جمعه ۳۱ام مرداد ۱۳۹۳ , ساعت: ۰۲:۰۵کد مطلب : 66310 نسخه قابل چاپ

مرگ هم چونان زندگی دست آموز غزل های او می شود

  برخی سیمین بهبهانی را فمنیست خوانده اند در حالیکه به نظر می رسد  برابری خواهی بهبهانی بیشتر برخاسته از نگرش وحدت جویانه ومبتنی بر این  باور که زن و مرد از نفس واحد اند بود. در اشعارسیمین بهبهانی  تاکید ویژه ای  که نشانه  اصرار او بر ضدیت علیه مردان  حتی مردان عرصه  سیاست و قدرت  باشد دیده نمی شود. او زن و مرد را از زاویه قربانیان کلیشه های قدرت و جنسیت نقد می کرد نه از سر تضاد و ستیز ذاتی خود انگارانه فمنیستی بین زن و مرد .در عین حال او که به عنوان مادر حمایتگردر کنار زنان ومردان قربانی ستم و جهل قرار داشت بطور طبیعی  به سرمایه اجتماعی قدرتمند زنان ایرانی تبدیل شده بود که نمی شد به اسانی اورا حبس کرد و یا زد و نادیده گرفت. 

پرسش مهم نیچه در آنک انسان این است : آدمی چگونه همان می شود که هست ؟  دم دست ترین پاسخ این است که آدم خود را باور داشته باشد. سیمین بهبهانی زنی بود که خود را باور داشت. او باور داشت زنی فرزانه – زیرک – شجاع و همواره امیدوار و عاشق زندگی و زیبایی است. او سعی می کرد زندگی را چنان که باور دارد ومی فهمد و می خواهد زندگی کند. هر کس از ظن خود یار سیمین بود اما آنکه از درون او اسرارش را می جست و کولی وار بر سر کوی و برزن فریاد می کرد خود سیمین بود. چنان ساده و بی تکلف بود که به راحتی محرم اسرار کسان می شد اما خود سنگ صبور خویش بود. او به زندگی و سرنوشت خویش عشق می ورزید. هنرمندان –نویسندگان فعالان سیاسی اجتماعی از نحله های گوناگون فکری او را از آن خود می دانستند و اما سیمین وارسته تر از این بود که به برچسبی خاص قناعت و دلخوش کند . او بیش از اینکه دلمشغول تعصبات آرمانی  دوران خویش باشد دلمشغول بی پروای ساخت و پرداخت  سرشت و سرنوشتی است که با خود عهد کرده بود سطر به سطرش را از عشق و در آغوش یار بسازد و بنویسد. همچون وطنی که عاشقانه در آغوش اش آرمیده ! وطنی که آرزو می کرد با نیرویی بیش از توانی که داشت با اشک روان اش از آلودگی ها بشویدش و با استخوان اش دوباره بسازدش  و با شعر و غزل هایش رنگ آمیزی اش کند!

   در ادبیات شاعرانه  سیمین بهبهانی که از اوان جوانی و سالهای پیش از انقلاب  مادرانه  از رنج دردمندان ودر باره گرسنگی گرسنگان و تو قیف روزنامه و شلاق خوردن قربانیان خشونت وتحقیر فرودستان مینویسد  ونقد اجتماعی می کند  بدون این که  به هیچ گروه وگرایش از نوع چپ و راست سیاسی  وا بستگی داشته باشد کلیشه های  جنسیتی دیده نمی شود . اما بعد از انقلاب  جنسیت براغلب عرصه های زیست اجتماعی و سیاسی ایران وبر نظم ونثر ایران نیز سیطره می یابد و بر ادبیات تحمیل می شود.  سیمین برای فرار از نوشتار بر اساس کلیشه های جنسیتی له یا علیه مرد و زن؛ با غزل سرایی و عاشقانه نویسی و در هم شکستن اوزان شعری از کلیشه نویسی جنسیتی فرار می کند.  آزادی و رهایی از ستم تم بسیاری از غزل های سیمین بهبهانی هستند و بیانگر تعهد و پایبندی سیمین به این قبیل مفاهیم است ولی با وجودیکه او  معتقد است که اشعارش سیاسی نیستند  وحتی  ناراحت است از اینکه در می یابد  نیم بیت از ۶۰۰۰  ابیاتی که سروده تبدیل به شعار انتخاباتی فردی سیاسی شده است ؛  ولی باز هم در معرض فشارهای سیاسی واقع شده و قدرت سیاسی حاکم او را عمدا انکار می کند و نادیده می گیرد. اینجاست که سیمین دانسته یا نادانسته ثابت می کند در جوامعی نظیر جامعه ما “شعر” نیز همچون “زن ”   امری سیاسی است!

  برخی سیمین بهبهانی را فمنیست خوانده اند در حالیکه به نظر می رسد  برابری خواهی بهبهانی بیشتر برخاسته از نگرش وحدت جویانه ومبتنی بر این  باور که زن و مرد از نفس واحد اند بود. در اشعارسیمین بهبهانی  تاکید ویژه ای  که نشانه  اصرار او بر ضدیت علیه مردان  حتی مردان عرصه  سیاست و قدرت  باشد دیده نمی شود. او زن و مرد را از زاویه قربانیان کلیشه های قدرت و جنسیت نقد می کرد نه از سر تضاد و ستیز ذاتی خود انگارانه فمنیستی بین زن و مرد .در عین حال او که به عنوان مادر حمایتگردر کنار زنان ومردان قربانی ستم و جهل قرار داشت بطور طبیعی  به سرمایه اجتماعی قدرتمند زنان ایرانی تبدیل شده بود که نمی شد به اسانی اورا حبس کرد و یا زد و نادیده گرفت. هر چند به گمانم حتی اگر حبس اش می کردند می توانست به کمک امید و نشاط  کولی وارش از حصار سخت زندان عبور کند. هم چنان که ازحصار سنت های شعری و دیوار بلند کلیشه های  جنسیتی و خانوادگی عبور کرد و خود را رهانید .

  او که بارها گفته بود کولی اشعارش خود اوست را می بینم  در حالیکه کولی وار گیسو می افشاند و پای می کوبد ودر همان حال کف می بیند تا از خلال شیارهای عمیق و رگهای برامده دستانش از حال و اکنون عبور کند وآینده را  در یابد  (تو بخوان بسازد ). چون کولی خوب میداند آنکه حال  ندارد  آینده ای  نیز نخواهد داشت .

 کولی ! به حرمت بودن، باید ترانه بخوانی

‌شاید پیام حضوری تاگوش ها برسانی

دود تنورۀ دیوان سوزانده چشم و گلو را
برکش ز وحشت این شب فریاد اگر بتوانی
کولی ! برای نمردن، باید هلاک خموشی
یعنی به حرمت بودن، باید ترانه بخوانی

  منبع: فیس بوک نویسنده


مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.