“اگر فکر می کنید با حبس و حصر رهبران جنبش سبز، حرکت مردم خاموش می شود، گمان خامی است. جنبش ریشهدارتر از آن شده است که با محدویت و یا حذف امثال بنده متوقف شود. …. بنده و برادر کروبی و دیگران همراهان کوچکی با مردم هستیم. آنها جا دارد از خشم روزافزون مردم بترسند نه از ما.“
پس از ماه ها فشار تبلیغاتی و فضاسازی رسانه ای در حالی که قوه قضاییه هیچ دستاویزی برای محدود کردن رهبران جبنبش سبز نداشت، ۲۷ بهمن ماه با قطع آخرین ارتباطات و عزل محافظان، حبس خانگی میرحسین موسوی و همسرش زهرا رهنورد وارد مرحله نهایی خود شد.
حبسی که به ششصدمین روز خود رسیده است. خانه ای در کوچه اختر، خیابان پاستور در نزدیکی بیت رهبری و ساختمان ریاست جمهوری، توسط نیروهای امنیتی که مستقیم تحت مدیریت بیت رهبری هستند به اشغال در آمده است.
کیوسک نگهبانی کوچکی که سالها مهمان کوچک اختر بود را هم تاب نیاورده بودند و از سر کوچه برداشته بودند که شاهدی نباشد بر یورش شبانه آنها.
بن بست اختر را که شاهراه امید میلیون ها ایرانی است فقط یک خانه دارد. خانه ای که پنجره هایش را هم با آهن جوش داده اند. خانه پر از دوربین و نور افکن است. حتی بن بست را هم با دیواری آهنین پوشانده اند .در ماههای اول حتی سه ماه هم شد که به دختران میرحسین اجازه ندادند از حال پدر و مادر جویا شوند. می گویند حکم دادستانی دارند، اما طی ششصد روز هنوز عاجزند از ارائه یک کارت شناسایی و یک حکم قضایی.
لشکر کشی خیابانی کردند برای نقاشی که طرح زندگی بر کوچه های ایران می کشید و بذر امید در هر گوشه ای می افشاند تا جوانه های آن در بهاران آزادی بر سر هر کوی و برزنی شکوفه دهد و ندای ایرانی آباد را طنین انداز شود.
ششصد روز که گذشته هنوز نه شورای امنیت ملی بیانیه ای داده و نه هیچ یک از نهادهای قضایی و امنیتی توان پاسخگویی به افکار عمومی را داشته اند که ” بای ذنب ” نخست وزیر هشت سال دوران دفاع مقدس را به حبس برده اند و در بر او بسته اند و از همه حقوق انسانی و شهروندی اش محروم کردهاند.
اگر آن زمان که برای اولین بار گالیله را به جرم حق گویی حبس خانگی کردند، دیکتاتور زمان توانست حکمی از کلیسای کاتولیک برای این اقدام غیر انسانی داشته باشد اما امروز مستبدان دینی حتی شهامت برپایی یک دادگاه فرمایشی را برای صدور حکم تشریفاتی “حصر خانگی رهبران جنبش سبز” ندارند.
حفظ نظام به هر قیمت
حصر بیست ماهه ای که مشکلی از حاکمان کم نکرد و بر مشکلاتشان افزود. ریزش حامیان رهبری، نابسامانی اقتصادی، بی اعتباری بین المللی، جبهه بندی های تازه در میان به اصطلاح اصولگرایان و خط و نشان کشیدن های آنان در برابر هم و قهر و چموشی رییس دولت منتصب همه از پیامدهای این حبس غیرقانونی است.
طی این مدت، با مجوز و بی مجوز، ماموران حکومتی بارها به ستادها و دفتر نخست وزیر دوران دفاع مقدس حمله کرده اند هر چه بوده با خود برده اند و معلوم نیست حاکمیت با این همه کامپیوتری که هر روز از دفتر و خانه ای می برد بدنبال کدام اطلاعات است که این همه تلاش و ربایش رای بی نتیجه گذاشته است.
زندانبانان بارها با تهدید و ارعاب تک تک اعضای خانواده به صراحت اعتراف کرده اند که ” مسئولیتی در برابر سلامتی زندانیان خود ندارند و برای آنها تنها یک چیز مهم است: حفظ نظام به هر قیمت!” نه به صغیر رحم دارند و نه به کبیر. یکی را در کنکور رد می کنند. یکی را بازداشت، یکی را اخراج، یکی را ممنوع الخروج و دیگری را دادگاهی و …
یکی از مامورها مدام تکرار می کند “این گردن من رو می بینید تبر نمی تواند آن را بزند. مثل کوه می ماند.” “من از موضع قدرت دارم با شما صحبت می کنم ما از راس حکومتیم!” می گویند فرمان از بالا دارند. از بالاترین مرجع حکومتی. اما نام نمی برند که کیست و چیست.
