معرفي كتاب «مدرسه سنت جود

700 دليل براي زندگي در آفريقا

ما نمي‌توانيم كارهاي بزرگي را روي اين كره خاكي انجام دهيم، اما مي‌توانيم كارهاي كوچك را با عشق‌هاي بزرگ انجام دهيم و كارهاي كوچكي كه با عشق بزرگ صورت مي‌گيرد ديگر يك كار كوچك نيست، كاري بزرگ است و كارهاي بزرگ نتايجي بزرگ در پي دارند.
بیایید به این مساله فکر کنیم که شاید ما بتوانیم بدون نیاز به معطل ماندن برای اصلاح سیاست‌های دولت‌ها، جهان را تغییر دهیم.

اشاره: اين داستان را لابد همه شنيده‌ايد كه:

مردي در كنار ساحل دورافتاده‌اي قدم مي‌زد. فردي را در فاصله دور ديد كه مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌كند. نزديك‌تر مي‌شود، مي‌بيند مردي بومي صدف‌هايي را كه به ساحل مي‌افتد در آب مي‌اندازد.

– صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي‌خواهد بدانم چه مي‌كني؟

– اين صدف‌ها را در داخل اقيانوس مي‌اندازم. الان موقع مد درياست و اين صدف‌ها را به ساحل آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از كمبود اكسيژن خواهند مرد.

– دوست من! حرف تو را مي‌فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شكلي وجود دارد. تو كه نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يك ساحل نيست. نمي‌بيني كار تو بي‌فايده است و هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي‌كند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: «اما ببين؛ دستكم براي اين يكي كه اوضاع فرق كرد!»

ما نمي‌توانيم كارهاي بزرگي را روي اين كره خاكي انجام دهيم، اما مي‌توانيم كارهاي كوچك را با عشق‌هاي بزرگ انجام دهيم و كارهاي كوچكي كه با عشق بزرگ صورت مي‌گيرد ديگر يك كار كوچك نيست، كاري بزرگ است و كارهاي بزرگ نتايجي بزرگ در پي دارند.

پس اگر كار كوچكي با دقت و به طور مداوم و از روي محبت انجام شود ديگر كار كوچكي نيست.

با مطالعه اين كتاب خواهيم ديد كه «جما سيسيا» دقيقا يكي از آن كساني است كه كاري به ظاهر كوچك را با عشق بزرگ انجام داد و نتايجي بزرگ را در پي خواهد داشت. كار كوچك وي، با سواد كردن كودكان آفريقايي با ساختن مدرسه‌اي در تانزانيا و جمع‌آوري كمك‌هاي مالي كوچك و بزرگ از اطراف جهان بود.

نويسنده در ابتداي كتاب و بخش تقدير، پس از تشكر ويژه از باني، مشوق و ويراستار كتاب، به تشكر از «آگنس‌هانا» مي‌پردازد؛ فردي كه نخستين كمك 10 دلاري را به وي داد تا «حساب براي ساختن مدرسه» را افتتاح كند. آيا كسي فكر مي‌كرد ايده 10دلاري اين چنين به ثمردهي برسد؟

نويسنده تشكر بسيار زيادي از همه انجمن‌هاي نيكوكاري گذشته و حال و فرمانداران ناحيه انجمن‌هاي نيكوكاري در بخش‌هاي مختلف جهان مي‌كند كه كمك كردند تا روياي ساختن مدرسه به تحقق پيوندد.

كتاب در سال 2007 منتشر شده است و نويسنده مقدمه كتاب را در سال 2006 نوشته است كه خاطرات چند سال گذشته جلوي چشمانش مي‌آيد. او اين چنين شروع مي‌كند:

بچه‌هاي نازنين من در «سنت جود»

ابتداي ماه دسامبر در مدرسه «سنت جود» است و سال تحصيلي نزديك به پايان يافتن. اينك بايد زمان فصل كوتاه مرطوب و باراني باشد، اما در چند سال گذشته باران خوبي نباريده و ما در آستانه خشكسالي هستيم (در نيم‌كره جنوبي، ماه دسامبر فصل تابستان است). هر روز، ابرها بالاي سرمان جمع مي‌شوند اندكي لذت و رهايي از گرما پيدا مي‌كنيم حتي گاهي صداي تندري شنيده مي‌شود، اما بي‌درنگ ابرها از هم جا شده و از بين مي‌روند. علف‌هاي زير درختچه‌هاي فلفل- يك يادآوري كوچك از موطن من استراليا- قهوه‌اي شده است و با صدها پايي كه كودكان جست و خيزكنان بر آنها گذاشته‌اند به درون خاك فرو رفته است.

از اتاق كارم، بچه‌ها را مي‌بينم كه در زمين‌هاي فوتبال آن سوتر به توپ ضربه مي‌زنند. در حيني كه براي گل زدن تقلا مي‌كنند، حلقه‌هاي خاك به رنگ قهوه‌اي شكلاتي را به هوا مي‌پراكنند، غبارهايي كه به محض اينكه بوي باران را حس مي‌كنيم بي‌درنگ به به گل چسبنده تبديل مي‌شوند.

بچه‌ها در جلوي دو مجموعه كلاس درس دو طبقه بزرگ سرگرم بازي هستند. كوه «مرو» در پشت سر آنها قد علم كرده است، قله آتشفشاني ناهموار آن در ميان ابرهاي بلند ناپديد مي‌شود كه در اين موقع سال عمدتا اين‌گونه است. در جلوي آنها سالن بزرگ مدرسه قرار دارد كه با سقف بلند و بدون ديواري در اطراف، مركز گردهمايي‌ها، نشست‌هاي والدين، كنسرت‌هاي موسيقي، نهارهاي دسته جمعي و آزمون‌ها است. سال آينده در آنجا پذيراي يك آشپزخانه مناسب خواهيم بود تا به 700 كودكي كه به مدرسه خواهند آمد، غذا بدهد (500 تا از امسال به علاوه 200 كوچولوي جديد). در آن لحظه فضا را بوي الوار تازه بريده‌شده پر كرده است، تعدادي نجار كار مي‌كنند تا صدها ميز و صندلي براي دانش‌آموزان جديد ساخته شود.

