…مردم بی جهت به خیابان ها سرازیر نمی شدند

گفتگوی امیر کاویان با دبیرکل حزب ملت ایران پیرامون  کتاب “در دامگه حادثه”  “پرویز ثابتی”

ما درایران پیش از رویداد 22 بهمن 1357 با بهشت موعد که این روزها آقایان وابسته به آن رژیم می گویند و می نویسند روبرو نبودیم وگرنه مردم بی جهت به خیابان ها سرازیر نمی شدند.

س: لطفا به نکات عمده ای که از نظر شما در اظهارات آقای ثابتی درکتاب دردامگه حادثه به اشتباه بیان شده اشاره نمایید.

ج: البته من نمی توانم اظهار نظر کلی در این مورد داشته باشم،اما به بخش هایی که مربوط به آقای “فروهر” و حزب ملت ایران باشد با توجه به اینکه 60 سال از نزدیک در جریان مبارزات آقای “فروهر” بودم اشاره می کنم و امیدوارم در چاپ های بعدی به این نکات توجه شده و اصلاح شود.

س: شما این بخش ها را مشخص کرده اید، بنا براین به ترتیب آنها را بررسی می کنیم. موضوع نخست به واقعه بهمن ماه سال 1340 برمی گردد و درگیری در دانشگاه.

ج: بله، در تاریخ 1 بهمن 1340شدیدترین حمله توسط کماندوهای ارتش به دانشگاه تهران صورت گرفت و دانشجویان مورد ضرب و شتم قرار گرفتندکه قابل مقایسه با دیگر حملات نبود. به نحوی که یکی از دانشجویان زمین شناسی به نام آقای “رحیمی” که پسر آقای “رحیمی” نگهبان بیمارستان نجمیه بود بر اثر ضربه باتوم به سرش بینایی اش را از دست دادو برای معالجه دکتر های متخصص داخل کشورنتوانستند کاری انجام دهند و توصیه شد که ایشان به خارج برده شوند. و خانم دکتر هما دارابی از اعضای حزب ملت ایران برای گرفتن پاسبورت آقای رحیمی تلاش بسیار نمود و پس از مدتی موفق به گرفتن پاسبورت شدند که او به آلمان فرستاده شد. که البته معالجات دیرهنگام مواثر واقع نشد و وی در آلمان ماندگارو درآنجا به تحصیلاتش ادامه داد و گویا استاد اقتصاد یکی از دانشگاهای آلمان هم می شود. به هرصورت پس ازاین حادثه عده ای از اعضای جبهه ملی ازجمله دکترصدیقی،دکتربختیار،دکترسنجابی،هوشنگ کردستانی ودکترخنجی به همراه عده ای زیادی از دانشجویان دستگیر می شوند. و آقای “ثابتی” می گوید که در این ماجرا آقای “فروهر” نیز بازداشت می شودکه درست نیست. آقای “فروهر” و من به ملاقات این دوستان زندانی می رفتیم.

س: موضوع بحث انگیز “اسماعیل رائین” نیز در این کتاب مورد توجه قرار گرفته، توضیحاتی در این زمینه بفرمایید.