آنها توضیح نداده اند که چگونه کسی را که هشت سال در سخت ترین دوران سکاندار دولت این نظام بوده، در حالی که بازداشت او علاوه بر نداشتن مبنای عقلی و حقوقی حتی از سوی چند مرجع تقلید غیر شرعی و غیر قانونی خوانده شده، همچنان در بازداشت نگه می دارند و با این رفتار بدترین ضربه را به نظام وارد می سازند و همزمان ادعای حفظ آن را مطرح می کنند.
من اینجا، شما آنجا، همه دعا کنیم
اینگونه به دنبال حفظ نظامند که حتی دختران میرحسین از دیدارهای منظم و قاعده مند محرومند و این فقط دختران نیستند که پدر و مادر پیر زهرا رهنورد هم از دیدار منظم فرزند محرومند. پدر میرحسین در آرزوی دیدار پسر در بندش، دار فانی را وداع می گوید و خواهران و برادران و همه کسانی که بنوعی با یا اسطوره های صبر و ایستادگی در تماسند، در فشار مضاعف هستند تا شاید سربازان گوش به فرمان بتوانند، برای خوشامد نظام کاری انجام دهند.
ماموران که عصبانی می شوند همین تماس ها و دیدار های گاه به گاهی هم قطع می شوند. دختران اگر کلامی از دیدارهای معدود به کسی واگویند باز خشم ماموران را بر می انگیزد. حتی زمانی که میرحسین موسوی را برای عمل جراحی به بیمارستان منتقل می کنند باز این جامعه و افکار عمومی است که در تب التهاب بی خبری می سوزد. نه خانواده می تواند خبری بدهد و نه آنان که با حکم یا بی حکم، در به روی نخست وزیر هشت سال دفاع مقدس بسته اند.
دخترها اما دلتنگ پدر می شوند و در این دیدارها و تماس های کوتاه تلفنی نمی توانند کتمان کنند این همه دوری و بی خبری را. و پدر که صمیمانه به آنها می گوید او هم دلتنگ است، اما اشکالی ندارد، “من اینجا و شما هم آنجا با دل های تنگ دعا کنید دعای دل تنگ اثرگذارتر است. اشک های ما جمع، دعا هایمان اثرگذار و دلهایمان با صفا تر می شود.”
آینده روشن است
اینکه با چه فیلتری خبرها را به میرحسین می دهند کسی اطلاع ندارد. اما برای او که پیر عرصه سیاست است شاید نیازی نباشد. او از سه نقطه خبرهای دختران و جاهای خالی آن خبرهای واقعی را می فهمد و تحلیل خودش را دارد. اما حکومت نگران است که صدای میرحسین به گوش مردم برسد و این همه سختگیری و محدودیت هم برای همین است که نکند پیامی و نکته ای از این دیدارها به اطلاع افکار عمومی برسد.
موسوی اما با همه این حصرها و محدودیت ها بر سر پیمان خود با مردم ایستاده است. وقتی حتی با چند کلامی که از وی نقل می شود، ایمان او بر آرمان هایش باز بر مردم نمودار می شود یا آن زمان که حتی در حبس و حصر ماموران به حضور ” مقام ارشد قضایی” معترض می شود یا آن زمان که فریاد بر می آورد که اسنادی کاملا محرمانه از خانه اش به غارت رفته است.
در همه این بیست ماهی که میرحسین در حبس بوده است شاید بیشتر از چند جمله به نقل از او منتشر نشده است. اما گویی این سیاستمدار مردمی پیش بینی همه این روزها را کرده بود و بیانیه هایی که از اولین روز پس از ۲۲ خرداد از خود به جای گذاشت، بازگو کننده همه آنچه بود که پیش آمد، از تاثیر یارانه ها و سوء مدیریت های اقتصادی، از بلندپروازی ها و جار و جنجال های هسته ای، از شکاف عمیق دولت و مردم، از بی اعتمادی جامعه به صاحبان قدرت، از راهکارهای گفته بود و استفاده از عقل جمعی، آزادی مطبوعات و انتخابات آزاد. او هر چه شرط بلاغ بود همه را بارها بازگفته بود و شاید همین یک جمله از او برای کسانی که باز تشنه شنیدن کلامی از او بودند کافی است ” آینده روشن است».
سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاههای گوناگون است.