من در بين بازيكن‌هاي فوتبال، كودكي به اسم «آثوماني» را نشان مي‌‌كنم و با حركت بر روي سنگ‌ريزه‌هاي آتشفشاني مسير ماشينرو كه قرچ و قروچ مي‌‌كند به سمتش مي‌‌روم تا به وي خوشامد بگويم:

– خب آثوماني، حالت چطور است؟

– عصر بخير خانم. حال من خوب است، از شما متشكرم. چهره جدي و خوش‌قيافه وي از هم باز مي‌‌شود. او كه سردسته پسرهاي يكي از كلاس‌هاي ما است، مسووليت خود را خيلي جدي مي‌‌گيرد.

– آثوماني، به نظرت امتحانت را چطور دادي؟

او مي‌‌گويد: «فوق‌العاده بود.»

من مي‌‌خندم و موهاي سياه مجعدش را آَشفته مي‌‌كنم. ما به بچه‌ها ياد داده‌ايم كه «خوب» تنها صفت در زبان انگليسي نيست. در زبان اول آنها يعني زبان «سواحيلي»، تنها يك پاسخ در برابر habary (اوضاع چطور است؟) وجود دارد و آن هم nzuri (خوب) است. وقتي كه آنها شروع به يادگيري انگليسي كردند از همان صفت ساده يكنواخت در هر وضعيتي استفاده مي‌‌كردند. اين‌گونه بود كه به آنها كلمات «فوق‌العاده»، «محشر»، «تماشايي» و «عالي» را ياد داديم و اينك هر چيزي- تندرستي‌شان، توان ورزشي‌شان، نتايج آزمون رياضيشان- طيفي از پاسخ‌هاي وجدآور پيدا مي‌‌كند.

_ آثوماني، مي‌‌داني كه اگر قبول نشوي بايد يك نوشيدني برايم بخري؟

«قطعا، خانم سيسيا. اما من مي‌‌دانم كه به طرز باورنكردني امتحان را خيلي خوب دادم و احتمالا 100 درصد نمره را مي‌‌‌گيرم!»

«آثوماني»، يكي از دانش‌آموزان كلاس چهارم من است، كسي كه مدرسه را با من شروع كرد و هر سال كه از كلاسي به كلاس بالاتر مي‌‌رود راه را براي ديگران هموار مي‌‌كند. سالي كه آنها به تازگي تمام كردند، زماني است كه بيشتر بچه مدرسه‌اي‌هاي تانزانيايي براي هميشه با مدرسه خداحافظي مي‌‌كنند. اكثريت بچه‌هاي تانزانيايي، در سنين نه يا ده سالگي به جمع نيروي كار عظيم تانزانيا مي‌‌‌پيوندند. اين كودكان كه هيچ مهارتي ندارند، مجبورند يك چرخ دستي را در خيابان هل ‌‌دهند تا پولي به اندازه چند شيلينگ دربياورند يا سبزيجات يا اوگالي- نوعي هليم ذرت- در بازارها به ساير مردمي بفروشند كه آنها نيز مثل خودشان پول اضافي ناچيزي دارند.

اين تصوير پشت پرده از بچه‌هايي است كه به مدرسه «سنت جود» مي‌‌روند. آنها يا در فقر روستايي مطلق يا حلبي‌آبادهاي شهري انباشته از زباله زندگي مي‌‌كنند كه هيچ آب لوله‌كشي و هيچ برقي ندارد و اغلب غذاي كافي ندارند و بدتر از همه اينكه هيچ اميدي هم به تغيير اوضاع ندارند. فقر شديد، كيفيت تحصيل كودكان تانزانيايي را به شدت پايين آورده و لذا حتي كودكاني كه پس از كلاس چهارم (معادل پايان دوره ابتدايي) به تحصيل ادامه مي‌‌‌دهند، معمولا قادر به قبولي در آزمون‌هاي كلاس هفتم (معادل پايان دوره راهنمايي) نيستند. قبولي در آزمون‌هاي كلاس هفتم در تانزانيا بسيار مشكل است، چون دبيرستان‌هاي دولتي شلوغ و پرازدحام اين كشور، ظرفيت بسيار محدودي دارند؛ ظرفيتي معادل 15 درصد كل دانش‌آموزان دوره راهنمايي.

بدون تحصيل، آموزش فني يا پول، اكثريت بچه‌ها محكوم به همان سرنوشت جان كندن و حمالي كردن مثل والدين‌شان هستند؛ بخشي هم وسوسه ورود به زندگي به ندرت سودآورتر جرم و جنايت را پيدا مي‌‌كنند.

700 دليل براي زندگي يك دختر استراليايي در تانزانيا!

 امسال (سال 2006) بچه‌هاي مدرسه «سنت جود»، براي اولين بار در امتحانات سراسري كلاس چهارم شركت مي‌‌‌كنند. ما نتايج آزمون‌هاي آزمايشي را داشته‌ايم و من حدس مي‌‌زنم كه همه بچه‌هاي ما نه فقط در آزمون قبول مي‌‌شوند، بلكه واقعا عالي عمل مي‌‌كنند.

