان چشم در راه اشنایی است ” و بی تسلیت انسانی بود که می دانست کسی از راه نخواهد رسید واز راه رفتن باز نماند. “چه بی تسلیت انسانی است ان که می داند کسی از راه نخواهد رسید و و از راه رفتن باز نمانده .شریعتی“ او درد انسان بود. رنج انسان بر دوش داشت. او جرعه اگاهی سرکشیده بود. دوست داشت کویر را گلستان کند که رسالت انسان را چنین یافته بود. نمی توانم در مورد او بگویم. به این باید بسنده کنم . هر که او از اشنایی شد جدا … بی نوا شد گر چه دارد صد نوا هر که با او اشنا شد ،حتی، اگر چه به پو چی یا پلیدی هم گرایید . اما بینوا شد بی نوا شما ای دخترانمان ” سارا ها “ و ” سو سن ها “ دوبیت از شعری از ایام نوجوانی ، برای گلم و برای خویشتن خویش ،سروده بودم عمق نگاه اورا بیان گر است تو ابوذر را چه سان پنداشتی… استخوان دیدی قلم برداشتی. او به دستش استخوان بود این قلم… با قلم کرد این ابوذر را “علم” و این نیز از زنده یاد حمیدیه که درشعر سپید لک لک چنین می سراید . ماه می تابد ولی ان تابش دیرین ندارد. زهره می خندد ولی ان خنده نوشین ندارد طاق بستان قصر شیرین بیستون . جمله بی سقف و ستون. مادرگیتی مگر ، لیلی و مجنون نمی زاید دگر . خم نمی جوشد دگر یا کس ندارد ان جگر؟ یا شکسته قالب ان کوزه ها را گوزه گر؟ .. اما باید گفت تابش ماه همان تابش دیرین است و خنده زهره همان خنده نوشین . و مادران می زایند لیلی ها و مجنون ها . کم سو شدن چشمانمان برای دیدن افق های دور و یائسه شدن نسلی در گذشته در” باکرگی ” ، که ما هستیم وعدم تونایی مان در سر کشیدن جرعه ای دیگر از باده رنج ، نشان از کمی نور ماه و زهره، نزاییدن مادران وشکستن کوزه ها به دست کوزه گرا ن نیست . دگر اندیشی است ، پوست انداختن است چون مار در میان صخره های تیز و جانسوز ، تبدیل شدن کرمی است به پروانه در پیله ای که از زمستانی سخت گذر میکند . دگر دیسی عدم تکامل نیست. حیات مجدد است . رویش است ، طلوعی است از پس شبی ظلمانی . نوعی تغییر است که از دید جامعه شناسی در زاویه های دیگری باید به ان نگاه کرد ما پدران ومادران نسل پیشین ، چه خلف باشیم چه ناخلف ، اذعان داریم که او درد هستی ، رنج بود ن ، شور شدن ، امید پرکشیدن و پرواز بود در قالب دوست داشتن، و مصداق ایه ” حبیبم ، چرا می آزاری خود را ، که تو بشیری و نذیر. هیچ یادم نمی رود شبهایی را که نوشته هایش ان چنان استرس از دیر بودن ، و کوتاه بودن زمان برای ابلاغ رسالتتش در ذره ذره وجودمان می ریخت که شقیقه هامان از شدت شراره ها اتشین سخن ها ، رنگ خون میگرفت. اری ، ما فرزند زمان خویش بودیم و اینان فرزندان زمان خویشند . مگر نه اینست که کل یوم هو فی شان. او به ما چیز های بسیاری اموخت. از جمله اندیشه کردن ، چگونه انیشیدن ، و نه “چه اندیشیدن” او به ما تاتی کردن اموخت ، راه رفتن آموخت ، و نه به کجا و کجا ها رفتن. بعد او در تجربه چگونه زیستن ،خون غنچه لاله های شهادت ، در شفق اندیشه مان رنگ شک و تردید پاشید . آلاله های شک سر بر اوردند و نسل ما را در هر خط و خطوطی که بودن ، ” چه له هم ” “چه علیه هم ” به تاملی عمیق واداشتند . این تامل و واماندگی ، در نسلهای بعدی شکوفه داد ه و می دهد و خواهد داد . چرا که کشته مان را تا انجا که در توانمان بود و در جلو دیدگان ما ن ، درو کردیم . قوتمان را خوردیم . هیزم جمع امده را سوزاندیم و در رقص شعله هایش رقص مرگ و جنون کردیم و درزیر خاکستر اتششش تخم بچه ققنس هامان را چال کردیم و درکنار گرمشایش ارمیدیم به امید فردا و فرداها . وباز شروع به کاویدن نمودیم . جستجو کردیم که یاد گرفته بودیم “ جستجو کن جستجو کن “ ازیرا می دانستیم که توسط بچه ققنس هایمان فرزند ا نمان ، بقول جبران خلیل جبران ، ریشه در ریشه در زیر خاک به هم تنیده اند و در اعماق ظلمت زمین به هم پیچ خوده . تخم ها و ریشه ها روزی و روز هایی از خاک ، به لانه نور سر خواهند کشید و بارور خواهندشد. سوسن ها و ساراهایم ، سخن کوتاه کنم که هم امید هست هم عشق ، اما پدرانی چون علی باید ، که بیافریند امید را و و بیا موزد عشق ورزیدن را . مردانی که جانمایه تاریخ باشند دوباره سربراورند ، نه در سیمای شخص ، قامت قهرمان ، قیصر، پاپ . بل در سیمایه مهربانانه پیامبران ، رسولان ، نه با جبرئیل متصل به وحی چونان ادمی اتکاء به فهم ، که هم اغوش با ذره ذره عشق و ایمان و کرامت ، و اینبار نه فقط کرامت انسان، که کرامت حیوان و نبات و انچه که در هستی ، قابلت وجود پیدا کرده. .بگذریم.. دوستتان داریم که در وسع خود علا رغم عدم انتظاری که علی در وصیت به دخترانش ودخترانمان ،به سارا و سوسنش به سارا و سوسن هایمان ،که سرنوشتشان را با ذره ذره وجود فهم و لمس کرده بود که چگونه استعداد های زنان و دختران را در جامعه مرد سالار ، در قربانگاه عرف و مذهب و ایین وغیرت وعصبیت و مالکیت هر لحظه و هر روز و هر شام به مذبح می برند و برای تحکم قدرت مردانیت ، حقوق اورا که پابه پای مرد ، در جبروت خلقت ” فخر” خدا بود ه و هست ، توسط قاسطین و مارقین و ناکثین ، قربانی میکنند و با ” زر “ و ” زور ” و “ تسبیح “ به خاطره کثیف تاریخ می سپارند . تلاش میکنید و می خوانید ، می نویسید تحقیق میکنید تدریس می کنید . بیش از انچه بخوانید ، بیندیشید ، که در اند یشیدن ، نه در عمل ، بقول شمس گرفت نیست . انجا دنیای ازاد ازاد ازاد است. مباد و مباد ، اندیشه ها و باور هایمان ، شخصیت و وجود مان باشد . چرا که از ترس فرو ریختن با ور ها مان و شکست اندیشه ها مان واز کف نهادن دست اورد هایمان که منی بر من هایمان هستند ، چشم و گوش را بر نقد و شنیدن چیز هایی که فراخور حال ما ن نیست ، خواهد بست . و راه را بر تغییر و تکامل و دگردیسی ناهموار و ناممکن خواهد ساخت . دوستتان داریم . چرا که ما نیز با شما بودیم ، در مسکن و ماوایی دیگر ، در شهر و دیار و کشوری دیگر ، و می خواندیم با هم ،آواز مرا ببوس را همراه شما و پدر . بر ما و بر شما باد “اندیشیدن ” ، نه اندیشه ، که اصلی ترین میراث علی عزیزمان بوده و هست. علی مورخ 92/03/29 سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاه های گوناگون است. |