ج: اگر اشتباه نکنم در سال 1336 پس از اینکه آقای “اسمائیل رائین” کتاب “فراماسونی” را چاپ کرد، بازداشت شد. در اظهارات آقای “ثابتی” آمده که “داریوش فروهر” از “اسمائیل رائین” می خواهد که او را به آمریکایی ها نزدیک کند. من نمی دانم ایشان بر چه اساسی چنین ادعایی کرده است؟ این ادعا از اساس کذب است. یا در جایی می گوید: “خود ما اطلاعاتی به اسمائیل رائین می دادیم تا این کتاب را چاپ کند.” جهت اطلاع باید بگویم در نوروز 1333 که آقای “فروهر” در بازداشت بود، من به ملاقات ايشان رفته بودم. آنجا اولین بار بود که من “اسمائیل رایین” را می دیدم. ایشان در همان روز به آقای “فروهر” گفت: “داریوش من دست به کاری زده ام که اگر منتشر شود من را خواهند کشت.” معلوم شد منظور همین کتاب “فراماسونری” بوده. البته او دست به تحقیق گسترده ای در این مورد زد. یک دوستی و آشنایی قدیمی هم حتی قبل از زندان با آقای “فروهر” داشت. در جایی از کتاب “ثابتی” هم ادعا شده که “اسمائیل رائین” مامور ساواک بوده. که البته بنده چنین احتمالی را نمی دهم ورد هم نمی کنم اما اگر چنین بود ایشان از شرایط بهتری برخوردار بود. من با “اسمائیل رائین” تا روزهای آخر عمرش هم در ارتباط بودم. او کتاب هایش را به من هدیه می داد ودر سال 57 پس از بازگشت از آمریکا در هتل شاه عباس تهران اقامت داشت ومن گاهی به ملاقاتش می رفتم. از دست مدیر انتشارات امیرکبیر ناراحت بود که بدون اجازه او فراماسنوری را چاپ کرده. زمانی هم که در مشاجره با “جعفری” مدیر امیرکبیر حالش بهم خورد به ما خبر دادند و یکی از دوستان پزشک ما، خودش را به او می رساند. که البته کار از کار گذشته بود.

س: در مورد حزب ملت ایران و بازداشتها نیز آقای “ثابتی” به نکاتی اشاره داشته، واقعیت این مساله به چه صورتی بوده؟

ج: ایشان در رابطه با لوایح 6 گانه و مسائل سال 1341 می گوید که ما با جبهه ملی و حزب ملت ایران کاری نداشتیم و آنها کار خودشان را می کردند، چنین چیزی نیست. ایشان می داند که آقای “فروهر” 14-13 سال در زندان بود و همینطور بقیه اعضای حزب ملت ایران از جمله خود من هم به زندان رفتیم و در جایی از اصطلاح دار و دسته “فروهر” یاد می کند. یادآور می شوم که حزب ملت ایران یکی از منسجم تریم و تشکیلاتی ترین احزاب زمان خود بودو ما دار و دسته نبودیم. ما حزب بودیم. ما به دنبال یک آرمان میهنی بودیم و برای خودمان ایدئولوژی مشخص وواحدی داشتیم و به ایران فکر می کردیم و از سال 1330 در چارچوب یک حزب سیاسی شناسنامه دار فعالیت می کردیم و با استبدادحاکم در حال مبارزه بودیم. اینهایی که در زندان بودند پس چه کسانی بودند؟ خود من با توجه به بازداشتهای متوالی در سالهای مختلف تا زمان نخست وزیری دکتر “بختیار” ممنوع الخروج بودم.