در حيني كه از ميان بازي بچه‌ها رد مي‌‌شوم قلبم از افتخار و غرور پر مي‌‌شود. البته كه من به بچه‌هايم تعصب دارم، اما آنها واقعا يك دسته استثنايي از كودكان هستند و تا اينجا خيلي خوب پيش آمده‌اند. من نمي‌توانم منتظر بمانم و ببينم كه زندگي خود را چگونه مي‌‌سازند. جاه‌طلبي آنها چنان پرغرور و شكوهمند است كه من هر كاري در توانم باشد خواهم كرد تا به آنها در رسيدن به روياهايشان كمك كند.

در يك گوشه ديگر مدرسه، «الكسي اينهاس» كوچك لاغر مردني مي‌‌بينم كه با دوستش «كوين» بازي مي‌كند. «الكس» يك پسر سختكوش خيلي ماه است. من مي‌‌دانم كه شرايط خانه در بيشتر اوقات براي او خيلي سخت است؛ با اين وجود روياي آينده او براي وقتي كه بزرگ مي‌‌شود، اين نيست كه زندگي را براي خودش راحت‌تر سازد؛ بلكه مي‌‌خواهد با بچه يتيم‌ها كار كند؛ بچه‌هايي كه او مي‌‌بيند زندگي حتي سخت‌تري نسبت به زندگي خودش دارند.

و بالاخره «سيسيليا بنديكت» كه يك آدم بزرگ استخواني و متبسم شده، توانسته است در چشم آدم بزرگ‌ها نگاه كند و با اعتماد به نفس درباره هر موضوعي صحبت كند. من مي‌‌توانم در شخصيت او يك وزير زن مورد اعتماد و دلسوز ببينم كه يك روز شايد به آن منصب برسد. وقتي كه من به گذشته نگاه مي‌‌كنم، زماني كه اين بچه‌ها شروع به درس خواندن كردند، هر كدام از آنها من من كنان نمي‌توانست چيزي بيشتر از «صبح بخير» به انگليسي بگويد و اينك آنها با رواني حيرت‌آوري انگليسي صحبت مي‌‌كنند.

«اسوات اوجونگو» دوست «سيسيليا» هنوز هنگام مواجهه با بزرگ‌ترها خجالت مي‌‌كشد، اما او در يك كلاس نمايش فوق برنامه شركت مي‌‌كند و هر هفته اعتماد به نفسش بيشتر مي‌‌شود. «اسوات» توان خودمحركي قوي دارد. در خانه جديدي كه پدرش ساخته است- بدون داشتن آب يا برق، اما يك پله بزرگ دارد كه بالاتر از كلبه گلي است- و او تا دير وقت در آنجا بيدار مي‌‌ماند، مدت‌ها پس از اينكه كارهاي سخت خانه تمام مي‌شود و در زير نور چراغ كوچك نفتي درس مي‌‌خواند. او دوست دارد يك روز خلبان شود- همان‌طور كه «آثوماني» هم دوست داشت- و شايد هم يك گزارشگر خبري شود. من حدس مي‌‌زنم او به هر چيزي كه بخواهد مي‌‌تواند برسد. و آنجا «اليودي ويليام» كوچولو هم هست كسي كه طبق معمول با دوست بزرگش «پيوس» كه بلندقدترين و تاكنون با سن و سال‌ترين پسر در كلاس است، بازي مي‌‌كنند. «اليودي» خجالتي بوده و يك كمي از خودش نامطمئن است و ظاهرا از دستاوردهايي كه در مدرسه داشته، تعجب كرده است. اما او توان واقعي خود در علوم را به همه نشان داد و من متعجب نمي‌شوم اگر او سرانجام يك زمين‌شناس بشود كه خودش مي‌‌گويد چنين كاري را دوست دارد. همچنين توانايي او در رقص بسيار خوب است و وقتي به اتاق رقص مي‌‌آيد، همه بچه‌ها عاشقش مي‌‌شوند.

اين بچه‌ها و سايريني كه در اين سال تحصيلي حضور دارند، براي من بسيار عزيز هستند؛ ما خيلي زياد با هم بوده‌ايم. طي چهار سال (از 2002 تا 2006)، ما از يك مدرسه سه بچه‌اي به يك مدرسه تقريبا 700 نفري رسيديم. ما ساختمان كلاس‌هاي درسي، يك كتابخانه، يك سالن اجتماعات، زمين‌هاي بازي را ساختيم و هنوز هم بزرگ‌تر و قوي‌تر مي‌‌شويم. هر سال دست كم 150 بچه جديد مي‌‌توانند به «سنت جود» بيايند و يك نوع از تحصيلات را دريافت كنند كه كاملا دور از دسترس هركسي در خانواده‌شان است. و تقريبا همه بچه‌هايي كه وارد مدرسه مي‌‌شوند به لطف صدها فرد، خانواده، باشگاه خيريه، مدارس و شركت‌هايي كه حامي مالي بچه‌هاي اينجا شدند، پولي نمي‌دهند. آنچه اين بچه‌ها دريافت مي‌‌كنند صرفا شهريه رايگان نيست، بلكه يك غذاي گرم مقوي، لباس مدرسه، لوازم‌التحرير، كتاب درسي، رفت و آمد مطمئن از خانه به مدرسه و برعكس دريافت مي‌‌كنند و شايد مهم‌تر از هر چيز ديگري، اينكه فرصت پيدا مي‌‌كنند تا بچگي كنند.

در اينجا، بچه‌ها فرصت يك استراحت و وقفه از كارهاي طاقت‌فرسا و دنياي غمگين پذيرش مسووليت‌هاي بزرگسالان پيدا مي‌‌كنند. آنها تشويق مي‌‌شوند كه با ريتم موسيقي سوئينگ برقصند، به توپ فوتبال لگد بزنند، يكي از اعضاي گروه نمايش شوند، طبل بزنند، پينگ پنگ يا تنيس بازي كنند. آنها شانس كشف چيزهاي جديد و بزرگ شدن پيدا مي‌‌كنند كه بايد حق مسلم هر بچه‌اي باشد.

