چرا ما علیرغم برخی امکاناتِ ظاهری، در توسعه، علی الخصوص در مقایسه با برادران و خواهران مسلمانمان در ترکیه و مالزی، عقب مانده ایم و روز به روز فاصله مان بیشتر می شود و دوباره، این سوال که در پی یافتن پاسخش هستم، بر جانم افتاد.
آخشامین توشگون چاغیدیر
گونش ، یاشلی باخیش کیمی
اوز چئویریر
اوزاق دوشموش آرزیلارین گؤرکمی تک
سحر ( حمیده رئیس زاده )
ترجمۀ شعر :
لحظههای دلگیر شامگاه است
آفتاب ، همچون نگاهی اشک آلود
روی بر میگرداند
به مانند تصویری از آرزوهای دوردست
صبح سه شنبه، پس از خواندنِ خبر در سایتها، یاد سالهای میانی دهۀ هفتاد افتادم و روزهای دبیرستان و کیان و ایران فردا. دو مجلهای که پدرم، خرید هر شماره آنها را فرض خود میدانست. سرمقالههای ایران فردا را از دست نمیدادم و دورادور به اقتضای سن، شیفتۀ مهندس سحابی شده بودم (البته ، بعدها و با مرور زمان این شیفتگی به سمت مواجهه عقلانی و گاه انتقادی علیالخصوص در حوزۀ مواضع نیروهای ملی مذهبی نسبت به جریانات اتنیکی جامعۀ ایرانی میل کرد). بیشترِ اصولی که از خود در نوشتههایش بروز میداد و اغلب برگرفته از نگاهی انسانی بودند و به دور از هیجان و خشم، به مذاق ما اورمیه ایها سازگار بود و شاید به همین دلیل هم حتی در کوران تحولات تیر ماه 78 و در هجوم انتقادی دانشجویان و جوانان به امثال او که ناشی از رو اداری و منطقش (متاع نایاب آن دوران و کمیاب این دوران) بود، این بار بر خلاف اقتضائات سنی (یک پسر هیجده ساله)، منشش را ناب یافتم و سعی کردم تا از تسلطش بر احساس، درس بگیرم و آموزۀ کنترل خشم و هیجانش که در کوی دانشگاه شنیده نشده بود را از لا بلای صفحات روزنامههای دوم خردادی که هنوز بوی نفتشان در مشامم هست، آویزۀ گوش سازم.
بعدها در انجمن اسلامی دانشگاه اوزمیه، سه تن از نویسندگان اصلی مجلهاش مهمان انجمن مان شدند.
هیچوقت، گفتگوی صمیمانه و دوستانه تقی رحمانی در آن عصر خنک، بر چمنهای دانشگاه فراموشم نمیشود. از تجربههای زندانش تعریف میکرد، از روزها و شبهای انفرادیاش، از قرآن از بر خواندنش در انفرادی، از نوشتن رمان در ذهنش تا خواندن همان رمان باز در ذهنش، از تنهاییهای انفرادی و از سالهای سخت دهۀ شصت.
هدی صابر هم که آمده بود تا در دانشگاه سخنرانی کند، آمفیتئاتر در اختیارمان قرار نگرفت. مجبور شدیم تا در مقابل دفتر انجمن یکی از دانشکدهها، سرپایی جلسه سخنرانی اش را برگزار کنیم. انگار نه انگار که به مشکل برخورده ایم، دستم را گرفت و پیشنهاد داد، تا فراهم آمدن مقدمات جلسه قدمی در دانشکده بزنیم بلکه فضای کلی دانشگاه را از نزدیک ببیند و نیز گپی زده باشیم. به آرامی قدم می زد و با آرامشی مثال زدنی از تجربیاتش می گفت و البته با سعۀ صدر از منِ دانشجو می شنید، با احترامِ تمام.
رضا علیجانی هم آمده بود برای سخنرانی در یادبود دکتر شریعتی که از معدود جلساتِ انجمن بود که در شهر برگذار می شد و ورود برای عموم آزاد. برای اولین بار پس از سالها، کل شهر را پر کرده بودیم از پوسترهای مراسم. آخر، شهر ما، یک مخالف سرسخت با شریعتی داشت و دوستداران دکتر هیچگاه در سالهای پس از انقلاب فرصت فعالیت علنی در شهر نیافته بودند. پس، سالن ورزشی دانشکده ادبیات پر بود از دوستداران دکتر. در آن همهمه، چهره رضا علیجانی به هنگام پرسش و پاسخ هنوز در برابر چشمانم هست که دستش را پشتِ گوشش می گذاشت و سرش را به آرامی به سمتِ بلندگوی سالن طوری می چرخاند که گوشِ سالمترش به طرفِ بلندگو باشد. گویا یادگار زندان بود آن نقصِ شنوائی.
