جمعه ۱۶ام خرداد ۱۳۹۳ , ساعت: ۰۹:۰۳کد مطلب : 63741 نسخه قابل چاپ
در خلوت خاطرات حسین شاه‌حسینی

از کلاس های نخشب تا کودتای ۲۸ مرداد

جلسات سیاسی در اندرونی خانه پدری، کلاس‌های محمد نخشب در دبیرستان یگانه در سرچشمه تهران، ارتباط با آیت‌الله کاشانی وصی پدر، عضویت در سازمان نظارت بر آزادی انتخابات، نزدیکی به حزب زحمتکشان مظفر بقایی و… خاطرات حسین شاه‌حسینی در روزگار نوجوانی و جوانی را شکل داده‌اند. پسر شیخ زین‏‌العابدین نوری شاه‏‌حسینی تهرانی از هواداران مدرس که خانه‌شان محل آمد و رفت بزرگان سیاسی وقت بود، پس از درگذشت پدر در کنار آیت‌الله کاشانی قرار گرفت و به فعالیت در نهضت ملی شدن صنعت نفت پرداخت تا موسم جدایی کاشانی و مصدق که به صف یاران دومی پیوست و پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، در نهضت مقاومت ملی فعالیت کرد.این مصاحبه از سوی سایت «تاریخ ایرانی»   منتشر شده که با  خاطرات حسین شاه‌حسینی  از ایام جوانی آغاز شده و در در ادامه روند شکل‌گیری نهضت مقاومت ملی و فعالیت سیاسی در ایران پس از کودتا پرداخته شده است. سایت ملی مذهبی این مصاحبه را برای آشنایی دقیق تر مخاطبان خود با زندگی حسین شاه حسینی بازنشر می کند.

 از محیط خانوادگی شما شروع کنیم؛ از رشد و نمو در سایه پدری عالم که هم با آیت‌الله حاج شیخ حسین لنکرانی در ارتباط بود و هم با پدر آیت‌الله طالقانی؛ پدری که هم حامی آیت‌الله سیدحسن مدرس بود و هم همراه آیت‌الله سیدابوالقاسم کاشانی. زندگی در چنین خانواده‌ای عامل خوبی است برای تن کردن کسوت روحانیون و پیوستن به مسلک سیاسیون. حسین شاه‌حسینی چه شد راه دوم را برگزید و چگونه در صف حامیان نهضت ملی قرار گرفت؟

 من سومین فرزند پسر شیخ زین‌العابدین نوری شاه‌حسینی هستم؛ متولد اسفندماه ۱۳۰۶ در محله سرچشمه تهران. خانواده ‌ما مذهبی بود، پدرم هم تحصیلات قدیمه داشت، هم به مسائل جدید آشنایی داشت و کتاب‌های مذهبی نوشته بود، کتاب معروفش «ارغام‌الشیطان» علیه فرقه بهاییت بود. ایشان بدوا تحصیلات حوزوی داشت، در مدرسه مروی از شاگردهای مرحوم آشتیانی بود ولی پس از آن تغییر لباس داد، گرچه همچنان در دروس علمای روحانی شرکت می‌کرد. شغل پدرم در بدو امر کشاورزی بود، در شمیرانات و مازندران املاکی داشت و با عایدی آنها ما در منطقه سرچشمه تهران زندگی می‌کردیم، ولی در عین حال بر مبنای آنکه در کلاس‌های مرحوم آشتیانی و سایر آقایان روحانی شرکت‌ می‌کرد و تعدیاتی که در منطقه مازندران بر اثر ظلم و بیدادگری رضا شاه اعمال می‌شد را می‌دید، نسبت به مسائل سیاسی و اجتماعی روز علاقه‌مند شد. علاقه پدرم‌ به مسائل سیاسی ریشه‌ در مبارزات مرحوم مدرس داشت، چون مدرس وقتی به تهران آمد در منطقه سرچشمه پشت مدرسه سپهسالار یا کوچه میرزا محمود وزیر سکونت پیدا کرد، جلساتی هم با شرکت آقایانی که با مسائل مذهبی آشنایی داشتند در منزلش تشکیل می‌داد و این جاذبه بتدریج در پدرم ایجاد شد که جزء دوستان نزدیک و ارادتمندان مرحوم مدرس قرار بگیرد. این کثرت علاقه‌مندی تا حدی بود که مرحوم مدرس ایشان را در دوره چهارم مجلس شورای ملی کاندیدای شهر تهران کرد. البته سن من اقتضا نمی‌کند، ولی در کتاب خاطرات مرحوم حسن اعظام‌قدسی به نام «تاریخ صد ساله ایران»، شرح کامل زندگی‌ پدر من ذکر شده که خود ایشان از پدرم پرسیده و در آنجا نقل کرده است که ارادت پدرم به مدرس در چه حدی بود تا اینکه وقتی مدرس را بازداشت و به کاشمر تبعید کردند، پدرم چون قبل از آن در جلسات متعددی با حضور مدرس و سایر رجال سیاسی شرکت می‌کرد و شاخص شده بود، توسط شهربانی و سرهنگ سیدمصطفی خان دستگیر شد و مدت‌ها به زندان افتاد. قصد شهربانی این بود که پدرم از مدرس برائت بجوید اما او زیر بار نرفت و تحت شکنجه و آزار بسیار زیاد قرار گرفت که بر اثر آن از بخشی از بینایی خود محروم شد، تا اینکه در اواخر عمر مدرس خودش را به کاشمر رساند و دیداری با ایشان در اختفا داشت، اما به مجرد اینکه از کاشمر بازگشت مجددا بازداشت شد. پدرم به وسیله یکی از اقوام نزدیکمان به نام شیخ حیدرعلی نیاورانی که معمم بود و با سرتیپ کوپال، رییس وقت شهربانی ارتباطی داشت، توانست بعد از آزادی از زندان تا آخر عمر در نیاوران زندگی کند و سپس به مکه مشرف شد. ایشان سلسله مقالاتی هم در تأیید مدرس و حمله به رضا شاه در روزنامه «ستاره» نوشت که مدیرش احمد ملکی بود. پدرم که بعد از شهریور ۲۰ به عنوان شخصیتی علمی و مبارز شناخته شده بود، در انتخابات دوره‌ چهاردهم مجلس شورای ملی در انجمن مرکزی نظارت بر انتخابات تهران انتخاب شد و بر انتخابات نظارت مستقیم داشت؛ او در عین حال در انجمن شهر تهران به عنوان نماینده صنوف مختلف انتخاب شد تا اینکه در سال‌ ۱۳۲۴ دعوت حق را لبیک گفت و در قم به خاک سپرده شد.