اگر كه از من بپرسند چرا يك دختر روستايي از نيوساوت ولز استراليا بايد اينجا در آفريقا زندگي كند، من تقريبا 700 دليل براي شمردن دارم!

فصل پاياني كتاب

ژانويه 2007

اكنون، سال جديد تحصيلي شروع شده است و ديوانگي دوباره آغاز مي‌‌شود. تنها دو سال از زماني مي‌‌گذرد كه ما سال تحصيلي را با حدود 100 دانش‌آموز و پنج كادر آموزشي شروع كرديم و اوضاع پرهرج و مرج بود. بچه‌ها در هر جا مي‌‌‌لوليدند و برخي را بايد وسط ساعت از كلاس‌هايي كه اشتباه رفته بودند بيرون مي‌‌آورديم. اكنون اگر چه ما تقريبا 700 دانش‌آموز داريم، اما نخستين روز سال تحصيلي مدرسه خيلي زيبا و منظم برگزار شد. تنها چيزي كه از دست رفت، صداي من بود كه به خاطر هدايت اين سربازان كوچك گرفت.

بناها و نجارهاي داوطلب، در هنگام تعطيلات كار استثنايي انجام دادند، آنها كه شب را در مدرسه مي‌‌خوابيدند و نوبتي كار مي‌‌كردند ساختمان هشت‌كلاسه ما را توانستند زودتر از برنامه تمام كنند. گروه‌هاي داوطلب در ساعات استراحت وارد مي‌‌شدند و تجهيزات زمين بازي را نصب و رنگ‌آميزي مي‌‌كردند. مدير آموزشي پرتوان ما «نستوري مسوفه» و معاون مدرسه «بن ماينگا» وقت خودشان را صرف تهيه برنامه براي كادر جديد مي‌كردند و من اميدوار بودم كه كادر جديد خيلي آسان‌تر از سال پيش در جاي خود قرار بگيرند.

وقتي كه همكاران جديد از ساير مدارس آفريقايي مي‌‌آيند، ما هميشه مشكلاتي در شروع كار داشته‌ايم. آنها فرهنگ مدرسه خويش را با خود مي‌‌آورند و مجبورند روش‌هاي جديدي را ياد بگيرند، به ويژه چگونه بچه‌ها را بدون توسل به چوب يا نيشگون يواشكي زير ميز به نظم و انضباط وادار كنند. سطح كامپيوتري شدن در «سنت جود» نيز براي بيشتر آنها سخت است. ولي ما برنامه‌هاي بازآموزي و مربيگري برايشان مي‌‌گذاريم و براي من، آموزش دادن آموزشياران به اندازه آموزش كودكان اهميت دارد.

تقريبا 200 كودك جديد وارد كلاس‌هاي اول و دوم مي‌‌شوند. آنهايي كه دوره آزمايشي در پايان سال گذشته را تمام كرده‌اند، هفته گذشته آمدند تا لباس‌هاي فرم جديد خود را اندازه بگيرند. قشقرق كاملي به پا شده بود، اما در عين حال هميشه زيبا و تقريبا شبيه مراسم تفريحي است. بچه‌هايي را مي‌‌بينيم كه خويشتن گذشته خود را به دور انداخته و سعي در امتحان كردن هويت جديد خود دارند. آنها در انواع لباس‌هاي جورواجور دست دوم از بازار و البسه محلي دوخته شده وارد مي‌‌شوند. دختر بچه‌ها چنان لباس پوشيده‌اند كه شبيه لباس تافته پارتي است و با ژاكت‌هاي يقه پف كرده كامل شده است. پسرها ژاكت پشمي ضخيم و پيراهن و شلوارك پوشيده‌اند. همگي كاملا خوشگل شده بودند از سرهاي گيس بافته‌شده يا از ته زده شده، تا نوك پايشان. فردي كه اين جمله معروف را گفته است كه «چيزي به اسم بچه زشت وجود ندارد»، قطعا به بچه‌هاي معصوم آفريقايي فكر كرده است!

در عرض چند ساعت، اين بچه‌ها با لباس‌هاي قروقاطي، به يك گروه منسجم به زيبايي مرتب شده از دانش‌آموزان «سنت جود» تبديل مي‌‌شوند كه با افتخار يونيفرم‌هاي نيروي دريايي را بر تن دارند، كلاه‌هايشان با زاويه درست است و كفش‌هاي سياه مدرسه‌شان از براقي مي‌‌درخشد. صرفا با به تن كردن يك يونيفرم، كل شخصيت بچه از حالت آرام و خجالتي بودن به حالت غرور و افتخار و اطمينان تغيير مي‌‌كند.

اين مرحله، يكي از عالي‌ترين بخش‌هاي پذيرش دانش‌آموزان جديد است. بسيار جالب است كه شادي را در چهره كودكان و والدينشان مي‌‌بينيد و اينكه ما در اين جامعه، به مدت طولاني تا پايان دبيرستان، با همديگر هستيم.

تلاش سنگين براي توسعه مدرسه

اولويت اصلي امسال ما، شروع به ساخت مدرسه راهنمايي خواهد بود. اين ساختمان بايد براي نخستين كلاس بچه‌ها در 2009 آماده شود و ما اينك در حال خريد قطعه زميني براي يك خوابگاه هستيم كه فقط ده دقيقه پاي پياده از مدرسه فاصله دارد. به طوري كه ما بايد به دنبال طرح‌هايي براي ساخت اتاق‌هاي خواب، آشپزخانه، حمام، اتاق مطالعه و اتاق بازي باشيم كه در سال 2007 افتتاح شود. پس سال شلوغي را در پيش خواهيم داشت. در عين حال، مدرسه كنوني هم بزرگ‌تر خواهد شد. در يك سال آينده، به طور ميانگين هر 25 روز نياز به يك كلاس، يك معلم و نصف اتوبوس جديد داريم.

