یکشنبه ۵م دی ۱۳۹۵ , ساعت: ۰۴:۱۰کد مطلب : 100729 نسخه قابل چاپ

زلزله بم و رنج های بی شمارم!

چیزی نوشته ‌بودم در غربت مناسک، می‌خواستم روی سایت بفرستم اما با زلزله بم قاطی شد و نفرستادم. یادی از مسیح و کریسمس بود و ماده الاغ سپید و کره‌اش که مردم اورشلیم به جای مریم و مسیح فقط همان الاغ‌ ماده و کره‌اش را دیده بودند و فریاد کرده‌ بودند «هوشیعانا، هوشیعانا»، بعد هم لباس‌های خود را بیرون آورده بودند و بر سر راه الاغ‌ها گسترده بودند تا شاید معصومیت عریانِ بهشت نخستین را به این گونه بازخوانی کرده باشند. بعد هم به‌ تأسّی از مولوی نوشته ‌بودم که چرا داستان به‌این گونه بوده است که مردم به جای عیسی، برای خر فریاد شادی سر داده بودند.

در ادامه، اشاره‌ای داشتم به هنگامی‌ که مسیح وارد خانه قدس می‌شود و بساط صرافان و دین فروشان را واژگون می‌کند و باز همان مردمی که فریاد برآورده بودند «متبارک باد خداوند ما» به مسیح پشت می‌کنند، مسیح را تنها می‌گذارند، بعد کاهنان که با صرافان خویشاوندی داشتند فرصت می‌یابند تا مسیح را محاکمه و تسلیمِ قانون کنند. در آخر کار هم که پیلاتوس مردم را در انتخابِ باراباس و مسیح آزاد می‌گذارد که یکی را برگزینند تا دیگری به صلیب رود، همه برای آزادی باراباس فریاد کرده بودند.

نقل است که باراباس اول دزد بوده اما بعد از اینکه آزاد می‌شود و مسیح به‌جای او به صلیب می‌رود، کم‌کم باراباس هم سرعقل می‌آید، دزدی را کنار می‌گذارد و راه و روش آبرومندِ سرمایه‌داری را پیش می‌گیرد. و مخصوصا هرسال برای تولد عیسی مسیح تدارک گسترده‌ای می‌بیند و همه‌ی خلق خدا هم از آنچه باراباس به بازار می‌آورد استقبال می‌کنند، از شعر و شراب تازه گرفته تا انواع مدل پوشاک و ماشین و هر چیز دیگری که در عهد جدید مورد نیاز آدم‌ها باشد.

بعد نوشته‌ بودم: پس به سلامتی باراباس.

در این حال و هوا بودم که خبر زلزله آمد. بی‌آنکه گوینده از عمق حادثه خبری داشته باشد. اما هرچه زمان می‌گذشت خبر حادثه پررنگ‌تر می‌شد، چندانکه از نوشانوشِ ژانویه و قصه باراباس یادم رفت و راهی راه شدم.

دوستی که اهل کرمان بود گفت هرجا رفتید نپرسید که از خانواده شما چندتا کشته شده‌اند بپرسید چند تا زنده ‌مانده‌اند. هنوز از این میزبان کرمانی خدا حافظی نکرده بودم که باز گفت یادتان باشد آنها که زنده مانده‌اند تا هنگام حادثه واجب‌الحج بودند اما از آن لحظه به‌بعد واجب‌الزکات شده‌اند. یعنی که باقی‌ماندگانِ زلزله اهلِ تکدی و سوال نیستند. از آن‌هم که بگذریم، آنکه خویشاوندانش را خاک بلعیده باشد کجا در اندیشه‌ی‌ چانه‌زنی برای کسب چادری اضافی خواهد بود یا امکانی دیگر از این دست.

یک‌هفته‌ای که از وقوع حادثه گذشته باشد باید همه فهمیده‌ باشند که این غوغای انبوهِ کمک‌خواهان که بیشتر چادر طلب می‌کنند و ستاد کمک رسانی‌های هلال احمر را کلافه کرده‌اند و عکاس و فیلم‌بردارِ رسانه‌های خبری را هم سرکار گذارده‌اند، نه از این شهر ویران که بیشتر از آبادی‌های فقر زده اطراف هجوم آورده‌اند و هر قبیله‌ای در کنار خرابه‌ای بی‌صاحب، خود را مصیبت‌زده زلزله وانماید تا از این خوانِ یغما نصیبی بیشتر پیدا کند. حال که این سیل عظیم کمک‌های جنسی اینگونه کریمانه به ‌این شهر ویران سرازیر شده‌ است و حال که بیشترِ مردم این شهر خود چندان مصیبت‌زده هستند که جز زهرخندی خاموش در برابر این غوغا کلامی ندارند، پس چرا اینان نصیبی نبرند؟ از کجا که باز چنین فرصتی پیش آید؟ تا وقتی که کمک‌رسان‌های پر احساس و عاطفی با یک حساب سر انگشتی بفهمند که حد اکثر با ده‌هزار چادر می‌توانستند برای هر خانوار از بازماندگان شهر بم سرپناهی موقت داده باشند، تا آن هنگام این سوداگرانِ خرده‌پا شاید توانسته ‌باشند صدهزار چادر و پتو و ملزوماتی از این دست را به‌چنگ آورند.