 گرایش بسوی آیت‌الله کاشانی متاثر از دیدگاه‌های مذهبی شما بود یا ارتباطات خانوادگی و روابط پدرتان؟

پدرم چون در طول زندگی اجتماعی خود بالاخص بعد از شهریور ۲۰ بیشتر با آیت‌الله کاشانی در ارتباط بود، من هم همراه ایشان به جلسات مرحوم کاشانی می‌رفتم و از این طریق انگیزه فعالیت سیاسی در من ایجاد شد و وارد صحنه‌ سیاسی شدم. بعد از شهریور ۲۰ به دلیل ارتباط پدرم با کاشانی، دکتر مصدق، سیدمحمدصادق طباطبایی و معتمدالملک پیرنیا، در جلساتی که در منازل آنها تشکیل می‌شد، معمرین جمع می‌شدند و در آنجا راجع به مسائل سیاست روز اظهارنظر می‌کردند؛ من هم با پدرم به این جلسات می‌رفتم و به امور سیاسی علاقه و ذوق و شوق پیدا کردم. پدرم چون مرحوم کاشانی را به عنوان وصی خود بعد از فوت انتخاب کرده بود، به دلیل مسائل مادی مربوط به زندگی ‌خانوادگی و عواطف پدرم، خدمت آیت‌الله کاشانی می‌رسیدیم. در مبارزاتی که کاشانی علیه هژیر و ساعد شروع کرد، من هم در کنار طرفداران کاشانی بودم گرچه هنوز سازمان سیاسی منسجمی وجود نداشت. راه و روش پدرم را ادامه ‌دادم و مبارزه می‌کردم. در آن زمان چهره‌هایی چون مهندس فریوَر، رضازاده شفق، اللهیار صالح، دکتر سنجابی و… معروف شده بودند که می‌گفتند حزبی تشکیل شده به نام «حزب ایران» که تحصیلکرده‌های خارج از ایران آن را تشکیل داده‌اند. پس از شهریور ۲۰ آزادی فعالیت احزاب بیشتر شده بود، فعالیت حزب توده زیرنظر سلیمان میرزا در بدو امر بسیار زیاد بود و مردم هم چون پناهگاهی در کار سیاسی نداشتند، بیشتر در حزب توده فعالیت می‌کردند، البته حزب توده هم مواضع خودش را بیشتر در قالب مذهب اعلام می‌کرد و شعارهایش جذابیت داشت. تعدیات و تجاوزات و زورگویی‌های رضا شاه موجب شده بود که مردم در پی پناهگاهی باشند و این پناهگاه را بیشتر در مکتب حزب توده می‌جستند و احزاب جدید هم که تشکیل می‌شدند آن قدرت را نداشتند که در مقابل آن قدعلم کنند.

 تنها جمعیتی که بتدریج داشت نضج می‌گرفت، عده‌ای از جوان‌های دانشگاهی بودند که در دبیرستان‌های تهران، در سیکل دوم یعنی کلاس‌های ششم تا نهم در دبیرستان‌های ملی تدریس می‌کردند. من قصد داشتم تحصیلاتم را از کلاس ششم تا نهم ادامه دهم؛ در‌‌ مدرسه‌ یگانه در سرچشمه تهران آقایان محمد نخشب، سرفراز، شکیب و رضایی ادبیات و املا و انشاء تدریس می‌کردند، ولی درون کلاس‌ها بعضی مواقع یکی از آنها به نام آقای صفاپور، حرف‌های دیگری هم می‌زد درباره خفقان حاکم بر روزنامه‌ها و شرایط محاکمی که کابینه سهیلی تشکیل داده بود و حکم قاتلان مدرس، سردار اسعد بختیاری و.. را بررسی می‌کردند، از روزنامه اطلاعات مطالبی درباره آن دادگاه‌ها نقل و ما را به امور اجتماعی – سیاسی علاقه‌مند می‌کرد. در دوره‌ای هم کلاس ماشین‌نویسی دائر کردند که من هم به این کلاس می‌رفتم، عصر‌ها تعدادی از همین جوان‌های دانشگاهی به آنجا می‌آمدند، تعدادی هم از مدارس دیگر می‌آمدند و آنجا بحث‌های سیاسی می‌کردند. آنها در انتخابات دوره چهاردهم کاندیداهایی معرفی کردند و برای ما به زبان ساده توضیح می‌دادند که باید مردم در انتخابات شرکت کنند، رأی دهند، صلحا را انتخاب کنند، حزب ایران این لیست را داده، شاه این لیست را داده، پسر آن شاه هم می‌خواهد دنبال‌‌ پدرش برود و‌‌ همان کارهایی که او کرده بکند و ما باید بتوانیم عناصر سالمی که از زیر گیوتین رضا شاهی نجات پیدا کردند، به مجلس بفرستیم. در برخی از جلساتی که در خانه ما تشکیل می‌شد، افرادی از جمله شیخ‌العراقین بیات، تهرانچی، رضازاده شفق، عبده، سیدمحمدصادق طباطبایی، نجم‌الملک، سیدجلال تهرانی و مرحوم مصدق می‌آمدند و درباره شرکت در انتخابات بحث می‌کردند. آنها معمرینی بودند که از دوره رضا شاه جان سالم به در برده بودند، دور هم راجع به انتخابات و سیاست حرف می‌زدند و ما هم کم و بیش بهره‌ای از آنها می‌بردیم. در‌‌ همان دوره، در انتخابات تهران هم دکتر مصدق وکیل شد، هم معتمدالملک، سیدمحمدصادق طباطبایی، مهندس فریور، رضازاده شفق و آیت‌الله کاشانی. در آن زمان تهران ۱۲ نماینده در مجلس شورای ملی داشت، شمیرانات هم آن موقع جزء تهران بود، تا منطقه اطراف رودخانه کرج هم به نمایندگان تهران رأی می‌دادند. آنهایی که در دهات بودند، زیرنظر کدخدا‌ها و ژاندارمری رأی می‌دادند و در نتیجه لیست دولت در آنجا توفیق پیدا می‌کرد و در شهر تهران کسانی که با لیست دولت مخالف بودند، حائز اکثریت ‌شدند. ما از آن موقع در جریان مبارزه پارلمانی قرار گرفتیم، البته در دوره چهاردهم فرقه دموکرات آذربایجان بخشی از ایران را تصرف و تا منطقه قزوین آمده بود و نیرو گذاشته بود، متفقین هم در ایران بودند و هرگونه مبارزه‌ای باید تقریبا به نحوی باشد که تضادی ایجاد نشود و نیروهای خارجی در مملکت بیشتر از آن تسلط پیدا نکنند. در آن شرایط شخصیت‌های سیاسی روز، شعارهای خیلی مشکل‌زا نمی‌دادند، فقط شعار اجرای قانون می‌دادند. خبری از شعارهای ضد سلطنتی و ضد نظام نبود، اعتراضاتی که می‌شد به قانون‌شکنی بود. روزنامه‌هایی مثل «قیام ایران»، «ستاره» و «داد»‌ منتشر می‌شدند که روزنامه‌نگاران مطرحی در آنها می‌نوشتند، کم کم سر و کله روزنامه «باختر امروز» آقای دکتر فاطمی هم در کنار روزنامه «مرد امروز» محمد مسعود پیدا شد. اینها موجب شد جامعه شاهد حرکاتی باشد. در این مقطع نیروهایی که در کنار دوستان آقای نخشب بودند، در مدارس تهران انجمن‌هایی تشکیل دادند، در مدرسه دارالفنون انجمن اسلامی، انجمن موسیقی، ورزش و ادبیات تشکیل شد که موجب شد انسجامی بین جوانان ایجاد شود که به فعالیت سیاسی سوق پیدا کرد. در دارالفنون برادر بزرگ آقای دکتر ابراهیم یزدی با عده‌ای دیگر مثل آقایان نوربخش و تهرانی انجمن‌ اسلامی را تشکیل داد.