ما همچنين بايد ساختمان جديد براي يك دبستان و راهنمايي ديگر را شروع كنيم. بايد به فكر جا دادن 200 دانش‌آموز جديد در سال آينده و هر سال پس از آن باشيم. محوطه روستاي «اوسا» براي احداث دبستان و راهنمايي و خوابگاه در نظر گرفته شده است. با چنين سرمايه عمراني عظيمي كه كمك مردم از همه جاي جهان گرد آورده است، قصد داريم موفق شويم.

درحال حاضر، هنوز شكاف قابل توجهي بين ظرفيت مدرسه ما و تعداد كودكان علاقه‌مند به تحصيل وجود دارد و متاسفانه ما مجبور هستيم همچنان درصد بزرگي از كودكاني كه به مصاحبه مي‌آيند را رد كنيم. با اين وجود من مطمئن هستم كه ما مي‌‌توانيم تا چند سال آينده، 10 مدرسه در اطراف شهر «آروشا» داشته باشيم و اين شكاف تقاضا را پر كنيم. متاسفانه تراكم جمعيت در اين منطقه به حدي بالا است كه ما مجبوريم هنوز سياست «يك بچه _ يك خانواده» را داشته باشيم. يعني از هر خانواده فقط يك بچه را در مدرسه‌مان قبول مي‌كنيم. آرزوي بزرگ من اين است كه ظرفيت مدرسه را به اندازه‌اي گسترش دهيم كه يك روز بتوانيم «دو بچه در خانواده» را داشته باشيم و تصورش را بكنيد اگر آن زمان رويايي فرا برسد كه اصلا هيچ محدوديتي براي پذيرش بچه‌ها نداشته باشيم …

شايد آنچه كه ما در «سنت جود» به بچه‌هاي تانزانيايي ارائه مي‌كنيم، از نظر يك كودك غربي بديهي و پيش پاافتاده باشد. اما شوق كودكان تانزانيايي از همين امكانات اندك، وصف‌ناپذير است …

تحصيلات تنها روش قابل اعتماد براي برون رفت از فقر

وقتي من نسبت به همه اين چيزهايي كه با آنها مواجهم فكر مي‌‌كنم، نگران مي‌‌شوم كه نكند بيش از توان خودم بار برندارم. گاهي اوقات برخي به من مي‌‌گويند و من مطمئن هستم از روي مهرباني است كه: «جما، فكر مي‌‌كنم تو خيلي داري تند مي‌روي، يك كم سرعتت را آهسته كن. شايد تو بايد از پذيرش دانش‌آموز جديد خودداري كني و تنها روي آنهايي كه اكنون داري متمركز شوي.»

من مي‌‌توانم بفهمم چرا آنها اين را مي‌‌گويند، اما اگر كه اين كار را بكنم فكر نمي‌كنم بتوانم سرم را در برابر خداوند بالا نگه دارم. اگر كه ما بگوييم قصد نداريم هيچ بچه جديدي را براي شش ماه آينده بپذيريم، در آن حالت چه مي‌‌شود اگر يك دختر مثل «جسيكا» نتواند جايي در مدرسه داشته باشد؟ تصور كنيد اگر «اريك» وارد مدرسه نشود؟ «آثوماني» را كه روزي مي‌‌خواهد خلبان شود يا «آلكس» كه از هنگام ورود به اينجا كلاس‌ها را دو تا يكي طي مي‌‌كند چكار كنيم؟

مردم در اين كشور با اين اميد زندگي مي‌‌كنند كه كسي پيدا شود و هزينه مدرسه را بپردازد تا شانس يك زندگي بهتر را داشته باشند. اگر من در يك طرف حاميان مالي را به صف مي‌‌كنم و در طرف ديگر يك بچه نيازمند درخشان منتظر تحصيل است، چقدر بد است اگر من بگويم نمي‌توانم اينها را به هم برسانم چون كه هنوز زيرساخت‌ها آماده نشده است. اين وظيفه من است كه خودم را درگير قضيه كنم زيرساخت‌هايي مثل كلاس‌هاي درس را فراهم سازم و مطمئن شوم مديريت امور به خوبي عمل مي‌‌كند، به طوري كه ما بتوانيم بچه‌ها را انتخاب كنيم و با يك حامي مالي انطباق دهيم كه هر كودكي كه شايسته داشتن يك جا در مدرسه است، محروم نماند.

كسان ديگري هم هستند كه به من چنين مي‌‌گويند: «چه چيزي باعث شده است اين كار را بكني و خسته نشوي؟ چه چيزي نگهت مي‌‌دارد؟» گويي كه يك فرمول معجزه‌آسا وجود دارد كه ما را قادر مي‌‌سازد تا به آنچه كه مي‌‌خواهيم برسيم. اي كاش اين طور بود، اما واقعيت كسل‌كننده اين است كه فقط نياز به سختكوشي است: صبح زود از خواب بيدار شدن، ديدن كارهايي كه بايد انجام شود، پا پيش گذاشتن و تكميل كردن وظيفه نخست، سپس وظيفه ديگر را انجام دادن. اين يك ميليون بار سخت‌تر از آن است كه من مي‌‌توانستم تصور كنم، اما به خاطر همين مشكلات است كه هر چيزي را كه به دست مي‌‌آوريم برايمان تا اين حد زياد جذاب و راضي‌كننده مي‌‌شود.

