د. سامي العريان |مترجم : علی سرداری

سیاست آمریکا در خاورمیانه پس از 7 اکتبر؛ ویژگی‌های سردرگمی و فروپاشی آن!

از همان زمانی که ایالات متحده آمریکا در صحنه بین المللی – پس از پایان جنگ جهانی دوم به عنوان قدرتمندترین کشور جهان – ظاهر شد ، همواره استراتژی بزرگ آن دستیابی و تداوم هژمونی جهانی خود و حفظ توازن قوا بین هر رقیب جهانی یا منطقه ای تا حد زیادی به نفع و جهت خودش بوده است.

با ظهور اتحاد جماهیر شوروی در پایان دهه 1940 – و برای چهار دهه پس از آن به عنوان یک رقیب سرسخت و برای آمریکا در اروپا و سراسر جهان – استراتژی آمریکا ایجاد اتحادهای نظامی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و نهادهای اجتماعی برای مهار آن و مبارزه با ایدئولوژی بود که آن را نمایندگی می کند و در سراسر جهان آن راگسترش می دهد، تا این که در پرتو رقابت استراتژیک و ایدئولوژیک بین  اردوگاه غرب توسط خودش، در نهایت به قول متخصصان جنگ سرد، رهبری می شود.

اما با اشاره به پنجمین رئیس جمهور آمریکا در سال 1823، باید تصریح کرد که هیچ گونه حضور نظامی هیچ قدرت جهانی در نیم کره غربی مجاز نخواهد بود، تا آمریکا بتواند تسلط خود را در منطقه پشت سرخود در انحصار خودش درآورد.

در واقع این همان چیزی است که به عنوان دکترین مونرو برای هر قدرت جهانی در نیمکره غربی شناخته می شد، تا آمریکا بتواند تسلط خود را به طوری که آمریکا بتواند در هژمونی خود در منطقه ای که آن را منطقه  خود می دانست، منحصر به فرد باشد در منطقه ای که آن را در پس زمینه خود می دانست،آن را  در انحصار خود اداره کند.

در آغاز قرن بیستم، آمریکا توانست تمامی پایگاه های نظامی نیم کره غربی را منحل کند و به حضور مسلحانه قدرت های مختلف اروپایی نیز پایان دهد.

علاوه بر این، آمریکا کشورهای منطقه را از شرکت در ائتلاف نظامی با قدرت جهانی منع کرده و در اینجا، رفتار آمریکا پس از کشف موشک‌های هسته‌ای شوروی در خاک کوبا در اکتبر 1962 نیز قابل درک است، زیرا در آن زمان تهدید به یک جنگ نامحدود و همه‌جانبه بود. در واقع آن زمان، اگر توافق بر سر خروج این موشک‌ها در ازای خروج موشک‌های هسته‌ای آمریکایی از ترکیه نبود، جنگی نامحدود و همه جانبه جهان را تهدید می‌کرد.

در مورد سطح استراتژیک، از اواسط قرن بیستم، ایالات متحده در نظر گرفت که سه منطقه حیاتی در سراسر جهان وجود دارد که منافع اصلی آن ایجاب می کند که در آن حضور قوی داشته باشد و منافع سیاسی و حضور نظامی خود را در آن ادامه دهد.

این کشور به منظور حفظ موقعیت خود نه تنها به عنوان یک ابرقدرت، بلکه به عنوان مهم ترین قدرت جهانی کنترل کننده مفاصل و نهادها و نظام بین المللی که بر آن نظارت دارد وآن را رهبری می کند در سه حوزه فعال بود که این سه حوزه عبارتند از:

اروپا و به ویژه منطقه خلیج فارس

و به طور کلی خاورمیانه

و منطقه شرق و جنوب شرق آسیا

علاقه به منطقه اروپا و شرق آسیا به حضور سایر قدرت های بزرگ در رقابت با ایالات متحده مربوط می شود، زیرا آمریکا نمی خواهد این قدرت ها (روسیه در اروپا و چین در شرق آسیا) در منطقه خود مسلط باشند تا نتوانند با آن ها در جاهای دیگر در سراسر جهان رقابت کنند..

در مورد منطقه خلیج فارس، این منطقه بسیار استراتژیک و حیاتی محسوب می شود. از آنجا که منطقه ای است که ثروت نفتی را در جهان انباشته می کند که مهم ترین کالا در اقتصاد جهانی است، کسی که آن را کنترل می کند می تواند مهم ترین جنبه های این اقتصاد را کنترل کند.