  آقای کاظم یزدی؟

 بله، کاظم یزدی. اعضای انجمن‌های اسلامی مدارس پس از آنکه فارغ‌التحصیل شدند، به دانشگاه رفتند و از اواخر دوره چهاردهم مجلس در دانشگاه هم انجمن اسلامی زمینه تشکیل پیدا کرد. احزابی هم فعال شده بودند که در مقابل قانون‌شکنی‌ها موضع می‌گرفتند؛ در قالب مشروطه، استقرار حاکمیت قانون را می‌خواستند، انتظار داشتند شاه گرچه طبق اصول مشروطه مقامی غیرمسوول است اما جلوی بی‌قانونی‌ها را بگیرد. این احزاب زیاد پاپیچ نظام سلطنتی نمی‌شدند، به دولت‌ها حمله می‌کردند. بیشتر دولت‌هایی که بر سر کار می‌آمدند نالایق بودند، مدیریت خوبی نداشتند، بودجه مملکت از بین می‌رفت، حیف و میل می‌شد، دزدی و نابسامانی زیاد بود، اینها همه موجب شده بود که جوان‌های آن دوره گرایش سیاسی پیدا کنند، من هم یکی از آن‌ها؛ ابتدا در کنار نخشب مقداری از مسائل سیاسی اطلاع پیدا کردم، بعد هم در کنار آیت‌الله کاشانی قرار گرفتم.

 گرایش شما بسوی آیت‌الله کاشانی در فضایی صورت گرفت که پس از شهریور ۱۳۲۰ احزاب و جمعیت‌های زیادی شکل گرفته و فعالیت می‌کردند و از نزدیک شاهد رونق تشکل‌های سیاسی بودید و حتی با وجود ارتباط با نخشب به نهضت خداپرستان سوسیالیست هم نپیوستید. فعالیت‌های بعدی شما در قالب سازمان نظارت بر آزادی انتخابات هم ناظر به نزدیکی شما به طیف هوادار کاشانی (مظفر بقایی) است. شرایط آن دوره و گرایش علاقه‌مندان به فعالیت‌ سیاسی در آن روزگار به چه احزابی بود؟

 شرایط کلی جامعه بگونه‌ای بود که مردم گرایشاتی به امور سیاسی پیدا کرده بودند؛ جیره‌بندی نان، توقیف روزنامه‌ها، اخبار حیف و میل‌هایی که در دستگاه دولتی می‌شد مثل دزدی لاستیک، تعدیات و تجاوزات نیروهای متفقین در شهرهای مختلف، اینها همه موجب شده بود که در مردم انگیزه‌هایی ایجاد شود. جمعیت‌هایی هم تشکیل شد، مثلا آقای خسرو هدایت در طرفداری از خانواده پهلوی حزبی تاسیس کرد به نام «حزب هدایت»، کارمندان راه‌آهن و کارمندان شهرداری را زیر پوشش خودش گرفت؛ اعضای حزب ایران هم انسجامی پیدا کردند. نهضت خداپرستان سوسیالیست به سرپرستی آقای نخشب هم که آن موقع به نام «حزب مردم ایران» شناخته می‌شدند، برای انتخابات پیش رو با حزب ایران ائتلاف کردند که بعد که اعضای حزب ایران در کابینه قوام‌السلطنه حضور یافتند، از آنها انشعاب کردند و مجددا در قالب حزب خود مشغول به فعالیت شدند. سیدضیاءالدین طباطبایی که از اواخر دوره سیزدهم مجلس از فلسطین به تهران آمده بود هم «حزب اراده ملی» را تشکیل داد، دفتر حزب در میدان مخبرالدوله در خیابان سعدی جنوبی بود، حزب از مذهب استفاده سیاسی می‌کرد و روحانیونی که آن موقع به مسائل سیاسی توجه می‌کردند با توجه به گرایش‌های مذهبی سیدضیاءالدین با او همکاری می‌کردند و توانسته بودند قشری از معمرین و شخصیت‌های قدیمی را گرد خود آوردند. عده‌ای از جوان‌هایی که تازه می‌خواستند در ادارات دولتی استخدام شوند هم به این حزب پیوستند، بنابراین آن حزب هم بین توده‌های مردم یک رونقی پیدا کرد، خاصه در بین اصنافی چون بازار و میادین هم نیرویی پیدا کرده بود. این مسائل موجب شد در انتخابات دوره چهاردهم نیروهای ملی و طرفدار اندیشه‌های مصدق، کاشانی، معتمدالملک و سیدمحمدصادق طباطبایی در تهران توفیق پیدا کنند، در شهرستان‌ها هم نیروهای هوادار شاه یک مقدار توفیق پیدا کردند.

 اواخر دوره چهاردهم که قوای متفقین در ایران مسلط شده بودند و در آذربایجان هم فرقه دموکرات داعیه حکومت‌داری داشت و کابینه‌‌ای تشکیل داده بود، ساعد هم نتوانست کار مثبتی انجام دهد، از دست حکیم‌الملک و صدرالاشراف نیز کاری ساخته نبود، به این نتیجه رسیدند که در این دوره قوام‌السلطنه شایستگی دارد و به او رأی اعتماد دادند و نخست‌وزیر شد. قوام‌السلطنه حزب دموکرات ایران را تاسیس کرد و جشن صد روزه‌ای گرفت و کارمندان دولت، شهرداری‌ و شهربانی‌ را در این حزب متشکل کرد و توانست در انتخابات دوره پانزدهم تهران توفیق حاصل کند و شخصیت‌هایی وارد مجلس شدند ولی لایحه‌ای را که دولت قوام درباره واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی به مجلس فرستاده بود، مورد تصویب قرار نگرفت و قوام استعفا داد. بعد از آن تصمیم‌گیری درباره مساله نفت به دولت‌های بعدی احاله شد، در این حین قوای متفقین ایران را تخلیه کردند و حزب دموکرات آذربایجان هم انحلال خودش را اعلام کرد و سرپرستانش به اتحاد جماهیر شوروی رفتند. در دوره نخست‌وزیری منصور هم مساله نفت به جایی نرسید.