از نظر من، همين چالش‌ها است كه نيروي كامل براي بيشتر رقابت كردن را در من تجديد مي‌‌كند. سال گذشته ما يك كلاس چهارم داشتيم. امسال پنج تا خواهيم داشت. وقتي كه ما دو محوطه داشته باشيم، شروع به ايجاد كلاس‌هاي چهارم بيشتر مي‌‌كنيم. من فكر مي‌‌كنم تا زماني كه در شرق آفريقا «كودكان محروم از تحصيل» وجود داشته باشند، از پا نخواهم نشست.

من واقعا معتقدم كه تحصيلات تنها روش قابل اعتماد براي برون رفت از فقر است و نمي‌توان منتظر بود تا كه در سطح دولت كاري صورت بگيرد. برخي اوقات شما صرفا مجبور هستيد خودتان كاري بكنيد. من مطمئن هستم كه مي‌‌توانيم سازمان خودمان را مستقل و پاسخگو نگه‌داريم، حال هر اندازه كه مي‌خواهيم بزرگ شويم. حتي اكنون، حاميان مالي ما، اطلاعات مفصلي درباره بچه‌هاي‌ تحت پوشش‌شان به دست مي‌‌آورند؛ درست به اندازه همان زماني كه فقط سه دانش‌آموز در مدرسه داشتيم. ما هر بچه در اينجا را از نزديك مي‌‌شناسيم و دليلي ندارد كه با بزرگ شدن، كيفيت شناخت ما از بچه‌ها پايين بيايد.

سنت‌ جود؛ مشغله ذهني 24 ساعته من

«سنت جود» مشغله فكري 24 ساعته من است. البته چنين وضعي يك كم مشكل است، اما عامل محرك زندگي من نيز هست. تصور مي‌‌‌كنم تعداد زيادي از مردم مي‌‌توانند كار و زندگي غيركاري را از هم جدا كنند، اما من 24 ساعت يك روز را درباره مدرسه فكر مي‌‌كنم. از خداوند بابت داشتن خانواده‌اي كه تا اين حد مرا درك مي‌‌‌كنند، تشكر مي‌‌كنم. من واقعا عاشق كارم هستم. من عاشق رفتن به دفتر كارم هر روز صبح و خواندن ايميل‌هاي مختلف دريافتي در ارتباط با «سنت جود» هستم. من عاشق برنامه‌ريزي براي آينده هستم. آموزش و كارآموزي كه من در اينجا مي‌‌بينم و هر كسي كه به امور مدرسه مي‌‌پردازد بايد ببيند، از نظر من بهترين ورزش و بهترين تفريح است. هر جزئي از بدنم احساس مي‌‌كند به كار گرفته شده، عضلاتش كشيده شده و در حال هماوردي است. من وقتي كه نوجوان بودم نمي‌توانستم چنين آينده‌اي را براي خود تصور كنم، اما با نگاهي كه اكنون به گذشته دارم، تشخيص مي‌‌دهم شغل درستي را انتخاب كردم كه ناخواسته همه عمر در حال يادگيري و آموزش ديدن هستم.

من اين حالت را با زماني مقايسه مي‌‌كنم كه اگر به استراليا برگردم، آنجا همه چيز راحت و مرتب است و صد البته بدون هيجاني! واقعا وقتي در استراليا زندگي مي‌كنيد، تمام‌وقت به ايمني و آرامش توجه داريد. براي مثال در آنجا مغازه‌هايي هستند كه فقط لباس‌هاي ايمني و محافظتي مي‌‌فروشند. در آنجا مردم بسيار محتاط و تابع قانون هستند. چنين وضعيتي اجازه نمي‌دهد افكار و چشم‌انداز بزرگي داشته باشيد، همه منابع خود را به كار گيريد و شانس‌تان را امتحان كنيد.

يكي از چيزهاي عالي درباره زندگي در آفريقا، اين است كه مي‌‌توانيد بگوييد «گور پدر قوانين و مقررات!» اگر كه من بخواهم يك ساختمان احداث كنم خودم ابعاد آن را ترسيم مي‌‌كنم. اينكه پنجره‌ها كجا باشد را، با يك تكه گچ همه را علامت مي‌‌زنم. من كاملا آزاد هستم و نظر و ايده فرد ديگري من را محدود نمي‌كند كه چكار مي‌‌‌توانم بكنم و چكار نكنم. هنگامي كه نگران آنچه ساير مردم مي‌‌گويند نباشيد، شروع به انديشيدن فقط از اين حيث مي‌‌كنيد كه چگونه مي‌‌توانيد به روياهاي خود رنگ واقعيت ببخشيد، نه اينكه آيا اين روياها واقعي هستند يا خير.

برخي اوقات عقب رفتن و نگاه به تصوير بزرگ كار دشواري است. من در مناسبت‌هايي مثل «روز شكرگزاري» در «سنت جود»، يا روز جشن فارغ‌التحصيلي كلاس چهارمي‌ها، قادر به ديدن تصوير بزرگ هستم، اما بيشتر شادي و سروري كه من به دست مي‌‌آورم شادي‌هاي كوچك هر روزه است: مثلا من تعداد زيادي كارت‌هاي محبت‌آميز از بچه‌ها دريافت مي‌‌كنم كه مي‌‌‌گويند، «خانم سيسيا بابت اتوبوس جديد مدرسه متشكريم» يا «بابت تعمير تاب‌بازي تشكر مي‌‌كنيم.»

