فلسفه غرب تضاد بین غرب برتر و شرق بربر و مبتنی بر خودی – غیر خودی است. این خصیصه در فلسفه غرب تداوم پیدا کرده و به یک نوع برتری طلبی همه زمانی و همه مکانی تبدیل شده است!
همان طور که در نوشته قبلی مطرح کردم ، فلسفه غرب تضاد بین غرب برتر و شرق بربرو مبتنی بر خودی – غیر خودی است. این در فلسفه غرب تداوم پیدا کرده و به یک نوع برتری طلبی همه زمانی و همه مکانی تبدیل شده است! اگر جهان بینی فلسفی هگل که تداوم همان تضاد بین خدا (زئوس) و انسان(پرومته) را در نظر داشته باشیم، انسان(پرومته) وقتی خدا(زئوس) خواب بود آتش خدایی را می رباید و به زمین می آورد و مردم خدا میشوند و همین پیروزی انسان بر خداست که در تضاد با خدا واقع میشود و در فلسفه غرب این اروپاست که خدایی میکند و بقیه بربرند !
در فلسفه حق هگل این برتری با روح اروپایی است که مشترک آنهاست و بقیه انسانها چون اروپایی نیستند یا باید نابود شوند یا باید اروپایی بشوند . اروپا این وظیفه مقدس پاکسازی را بعهده می گیرد و سرزمین آنها را غارت و آنها را نابود می کند . چون چارهای جز این ندارند! اینکه هیتلر خود را بالاتر از بقیه انسانها و فقط نژاد آریا را منتخب خدا میداند! در باور و عمل ، کشتن غیرآریایی ، او را به خدا نزدیکترمیکند! همین برتریطلبی و نژاد پرستی است که بعد به اقوام دیگر هم سرایت کرد و خود را برگزیده خدا میدانند و هر جنایتی علیه دیگر اقوام ، عین حق جلوه گری میکند! چون هرکسی که زور دارد حق است! یادمان باشد جرج بوش هم با همین منطق به خاورمیانه حمله کرد.
این نگرش، در شرق هم از طریق ترجمه فلسفه یونانی در دوران بنی امیه و بنی عباس برای خارج کردن مردم ازتصمیم گیری و حاکمیت بر سرنوشت خود و جامعه بوده است . آن هم در منطقه ای که شورا در امورمردم و زندگی مشترک بین دیگر اقوام، رواج داشته است (وجود و تداوم شورا در سومر(بین النهرین) را از قول هرودوت نقل و قول کردیم ).
همانطور که در قرآن آمده ، اقوام مختلف فرقی با همدیگر ندارند جز در تقوا و پرهیزگاری . قبایل مختلف برای شناخت همدیگر آمده اند و نه برای برتری قومی قوم دیگر. یک خدای واحد در شرق است که همه انسانها نماینده و خلیفه حاکم او در زمین اند و بین خدا و انسان رابطه نزدیک دوستی است؛ ولی با آمیزش با فلسفه یونان، به هزاران خدا والاهه زمینی تبدیل می شوند و مردم را شیعه و مقلد سنن خود میکنند و این خدایان زمینی جای خدای توحید نشسته ومردم را جدا و .تقسیم کرده و بر جان و مال و ناموس همه تسلط یافتند
در اینجا از هگل فیلسوف آلمانی و سپس از یکی از فیلسوفان ایران نقل وقول میآورم. البته فیلسوفان طرفدار ولایت فقیه (فقیه شاه) که همان ولایت یا حکومت .فیلسوف( فیلسوف شاه) افلاطون است ، درواقع کپی همدیگر هستند
هگل می گوید: حرکت روح از ابتدائی ترین سطح که «وضعیت طبیعی» است ﺁغاز می شود و تا به منزلگه مقصود که «روح مطلق» است پایان می پذیرد. چون روح به دروازه غرب می رسد، «وضعیت طبیعی» اهمیت خود را از دست می دهد و دیگر نمی تواند برای روح مانع و محدودیت ایجاد کند. در «وضعیت طبیعی»، انسان تحت سلطه طبیعت است. دشوار ترین مانع روح در سیر فرایاز خویش، طبیعت است. وضعیت طبیعی یعنی جهانی سرشار از بی عدالتی، خشونت، امیال وحشیانه و اعمال غیر انسانی.
