یکشنبه ۱۰م مرداد ۱۳۹۵ , ساعت: ۰۷:۰۵کد مطلب : 96201 نسخه قابل چاپ

با من به زبان اشاره سخن بگو!

“بیزارم از زبان. زبانِ تلخ، زبانِ تند، از زبانِ دستور، از زبان کنایه. با من به زبان اشاره سخن بگو.”

عباس کیارستمی

۱۹۹۰ بود شاید هم ۹۱٫ آخرهای جوانیِ من بود و دیگر سال‌ها می‌گذشت از آن اوایلی که به آغاز ۸۰ ربط پیدا می‌کرد؛ جوانی‌ای یک‌سره درغلتیده به سیاست، با زبانی «تلخ و تند و پر دستور»، حاضر در کارزار حق و باطلی که زندگی را در صف‌آرایی شفاف و مستمر و بی‌پرده می‌دید و ای بسا از همین رو بود که حذف شد یا پرتاب شد به هفت گوشه‌ی جهان.

اواخر جوانی بود و منِ پرتاب‌شده به فرانسه، دیگر گام‌به‌گام عقب‌نشینی کرده بودم و رسیده بودم به شهر کوچکی در جنوب تا بیشتر درس باشد و کم‌تر سیاست‌ورزی، تا زبانم را شیرین هم که نکنم از تندی‌اش بکاهم و بر تأملش بیفزایم. زبانی که همه را شبیه هم کرده بود و دیگر معلوم‌مان شده بود که عمرش کوتاه است و به‌زودی از تک و تا می‌افتد. لازمه‌اش گرفتن فاصله بود و معنایش این‌که چند صباحی ایرانیتی را که صرف می‌شد یا خلاصه می‌شد به سیاست و نزاع گذاشته شود در پرانتز. باید جا باز می‌شد برای جور دیگری بقا و تداوم. نمی‌شد هم درس خواند و هم به ایران فکر کرد و این شهرستان کوچک می‌توانست میزبان نوعی از فراموشی باشد. اما این بار ایران آمد به سراغم و خودش را رساند به این شهرستانی که همسایه‌ی شهر کن بود و این بار نه در هیئت همیشگی شناخته‌شده‌ی سیاسی‌اش که با سینمایش آمد؛ فستیوال فیلم‌های ایرانی و در رأس آن فیلم‌های عباس کیارستمی در اکس-آن-پروانس. خب! هر روز از جلوی آفیش فیلم‌هایی چون خانه دوست کجاست و مشق شب و… بگذری و به روی خودت نیاوری که صحبت از ایران است به روایت سینما.

فیلم‌ها را یک‌به‌یک رفتم. تا نوبت به مشق شب رسید. در سالن ایرانی‌ای نبود. فرانسوی بودند و اغلب آن‌هایی که گذرشان به ایران افتاده بود در یک دیروزِ نزدیک (مثلاً زمان شاه) یا آشنایی‌ای داشتند با یک باستانِ دورتر (تاریخ و تمدن پرس). فیلم که تمام شد و آمدیم بلند شویم، مسئول سالن خواست که بنشینیم و با کارگردان صحبت کنیم. عباس کیارستمی وارد سالن شد و به کمک مترجم با جمع صحبت کرد. معلوم شد در سفری به کن به این شهر کوچک هم سر زده است. یادم نمی‌آید چه صحبتی شد اما در خارج از سالن جمع کوچک‌تری شکل گرفت و گفتگویی صمیمی‌تر در کافه‌ای با جماعت ادامه یافت. آقای کارگردان را می‌دیدی که در دسترس، بی هیچ تظاهر وهیستری ای، مفتخر است و مباهات می‌کند و تو را دلگرم به هنوز ایرانی بودن. ایرانیتی که این بار به سیاست ربطی نداشت، به جهان‌شمولی به نام هنر مربوط می‌شد اما در نسبتی مستقیم با بوم ما. همان بومِ متهم که هنوز از زیر سایه‌ی جنگ بیرون نیامده بود، جبهه‌های خونین‌اش هنوز خاموش نشده بودند و با این همه از لابلای آن همه معلوم بود چهره‌ی دیگری سر برداشته و با زبانی دیگر می‌کوشد خود را توضیح دهد. فرانسوی‌ها می‌پرسیدند و کیارستمی آرام، بی هیچ ذوق‌زدگی‌ای پاسخ می‌داد. لذت‌بخش بود به خصوص برای منی که در آن گوشه‌موشه‌ها صدای ایرانی بودنم را درنمی‌آوردم . سال‌ها قبل از طعم گیلاس بود. یکی از فرانسوی‌ها درآمد که: «آقای کیارستمی! ممیزی تأثیر منفی‌ای بر سینمای ایران نداشته است؟»

و پر واضح بود که منظورش این است که داشته است.