من افتخار و بهت را به طور همزمان در چهره والدين مي‌‌بينم زماني كه براي اولين بار مي‌‌شنوند فرزندشان به زباني متفاوت صحبت مي‌‌كند. وقتي كه غرق كارهاي اداري باشيد اينها يادآوري‌هاي كوچكي هستند از اينكه چرا دقيقا چنين كارهايي را داريد انجام مي‌‌دهيد. چيزهاي بسيار زيادي هست كه من از آنها چنين هيجاني به دست مي‌‌آورم. يكي از بزرگ‌ترين هيجانات من زماني است كه حاميان مالي به بازديد مدرسه مي‌‌آيند و بچه‌اي را كه حمايت مالي كردند ملاقات مي‌‌كنند. من زماني را به ياد مي‌‌آورم كه در نخستين گروه تور كه به عنوان جمع‌آوري كمك براي مدرسه سازماندهي كرديم، خانم و آقاي «كونراي»، يعني حاميان مالي بچه شيرين و ناقلاي ما «آثوماني»، وارد مدرسه شدند. در صبح روز بعدي كه آنها وارد شدند نظاره‌گر بچه‌هايي بودند كه از اتوبوس‌ها پياده مي‌‌شدند.

من «آثومانی» را به آنها نشان دادم و آنها دویدند و وی را در آغوش گرفتند. اشک‌ها از گونه‌ها سرازیر می‌شد و واقعا زیبا بود. این برای من به معجزه شباهت داشت، اینکه یک زوج را از شهر «بریسبان» استرالیا و یک بچه را از روستای «موشونو» تانزانیا، با یک هدف مشترک گرد هم آورده‌ایم.

ایده‌آل‌گرا نباشیم!

و بالاخره اینکه من گرفتار این توهم نشدم که قصد تغییر جهان را دارم. من حتی نمی‌خواهم تانزانیا را تغییر دهم، به نظر خودم دورنمایی که ترسیم کردم تاکنون کاملا واقع‌گرایانه بوده است. من صرفا روی تعداد اندک بچه‌هایی تمرکز کردم که می‌توانم زندگی‌شان را تغییر دهم. اگر من می‌توانم به «آنا» سردسته دختران مدرسه که زندگی را در هراس از سوءاستفاده در مرز با کنیا شروع کرد کمک کنم و رویای وی برای آموزگار شدن را تحقق ببخشم، پس همین کافی است که مرا بی‌نهایت خوشحال کند.

حالا اگر از قضا «آنا» توانست مدیر یک مدرسه بشود، خیلی عالی است. اما من انتظار ندارم او مثلا وزیر آموزش و پرورش شود و نظام آموزشی تانزانیا را به کلی اصلاح کند! اگر یک روز من سوار هواپیما شوم و صدای خلبان متعلق به «آثومانی» باشد، من به وجد خواهم آمد. اما حتی اگر وارد یک فروشگاه سخت‌افزار شوم و برخی از آدم‌هایی که آنجا کار می‌کنند بچه‌های سابق«سنت جود» باشند، باز هم من هیجان‌زده خواهم شد.

اساسا اگر این بچه‌های «سنت جود» آینده‌ای بهتر از آنچه را كه می‌توانستند در غیاب تحصیل در مدرسه داشته باشند، به دست آورند، به هر جهتی که می‌خواهد باشد، پس من موفق شده‌ام. اگر آنها بتوانند شغل خوبی پیدا کنند، اندکی پس‌انداز کنند، یک تکه کوچک زمین بخرند، اوضاع بهداشتی و تندرستی بهتری پیدا کنند، به والدین یا پدربزرگ و مادربزرگ خود کمک کنند، این دستاورد بزرگی است و همه ما می‌توانیم امیدوار باشیم.

اما لحظه‌ای مکث کنیم، امیدهای آینده من مشخص‌تر هستند: من در این لحظه منتظر پُست هستم تا نامه نتایج آزمون سراسری کلاس چهارمی‌ها بیاید. هر بار که قرار است نامه‌ای برسد، من دستپاچه و عصبی می‌شوم. من خیلی خاطر جمع بودم؛ اما اینک عصبی شدم که نکند آنها پس از انجام این همه امتحانات آزمایشی، نتیجه مورد انتظار را به دست نیاورده باشند. در آن صورت همه بسیار ناامید خواهند شد، نه تنها بچه‌ها بلکه همه کسانی که تلاش بسیار کردند تا به بچه‌ها کمک کنند. آموزگارانی که تا دیروقت در مدرسه ماندند تا کلاس فوق‌العاده برای بچه‌ها بگذارند، رانندگان اتوبوس که باید سرویس‌های اضافی در شب می‌رفتند، حتی آشپزها و خدمتکاران که با خوشحالی حاضر بودند ساعات اضافی کار کنند تا بچه‌ها بتوانند به بهترین نتایج در آزمون دست یابند.

من باید با خودم این جملات را تکرار کنم: «نتایج مهم نیستند، نتایج همه چیز نیستند.» اما واقعا من می‌دانم که در این مرحله نتایج مهم هستند، اگر چه «نتایج» همه چیز نیستند؛ اما چیز خیلی مهمی هستند. حس افتخار و دستاورد بچه‌ها این است که به نتایج عالی برسند. والدین نظاره‌گر هستند، حامیان مالی اوضاع را زیر نظر دارند، سایر مدارس در ناحیه ما را تماشا می‌کنند. ما در درون خودمان می‌دانیم که در مسیر درستی حرکت می‌کنیم؛ اما چگونه ما این درست بودن را در چشمان جهان خارج از مدرسه اندازه‌گیری خواهیم کرد؟

و حالا نتایج اینجا هستند! امروز صبح پاکت از وزارت آموزش و پرورش وارد شد. من نامه را پاره کرده و تمام خبر را با سرعت می‌بلعم و سپس به ابتدای نامه برمی‌گردم و سعی می‌کنم خیلی آهسته آن را بخوانم و معنای همه آن را بفهمم؛ در حالی که ضربان قلبم به شدت می‌زند. وقتی که من مطمئن می‌شوم همه چیز در ذهنم جای گرفته است فریادی سر می‌دهم که هر کسی تا شعاع یک کیلومتری آن را می‌شنود:

«بیایید و نتایج را ببینید!!! ما نتایج عالی کسب کردیم!!! این باورنکردنی است!!!»