در اینجالازم است اشاره ای به بازداشتهای اعضای شورای مرکزی جبهه ملی در سال 1341 کنم که آقای “ثابتی” می گوید “الهیار صالح” بازداشت نشد و فقط چند نفر بازداشت شدند. درسال 1341 جبهه ملی تصمیم گرفت یک گردهمایی برگزار کند و در آن نقطه نظرات خود رادر زمینه لوایح شش گانه برای مردم بیان کند. نامه ای از طرف هیئت اجرایی جبهه ملی در اين رابطه برای شهربانی نوشته شد تا آنها از اين گردهمايي مطلع شده و کار برقراری نظم را به عهده بگيرند. من نامه را به نزد ریس پلیس وقت تهران سرهنگ “وثيق” که انسان محترمی بود بردم و يک ساعت نيز با وی صحبت کردم. البته وی گفت که چنين اجازه ای نخواهند داد. من نيز در پاسخ گفتم: “اگر اجازه ندهند ما اين گردهمايي را به يک تظاهرات عمومی تبديل می کنيم.” ايشان گفت که بهر حال شهربانی دربازداشتها دخالتی نخواهد کرد. سپس شماره تلفن من و آقای “الهیارصالح” و آقای “فروهر” را گرفت تانتیجه را اطلاع دهد. من به خانه آقای “صالح” بازگشتم. با ايشان در خانه تنها بودم که در خانه آقای “صالح” را زدند. وقتی دررا باز کردم سروان “ازغندی” رئيس کلانتری 1 آمده بود و سراغ آقای ” صالح” را گرفت. او گفت: “ايشان بايد به کلانتری بيايند.” من با آقای “صالح” و سروان “ازغندی” به کلانتری رفتيم. ايشان را به اتاقی ديگر بردند و بعد يکی از افسرها نزد من آمد و گفت: “من اهل کاشان هستم و آقای صالح را می خواهند بازداشت کنند.” بعد هم خود آقای “صالح” آمد و به من گفت: “شما برو می خواهند من را بازداشت کنند.” من به خانه آقای “صالح” بازگشتم. آقای “دکترصديقی” و آقای “فروهر” هم آنجا بودند. گفتم: “آقای صالح را بازداشت کرده اند.” آقای “دکترصديقی” گفت: “مگر رييس پليس نگفت که ما دخالت نمی کنيم.” من دوباره نزد سرهنگ “وثيق” رفتم. ايشان گفت: “که الان آقای صالح در ساواک تهران هستند. ما دستور بازداشت شما را نيز داريم اما اين کار را نمی کنيم.” من به منزل آقای “صالح” رفته و مطالب را گفتم. از خانه که بيرون آمدم مامورین ساواک که در راس آنها آقای هرمز سلیمی بوددر خيابان من را گرفتند. از آنجا من را به زندان قزل قلعه بردند و بیش از سه ماه در انفرادی بودم. تا اينکه يک روز سرتيپ “جناب” ریس زندان به سلول من آمد و با من صحبت کرد و پرسيد: “چرا از خارج برگشتی و اگرتعهد بدهی وبگويي که ديگر فعاليت نمی کنی من پاسپورتت را می گيرم که به خارج برگردی.” من قبول نکردم.

درحالی که دانشجوی دانشکده کشاورزی دانشگاه اشتوتگارت (hochschule hohenheim/ Stuttgart )در آلمان بودم.

به همین دلیل علیرغم مراجعه های بسیارپس ازآزادی وبه شهادت پروندهای موجود دراداره گذرنامه با خروج من موافقت نشد.که البته گویا اجازه خروج از سوی اداراه سوم ساواک صادر می شد. که زیر مجموعه مدیریت آقای ثابتی بود.وهمانگونه که قبلا گفتم تا 1357و نخست وزیری دکتر بختیار بنده موفق به دریافت گذرنامه نشدم. همچنین با این فشارها در سازمان محل کارم نیز همواره مواجه بودم.

بهرحال آقای “صالح” اولين نفری بود که در بهمن 1341 بازداشت شد و تمام فعالین جبهه ملی هم در زندان بودند به نحوی که زندانهای موقت،توحید،قصروقزل قلعه مملو از افراد جبهه ملی بود.و تمام اعضای شورای مرکزی جبهه ملی نيزبه غیر از چندنفر بازداشت شدند .

س: شما در دوران شاه جمعا چه مدت در زندان بوديد؟

ج: آن زمان می گرفتند و بدون دادگاه آزاد می کردند و نمی توانم به طور دقیق بگویم که چه مدت زندان بودم چه این بازداشتها و زندان فرستادن ها به صورت متوالی در طی آن سالها بوده.مثلا “آقای فروهر” که 14- 13 در زندان بود، فقط يکبار به 3 سال زندان محکوم شد. معمولا اينطور بود که می گرفتند و بدون دادگاه مدتی نگاه می داشتند. اما در جمهوری اسلامی در يک دادگاه 5 دقيقه ای 13 سال به من حکم دادند. به هرحال در آن مقطع تا سال 42 در زندان بوديم و در تاريخ 15 خرداد هم همه اعضای جبهه ملی در زندان بودند و چطور آقای “ثابتی” می گويد فقط چند نفر را گرفتيم؟ اينها اطلاعات غلط است ومن نمی دانم ساير اظهارات ايشان هم بر همين مبنا است؟

س: در مورد آقای”دکتراحسان نراقی” هم می خواستيد به نکته ای اشاره کنيد.

