دوشنبه ۱۰م آبان ۱۳۹۵ , ساعت: ۰۴:۰۸کد مطلب : 98828 نسخه قابل چاپ
سه نحله فکری روشنفکران مسلمان

اسلام علمی بازرگان،اسلام اجتماعی شریعتی،اسلام فلسفی مجتهد و سروش

روشنفکران مسلمان را با اندکی تسامح می توان در سه نحله فکری جای داد.

  ۱- اسلام علمی که بازرگان شاخص آن است . این علم گرایش به علوم تجربی دارد به اخلاق دینی و علمی توجه ویژه دارد.شعارش آزادی است.

۲- اسلام اجتماعی که این گرایش به جامعه شناسی و تاریخ اروپائی دارد اما نگاه جامعه شناسانه به دین دارد که شریعتی در این نحله سرآمد است. این گرایش به عرفان اجتماعی که محفل ساز نیست اما جمع ساز است توجه دارد شعارش عرفان ،آزا دی و برابری است.

۳- گرایش فلسفه دین که این نحله به فلسفه تحلیلی راه می برد که البته برخی از این گرایش به هرمنوتیک هم تمایل دارند مانند مجتهد شبستری. در این گرایش هم نام دکترسروش شاخص است.اما سوال این است که فلسفه که مانند دین کلی نگر و ادعای جامعیت دارد اگر با دین گفتگو کند نتیجه چه خواهد شد؟ نه جامعه شناسی و نه علوم تجربی را ادعای کاملیت و جامعیت  همه مسائل برای قضاوت در مورد آنان نیست. فلسفه کلی است امر کلی هر موضوعی را در اختیار می گیرد و آن را به تسخیر خود در می اورد . البته ادعای دین هم چنین است حتی ادعای ارائه مدل زیست دارد. هم چنین ادعای دین از فلسفه در جهان بیشتر طرفدار داشته است.

 سوال این است فیلسوف زمانی که به جای ارائه طریق بنشنید خود به جای پیامبر قرار می گیرد . حال اگر فیلسوفی دینی هم باشد کار چگونه خواهد؟

روایت است که برخی از عرفا خود را کمتر از انبیا نمی دانستند اما ایشان برای خود رسالت تبلیغی نبوی قائل نبودند.

هم چنین واقعیت تاریخی است که امام محمد زکریای رازی شان تلاش عقلی البته نه الزاما فلسفی را بالاتر از نبوت می دانست چرا که نبی خود به چیزی نرسیده بود بلکه زبان خداوند بود اما فیلسوف با کنش خود به دریافت حقیقت نائل می شود این سخن را عالمان دین بر نمی تافتند و مستدلترین پاسخ را هم اندیشمندان اسماعیلی مشرب به امام محمد رازی داده اند.

با این این داستان فلسفه و دین و جامعه و دین و علوم و دین هم چنان باقی است و چه نسبتی میان علوم و دین ، فلسفه و دین ، و جامعه و دین بایستی برقرار شود ؟ اقبال لاهوری پاسخی تعاملی به این رابطه داده است منتها هر کدام حد خود را بشناسند .

جالب این است که یک قرن بعد هم هابرماس فیلسوف به تعامل توجه کرده است. اما زمانی موضوع پیچیده می شود که دیندار فلیسوف یا جامعه شناس یا عالم علوم تجربی باشد و به تعامل معنی داری میان این نحله با دین برسد این تعامل ساده نخواهد بود و مدام مسئله ایجاد می کند.البته باید به مسئله سازی هم توجه کرد و هم دقت داشت.

در این جا است که گاه نظریه پرداز یا نظریه ساز گاه التقاط می کند و زمانی هم به فرقه سازی یا دین سازی  متهم می شود. فارغ از درستی یا نادرستی این اتهامات  باید به ادعای نظریه پرداز توجه کرد تا راه اندیشه ورزی را مسدود نکرد.