 در دوره پانزدهم مجلس اقلیتی متشکل از آقایان مکی، حائری‌زاده، بقایی و عبدالقدیر آزاد شکل گرفت، تعدادی دیگر از نمایندگان هم به آنها پیوستند. در عین حال در دوره پانزدهم، با وجودی که دوستان مصدق و معمرین سیاسی در حاشیه بودند، اما از بیرون مجلس کمک‌های بسیار زیادی کردند و مجلس دوره پانزدهم که قرار بود در مورد نفت تصمیم بگیرد، عمرش کفاف نداد. در آستانه انتخابات مجلس شانزدهم، مساله روز کشور نفت بود، جامعه در اثر انتشار روزنامه‌هایی چون «باختر»، «قیام ایران»، «مرد امروز» و روزنامه‌های طیف چپ در جریان تحلیل‌هایی درباره مساله نفت قرار گرفته بود؛ طبیعی بود وکلایی که قصد ورود به مجلس را دارند، باید نسبت به لایحه نفت نظر داشته باشند. در این برهه دکتر مصدق و نمایندگانی از مجلس پانزدهم مثل مکی، بقایی و حائری‌زاده مشترکا “سازمان نظارت بر آزادی انتخابات” را تشکیل دادند که پس از انتخابات با عنوان “سازمان نگهبان آزادی” به فعالیت خود ادامه داد. دکتر مظفر بقایی مسوول اجرایی سازمان نظارت بر آزادی انتخابات شد که در خیابان اکباتان از اعضا نام‌نویسی می‌کرد و می‌گفتند: ملت ایران! ما می‌خواهیم در انتخابات شانزدهم، وکلایمان حائز اهمیت بشوند، منتها چون دولت نیروی انتظامی در اختیار دارد، احتمال دارد نام عوامل خودش وارد صندوق‌ها شوند و اگر بشوند، مساله نفت را باز به نفع سیاست استعماری تمام خواهند کرد. در چنین شرایطی سازمان نظارت بر آزادی انتخابات صاحب روزنامه «شاهد» شد. مدیر این روزنامه علی زهری بود که در آن دکتر بقایی، مکی، حائری‌زاده و دیگر شخصیت‌های سیاسی مطلب می‌نوشتند. در چنین شرایطی خلیل ملکی و همراهانش از حزب توده انشعاب کردند و به سازمان نظارت بر آزادی انتخابات پیوستند. از دیگر بنیانگذاران سازمان نظارت بر آزادی انتخابات آقای حسن میرمحمدصادقی بود که گروه نیروهای جهانسوز را تشکیل داده بود؛ این نیرو پس از آن شکل گرفت که افسران و دانشجویان ناراضی دانشکده افسری تصمیم گرفتند رضا شاه را در اقدسیه تهران ترور کنند، سرتیپ شهاب اداره آنها را برعهده داشت. این طرح ناکام ماند و اعضایش به زندان افتادند. آقای حسن میرمحمدصادقی جزء این نیروها بود که در شهریور ۲۰ از زندان آزاد شد، او و همراهانش در سازمان نظارت بر آزادی انتخابات از عناصر موثر بودند که با آقای دکتر بقایی خیلی نزدیک بودند ولی در عین حال با چپ‌ها بخصوص منشعبین از حزب توده برخورد داشتند.

 سازمان نظارت بر آزادی انتخابات چنان عریض و وسیع شد که در شهرستان‌ها در انتخابات دوره شانزدهم نمایندگانی داشت که بر انتخابات نظارت می‌کردند. من هم عضو این سازمان بودم که برای انتخابات تلاش می‌کردیم. در این سازمان همراه علی اردلان بودم، ۳۰۰ نفر نام‌نویسی کرده بودند تا در شهر تهران در انتخابات نظارت کنیم. در این انتخابات نیروهای ملی آمدند، هنوز اسم جبهه ملی مطرح نشده بود، نیروهای ملی کاندیدای مشترکی معرفی کردند، از حزب ایران آقایان صالح، سنجابی، حسیبی و زیرک‌زاده بودند. علاوه بر این دکتر مصدق، آیت‌الله کاشانی، شایگان، نریمان هم کاندیدا شدند. ۵ نفر از این طیف حائز اهمیت شدند، بعد کاشف به عمل آمد که صندوق‌ها را عوض کردند و دولت مجبور شد انتخابات را باطل کند. مجددا در انتخابات بعدی که در تهران برگزار شد، آقایان شایگان و نریمان انتخاب شدند، در نتیجه ۷-۸ نفر از لیست ۱۲ نفره ملیون به مجلس رفتند. از بعضی از شهرستان‌ها هم شخصیت‌های ملی وارد مجلس شدند که با آمدن آنها فراکسیون ملی در مجلس قدرتی پیدا کرد.

پس از سازمان نظارت بر آزادی انتخابات هم احزاب دیگری شکل گرفت و تنوع فضای سیاسی بیشتر شد.

 بله، پس از آن احزاب سیاسی رونق گرفتند. افرادی که حول آیت‌الله کاشانی گرد آمده بودند، «مجمع مسلمانان مجاهد» را تاسیس کردند؛ عده‌ای هم که در سازمان نگهبانان آزادی بودند «حزب زحمتکشان ملت ایران» را تشکیل دادند. حزب ایران هم بود و در عین حال توده‌ای‌ها هم در دانشگاه اعمال قدرت زیادی می‌کردند و با شعارهای تند درباره منافع کارگری علیه سرمایه‌داری، عده ‌ای را تحت تأثیر قرار داده بودند. پان‌ایرانیست‌ها هم گروه ناسیونالیستی تشکیل دادند که یکی از افراد موثرشان محمد مهرداد بود که او را بعدها با گلوله زدند، محسن پزشکپور و داریوش فروهر و ۶-۵ نفر دیگر هم بودند که در مبارزات انتخابات دوره شانزدهم، نقش بسیار موثری ایفا کردند. این گروه بتدریج دو دسته شدند، یک دسته در کنار آقای پزشکپور ماندند، یک دسته‌شان در کنار داریوش فروهر. فروهر “حزب ملت ایران بر بنیاد مکتب پان‌ایرانیسم” را تشکیل داد. در کنار نیروهای ملی، این گروه هم پیدا شد. پس گروه‌هایی مثل حزب ملت ایران، حزب ایران، حزب زحمتکشان و حزب مردم ایران در صحنه سیاسی فعال بودند. در این شرایط روحانیتی که زیر پرچم آیت‌الله کاشانی وارد صحنه شده بودند،  ضرورت ایجاد یک مرکز را حس کردند و آیت‌‌الله کاشانی با این هدف جامعه علمیه تهران را تشکیل داد. در جامعه علمیه تهران، میرزا سیدعلی رضوی قمی، حاج رضا زنجانی، پسران مرحوم آیت‌الله عبدالکریم حائری یزدی، آیت‌الله دزفولی، آیت‌الله نوری و عده‌ای دیگر از شخصیت‌های دیگر عضو بودند؛ آیت‌الله گلپایگانی مسوول منطقه غرب تهران بود و آیت‌الله مشکوری مسوول منطقه شمیرانات. آنها اعضای هیات علمیه تهران بودند، چون احساس ضرورت می‌شد که یک جامعه علمی که روحانیت در آن عضویت دارد، در حرکت مردمی نقش موثری داشته باشد. جامعه اصناف و بازرگانان هم تشکیل شد که زیر پوشش نیروهای مذهبی بود. نیروهای مذهبی در پاچنار تهران در منزل سیدعلی رضوی قمی مرکزیتی ایجاد کردند که در مواقعی که ضرورتی به حرکت بازاریان بود، جامعه اصناف و بازرگانان فعال شود که تصمیم‌گیری‌ صنفی‌شان در اتحادیه باشد ولی تصمیم‌های سیاسی‌شان شب‌های دوشنبه در منزل حاج سیدعلی رضوی قمی گرفته می‌شد. علاوه بر فعالیت این احزاب که حامیان حکومت دکتر مصدق بودند، چپ‌ها هم فعال بودند که منسجم‌ترین نیروها را در اختیار داشتند.