ج: البته. آقای “ثابتی” می گويد که ايشان زياد حرف می زده که بنظر من بی ارتباط با رشته اش نبوده است. دکترنراقی در سالهای 40،39 و41 که “پاکروان” رييس ساواک بود به ايشان نزديک بود و رياست موسسه علوم اجتماعی را داشت در آن زمان که بعضی از دوستان و دانشجويان را می گرفتند ما به آقای دکترنراقی اطلاع می داديم و ايشان هم بخاطر ارتباط با رئيس ساواک ترتيبی می داد که آنها آزاد شوند. البته دکتر “احسان نراقی” گذشته از اینکه به آقای فروهر علاقمند بود، دوست داشت تا دررفع گرفتاری های مردم در زمینه های مختلف پیشقدم باشد.

س: در مورد ادعای فراماسون بودن دکتر “مصدق” نيز توضيح دهيد.

ج: ايشان ادعا می کند که دکتر “مصدق” فراماسون بوده در حاليکه در کتاب ” رائين” اشاره شده که دکتر “مصدق” فقط دو يا سه جلسه در انجمن “آدميت” بوده و اين انجمن هيچ ارتباطی با فراماسونرها نداشته است. وقتی که کتاب “رائين” چاپ شد به ايشان گفتيم که چرا چنين مطلبی را نوشته است؟ پاسخ داد: “من چاره ای نداشتم زيرا اين مطلب مجوز انتشار کتابم بود.” البته من فکر نمی کنم آقای “ثابتی” مخالف فراماسونرها باشد. حالا چرا انگشت روی اين موضوع گذاشته به باورمن برای اين است که “مصدق” را بکوبد. ايشان استناد به کتابی کرده که چنين چيزی در آن وجود ندارد. و اگر سندی در اختيار دارد بهتر است آنرا کليشه کرده و منتشر نمايد.

س: آقای “ثابتی” به صورت پراکنده مطالبی را در مورد عملکرد اعضای جبهه ملی و همين طور آقايان “بختيار” و “فروهر” نيز بیان کرده در اين مورد اگر توضيحی داريد بفرماييد.

ج: مثلا ايشان وقتی به قتل “افشار طوس” اشاره می کند و زماني که دکتر “صديقی” وزير کشور بوده، مدعی می شود که قاتلان بازداشتی رامورد شکنجه قرار داده اند. چنين ادعايي مطلقا صحيح نيست. دکتر “مصدق” مخالف شکنجه بود و جا دارد ذکر کنم سرهنگ “اميررحيمی” که در 9 اسفند با ماشين به درب منزل “مصدق” می کوبد وبعدا بازداشت می شود يکی از ايراداتی که می گرفت و به من می گفت اين بود که ما را گرفته بودند و ازما پذيرايي می کردند.مثل اینکه ما رابه هتل برده بودند.