 اما با کاوش نظریه و نقد و بررسی آن باید به آسیب شناسی آن هم پرداخت. شریعتی به اندازه بازرگان در نزد سازمان رسمی دین پذیرفته نشد اما او دغدغه جمع سازی داشت و به محفل سازی توجه نداشت چرا که عرفان خراسانی چنین نگاهی دارد.

بعد از انقلاب اسلامی نحله فلسفی که روشنفکر دینی معروف شد با سه ایده کل هم چنان قابل نقد و بررسی به صحنه اندیشه دینی آمده است

 ۱- عقلانیت و معونیت ملکیان

.۲- تجربه محمدی مجتهد شبستری

 ۳- رویا های رسولانه دکتر سروش.

 هر سه این دیدگاه ها با تفاوت های زیاد اشتراک هم دارند. اما سوال این است که نظریه رویای رسولانه دکتر سروش دارای تعارض های بس جدی در تبیین است که هنوز هم نگارنده در پیچ و خم آن به روشنی به راهی نرفته است که راز دیدگاه خود را بگشاید . آیا عجله و هم نوعی رقابت با دیدگاه تجربه محمدی در طرح عجولانه این نگاه نقش داشته است؟

با این همه برخی بعد از مقاله “تند نگو نرم و مصداقی بگو” به نویسنده نقد داشتند که بحث رویای رسولانه را خوش بینانه نقد کرده ام دیدگاه این نظریه ایده فرقه سازی است نه محفل سازی. حتی دین سازی جدید . منتقدان می گویند که در این نوع راه ها نیت نظریه پرداز هم شرط نیست آنچه رخ می دهد مهم است. نگارنده با این نظر همراه نیست اگر چه به آسیب شناسی هر باور و نظریه ای به خصوص دینی باور دارم.

به عنوان نمونه استاد مجتهد شبستری که در آخرین اظهار نظر در مورد تجربه محمدی نتیجه ای گرفته است که اگر چه می تواند از تجربه محمدی حاصل نشود اما این نتیجه به نظر نگارنده  تعلق به جریان نگاه اجتماعی به دین دارد بس پر ماجرا و هم ساده سازانه است. ایشان می گوید :نکته آخر هم که باید اضافه کنم در این گفتگو این است که در آنجا که من گفته ام که احکام متناسب با توحید در باب تنظیم سیاست، اقتصاد، خانواده ، اجتماع و مانند اینها در عصر حاضر احکام دیگری خواهد بود، منظورم این نیست که باز احکام دیگر فقهی باید در کار بیاوریم، منظور من این نیست و مبادا سوء فهم پیدا شود.

منظورم یک سلسله احکام عقلانی است و تجربه ای است و استفاده از علوم و دانش‌های جدید، فلسفه های جدید و احکام متناسب با آنها است و نه اینکه دوباره بیاییم احکام جدید الهی در آن ابواب اعلام کنیم و اسم جدید روی آن‌ها بگذاریم، از قبیل بسط تجربه نبوی فقهی. من با چنین نظری هماهنگ نیستم و آنرا قابل دفاع نمی‌یابم. تئوری‌های فلسفی و کلامی که می‌توانستند مبنای اجتهاد فقهی و یا بسط تجربه نبوی فقهی و مانند این‌ها قرار بگیرند، ابطال شده اند و دیگر نمی‌شود به آنها استناد کرد و وقتی نشود به آنها استناد کرد، اجتهاد چه اجتهاد فقهی سنتی باشد و چه اجتهاد فقهی پویا باشد و چه اسمش بسط تجربه نبوی فقهی باشد بی اعتبار خواهد بود.برای اینکه هیچ الزام کلامی فلسفی ـ دینی برای آنها وجود ندارد. وقتی چنین الزامی در کار نیست ما مسلمانان هم مانند همه عقلای عالم در آن ابواب سیاست گذاری و قانونگذاری عقلانی می‌کنیم. البته با مراعات الزامات اخلاقی.”