استراتژی آمریکا پس از تهاجم روسیه به اوکراین این بود که قدرت رو به رشد روسیه را از بین ببرد و آن را از طریق حمایت گسترده ای که از اوکراین ارائه کرد، منزوی کند و به این امید که این جنگ روسیه را تضعیف کند و یا حتی سیستم سیاسی آن برای پیوستن به سیستم منطقه ای اروپایی تحت سلطه آمریکا تغییر کند. این امر ثبات دلار نفتی را تضمین می کند. علاوه بر این، آمریکا اصرار دارد که این کالای استراتژیک جهانی به عنوان ارز فروخته شود- از زمان توافق کیسینجر و ملک فیصل در سال 1974 در نتیجه حمایت‌گرایی – دلار یا آنچه به عنوان دلار نفت شناخته می‌شود، باشد.

 این امر ثبات پول آمریکایی و تسلط جهانی آن را به عنوان یک ارز ذخیره برای اقتصاد جهانی تضمین می کند، زیرا در حال حاضر حدود 60 درصد از حجم تجارت جهانی بین کشورها و بیش از 80 درصد از بازار مبادلات مالی را با عدم وجود پوشش واقعی برای این ارز پس از حذف دلار از طلا در سال 1971 توسط آمریکا، که اهمیت استراتژیک منطقه خلیج فارس را افزایش می دهد.

حدود سه دهه پیش، اندازه اقتصاد چین نسبت به اقتصاد آمریکا از 7 درصد تجاوز نمی کرد، در حالی که اکنون معادل حدود 70 درصد اندازه تولید سالانه آمریکاست.

این رشد عظیم و قدرت عظیم اقتصادی چین، آن را نه تنها در سطح اقتصادی، بلکه در سطوح استراتژیک و نظامی به یک رقیب قوی و رقیب سرسخت برای ایالات متحده تبدیل می کند که باعث می شود – از دیدگاه آمریکا – چین را تبدیل به مسلط بر منطقه خود است که این امکان را فراهم می کند که نه تنها منافع آمریکا در این منطقه حیاتی را تهدید کند، بلکه امکان رقابت با آمریکا در سایر مناطق جهان را نیز دارد.

بین سقوط و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991 و برای حدود یک ربع قرن، جهان تک قطبی بود و ایالات متحده به تنهایی رهبری جهان را برعهده داشت و هژمونی خود را با تعیین روندهای خود، تصمیم گیری قوانین خود، رهبری سیاست های خود را، تحمیل کردو ایجاد نهادهای آن پس از حملات 11 سپتامبر 2001 – و در غیاب هیچ رقیب بین المللی یا منطقه ای – ایالات متحده تصمیم به حمله به خلیج، خاورمیانه و جهان اسلام گرفت. تا این که رژیم خود را با تهاجم نظامی و مهندسی اجتماعی در افغانستان و عراق سامان داد به این امید که این تجربیات در بقیه کشورهای منطقه نیز تکرار شود، اما ناکامی مفتضحانه در دستیابی به هیچ دستاوردی در این دو کشور و حتی عقب نشینی تحقیرآمیز از هر دوی آن ها باعث شد تا در محاسبات خود تجدید نظر کند، به ویژه با توجه به رشد سریع چین، در حالی که وقت ارزشمند خود را برای باخت شرط بندی تلف کرد.

بنابراین، ایالات متحده تصمیم گرفت خود را تغییر مکان دهد تا بتواند خود را وقف به چالش کشیدن ظهور سریع چین کند تا با ایجاد اتحادهای نظامی و اقتصادی منطقه ای آن را محاصره و مهار کند، به منظور جلوگیری یا کندی رشد اقتصادی و پیشرفت نظامی آن باشد.

در مورد اروپا، ایالات متحده توانست – با توجه به ضعف روسیه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی – ناتو را در طول سه دهه گسترش دهد، زیرا تعداد کشورهای متعلق به این اتحاد نظامی از 16 عضو به 30 کشور افزایش یافت. اصرار آمریکا در مورد گسترش این اتحاد – حتا شامل اوکراین روسیه محاصره شده است و قدرت و نفوذ منطقه ای آن محدود می شود – روسیه را وادار به حمله به اوکراین برای مقابله با این تهدید کرد که می تواند نقش منطقه ای روسیه و یا حتا سیستم سیاسی آن را با توجه به این تهدیدات تخریب کند،هژمونی غرب و گسترش آمریکا در اروپای شرقی باشد.