از بین 204 مدرسه در ناحیه ما، چه خصوصی و دولتی،

«سنت جود» سوم شد! این بسیار فراتر از تصورات و خیالات ما بود. نه فقط همه بچه‌ها توانسته بودند نمره قبولی بیاورند، بلکه حتی پایین‌ترین نمره کلاس ما هنوز در بین 20 درصد بالایی ناحیه بود. از بین 27 دانش‌آموز کلاس چهارمی ما، 19 تا توانستند حداقل در یک موضوع درسی نمره 100 درصد بگیرند.

من نمی‌توانستم خودم را مفتخرتر از این ببینم. با توجه به اینکه این نخستین سالی بود که سنت جود در امتحانات ملی تانزانیا شرکت می‌کرد و تجربه نداشتیم و بیشتر وقت ما به کار حدسی گذشت و در تاریکی پیش می‌رفتیم نتایج کل کلاس چهارمی‌ها فراتر از هر چیزی بود که تصور می‌کردیم.

سپس به نفرات اول و دستاوردهای فردی می‌رسیم. از بین بیش از 17 هزار کودک در این منطقه که در آزمون سراسری کلاس چهارم شرکت کرده بودند، ما دانش‌آموزی داشتیم که همه آنها را پشت سر گذاشته بود: «اسوات اوجونگو»ی شیرین و سخت‌کوش. چهار دانش‌آموز دیگر در بین ده نفر اول بودند. «الکس الیفاس» عزیز که همیشه یک لبخند بر چهره دارد، پنجم شد. «سیسیلیا بندیکت» که بسیار مطمئن و بالغ بود، هشتم شد. «الیودی ویلیام» خودش را هم طبق معمول شگفت‌زده کرد و نهم شد و این افتخاری بود که وی با سردسته پسران مدرسه که فردی جدی و دوست‌داشتنی است و به زودی خلبان می‌شود، یعنی «آثومانی»، تقسیم کرد.

این کودکانی که من آخرین بار آنها را در حال توپ‌بازی دیدم، با دستاوردهای عالی که کسب کردند، کاملا در مسیر آینده درخشان و باز قرار دارند. وقتی این بچه‌ها مدرسه را شروع کردند ما تنها چند کادر داشتیم و هیچ تجربه‌ای از نظام آموزشی تانزانیا نداشتیم. کل مساحت مدرسه ما هزار متر بود. نظام گزینش بچه‌ها هنوز در مراحل ابتدایی بود و طرح حامیان مالی تازه شروع شده بود.

در هر گامی که برداشتیم این بچه‌ها مثل موش آزمایشگاهی مورد آزمون و خطا قرار گرفتند و ما تجربه کسب کردیم و توسعه یافتیم و اشتباهات بی‌شمار مرتکب شدیم. به علت هوش و کوشش ذاتی آنها و نیز معجزه بسیار ویژه «سنت جود»، آنها هنوز پیشرفت می‌کنند.

کمکی از دست من برنمی‌آید؛ اما فکر می‌کنم اگر در مرحله اولیه توانستیم به این دستاوردها برسیم پس برای وجود طولانی مدرسه دعا خواهم کرد. دقیقا تصور کنید چه آینده‌ای برقرار خواهد بود! اگر ما همچنان بتوانیم پشتیبانی باورنکردنی را که از مردم همه جای جهان به دست آوردیم ادامه دهیم، فکر می‌کنم می‌توانیم به هر چیزی دست پیدا کنیم.

اصلا همه آنچه را که پیش از این گفتم فراموش کنید؛ فقط بیایید به این مساله فکر کنیم که واقعا شاید که ما بتوانیم بدون نیاز به معطل ماندن برای اصلاح سیاست‌های دولت‌ها، جهان را تغییر دهیم.

سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاه‌های گوناگون است.

مطالب مرتبط

جمال الطاهر محقق و متخصص رسانه‌ای تونسی در مونترال، کانادا:مترجم علی سرداری

در تاریخ تونس، یک پارادوکس دردناک تکرار می‌شود: بسیاری از چهره‌هایی که زندگی، اندیشه و مبارزه خود را وقف کشور کردند، در نهایت به انزوا، بدنامی، تبعید، زندان و گاهی حتی مرگ دچار شدند، پیش از آنکه بعدها به‌عنوان بخشی از وجدان ملی دوباره کشف شوند.

عصام نعمان:مترجم علی سرداری

آیا پس از همه اقداماتی که اسرائیل و آمریکا علیه لبنانی‌ها، فلسطینی‌ها و ایران انجام داده‌اند و همچنان ادامه می‌دهند، رواست که رؤسای جمهور عون و سلام به ایران حمله کنند، گویی می‌خواهند حمایت بی‌قید و شرط آن از لبنان را رد کنند؟ در حالی که ایران شرط پایان جنگ را تعهد جدی اسرائیل به توقف تجاوز و عقب‌نشینی از اراضی اشغالی لبنان می‌داند.

نوران بدیع – مترجم: علی سرداری

عبدالجواد یاسین، مانند بسیاری از متفکران منتقد، با واکنش‌های متفاوتی روبه‌رو شده است. در حالی که روشنفکران بسیاری از او حمایت می‌کنند، جریان‌های سنت‌گرا او را متهم به چالش‌کشیدن اصول اساسی اسلام می‌دانند. این تقابل میان قدیم و جدید، میان فقه سنتی و تفسیرهای مدرن، یاسین را به چهره‌ای محوری در بحث آینده اسلام تبدیل کرده است.