 در انتخابات پانزدهم که در دوره قوام‌السلطنه تشکیل شد، دکتر مصدق با عده‌ای از معمرین در دربار متحصن شدند که با اعتراض به روند برگزاری انتخابات اعلام کردند این انتخابات آزاد نیست. شاه ۲۰ نفر از متحصنین را پذیرفت و سپس تحصن پایان یافت. پس از آن چند نفر از متحصنین در کابینه قوام‌السلطنه وزیر شدند و قول وکالت هم به آنها داده شد که از آنجا از دکتر مصدق جدا شدند. یک تحصن هم در دوره شانزدهم مجلس برگزار شد که نمایندگان طیف اقلیت همراه مصدق در دربار متحصن شدند که پایه‌های جبهه ملی در همان تحصن گذاشته شد. افرادی که از تحصن دربار برگشته بودند، در منزل محمود نریمان جمع شدند، دکتر فاطمی در آنجا دو پیشنهاد را مطرح کرد، قطع ارتباط با دولت انگلستان و ملی شدن صنعت نفت. این دو پیشنهاد شاهکار مرحوم دکتر فاطمی بود که هم سیاست استعماری و هم محمدرضا شاه پاسخ آن را دادند و ایشان را اعدام کردند. حتی وقتی برای جلوگیری از اعدام فاطمی به آیت‌الله بروجردی متوسل شده بودند، ایشان گفتند آقا من اقدام کردم، ولی شاه گفته که او روبروی دنیا خاصه انگلستان ایستاده است، اشتباه کرد چنین کاری کرده و از این جهت حتی برای جلوگیری از اعدام دکتر فاطمی، آیت‌الله بروجردی هم نتوانست اقدامی بکند.

شما در آن دوران چه می‌کردید؟ بعد از عضویت در سازمان نظارت بر آزادی انتخابات وارد کدام یک از این تشکیلات شدید؟

 در آن دوران در کنار آیت‌الله کاشانی بودم.

 علی‌رغم نزدیکی به کاشانی، در مجمع مسلمانان مجاهد عضو نشدید؟

 عضو مجمع مسلمانان مجاهد نبودم ولی در کنار آیت‌الله کاشانی بودم و تا هنگام بازگشت دکتر مصدق از دادگاه لاهه با ایشان همکاری می‌کردم؛ تا آن موقع در نهضت ملی ایران هم از مصدق و هم از کاشانی به شدید‌ترین نحو با پشتیبانی و پیشینه‌ای که در کار سیاسی داشتم و همچنین پیشینه‌ای که طریق پدرم داشتم، همکاری می‌کردم و با همه سازمان‌هایی که با حرکت ملی شدن صنعت نفت همکاری می‌کردند، مستقیما در ارتباط بودم. چون بر مبنای شغل و کسبی که داشتم و تحصیلاتی که کرده بودم، هم مورد احترام بودم و همه در این صحنه‌ها به من فرصت می‌دادند و علاوه بر این در بازار هم بودم، ولی از روزی که دکتر مصدق از دادگاه لاهه برگشت و مساله ملی شدن صنعت نفت تحقق پیدا کرد، برخوردهایی که از دوستان آیت‌الله کاشانی و فرزندان ایشان دیدم، و حس کردم بتدریج زمینه‌ای ایجاد می‌شود که آیت‌الله کاشانی را روبروی دکتر مصدق قرار دهند، من هم از ‌همان موقع در کنار نیروهای طرفدار دکتر مصدق قرار گرفتم و از سمپاتی‌های حزب زحمتکشان بودم و بعد که در حزب زحمتکشان انشعاب ایجاد شد و یک عده رفتند به سوی آقای خلیل ملکی و نیروی سوم شکل گرفت، من هم از حزب زحمتکشان کناره‌گیری کردم ولی عضو نیروی سوم نشدم، و با این وجود با هر دو این جمعیت‌هایی که در ارتباط با نهضت ملی بودند، همکاری می‌کردم.

 در سخنان شما اشاره‌ای شد به آقای داریوش فروهر که در حزب پان‌ایرانیست بود، او گروهی هم به نام سیاه‌جامگان تاسیس کرد که ردپای آن در تحولات نخست‌وزیری دکتر مصدق دیده می‌شود.

 تشکیل سیاه‌جامگان ملهم از اندیشه‌های ابومسلم خراسانی بود؛ هواداران ابومسلم به دلیل اینکه عباسی بودند و لباس مشکی بر تن می‌کردند معروف شدند به سیاه‌جامگان.

 فروهر بعد از اینکه از حزب پان‌ایرانیست انشعاب کرد و “حزب ملت ایران بر بنیاد مکتب پان‌ایرانیسم” را تشکیل داد، سیاه‌جامگان را ایجاد کرد یا قبل از آن؟

 سیاه‌جامگان را بعد از آن تاسیس کرد. آنها نیروی تقریبا نظامی محسوب می‌شدند ولی در عین حال شاه هم ‌‌همان موقع بیکار ننشست، او هم احزابی تشکیل داد. منشی‌زاده آمد حزبی تاسیس کرد.

 با داریوش همایون؟

 بله، آنها هم آمدند یک حزبی درست کردند به نام “سومکا”. علاوه بر اینها کسی بود بنام آقای سپهر، ما به او می‌گفتیم «سپهر کوره» که کرمانشاهی بود و بر مبنای اصول ناسیونالیستی دسته‌ای درست کرده بود به نام «فدائیان شاه» که معتقد بودند باید سلطنت کوروش را در ایران احیا کردند. این گروه‌ها البته از سوی دربار تغذیه می‌شدند.

 پان‌ایرانیست‌ها در آن مقطع در قبال شاه و دربار چه موضعی داشتند؟

 به سلطنت مشروطه شاه اعتقاد صددرصد داشتند که می‌تواند تأمین‌کننده نیازها باشد.

 در دوره دکتر مصدق و بعد از جریان لاهه تا کودتا شما باز به همین طریق به فعالیت‌هایتان در نهضت ملی بدون عضویت در احزاب ادامه می‌دادید؟

 بله، بدون عضویت در احزاب فعالیت می‌کردم ولی از سوی همه این نیرو‌ها به عنوان یک طرفدار فعال نهضت ملی ایران شناخته شده بودم

روز ۳۰ تیر ۱۳۳۱ برای شاه‌حسینی ۲۵ ساله طرفدار نهضت ملی نفت چگونه گذشت؟ شما با حزب زحمتکشان ارتباطات نزدیکی داشتید که این حزب در تظاهرات عمومی پس از کناره‌گیری مصدق از نخست‌وزیری نقش عمده‌ای ایفا کرد و اوج آن سرمقاله مظفر بقایی، دبیرکل حزب در روزنامه شاهد (ارگان حزب زحمتکشان) در ۲۹ تیر و آن تعریض وی به شاه بود، مخصوصا آن شعر که نوشت: «گـرچه تیـر از کمان همی گذرد/ از کماندار بیند اهل خرد». بازار هم با تعطیلی مغازه‌ها در ۲۶ تیر تبدیل به قلب اعتراضات و اعتصابات شد. شما در آن ایام در بازار چه کردید و چه دیدید؟