هیچ کدام، در سخنرانیها و صحبتهایشان، نه فریاد می زدند، نه خط و نشان می کشیدند، نه تهمت و افترا می زدند، نه دروغ می گفتند (البته قضاوت در این مورد سخت است اما چشمانشان، نشانی از دروغ نداشت)، نه اعتقاداتشان را پنهان می کردند، نه آسمان و ریسمان به هم می بافتند، و نه بسیاری از رفتارهای معمول آن روزها و این روزها را از خود نشان می دادند. ذره ای خشم و عصیان در لحن و عباراتشان دیده نمیشد، کلمه ای در تشویق به خشونت از دهانشان بیرون نمی آمد. به هنگام صحبت از زندان و شرایطش، کوچکترین نشانی از کینه از خود بروز نمی دادند و نیز ذره ای حق ویژه و انحصاری برای خویش قائل نبودند. به هر حال همکاران عزتمان بودند و عزت نفسشان مثال زدنی، این را باید در رفتار و کردارشان می دیدی.
پرهیز از خشونت را نه با شعار که با عمل نشان می دادند، همچون سحابی که در آن عصر عصبانی کوی، از منطق گفته بود و از مدارا، و ناجوانمردانه متهم شده بود به جانبداری از جریانی خاص و منفعت طلبی و نهایتا مجبور شده بود به تاکید بر تجربۀ پنجاه ساله اش (تجربه ای که چندی پیش باز به میان کشیدش، آن هنگام که از محور وحدت ایران سخن گفت و اینکه این محور، نه زبان می تواند باشد و نه مذهب بلکه با نگاهی انسانی، محورِ وحدت را خودِ ایرانی دانست که ترک هست یا فارس، یا کرد، یا عرب، یا بلوچ، یا لر، یا گیلک و یا … مسلمان هست یا غیرمسلمان. دیندار هست یا بی دین. شیعه هست یا سنی و…) . اما، اگر آن روز و حتی امروز، فریادزنندگانِ خیابان، خشمشان را کنترل می کردند و اندکی آشنائی با ادبیاتِ سحابی داشتند، شاید به نابجا بودن انتظارشان از پیرمرد پی می بردند و منصفانه به نصیحتش گوش فرا می دادند. سحابی چیزی جز سرمقاله هایش نگفته بود، اما جامعه احساسی ما، به هنگام خشم، هم چشمش را می بندد و هم گوشش را و هم حافظه تاریخی و جمعی اش را موقتا به فراموشی می سپارد. در اینگونه مواقع، گذشته، بیش از آنکه چراغِ راهش باشد، هیزمِ آتشِ کینه ورزیهایش می شود و نهایتا و ناخودآگاه، آنکه را که منادی منطق می شود و دعوت می کند به پرهیز از احساس، دشمن می پندارد و توهمی می زند از توطئۀ عالم و آدم علیه خویش. دردی که درمانش جز آگاهی اصیل نیست، آگاهی ای که نهالش در ایران معاصرمان نه به درستی غرس شده و نه به سلامت پرورده شده است.
****
عصر سه شنبه، علیرغم حال و حوصلۀ نداشته ام، در مسیر تک خیابانی خانه تا آموزشگاه زبان برای شرکت در آخرین جلسۀ دوره ای کوتاه مدت که در آنجا ثبت نام کرده بودم، فقط در فاصله ای سه کیلومتری، سه آموزشگاه زبانِ دمِ دست را شمردم که دوتایشان در این مسافت سه شعبه دارند. باز آن دغدغۀ دیرین به سراغم آمد که چرا ما علیرغم برخی امکاناتِ ظاهری، در توسعه، علی الخصوص در مقایسه با برادران و خواهران مسلمانمان در ترکیه و مالزی، عقب مانده ایم و روز به روز فاصله مان بیشتر می شود و دوباره، این سوال که در پی یافتن پاسخش هستم، بر جانم افتاد.
علی ایحال، در بخشی از کوشش برای یافتن پاسخ این سوال به تفاوتی عمده در جریانِ اصیلِ اندیشه و آگاهی بین جامعۀ ما و آن دو جامعه برخورده ام و آن چیزی نیست جز ساختار تعلیم و تربیتی این سه جامعه. نقش مدارس و آموزشگاههای مستقل، در کنار آزادی رسانه، سیستم نوین آموزشی چه از نظر محتوا چه از نظر امکانات و… که برآیندش انسجامِ (و نه ادغام یا اتحاد) جریانِ اندیشه و آگاهیِ اجتماعیِ طیفهایِ مختلف با عقایدِ گوناگون است، در کنار هم و در طول زمان که مانع از تکرارِ مکررِ تجربیاتِ اجتماعی می شود و در نهایتِ امر جامعه را در مسیری رو به پیشرفت راه می برد.
در فرصتی که تا شروع کلاس داشتم، در حیاطِ مصفای آموزشگاهِ زبان و عصرِ خنکِ اورمیه، دلتنگ از غمِ خبرِ عزتمان، دلتنگ تر شدم که چرا هیچگاه چنین فرصت و امکانی (امکانات فیزیکی مورد نیاز یک جریان) را فعالین عرصۀ اجتماعی ایران نداشته اند و تنها ابزارشان برای در میان گذاشتن نظراتشان با جامعه و کمک به جامعه در ارتقاءِ فرهنگ اش، کتاب بوده و مطبوعات که آن هم چند صباحی است با انواع محدودیت، در تنگی نفس با حیاتِ نباتی ای که دچارش شده درجا می زند.