بنابراین، استراتژی آمریکا پس از تهاجم روسیه این بود که قدرت رو به رشد روسیه را از بین ببرد و آن را از طریق حمایت گسترده ای که از اوکراین ارائه کرد، منزوی کند. به این امید که این جنگ روسیه را تضعیف نماید یا حتا سیستم سیاسی آن را به سیستم منطقه ای اروپا که تحت سلطه آمریکاست تغییر دهد. علیرغم تزلزل این استراتژی آمریکا، دولت فعلی همچنان بر آن پافشاری می کند، علیرغم ناکامی نیروهای اوکراینی در دستیابی به هرگونه پیروزی یا پیشرفت نظامی

در خصوص وضعیت استراتژیک خاورمیانه و منطقه خلیج فارس، آمریکا مهمترین تهدید برای منافع خود و نظم منطقه ای که تا حد زیادی بر آن مسلط و کنترل می کند، در سیاست های ایران و متحدانش در منطقه می داند. منطقه، نه تنها در رشد توانمندی‌های نظامی و فناوری خود که پس از پایان جنگ عراق به دست آورده است، سیاست ایران در بیش از سه دهه، بلکه به دلیل توانایی سیاست ایران در دستیابی به موفقیت در بیش از یک دهه است. منطقه، به ویژه در سطح درگیری با رژیم صهیونیستی در فلسطین و لبنان، علاوه بر افزایش نفوذ آن در عراق، سوریه و یمن و سیاست های آشتی جویانه آن با کشورهای حاشیه خلیج فارس است..

با توجه به این چالش ها و با تصمیم ایالات متحده برای کاهش حضور مستقیم نظامی خود در منطقه به منظور وقف به چالش چین در شرق و جنوب شرق آسیا، آمریکا خواستار سازماندهی مجدد منطقه برای واگذاری قدرت های منطقه ای برای مقابله با نفوذ ایران شد و سیاست های خصمانه آن و حفظ ثبات منطقه ای برای تضمین منافع استراتژیک و اقتصادی آمریکا است.

نظم منطقه‌ای که آمریکا می‌خواست در خاورمیانه ایجاد کند، اساساً مبتنی بر اتحاد بین اسرائیل – متحد استراتژیک و بزرگترین شریک در حفظ منافع استراتژیک آمریکا – و رژیم‌های عربی متحد آمریکا، به‌ویژه مصر و اردن ، امارات، عربستان سعودی و سایر کشورها بود.

حال آمریکا از طریق یک سیاست بی پروا در تلاش است تا چهره فروپاشیده موجودیت بحران زده اسرائیل را که پس از کاهش حضور مستقیم نظامی خود برای حفظ امنیت منطقه و منافع استراتژیک خود به آن تکیه می کرد، احیا کند.

نخبگان سیاسی و نظامی حاکم آمریکا از دشواری ایجاد اتحاد بین رژیم صهیونیستی و رژیم‌های عربی متحد آن بدون دستیابی به راه‌حلی برای مسئله فلسطین از طریق به اصطلاح راه‌حل دو کشور آگاه بودند، اما ناسازگاری اسرائیل، استکبار و تسلط راست افراطی – نه تنها بر سیاست اسرائیل، بلکه بر نخبگان حاکم آمریکایی – همه تلاش های آمریکا برای یافتن راه حل سیاسی برای مسئله فلسطین را که منجر به پذیرش فراتر از آن و همسان سازی آن با سیاست اسرائیل شد، سرنگون کرد که خواستار مدیریت بحران به جای حل آن بود.

از اواخر دهه 1970، آمریکا توانست با تنظیم معاهدات صلح با رژیم‌های عربی مختلف که تداوم هژمونی دولت عبری و سرنگونی امنیت ملی عرب را تضمین می‌کند، در سیستم منطقه‌ای عرب نفوذ کند و معاهده با مصر (1979) را از طریق توافقنامه وادی عربا با اردن (1994) و تا توافقنامه ابراهیم با امارات، بحرین و مراکش در (2019) و (2020) ادامه دهد.

دولت کنونی آمریکا می‌خواست تاج توافق‌های عادی‌سازی بین رژیم صهیونیستی و رژیم‌های عربی متحد با آمریکا را از طریق توافق عادی‌سازی بین عربستان سعودی و رژیم صهیونیستی در سال آینده به پایان برساند تا با محاصره و مهار نیروهای متخاصم خود و رژیم صهیونیستی، منافع استراتژیک خود را تضمین و منافع اقتصادی خود را حفظ کند.

او این استراتژی حفظ امنیت منطقه ای را به اسرائیل و رژیم های عربی عادی سازی شده به آن واگذار می کرد تا آمریکا بتواند خود را وقف چالش چین در شرق آسیا و سراسر جهان کند.

حمله 7 اکتبر پس از آن که نتایج چشمگیر آن در برنامه ریزی و اجرا، اعتبار و وجهه ارتش اسرائیل را که ادعای شکست ناپذیری داشت، تضعیف کرد و سرویس های اطلاعاتی آن را که تظاهر به تسلط بر امنیت منطقه می کردند، تحقیر  و این استراتژی را تضعیف کرد.