وقتی که زلزله طبس اتفاق افتاده بود، به‌آنجا رفته بودم و از نزدیک شاهد خیلی چیزها بودم. یکسال بعد هم که زلزله روستاهای قاین اتفاق افتاد بازهم رفته بودم. در آن زمان هنوز این جماعت چندان نبودند که به‌چشم آیند و مزاحمتی پدید آورند اما به‌نظر می‌رسد که حالا برای خودشان یک طبقه اجتماعی شده‌اند.

سرنشینانِ سواری پژو که به اهل بازارِ تهران می‌مانستند وقتی چند نفر از زنان و بچه‌ها را در کنار خیابان دیدند توقف کرده و پیاده شدند وآنها را به سوی خود خواندند، هرکدام یک بسته هزار تومانی در دست داشتند وبه هر زن یا به هرکودکی یک عدد هزار تومانی می دادند، اهالی برخی چادرهای دیگر هم که از همان سوداگرانِ خرده پای اطراف بودند باخبر شدند و به زودی درخواست‌ها برای گرفتن هزار تومانی بیشتر شد تا جایی که مرد بخشنده مجبور بود دست‌هایش را بالا بگیرد تا مبادا دخترها یا زن‌ها پول‌ها را یکجا از دستش درآورند.

مردی میانسالی که گمانم پیش از این شغلی در آموزش و پرورش داشت، دوچرخه‌اش سالم مانده بود. این بود که خیابان‌های اصلی را با دوچرخه طی کرده بود وبه کوچه‌های خاموش و پر از آوار که رسیده بود دوچرخه را به دستش می‌گرفت. متوجه آمدنش نشده بودم، حواسم به کتاب‌های پراکنده در لابلای خرابه‌ها بود، مذهب علیه مذهب سالم مانده بود، برخی کتاب‌های دیگر شریعتی هم همراه با دفتر و کتاب‌های مچاله شده دیگر در لابلای آوارها گیر کرده بودند. تکه‌های شکسته چندتا سی‌دی هم این‌طرف وآن‌طرف دیده می‌شد. به جز این‌ها و تکه‌ کوچکی پوست‌ِ سر، همراه با موهای خاک ‌آلوده که هنگام بیرون کشیدن جنازه کنده شده بود اثر دیگری از ساکن آن خانه دیده نمی‌شد مرد میانسال که شاید برای چندمین بار گاه وبی‌گاه به‌اینجا می‌آمد دوچرخه‌اش را به خرابه‌ای تکیه داد بود آرام اما مردد به سراغم آمده بود که این‌جا خانه دوست پسرم بوده، او هم دانشجو بود، آن شب پسرم با او در اینجا بودند.

گمانم این مرد تکیده ورنگ پریده تا امروز برای کسی حرفی نزده بود و انگار حالا در این خرابه خلوت ودور از غوغا، کسی را برای واگویه کردن حرف‌هایی دیده باشد. حرف‌ها کوتاه بود اما تلخ، خیلی‌هم تلخ.

نخل‌های بلند در باغچه‌های هر خانه‌ ویران شده‌ای همچنان پا برجا و خاموش ایستاده بودند. اما مرد همسایه که خانواده‌اش جان سالم به‌در برده بودند و در محوطه حیاط همان خانه چادر زده بودند، یاد قنات‌ها افتاده بود که اگر ویران شده باشند در تابستان دیگر نخل‌ها هم ثمره خوبی نخواهند داد. اگر چه بانک‌ها و صندوق های قرض‌الحسنه آسیب چندانی ندیده بودند.