باز رسیده بودیم به این اجتناب‌ناپذیر: سیاست! جایی که محافظه‌کاری می‌تواند چهره‌ی هنرمند را زشت کند و شفافیت می‌تواند امکان شهروندی را از او بگیرد. گفتن این‌که من به سیاست کاری ندارم هیچ معلوم نبود که به حساب جهان بی‌مرز و زمان لامکان هنر و هنرمند گذاشته شود.

کیارستمی جواب داد:

«ما در جامعه‌ای مشغولیم که به‌تازگی از جنگ خارج شده. امکانات‌مان محدود است. دست‌مان باز نیست. از کهنگی حلقه‌های فیلم و ابزارهای فیلم‌برداری‌مان گرفته تا محدودیت‌هایی که به سیاست‌های فرهنگی عمومی برمی‌گردند. ما همه چیز را نمی‌توانیم با صراحت نشان دهیم: عشق را، حریم خصوصی را و… این محدودیت‌ها تاریخی است و به نوعی درونی‌شده اما از کجا معلوم همین ممنوع‌های امروزی و تاریخیِ درونی‌شده را نتوان بدل کرد به نوعی نگاه، شکلی از زیبایی‌شناسی؟ این موقعیت ما را به زبان سمبل‌ها و نشانه‌ها نزدیک می‌کند؛ نوعی از شاعرانگی با زبانی چندلایه و پربقا و همین می‌شود خودویژگیِ مثلاً سینمای ما!» کیارستمی مثال فیلمی را زد که قرار بود بسازد و یا ساخته بود: زیر درختان زیتون و می‌گفت که چگونه در آن از عشق سخن گفته است بی آن که گرفتار ممیزی شود.

«زبان اشاره»! این زبان اشاره‌ی معروف و تاریخیِ ما که اگرچه تحمیلی بود اما توانسته بود بدل شود به یک انتخاب؛ ابزاری برای سبز کردن خطوطی که هر بار قرمز خوانده می‌شده است؛ امکانی مبارک برای این‌که تا اطلاع ثانوی جا برای تردد آزادتر فراهم آید، برای تنفس بیشتر، برای آن‌ها که مانده‌اند. فرصتی برای فراموش نشدن، برای دیده شدن. برای جور دیگری دیده شدن. زبان اشاره‌ای که نه تنها پرهیز از زبان تند و تلخ و پردستورِِ متداول است که امکانی نیز برای برقراری ربط میان یک جهان‌شمول و یک بوم، میان یک من و یک ما، میان خاص و عام.

و من که آخرهای جوانی‌ام بود، خواسته بودم کن فیکون کنم جهان را و نشده بود، قرار بود تاریخ‌ساز شوم و حالا پرتاب شده بودم به نمی‌دانم کجا و دلخوش به خواندن تاریخ، می‌شنیدم که انگار راه‌های دیگری هم بوده است برای درافتادن با یک «همینی که هست»! با زبانی که نمی‌شد متهمش کرد یا مجرم دانستش، نگاهی که کلوزآپی می‌دید بی آن‌که تن داده باشد به کوتاه‌بینی. مجوز داشت اما مبلغ نبود و این همه به یمن هنر. ای کاش من هم هنرمند می بودم!

امروز که دیگر سال ها از آن اواخر جوانی می گذرد و اینک میانسالگی، در این لحظات وداع با هنرمندی که طی این سال ها با زبان اشاره با ما سخن ها گفت – شفاف و غنیمت- از خود می پرسم مگر می شود همه هنرمند باشند؟ دور زدنِ ممنوع با زبان اشاره همیشه ممکن نیست، همیشه مفید نیست. سخن گفتن گاه صراحت لهجه می خواهد؛ چشم در چشم با استدلال هایی که رک باشند و پوست کنده. اصلاً دلِ پردرد را مگر می‌شود اشارتاً خنک کرد؟ نمی شود.

خوب است که همه هنرمند نیستند. خوب است که هنرمند هست.

منبع: مجله سینمایی ۲۴


حوزه :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.