” صداقت – صمیمیت – اخلاص “؛بی این سه شریعتی برای ما می شود یک شوی تبلیغاتی – یک اسم زیبا برای تایید معلومات خویش – ومتاسفانه همین شده است…
فردا روز هجرت معلمی است که شاید تاریخ ما از این سنخ معلم ها کم در آستین دارد ، معلمی که ” مدرس ” نبود فقط …
و زندگی جاویدش را مدیون همین است که به جای این همه ” مدرس ” که در لباس معلم در آمده اند واقعا ” معلم ” بود …
و حال شاگردی کوچک و بازیگوش و گستاخ می خواهد برای معلمش بغض نترکیده اش را بشکند و از دردی که گریبانش را می فشار بنویسد . برای اون بنویسد که برغم نبودنش ، بیشتر از شبه معلمانی که بیشتر ناقل کلمات بودند و نقال درسی بودند تا خالق کلمات … همچنان که در بالا گفتم آنها مدرس بودند نه معلم ؛ با ترکه تنبیه و توبیخ بالا سر شاگردانشان …
با آنها دم خور نیستم که مرزی بین ما هست و حصاری دور خود کشیده اند تا من نتوانم وارد شوم ولی تو نه … با تو می توانم حرف بزنم ، سرت داد بزنم ، برایت گریه کنم بی آنکه غروری از من زیر پا له شود ، دعوایت کنم ، با تو درد دل کنم ( چون مثل تو از درد دل کردن متنفر هستم ) و …
جنس تنبیه تو از جنس دیگری است و آن احساس دوری از کلماتت هست و احساس اینکه کلماتت را در شُرُف فراموش شدن ببینم ، و یا تو را زندانی قفسه کتابخانه ببینم .
و امانتت را در حال غبار گرفتن و شاگردانت را در حال شانه خالی کردن از زیر بار این امانت … و این شکنجه ای برای من می شود که ما تو را از خانه خود ( متن جامعه ) به محفل های گل و بلبلی خویش کشیده ام و شده ای شوی تبلیغاتی برای جذب مخاطب ، همه جا سخن از توست ولی تو در این میان نیستی .
ای معلم اگر زندانیت باشم ، زندانبانی تو را به آزادی هایی که نویدم می دهند ، ترجیح می دهم و سلطه ی تو بر من از هر رهایی یی که تعریفم می کنند ، لذت بخش تر است . در رهایی آنها نمی توانم پرواز کنم و حدودی نهاده اند که از آن بالا تر بپری ؛ پر می سوزانی … ولی در اندیشه تو با تو به معراج می روم و می روم تا به حضور برسم …
ای معلم …
من شرمسارم …
از اینکه کتابت را خواندم و همه را خواندم و بارها خواندم و برخی را ازبر شدم ؛ ولی ” خود ” تو را – ” خویشتن ” تو را – ” من ” تو را نخواندم . نه اینکه نخواندم ، فراموشش کردم .
چگونه می شود تورا ” بی تو ” شناخت ؟
آن تویی که در نیمه شب می گرید و وقتی چرای گریستنت را جویا می شوند ، با گریه می گویی « امشب محمد می میرد » .
آن خویشتنی که وقتی سخن می گوید ، گویی همه وجودش و سلول هایش شده کلماتی که می باراند .
آن ” بودن ” ی که با کلامش یکی می شود و نمی توانی تفکیکش کنی یا تشخیصش دهی و کنارش بگذاری .
چگونه است که سی و شش سال است اسم تو بر زبانمان می چرخد و زیاد هم می چرخد ولی خود ” تو ” در این میان ” گم ” ی – ناپیدایی .؟
مایی که ادعای با تو بودنمان گوش فلک را کر کرده و سقف آسمان را شکافته ، سالهاست که ” بی تو ” مدعی شناخت تو هستیم .
اما من امروز که چند ساعتی به هجرت تو مانده می خواهم همه آنهمه ادعاها و آنهمه نوشته ها و گفته ها و اندیشه ها و نقل ها و همه آنهایی که یک عمر است از تو دارم یدک می کشم را کنار بگذارم و فارغ از این همه متن – یکه و تنها – ” تو ” را ببینم .