مطلقا چنين وصله ای به دکتر “صديقی” نمی چسبد. يا اينکه ايشان مثلا به “اردشير زاهدی” لگد يا کشيده زده درست نيست. ضمن اينکه “مصطفی کاشانی” پسر آيت الله “کاشانی” و “زاهدی” که هردو در 28 مرداد برعليه “مصدق” فعاليت شديد داشتند به هيچ وجه مورد کتک و شکنجه قرار نگرفتند. حالا اگر بعد از سالها آقای “اردشير زاهدی” چنين چيزی يادش افتاده و الان گفته بايد تحیق کرد و دیددرست است يا نه. يا در مورد آقای “فروهر” ايشان می گويد که “فروهر” و “بختيار” کارمند “اسدالها رشيديان” بودند و حقوق می گرفتند. من هر دو مورد را تکذيب می کنم. اين نکته را اضافه کنم که آقای “عبدالرحمن برومند” قبل از اينکه شريک “رشيديان” شود با “فروهر” و “بختيار” دوست بود و به “بختيار” بيشتر نزديک بود و ايشان را در زمینه های گوناگون ياری می کرد. البته آقای “بختيار” هيچ چشمداشتی به مسائل مادی نداشت.و به هیچ وجه به عنوان مشاور حقوقی شاهین شهر یا عناوین دیگر نه حقوقی دریافت می کرد و نه با مسئولین شاهین شهر همکاری خاصی داشتند.

آقاي فروهرو بختيار حتی ارتباط ساده هم با رشيديان نداشتند. در جای ديگر از کتاب آقای ثابتی ادعا می کند که آقای فروهربرای دکتر “بهروزبرومند” اجازه خروج گرفت. در حالي که در آن زمان دکتر برومند در آمريکا بود واز اعضای حزبی فقط من ممنوع الخروج بودم، البته پیش از سال 1342.

در مورد شخص مصاحبه گر با آقای “ثابتی” هم صحبتهايي می باشد که سکوت می کنيم زيرا ايشان جوان است و جويای نام.

س:آقای ثابتی مواردی را نیز در رابطه با نقش دو تن اتباع امریکا در مراسم دکترخانعلی مطرح نموده اند شما به عنوان کسی که نقش اصلی در بر گزاری مراسم خانعلی داشتید توضیحاتی در این رابطه بیان دارید.

ج: ايشان ادعا کرده که در مراسم تشييع جنازه دو تن از مستشاران آمريکايي سواربراتومبیل شرکت کنندگان را اسکورت می کردند.من بطور خلاصه کل ماجرا را توضيح می دهم. تشیع جنازه دکتر خانعلی روز چهارشنبه 13/ 2/ 1340 طی یک راهپیمایی با حضور گسترده مردم و بویژه دانشجویان صورت گرفت که از دانشجویان آقایان مهرداد ارفع زاده ،یحیی زاده، و هاشم صباغیان و تعداد دیگری از دانشجوبان نقش فعالی در این راهپیمایی داشتند.

در جريان تجمع معلمان در ميدان بهارستان، آقای “دکترخانعلی” مورد اصابت گلوله قرار می گيرد. شايع شده بود که ضارب سرهنگ “شهرستانی” از کلانتری 9 بوده است. آقای “الهیارصالح” در آن زمان نماينده مجلس بيستم بود. در روز وقوع این اتفاق به من زنگ زد که به ديدنش بروم. وقتی به منزل ايشان رفتم،آقای دکتر خنجی هم آنجا بودند.ایشان پوکه فشنگ را به من نشان دادند و گفتند: “آقای دکتر خانعلی مورد اصابت گلوله قرار گرفته و اکنون در بيمارستان بازرگانان فوت کرده و ساواک می خواهد بدون سرو صدا کار خاکسپاری را انجام دهد. چون منزل ايشان نزديک منزل شماست ترتيبی دهيد که برنامه ساواک اجرا نشود.” من منزل “دکتر خانعلی” را پيدا کردم و بعنوان يک فرهنگی به ديدن برادر و دوستانش رفتم و آرام آرام خبر درگذشت ايشان را اعلام کردم. و گفتم که نبايد اجازه دهند که خاکسپاری بدون سر و صدا برگزار شود. آنها پذيرفتند و من پيشنهاد دادم که جنازه را از بيمارستان به مسجد چهارراه اسکندری منتقل کنند. با مسئولان مسجد هم هماهنگ کردم و اين کار انجام شد و با دوستان حزبی و دانشجويان هم هماهنگ کرديم که شبانه جلوی مسجد کشيک دهند زيرا احتمال بردن جنازه از سوی ساواک وجود داشت. چگونگی برگزاری مراسم را به اطلاع آقای “الهیارصالح” رساندم. ايشان از من پرسيد که برای مراسم بيايد يا نه. گفتم: “برادر شما وزير فرهنگ است و درست نيست که شما درآنجا باشيد.” صبح روز بعد به همراه آقایان حاج حسن شمشیری،حاج حسن قاسمیه،حسین شاه حسینی دکتر عباس جناب زاده،به طرف مسجد رفتیم جمعيت زيادی جمع شده بود و جاهل های محل هم کنار جنازه بودند. به آقای “شاه حسينی” گفتم که بگذاريد جاهلهای محل جنازه را بياورند و من نزديک چهارراه اسکندری می گويم که بايد چکار کنيد. ما قصد داشتيم که به خيابان شاه سابق برويم و از آنجامستقیما به بطرف بهارستان رهسپار شويم. در طی مسير “محمددرخشش” قصد بردن جنازه به باشگاه مهرگان را داشت به او گفتم: دخالتی در این مسئله به هیچ عنوان نکند.