روز ۲۶ تیر که گفتند دکتر مصدق استعفا داده، همراه با حاج محمود مانیان و قاسم لباسچی، در بازار تهران راه افتادیم و به دوستانمان گفتیم حواستان جمع باشد، تحت تأثیر قرار نگیرید، حالا که مجسمه‌ها را آوردند پایین دیگر ما نرویم این کار را ادامه دهیم؛ چون توده‌ای‌ها عناصری هستند که می‌آیند بحران‌آفرینی کنند، آن‌ها متشکل‌اند و علاوه بر این از نظر ریشه‌ای نمی‌خواهند با مصدق همکاری کنند. بهرحال محتمل است ما‌ را فدای آن‌ها کرده و در عین حال زود‌تر از آن‌ها به ما‌ حمله کنند، ما باید منضبط وارد شویم. شب ۳۰ تیر تصمیم به برگزاری تظاهرات گرفته شد. روز ۳۰ تیر نیروهایی که از بازار آمده بودند، در بدو امر ۵۰، ۶۰، ۷۰ نفر بیشتر نبودند ولی بازار تعطیل بود، این‌ها که آمدند، رفتیم تا جلوی وزارت دادگستری که ماموران حمله کردند، آقایی کیف دستش گرفته بود که سخنران خیلی خوبی بود، رسید به ما رفت بالا، روبروی در دادگستری ایستاد و سخنرانی کرد و گفت که باید نظام مردمی استقرار پیدا کند، دولتی را آوردند با این اعلامیه‌ که آقای قوام‌السلطنه داده و گفته: «کشتیبان را سیاستی دگر آمد»، قوام‌السلطنه کسی است که دوره‌های مختلفی را گذرانده و…سخنران شروع کرد به تحریک جمعیت، تعداد حاضران هم زیاد شد، مقابل دادگستری که می‌خواستیم بیاییم در خیابان باب‌ همایون، پلیس که سواره‌ نظام شهربانی بود تیراندازی کرد، همه فرار کردند ما‌ هم فرار کردیم ولی یک نفر بر زمین افتاد. تیراندازی که تمام شد متوجه شدیم یک نفر کشته شده است. سر آن خیابان مسجد «مادرشاه» قرار داشت، ما تخته‌ای را از مسجد آوردیم، جنازه را روی آن انداختیم و بر شانه‌هایمان گذاشتیم و لا اله الا الله گویان به طرف میدان توپخانه رفتیم. دیگر اختیار از دست خود ما هم خارج شده بود. مردم هر چه دلشان می‌خواست می‌گفتند، هر کاری دلشان می‌خواست می‌کردند، دیگر معلوم نبود این جنازه روی دست که بود، هر کسی از یک طرف می‌کشید می‌برد، تا آن را بردند طرف خیابان اکباتان، ما هم به هوای‌‌‌‌ همان جنازه‌ به طرف خیابان اکباتان رفتیم، نرسیده به دفتر حزب زحمتکشان تیراندازی شد و همه فرار کردند. بعد از فرار برگشتیم دیدیم کف خیابان با خون نوشته شده بود: «یا مرگ، یا مصدق». نمی‌دانم چه کسی نوشته بود! ولی بعد‌ها ‌گفتند آن را یکی از دانش‌آموزان دبیرستان نظام نوشته بود. صحت و سقم آن را نمی‌دانم. من همراه با رفقای دیگر به میدان بهارستان رفتیم، جمعیت زیادی حاضر بودند، حدود ساعت ۱۰ صبح بود، مامورین همین‌طور با اسب می‌تاختند و مردم فرار می‌کردند، قرار بود مردم بروند جلوی مجلس و متمرکز شوند و ببینند نظر وکلای مجلس که متحصن شده بودند چیست، این توافقی بود که شورای عالی اصناف و بازرگانان شب پیش از آن کرده بودند. ما به مجردی که آمدیم اول خیابان صفی‌علیشاه، پاسبان‌ها ریختند و آنجا تیراندازی شد، ما هم فرار کردیم رفتیم به انتهای خیابان صفی‌علیشاه، محیط که آرام شد برگشتیم دیدیم دو نفر از دوستانمان که از بچه‌های بازار بودند بر زمین افتادند. با رفقای بازاری‌مان آن‌ها را برداشتیم از پشت خیابان صفی‌علیشاه به اتحادیه صنف قهوه‌چی‌ها بردیم. آن‌ها را به بهداری میدان بهارستان بردیم، تقریبا حدود ساعت ۳-۲ بعدازظهر شد، ولی جمعیت در میدان بهارستان زیاد بود، اعتراضات گسترده‌ای در جریان بود، اما دیگر پلیس تیراندازی نمی‌کرد با این حال مثل این بود که مردم در میدان بهارستان محاصره شده بودند. ناگهان دیدیم از طرف خیابان شاه‌آباد ماشینی بوق می‌زند و می‌گویند کنار بروید، کنار بروید. داخل ماشین آقای ظهیرالاسلام نشسته بود، در آهنی مجلس را باز کردند و ماشین به داخل رفت، ۱۰ دقیقه بعد آقای مهندس حسیبی پشت پنجره‌های آهنی مجلس آمد و فریاد زد که اکنون قوام‌السلطنه استعفا داده و رفته و مجلس تصمیم می‌گیرد که چه کسی نخست‌وزیر باشد و از این جهت خواهش می‌کنیم سکوت را رعایت کنید و از دادن هر شعاری که ایجاد تشنج کند، جلوگیری کنید تا ببینیم چه تصمیمی گرفته می‌شود، بنابراین دیگر ادامه شعار‌ها به این نحو‌ را متوقف کنید تا ببینیم چه خواهد شد. یک ساعتی گذشت، دیدیم آقای مهندس رضوی با حسیبی آمدند و گفتند باید خوشحال باشید که مجلس رأی تمایل به آقای دکتر مصدق داده است. فریاد «زنده‌باد مصدق» میدان را فرا گرفت، بعد آقای داریوش فروهر با چند نفر دیگر گفتند برویم سمت خانه دکتر مصدق. یک عده راه افتادند، آقای زیرک‌زاده هم آمد و همراه با عده‌ای دیگر گفتند برویم منزل دکتر مصدق؛ جمعیت از میدان بهارستان پیاده به سمت خیابان کاخ و منزل دکتر مصدق راه افتادند. ما‌ که رسیدیم تقریبا ساعت ۴/۵ یا ۵ عصر بود، دکتر مصدق در بالکن منزلشان حرف می‌زد، ما صحبت‌های ایشان را نشنیدیم چون صدا نمی‌رسید و بلندگو هم در این حد نبود، بعد دهن به دهن گفتند دکتر مصدق از مردم تشکر کرده، علاوه بر آن گفته من اگر مرده بودم بهتر از آن بود که می‌دیدم امروز این همه مردم شهید دادند، من قول می‌دهم که اهداف شما را اجرا کنم، اکنون برای گرفتن فرمان، خدمت اعلیحضرت خواهم رفت. این را گفتند و ما برگشتیم، ولی اختیار شهر دست مردم بود، پاسبان‌ و پلیس نبودند. دکتر مظفر بقایی به میدان بهارستان آمد و به مردم گفت خودتان شهر را اداره کنید، فرصت دست گروه‌های چپ ندهید که بریزند خسارت به بار بیاورند. شب هم آقای مصدق در نطقی از مردم تشکر کردند و مسوولیت خود را در مقام نخست‌وزیری پی گرفتند.