از این رو حمایت سریع و نامحدود آمریکا از موجودیت صهیونیستی است،که به ناچار نه تنها اعتبار آن را نزد توده‌های عرب و اسلامی، بلکه در متزلزل شدن وجهه آن در سراسر جهان نیز دچار تردید خواهد کرد.

 آمریکا از طریق یک سیاست بی پروا در تلاش است تا چهره فروپاشیده موجودیت بحران زده اسرائیل را که پس از کاهش حضور مستقیم نظامی خود برای حفظ امنیت منطقه ، این کشور نقش خود را به عنوان شریک جرم در تمام جنایات جنگی اسرائیل نشان داد.

بنابراین، آمریکا شکست و درهم شکستن مقاومت در غزه را مقدمه لازم برای احیای این اتحادی که می خواست در منطقه ایجاد کند، می داند.

آمریکا در نتیجه حمایت همه جانبه خود از بمباران وحشیانه، نسل کشی و ویرانی اسرائیل که علیه مردم و شهر غزه انجام می دهد، همه شعارهایی را که مطرح کرد و اصولی را که در سراسر جهان خواستار آن بود، کنار گذاشت. و از این رو با افشای چهره واقعی خود در برابر مردم خود منطقه و جهان، اعتبار و موقعیت خود را به خطر انداخته و نقش خود را به عنوان شریک جرم در جنایات جنگی اسرائیل به نمایش گذاشته است.

این سیاست مغرضانه و بی پروا – توسط ایالات متحده در راستای حفظ منافع خود و بازگرداندن بازدارندگی نظامی ارتش اسرائیل که علناً در مقابل مردم و کشورهای منطقه تحقیر شده بود و به منظور اعمال هژمونی اتخاذ شد رژیم صهیونیستی بر کشورهای منطقه نتایج فاجعه باری ، نه تنها بر اعتبار خود، و وجهه فروپاشیده آن در برابر مردم منطقه، بلکه بر منافع اقتصادی و استراتژیک آن خواهد داشت و بلکه در نهایت پیامدهای ناگواری برای آینده خود رژیم صهیونیستی خواهد داشت که در تلاش برای نجات و حفاظت از آن است.

علاوه بر این سیاست ، آمریکا تلاش می کند مانع از توانایی آن در چرخش به سمت شرق آسیا برای مقابله با چالش چین خواهد شد، و در نتیجه؛ پس از افشای این رژیم ها و اثبات ضعف و ناتوانی آن ها بر سیستم امنیتی منطقه و آینده رژیم های عربی متحد با آمریکا پس از افشای این رژیم ها در برابر مردمشان و اثبات ضعف و ناتوانی آن ها و حتی شریک شدن برخی از آن ها در بزرگ ترین جنایات جنگی تاریخ است.

مطالب مرتبط

جمال الطاهر محقق و متخصص رسانه‌ای تونسی در مونترال، کانادا:مترجم علی سرداری

در تاریخ تونس، یک پارادوکس دردناک تکرار می‌شود: بسیاری از چهره‌هایی که زندگی، اندیشه و مبارزه خود را وقف کشور کردند، در نهایت به انزوا، بدنامی، تبعید، زندان و گاهی حتی مرگ دچار شدند، پیش از آنکه بعدها به‌عنوان بخشی از وجدان ملی دوباره کشف شوند.

عصام نعمان:مترجم علی سرداری

آیا پس از همه اقداماتی که اسرائیل و آمریکا علیه لبنانی‌ها، فلسطینی‌ها و ایران انجام داده‌اند و همچنان ادامه می‌دهند، رواست که رؤسای جمهور عون و سلام به ایران حمله کنند، گویی می‌خواهند حمایت بی‌قید و شرط آن از لبنان را رد کنند؟ در حالی که ایران شرط پایان جنگ را تعهد جدی اسرائیل به توقف تجاوز و عقب‌نشینی از اراضی اشغالی لبنان می‌داند.

نوران بدیع – مترجم: علی سرداری

عبدالجواد یاسین، مانند بسیاری از متفکران منتقد، با واکنش‌های متفاوتی روبه‌رو شده است. در حالی که روشنفکران بسیاری از او حمایت می‌کنند، جریان‌های سنت‌گرا او را متهم به چالش‌کشیدن اصول اساسی اسلام می‌دانند. این تقابل میان قدیم و جدید، میان فقه سنتی و تفسیرهای مدرن، یاسین را به چهره‌ای محوری در بحث آینده اسلام تبدیل کرده است.