نزدیک غروب در کنار ویرانه‌های ارگ قدیم خلوت بود. چند نفر دوربین به‌دست که خودرا فیلم بردار تلویزیون معرفی می‌کردند زنی و کودکی را یاد می‌دادند که چگونه به سوی هم بشتابند و هم را درآغوش بگیرند تا شاید فیلم مستندی را در باره مادری که پس از چند روز فرزندش را در کنار خرابه‌های ارک پیدا می‌کند تهیه کرده باشند اما این زن و کودک انگار از همان قبیله‌های اطراف هستند که همراه با دیگر اعضای قبیله برای برخورداری از سیل کمک‌ها به ‌اینجا آمده‌اند و چندان دل به کار کارگردان نمی‌سپارند این است که صحنه را مدام تکرار می‌کنند. مادر که در هیات همان اهالی منطقه است باید با سر و وضعی آشفته در بیابان‌های اطراف سرگردان باشد تا ناگهان فرزندش را از دور ببیند و فرزندش نیز از آن سو مادر را پیدا کند. کودک باید فریاد برمی‌آورد: مادر، و مادر هم باید در جواب می‌گفت: آه امید کجا بودی.

به دوست همراهم می‌گفتم چه منظم هستند این ستاد هلال احمر تبریز، از آن شلختگی و به‌‌هم ریختگی که در برخی ستاد‌های دیگر می‌دیدم در اینجا خبری نبود. لااقل هیچ مسئولی با دم‌پایی دیده نمی‌شود. همه افراد از بالاترین تا پائین‌ترین، بند پوتین‌هاشان را محکم بسته‌اند و لباس متحدالشکلِ هلال احمر را پوشیده‌اند. ظاهر کار هم چنان می‌نمود که مسئولیت هرکسی مشخص است و مثل اینکه هر کسی می‌داند که چه باید بکند. شاید همین نظمِ ظاهری و جدی بودن هرکدام از اعضاء سبب شده بود تا سودگرانِ خرده‌پا کمتر به سراغ آنها بیایند و آنان را نیز فرصتی باشد برای کمک‌رسانی‌های واقعی.

برای خدا حافظی به گورستان رفته بودم. جایی که خبرهای راست بیشتر است. این گورستان با این همه خانواده‌هایی که تازه در خود جای داده بود بسی خلوت و خاموش می‌نمود، مثل بسیاری از ویرانه‌ها که در کوچه پس کوچه‌های شهر دیده می‌شد. گورهای دست‌جمعی را به ‌یاری لودر ایجاد کرده بودند و روی جنازه‌ها را با خاک پوشانده بودند اما بازماندگانِ هر خانواده‌ای توانسته بودند مدفن خویشاوندان خود را در این بیابانِ زخم دیده و زیر رو شده نشانه گذاری کنند حالا هر لنگه شکسته دری، هر شاخه بریده نخلی، هر چوب وپایهِ نرده‌ای، یا هر قوطی و جعبه شکسته‌ای می‌تواند به‌عنوان نشانه‌ای موقت روی خاکِ تلمبار شده نصب شود تا در فرصتی دیگر سنگ قبری شایستهِ گورِ خانوادگی تدارک ببینند. اما نشانه‌ای که از موقتی بودنش دریغم می‌آید، تکه پارچه گلدوزی شده‌ای است بر سر گور دختری یا زنی جوان که با نخ وسوزن گل بوته های سرخ وسبز را روی آن پارچه سفید پدید آورده بوده است ودر میان گل بوته‌ها این شعر حافظ را هم دوخته بود که:

درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد / نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد.

حالا که از این سفر باز گشته‌ام، مانده‌ام دوستی را چگونه‌معنا کنم. کدام نهال دشمنی در این سرزمین هست که این همه رنج به‌بار می‌آورد؟ این‌همه شور و احساسِ همدردی که همه مردم ایران در این روزها از خود نشان دادند مگر کم بود؟ از مهر ورزیدن‌های عاطفی وکمک‌های مالی هم که دریغ نکردند. مگر این‌همه نمی‌تواند درخت دوستی را به‌ثمر بنشاند؟

اما نمی‌دانم چرا این حس غریب را نمی‌ توانم نادیده بگیرم که رنج‌های بی‌شماری بازهم در راه هستند. شاید لازم باشد که تا دیر نشده دوست‌داشتن را ازنو تعریف کنیم. دوست‌داشتنی که پیش از بروز واقعه بتواند از این‌همه ویرانی و رنج پیش‌گیری کند یا لااقل گستره فاجعه را بکاهد. دوست‌داشتنی که مردم فرودستِ روستاها را بیش از این به حاشیه نشینی وسوداگری‌های پلشت نکشاند. ما آدم‌هایی زمینی هستیم. چرا دوست‌داشتن‌های زمینی را تمرین و تجربه نکنیم؟ چرا دانسته وندانسته به سودای آسمان زمین را تحقیر می‌کنیم؟ هنوز شهرها وآبادی‌های بسیاری در این سرزمین هست که با تکانه‌ای از این دست، بازهم برسرمان آوار خواهند شد.

منبع: سایت نویسنده


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.