****
باردیگر…، صبح چهارشنبه، خبر که منتشر شد، باز خوف و رجای همیشگی به سراغم آمد، خوف و رجائی که می دانم به سراغ شما هم آمده است. موقعیتی متناقض و سردرگم … به کجا می رویم!؟ آیا این کویر وحشت را هیچ کورسوی امیدی متصوریم!؟ این دیگر چه رسمی است که بنیان گذاشته می شود!؟ در این وضعیت، تا چه حد می شود از تکرار چرخۀ کینه و خشونت جلوگیری کرد!؟… اما، شاید بشود … شاید!
در آن دو روز، کامنتها و استاتوسهای فیسبوک و مقالات سایتهای مختلف پر بود از حسرتهای خرداد، تلخی زهرش و چه و چه …!. فضائی که آکنده بود از ناامیدی و حسرتِ روزهای گذشته. حالتی که همواره در زمانِ فاجعه، چه مرگ عزیزی باشد و چه حادثه ای طبیعی و چه پدیده ای اجتماعی، فرقی نمی کند، یقۀ ما ایرانیها را می گیرد و به جای نگاه به آینده و تامل در شرایط پیش آمده، ما را بیشتر به آخرِ دنیا نزدیک می کند.
لحظه ای با خود بیاندیشیم!، اتفاقا، خرداد، ماه عزتِ ایرانیان است. تنها ماهِ سال است که مردم جامعه مان، سربلندانه می توانند سینه سپر کنند و با نگاهی به بلندای دماوند و سبلانمان، به زلالی زریوار و خلیج فارس و خزرمان، به خروشانی کارون و شط العربمان، به قدمت سیستانمان، به سربلندی تبریز و تهران و مشهد و شیرازمان و … بگویند که ما هم خواسته ایم، ما هم هزینه داده ایم، ما هم…! فقط دریغ که راه آگاهی و تحول اجتماعی را یا بلد نبوده ایم، یا درست نپیموده ایم!. اما مهم این است که، خواسته ایم، این هم نشانه اش…، عزتِ مان که عمری در تکاپوی ایرانِ فردا کوشید و سرانجام، دغدغه هایِ فردایِ ایران را برایمان به یادگار گذاشت.
این ماه، اتفاقا، نشانی است از تلاش جامعۀ مدنی ایران در رسیدن به جامعه ای مطلوب. عجالتا، به نتیجۀ این تلاشها و نیز به مسیرشان کاری نداریم اما، خردادمان، پر است از تجربیات تاریخی و میلِ جامعۀ مدنیمان به تحول و نوخواهی، میل به اعتراض علیه تبعیض از هر سه نوع قومی و اعتقادی و جنسیتی اش، میل به حذف دروغ و کینه و خشم از جامعه و میل به بسیاری خواسته های متعالی دیگر.
به همین خاطر هم، ابدا حس دلتنگی دیروز و حتی امروزم را ناامیدی و خشم از خرداد فرانگرفته است، چرا که پیرمرد از سالها پیش، در کلاس غیرحضوری اش (همچون اغلب کلاسهای ما ایرانیان که غیرحضوریست)، آموخته بود کنترل خشم و هیجان و احساس را در بزنگاهها. آموخته ای که بهانۀ این یادداشت شد تا در میان بگذارمش با شما که اگر موافق شیوه و منش اش باشید، به همراهی همدیگر، به جای غلبۀ احساس بر رفتارمان و عصیان علیه این ماه و کینه توزی علیه این و آن، به جای حسرتِ عزتِ از دست رفتۀ ایران، به جای ناامیدی، به جای…، لختی تامل کنیم، نفسی عمیق بکشیم و بعد با نگاهی اشک آلود و دلگیر، اما مغرورانه و با پیشانی بلند، بگوئیم که ما همچنان ؛
سربلندیم و با عزت!
ولی این بار، می اندیشیم تا با تربیت خویش و بهره گیری از تجربیاتِ گذشته مان، راه و روشی درست، منطقی، پایدار و البته گام به گام، طرح ریزیم تا آیندگانمان ناچار از تکرارِ چندبارۀ تجربیات جامعۀ ایرانی، حسرت امروزمان را نخورند.
بیر دایان، ذیروه یه دیز قوی، گلیرم.
سانماکی خسته یم، ایز قوی، گلیرم
بیر چاناق سوزده دنیز قوی، گلیرم
…
اوجالیغلاردا ایزین وار دئیه رک
چیخارام داغلارا یار-یار دئیه رک
سحر (حمیده رئیس زاده).
ترجمۀ شعر :
دمی بایست، در آن بلندی لحظه ای استراحت کن، آمدم
خیال نکن که خسته ام، ردی از خودت که بگذاری، آمدم
در پیالۀ درددل، دریا بریز، آمدم
…
گوئی در آن بلندیها رد پایت دیده می شود
با ترانۀ یار، کوهها را پشت سر می گذارم
سایت ملی- مذهبی محلی برای بیان دیدگاه های گوناگون است.