آن احساس نیمه شبت را که به آن شدت بر آن پیام آور می گریی را حس کنم – که چه حسی داشتی – یا لا اقل بفهمم که در آن حال چی بودی و کی بودی و کجا بودی ؟؟
در آن لحظه تو را می بینم که بر سر جنازه محمد ایستاده ای و می گریی و جزو صحابه نزدیکش شده ای .
می خواهم آن ” من ” تو را آنجا که فریاد می زنی :
بر سرشان فریاد زن !
قُم فَاَنذِر !
بیدارشان کن !
و همه وجودت این سخن شده است و همچون پتکی بر سر خفته گانی چون من فرود می آید ، می خواهم آن ” من ” تو را ببینم و بشناسم … کلماتت را خوانده ام ولی الان می خواهم تو را ببینم … آنجا که می گویی : « اکنون شهیدان مردهاند، و ما مردهها زنده هستیم. شهیدان سخنشان را گفتند، و ما کرها مخاطبشان هستیم » … آن تو را که این کلمه را می گویی و این چنین بر جان مخاطبت می نشیند را می جویم … که چگونه می شود این چنین با کلمات و با مفهوم یکی شد …
نه مثل آنها که تو را نابغه ای می دانند که کلامت را زیبا و قلمت را سحر آمیز می خوانند تا از زیر بار امانت شانه تهی کنند … نمی خواهم مدح تو را در نبودت بگویم … و آن لحن سحر آمیز و کلام زیبا و قلم جادوییت به درد من نمی خورد … آن دردی که پشت کلماتت پنهان است و تو را تبدیل به کلمه می کند را می جویم … که وقتی سخن می گویی دردی که از آن می گویی در همه وجودت موج می زند … به دنبال آن ” من ” تو می گردم .
امشب می خواهم آن سه خصلت تو را بیاد بیاورم که سالهاست به فراموشی سپرده شده . و بگویم بی این سه برغم ازبر شدن همه کتابهایش ؛ او در میان ما گم است … نیست … نمی تواند باشد ، بودنی است که تقلیدش می کنیم ، ادایش را در می آوریم و همین است که هنوز بعد از 36 سال یک صدم او نتوانسته ایم مخاطب داشته باشیم .
” صداقت – صمیمیت – اخلاص “
بی این سه شریعتی برای ما می شود یک شوی تبلیغاتی – یک اسم زیبا برای تایید معلومات خویش – ومتاسفانه همین شده است . و این است که می بینیم در محفلی که به نام شریعتی برپا شده همه چیز است جز شریعتی ؛ آن صاحبان بلامنازع شریعتی که او را جزو اثاث خانه شان می پندارند و به کسی اجازه دست زدن به او را نمی دهند نتونسته اند مخاطب خویش را بیشتر از یک جلسه بر پای منبر خویش نگه دارند .
صداقتی زلال و از اعماقِ هستیِ نابِ انسانی که لازمه هر ارتباط عاطفی بین معلم و شاگرداست .
صمیمیت راستینی که منی در میان نیست .
و اخلاص …
از جنس همان که خود او می گفت :
یکتایی – نه یکتویی در عشق …
می بینم که معلم شهید در جایگاه بلندی ایستاده و ریزش هایی ( کلمات ) دارد و ما سالهاست مشغول آنها هستیم و خود او را فراموش کرده ایم . و شده ایم نقال طوطی وار کلماتش .
آنکه مسئول بود و مدعی مسئولیت ساختن ، قبل از همه ویران کردن را آموخت گرچه تو به او گفته بودی که نباید ویران کردن را بیاموزد .
چنان شد مصلحت مایه فراغت بال شاگردانت شد و بیماری شد که اول از همه گریبان پیروانت را گرفت … آنهم در این وانفسای نیازمندیمان به حقیقت .
به حقیقت من شرمسارم …
که تو را سالی یک روز می بینم و 364 روز می خوانم .
من شایستگی نجات و عزت نداشتم که این چنین روزگارم رقم خورده …
چراکه استعداد فداکاری را در خویش به تدریج کشته ام .
ما در راه گم شدگانیم که چنین بر فاجعه برخورده ایم .
و ای معلم شهید …
تو بی آن ” من ” ت کلماتی شدی ، که همچنان بر آنها مشغولیم .
تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش
سایت ملی- مذهبی محلی برای بیان دیدگاه های گوناگون است.