ما طبق برنامه به طرف بهارستان می رفتيم که نزدیک میدان بهارستان دونفر افسر آمدند به من گفتند: “تيمسار حجت” از کلانتری بهارستان با شما کار دارد.” تيمسار “حجت” گفت: “چکار می خواهيد بکنيد.” گفتم: “تشييع می کنيم.” پرسيد: “از جلو کلانتری می خواهيد رد شويد؟ گفتم: نه. با شما کاری نداريم. بهرحال مراسم آن طور که می خواستيم تا جلو مجلس ادامه يافت و آقای “اکبر اکبری” از طرف جبهه ملی و آقای “زارع” از طرف باشگاه مهرگان سخنرانی کردند. بعدها آقای “الهیارصالح” به من گفت: “يعنی امکان دارد روزی مشخص شود که اين واقعه را ما بپا کرديم؟

” اين حوادث باعث سقوط دولت “شريف امامی” شد و دولت دکتر “امينی” سر کار آمد و آقای “محمددرخشش” نيز به سمت وزارت فرهنگ رسيد. حالا نمی دانم آن ماشينهای آمريکايي که مورد ادعای آقای ثابتی است در کجای اين مراسم ديده شدند.

س: آیاکشتن آقای “دکترخانعلی” بر اساس شناسايي قبلی انجام شده بود؟

ج: خير. ايشان فقط يکی از شرکت کنندگان در تجمع معلمان بود و سابقه سياسی هم نداشت. البته آقای “ثابتی” مدعی شده که برادر ايشان عضو ساواک بوده است.

س: آقای “ثابتی” در قسمتی از کتاب از شايعه ای می گويد که مخالفان حکومت در رابطه با ربوده شدن سه تن از نويسندگان توسط ساواک انتشار دادند. گويا شما در جريان اين مساله بوده ايد.

ج: بله خانم “هما ناطق” و آقايان “غلامحسين ساعدی” و “نعمت ميرزازاده” در دانشگاه برنامه ای داشتند و سخنرانی کردند. پس از خروج،آنها را مامورین ساواک سوار ماشين می کنند و به منطقه ای در غرب تهران که آن زمان بيابان بود برده و پياده می کنند.و پس از بر خورد فیزیکی با آنها مردم محلی دخالت می کنند وآنها را ز دست مامورین نجات داده به منزلی درآن نزدیکی می برند.زمانی که من و دوستانم به محل رسیدیم همسر خانم “ناطق” برای بردن وی آمده بودند و آقای “ساعدی” و آقای “ميرزازاده” هم به همراه ما به شهر بر گشتند.

س: البته آقای “ثابتی” می گويد مخالفين برای بدنام کردن ساواک مساله ای را مطرح کرده اند.