 پس از ۳۰ تیر فعالیت‌های شما چه سویه‌ای پیدا کرد؟ آیا بین چهره‌های بازاری و سیاسی – مذهبی فعال در احزاب و گروه‌های دیگر ارتباط بیشتری برقرار شد؟

من به دلیل ارتباطاتی که داشتم، با تمام سازمان‌های سیاسی مرتبط بودم. من در دو سال دولت دکتر مصدق در تلاش برای تثبیت دولت ایشان در تظاهرات، انتخابات، سخنرانی‌ها، تشکیل سازمان‌ها و ارتباطات بین رجال سیاسی‌ شرکت می‌کردم. ما در بازار از سوی جامعه اصناف و بازرگانان تولدهای ائمه را جشن می‌گرفتیم. کوشش می‌کردیم که چهره‌های مذهبی سخنرانی کنند. چهره‌های مذهبی همچون آقایان سیدمهدی حاج ‌قوام که از عرفای بسیار ارزشمند بود، شیخ باقر نهاوندی، صدر بلاغی و گلزاده غفوری هم همکاری می‌کردند. علاوه بر آن به دلیل اینکه در دوره هفدهم مجلس شورای ملی تعدادی معمم و واعظ بودند، کوشش ما این بود که در آن زمان در مجالس و محافل برای تثبیت دولت دکتر مصدق از چنین چهره‌هایی استفاده کنیم. چون مخالفین بیکار ننشسته بودند، هر روز کارشکنی‌هایی می‌کردند. ما هم هر شب و هر روز در این مجلس یا آن مجلس شرکت می‌کردیم.

یعنی فعالیت تشکیلاتی نداشتید؟ این برنامه‌ها را احزاب برگزار می‌کردند؟

احزاب برنامه‌هایی داشتند، من حزبی نبودم، با شورای عالی اصناف و بازرگانان همکاری می‌کردم که حالت حزب نبود که کمیته و شبکه داشته باشد، ۵۰ نفر تاجر قدیمی مملکت در آن بودند، بر حسب کسوتشان همه برایشان احترام قائل بودند، در جمع این ۵۰ تاجر پیش‌کسوت ۶، ۵ نفر جوان‌تر هم بودند مثل حاج قاسم لباسچی، مصطفوی و من. در شورای عالی اصناف همۀ تجار بودند، منتهی افرادی همچون آقای شمشیری در سطح بالاتری بودند و در سطح دوم آن آقای حسن میرمحمد صادقی بود که مسوولیت ما را در شورا برعهده داشت، پاتوق ما در سرای شکرعلی بود، هر روز آنجا جمع می‌شدیم، حاج محمود مانیان و قاسم لباسچی هم بودند، ما‌ مسوولیت ارتباط بین سازمان بازار با احزاب دیگر را برعهده داشتیم. مثلا من به دلیل آشنایی‌ای که با داریوش فروهر داشتم، به او می‌گفتم سازمان بازار مثلا فردا شب این برنامه‌ها را گذاشته شما هم کمک کنید، آن‌ها هم به ما می‌گفتند ما این برنامه‌ها را گذاشتیم شما کمک کنید. برای تثبیت دولت دکتر مصدق و حمایت از او و همچنین در مقابل جریانات چپ این برنامه‌ها را برگزار می‌کردیم. در عین حال تحصیلاتم را هم پی می‌گرفتم.

 در مصاحبه‌هایی که با شما انجام شده نوشته‌اند دانشجوی شیمی دانشگاه تهران بودید.

 من در هنرسرای عالی در رشته شیمی تحصیل می‌کردم. چون دیپلم فنی داشتم دو سالی در هنرسرای عالی بودم و حتی پس از ۲۸ مرداد هم مشغول تحصیل بودم. هنرسرای عالی در انتهای خیابان سوم اسفند بود، آنجا هنوز دانشسرای عالی تشکیل نشده بود. البته بعدا هنرسرای عالی ضمیمه دانشگاه تهران شد و به دانشکده علوم پیوست که رشته شیمی آلی هم در ذیل آن بود. من پس از کودتای ۲۸ مرداد در جلسات کمیته دانشگاهی نهضت مقاومت ملی شرکت می‌کردم که احمد سلامتیان، قنادیان و برلیان حضور داشتند که عباس شیبانی، حسن حبیبی و بنی‌صدر هم اضافه شدند.

شما هم همراه دانشجویان هنرسرای عالی به دانشکده علوم منتقل شدید؟

من دانشجوی دانشکده علوم دانشگاه تهران نشدم چون وقتی دانشجویان رشته شیمی را به دانشکده علوم منتقل کردند، در زندان بودم. من هم جزء دانشجویان تظاهرکننده در ۱۶ آذر ۳۲ و عضو کمیته مرکزی‌ هماهنگ کننده آن حرکت بودم که پس از آن ما را بازداشت کردند و پس از آزادی وقتی به هنرسرای عالی مراجعه کردم به من گفتند آقا اینجا دیگر اصلا تعطیل شده (با خنده)، خنده‌ا‌م گرفت، گفتم چطور شده؟ گفتند رشته شما را بردند به دانشکده علوم، به آنجا بروید. رفتم دانشکده علوم گفتند هنوز تکلیفتان معلوم نیست، بروید تا ببینیم چه می‌شود؟ پس از آن هم درگیر کارهای سیاسی شدم. بعد از انقلاب همه آنهایی که محکومیتی داشتند رفتند و پیگیر مسائلشان شدند، من که رفتم دانشکده علوم گفتند‌‌‌ همان موقع از آنهایی که از هنرسرای عالی آورده بودند، یک امتحان می‌گرفتند، چون شما شیمی رنگ بلد بودید، باید از شما امتحان شیمی آلی می‌گرفتند، همه دوستان شما قبول شدند، ولی اسم شما اصلا آن موقع در فهرست دانشجویان نبود. گفتم بله زندان بودم، گفتند دیگر موضوع منتفی است، الان هم نمی‌شود از شما امتحان بگیرند، دیگر زمانش گذشته و هر چه هم کوشش کردیم زیر بار نرفتند و من تحصیلاتم‌‌‌‌ همان موقع متوقف شد که شد که شد، دیگر نتوانستم ادامه تحصیل بدهم.