به این سخنان توجه کنید ایشان در بحث مفصلی توضیح می دهد که نگاهش با نظریه رویاهای رسولانه فرق دارد به عبارتی وی معتقد به روایتی متفاوت از روایت دکتر سروش است.البته این نوع تفکیک نظری میان دو نظریه ایده مانند تا نظریه ،بحث علمایی است که برای مخاطب عام چندان تفاوت ها روشن نیست.

اما نتیجه تجربه محمدی وی برای نگارنده مهم است .نگاه فلسفی وی ایشان را به جایی رسانده است که به نوعی معتقد است که آدمی اول فلسفه و اندیشه است بعد احساس و غزیزه و زندگی می باشد . اگر چه این سخن مولوی که خود هم با فلسفه همراه نبود از این جمله بیان آرزو است تا واقعیت در باره انسان که می گوید که ای انسان تو همه اندیشه هستی. حال مجتهد یا را فراتر گذاشته و می گوید ای انسان تو باید اندیشه فلسفی هنرمنوتیکی باشی.

به تعبیر بسیاری نوع آدمی حتی اندیشه اش در حیطه غریزه و احساس و نیاززیست جهان است. شاید در میان اندیشمندان معاصر هیچ کس مانند ویلفردو دو پاره ایتالیائی این موضوع را به خوبی درک نکرده باشد که آدمی توجه با بازمانده های بنیادین خود ،مشتقات که همان هنر و فلسفه و دین و غیره را خلق می کند و هم شیفت پاردایمی هم به خاطر تغییر همین شرایطی است که غریزه و احساس و نوع زیستن را را در بر نمی گیرد. به هر حال پرسش این است. که آیا تئوری های فلسفی و کلام برای حقوق فقه بوده اند یا فقه برای توجیه خود تئوری را را سامان داده است؟آیا فقه و حقوق که دانش عملی معتقدان است نمی تواند دوباره کلام مورد نظر خود را سامان دهد. ؟آیا فقه و حقوق نمی تواند با تغییر تدریجی به تغییر در کلام و برخی مبانی نائل آید؟ به نظر می رسد در درون جامعه ما برخی روحانبون چنین می کنند و این به معنی ابطال دید مجتهد است. از طرفی رونق دین داری امری فلسفی نیست. دین و به خصوص آداب و مناسک و رسوم و عبادت متناسب نیاز جامعه شکل می گیرد با تبیین فلسفی کلی هم کار راست نمی شود بلکه فیلسوف و اندیشمنداز جامعه فاصله می گیرد.

آنچه در جامعه ما در جریان است با نظرات هر سه اندیشمند که نامشان را در این جا آوردیم همراه نیست. به نظر می رسد تحول در میان روحانیون در تبیین مسائل فقهی و هم تحولی که در جامعه در اقشار تحصیل کردگان که روشنفکر نیستند به وجود آمده اقشاری که اما هم به زیست مدرن علاقه دارند و هم آداب و مناسک را خواهان هستند . روشنفکران دینی مزبور از پاسخ گویی به نیار این مخاطبان دور مانده اند.

نگارنده معتقد است که ضروری است که باید از سوی دید کلی و فلسفی باز به سوی دین آمد از اسلام و بعد شیعه حرف زد و آنگاه با جامعه شناسی شیعه به مسائل مزبور مانند حقوق بشر و هم سیاست و هم اجتماع پرداخت.

شریعتی چنین کرد منتها راه آرمانی رفت ما نیاز به راه راهبردی و مصداقی در این مورد داریم.

کاویدن رابطه فقه و سیاست و حقوق بشر و هم کاویدن مناسک و عبادت و نیاز آدمی به این مناسک و هم کاویدن نسبت شیعه و سنی مطالبی است که جامعه ما به آن نیازمند است.


حوزه :
برچسب ها :

مخاطبان محترم، سایت ملی-مذهبی از دریافت نظرات سازنده شما برای بهبود کیفیت مطالب استقبال می کند. انتقادهای شما و راهکارهایتان می تواند تحریریه سایت را در افزایش کیفیت مطالب کمک کند.

این سایت از نظر هویتی ملی-مذهبی ، اما از نظر حقوقی مستقل است.