ج: نه ما که چنين چيزی نشنيديم. البته اين فشارها را در همه جا به اشکال مختلف مخالفان انجام می داند. مثلا در حزب ملت ايران بارها با این نوع جریانات مواجه بودیم به عنوان نمونه باید عرض کنم در یک مرحله دو تن از هموندان حزبی ما آقايان “خالقی” و “محمدی” را يکبار می گيرند و به بيابان برده و مورد ضرب و شتم قرار داده و به صورت مدهوش در بیابان رها می کنند. که از این طریق به حزب ملت ایران فشار وارد نمایند. حالا چگونه است که آقای ثابتی عنوان می دارند که حزب ملت ایران کار خودش را می کرده و ما کاری با آنها نداشتیم؟

س: ماموران ساواک اين کار را کردند؟

ج: صد در صد ماموران ساواک بودند.

جناب آقای سیف شما در این گفتگو مواردی را مطرح نمودید که شاید برای نخستین بار در تاریخ سیاسی ایران مطرح شده باشد. در پایان اگر صحبت خاصی دارید بیان دارید؟

بله در این زمینه مطالب خیلی زیاد است که باید برای ثبت در تاریخ باید بیان شود که در این گفتگو نمی گنجد ولی من اشاره دارم به اینکه ما درایران پیش از رویداد 22 بهمن 1357 با بهشت موعد که این روزها آقایان وابسته به آن رژیم می گویند و می نویسند روبرو نبودیم وگرنه مردم بی جهت به خیابان ها سرازیر نمی شدند. اهرم های فشار از سوی ساواک و سایر نهاد ها از جمله اتاق اصناف عرصه را بر مردم ما تنگ کرده بود و نا رضایتی با توجه استبداد حاکم به صورت روز افزونی در جامعه در حال گسترش بود. چه خوب است برای یک بار هم که شده آقایانی که در رژیم گذشته مسئولیتهایی داشته و در صف بله بله قربان گویان بودند ،اکنون قدری به خود آیندوعملکرد گذشته خود را صادقانه مورد بازنگری قراد دهند تا ببینند چه بر سر این مملکت آورده اند. و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

منبع: ملیون ایران

سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاه‌های گوناگون است.

مطالب مرتبط

جمال الطاهر محقق و متخصص رسانه‌ای تونسی در مونترال، کانادا:مترجم علی سرداری

در تاریخ تونس، یک پارادوکس دردناک تکرار می‌شود: بسیاری از چهره‌هایی که زندگی، اندیشه و مبارزه خود را وقف کشور کردند، در نهایت به انزوا، بدنامی، تبعید، زندان و گاهی حتی مرگ دچار شدند، پیش از آنکه بعدها به‌عنوان بخشی از وجدان ملی دوباره کشف شوند.

عصام نعمان:مترجم علی سرداری

آیا پس از همه اقداماتی که اسرائیل و آمریکا علیه لبنانی‌ها، فلسطینی‌ها و ایران انجام داده‌اند و همچنان ادامه می‌دهند، رواست که رؤسای جمهور عون و سلام به ایران حمله کنند، گویی می‌خواهند حمایت بی‌قید و شرط آن از لبنان را رد کنند؟ در حالی که ایران شرط پایان جنگ را تعهد جدی اسرائیل به توقف تجاوز و عقب‌نشینی از اراضی اشغالی لبنان می‌داند.

نوران بدیع – مترجم: علی سرداری

عبدالجواد یاسین، مانند بسیاری از متفکران منتقد، با واکنش‌های متفاوتی روبه‌رو شده است. در حالی که روشنفکران بسیاری از او حمایت می‌کنند، جریان‌های سنت‌گرا او را متهم به چالش‌کشیدن اصول اساسی اسلام می‌دانند. این تقابل میان قدیم و جدید، میان فقه سنتی و تفسیرهای مدرن، یاسین را به چهره‌ای محوری در بحث آینده اسلام تبدیل کرده است.