شما از شاهدان رخدادهای روز ۲۸ مرداد ۳۲ هستید؛ شاهد مستقیم جماعتی که با شعار «درود بر مصدق» در خیابان‌ها به راه افتادند و در میانه مسیر شعارشان به «مرگ بر مصدق» تغییر کرد. آیا بطور اتفاقی با جمعیت حامی کودتا برخورد کردید یا از قبل اطلاع داشتید که قرار است اتفاقاتی بیافتد؟

 روز ۲۸ مرداد من به دیدن آقای ابراهیم کریم‌آبادی رفتم که مدیر روزنامه «اصناف» و وکیل دادگستری و پسر اسماعیل کریم‌آبادی رییس صنف قهوه‌چی ایران بود. ساعت ۱۰ یا ۱۱ صبح خیابان‌ها شلوغ بود، حدود ساعت ۱۱ تا ۱۲ که به خانه کریم‌آبادی در خیابان سرچشمه رسیدم دیدم چند نفر از انتهای خیابان سیروس با دوچرخه می‌آیند و شعارهایی که می‌دادند در بدو امر «درود بر مصدق» بود، ولی بتدریج شعارهای دیگری مطرح می‌کردند که رسید به شعار «مرگ بر مصدق»، آرام آرام مثل اینکه یک برنامه تنظیم شده است از طرف توپخانه افراد دیگری آمدند که اصلا شناخته شده نبودند، نه می‌توانیم بگوییم کاسب بودند، نه اداری، بهرحال همین طور راه افتادند و این شعار‌ها را می‌دادند. از طرف خیابان ری هم یک دسته‌ای آمدند سمت سرچشمه و این‌ها مشترکا شروع کردند به سردادن شعار «مرگ بر مصدق» و به طرف میدان بهارستان رفتند و از آنجا به بعد با چوب و چماق به مغازه‌ها حمله کردند. دیگر ساعت تقریبا ۱ بعدازظهر شده بود. من رفتم به آقای کریم‌آبادی جریان را گفتم، ایشان هم گفت برگرد برو ببین چه خبر می‌شود، اصلا جریان به کجا می‌رسد؟ خیلی سریع برگشتم دیدم آن‌ها در میدان بهارستان ریختند داخل شرکت روزی، رفتند به دفتر روزنامه «باختر امروز» و آنجا را آتش زدند، رفتند در دفتر حزب ملت ایران که رهبرش آقای داریوش فروهر بود، در اول خیابان صفی‌علیشاه، چون شب‌‌‌‌ ۲۸ مرداد در آنجا جشنی گرفته بودند به مناسبت توفیقی که در روز ۲۵ مرداد کسب شده و شاه رفته بود. ریختند دفتر را بهم ریختند و آسیب زدند. از آنجا رفتند دفتر حزب ایران‌ در کوچه ظهیرالدوله، آنجا را زیر و رو کردند. از‌‌‌‌ همان خیابان پهلوی رفتند سمت اتحادیه صنف قهوه‌چی‌ها و آنجا را هم ویران کردند. دیگر تقریبا ساعت ۶-۵ بعدازظهر بود که من رفتم منزل آقای کریم‌آبادی به ایشان ماوقع را گفتم، ایشان گفت حالا این طرف آن طرف تلفن کنیم و خبر بگیریم. تلفن کردیم به یکی از روسای‌ جامعه اصناف و بازرگانان به نام حاج میرزا عباسعلی اسلامی که منزلش در خیابان سیروس کوچه شاه‌بیاتی بود. ایشان گفت هر دو زود بیایید اینجا، به خانه‌تان نروید. ما رفتیم منزل ایشان، از اعضای شورای عالی اصناف و بازرگانان ۱۵-۱۰ نفر دیگر هم آنجا بودند، نشسته بودند و همه هاج و واج بودند که چطور شده، چه اتفاقی افتاده است. از این طرف و آن طرف تلفن‌ها به کار افتاد، به تمام مناطق تهران تلفن کردیم، مطلع شدیم رفته‌اند به خانه مصدق و زد و خورد شده و عده‌ای هم در زندان‌ها را باز کردند و آقای سرلشگر دفتری رییس شهربانی هم سخنرانی مبسوطی در جلوی زندان شهربانی کرده و همه زندانی‌ها را آزاد کرده و علاوه بر آن یکی از آقایان معممین به نام آشیخ محمد آقا که به او می‌گفتند آشیخ محمد آقای نفتی که از مخالفین دکتر مصدق بود که پیش از ۲۸ مرداد برنامه‌هایی در خانه آقای کاشانی می‌گذاشتند و علیه مصدق حرف می‌زدند و او هم توقیف شده بود، پس از آزادی با عده‌ای سوار ماشین‌ها شدند و رفتند در خیابان‌ها و شروع کردند فحاشی علیه دکتر مصدق و چپاول خانه ایشان و علاوه بر این در خیابان‌ها وانت‌هایی راه انداختند، زن‌هایی چادر به کمر بسته، هر کدام یک دست مصنوعی خونی دستشان بود که مثلا این دست مصدق است، این دست فاطمی است، این اینجا کشته شده و… و فریاد می‌زدند. ماموران پلیس هم در ماشین‌ها نشسته و آن‌ها را نگاه می‌کردند و هیچ‌گونه دخالتی نداشتند. تا ساعت ۸-۷ شب مساله به این نحو بود.

در تماس‌هایی که می‌گرفتید هشدار یا اطمینانی هم درباره وضعیت تجار حاضر در منزل حاج میرزا عباسعلی اسلامی داده شد؟

  به دلیل اینکه جامعه اصناف و بازرگانان اساس مذهبی داشت، با آقای فلسفی تماس گرفتیم و پرسیدیم چه شده؟ مطلب چیست؟ گفتیم آقایان روسای اصناف – که همه شناخته شده بودند از نظر فلسفی- در اینجا هستند، باید چه کار کرد؟ مردم امنیت ندارند. آقای فلسفی گفت بنشینید آنجا تا من تکلیفتان را معلوم کنم. تقریبا ۲۷ نفر از روسای اصناف‌‌‌ همان شب در منزل حاج میرزا عباسعلی اسلامی جمع شده بودند. آقای فلسفی با عوامل کودتا مذاکره کرد؛ حالا چه کسانی بودند نمی‌دانیم! که به او گفتند نه به این آقایان هیچ کاری نداریم، هر جا هستند به منزل‌شان بروند تا بعد تکلیفشان مشخص شود، آقای فلسفی هم همین را به ما گفت ولی باز ما احساس عدم امنیت کردیم، البته من به دلیل اینکه در آن حد معروفیت نداشتم که برای من مزاحمتی ایجاد شود چنین احساسی نداشتم، ولی آقایان کریم‌آبادی، اخلاقی، فرح‌بخش، حاج حبیب‌الله توتونچیان و حاج غلامحسین اتفاق و دیگر شخصیت‌های معروف و مطرح نرفتند و آن شب آنجا ماندند. من شب به خانه رفتم و صبح که به خانه مرحوم حاج میرزا عباسعلی اسلامی برگشتم، ایشان گفتند برای آقایان هیچ مزاحمتی پیش نمی‌آید فقط خواهش می‌کنیم اگر می‌توانند در شهر یا در جمع مردم زیاد ظاهر نشوند تا ببینیم چه خواهد شد. فردایش -۲۹ مرداد- رادیو خبر داد چه کسانی را بازداشت کردند، چه کسانی کشته شدند، دیدیم نه مطلب به این سادگی نیست. هر کسی هم از یک طرف فرار می‌کرد ولی من در حدی نبودم که فرار کنم.


حوزه :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.