تاریخ جهانی، گذار از این وضعیت و چیره شدن برﺁن است؛ انضباط بخشیدن به اراده طبیعی مهار نشده و این اراده را به انقیاد اصول اخلاقی جهان شمول در ﺁوردن و به ﺁزادی ذهنی تحقق بخشیدن (=ﺁدم کردن غیر غربی).
طبیعت دور خود می گردد و بدین گردش به دور خود، تا ابد گرفتار است. حال ﺁنکه روح تکامل می یابد. روح از تمدنی به تمدن دیگر عبور می کند و در جریان بازیافتن ﺁزادی خویش، در طی مدارج تکامل و فرازگیری شتاب می گیرد. در شرق ایستا، روح نمی تواند به فراز رود. لذا در وضعیت طبیعی باقی می ماند. از این روست که میان شرق و غرب، گسست پدید می ﺁید. روح در غرب فرود می ﺁید و اصول اخلاقی بنیادی را می پذیرد . بدین سان، اروپا مرکز و غایت جهان و مطلقا غربی و ﺁسیا نیز مطلقا شرقی است و تقدیر محتوم ﺁسیا این است که مطیع اروپا باشد. بنا بر نظر هگل در آن ایام ، کشور هند به این تقدیر تن داده است و در یکی از همین روزها، چین نیز مجبور خواهد شد به این تقدیر تن دهد.
هگل در ادامه نظر خود درباره ایران بر این باور است که، ایرانی ها نخستین ملت تاریخی بوده اند. چرا که به جای یک قدرت عریان خارجی، یک اصل عام و مشترک، مبنای نظم اجتماعی ﺁنها بوده است. هرچند این نظم از الگوی «استبداد شرقی» تبعیت می کرده، اما هم زمان با فراز رفتن از طبیعت صرف نیز همراه بوده است. با وجود این، ایران نیز در وضعیت طبیعی باقی می ماند، زیرا ﺁن اصل عام جلوه ای از طبیعت صرف است.
نتیجه این است که غرب مدرن می شود و در رویاروئی با شرق بسیار بزرگ تری قرار می گیرد که مردمان ﺁن بی فکر و برده وار می زی اند و زندانی سرشت خویش هستند.
روح تنها جائی می تواند منزل کند که در ﺁنجا خود را در خانه خود بیابد. بدون هیچ تردیدی، ﺁنجا همان غرب مسیحی مدرن است. زیرا اسلام حتی برای کسانی که به ﺁن اعتقاد دارند، بیگانه است. مسلمانان، در اعماق وجود خود، می دانند که تنها با پذیرفتن حقیقت جهانی است که احتمالاً می توانند به منزلگه برسند.
روح تنها زمانی خود را در خانه می یابد که، پیش از ﺁن، اروپا به مقام سروری جهان رسیده باشد. هگل افسوس می خوردکه امپراطوری ایران نتوانست تحولی اساسی در ذهن و جسم افراد تحت سلطه اش بیافریند. از دید وی ضعفی که ایرانیها در قیاس با یونانی ها از خود بروز دادند ، این بود که ایرانیها نتوانستند امپراطوری ای را تأسیس کنند که سازماندهی کاملی داشته باشد. ﺁنها نتوانستند کشورهای مفتوحه را با اصول اخلاقی خود ﺁشنا سازند و ﺁنها را در مجموعه ای همآهنگ گرد ﺁورند … ایرانیان نتوانستند در میان اقوام تحت سلطه خود مقبولیتی کسب کنند. به سخن روشن، هگل بر اینست که سلطه بر دیگران می باید «اندیشه راهنمای توتالیتر» داشته باشد. یعنی ﺁنها را از هویتی که دارند خالی کند و هویتی را به ﺁنها ببخشد که سلطه گر به ﺁنها می دهد. بدین خاطر بود که فراماسونرها و دیگر استعمارگران غرب، مأموریت غرب را در کشاندن جهان به «فرهنگ جهان شمول غرب» قرار دادند.
روح ، پیش از تحقق کامل خود در غرب، با خود بیگانه است. میان روح و جهان تمایزی وجود ندارد. اما پیش شرط لازم برای این که روح در جامعه انسانی و تاریخ ، به مثابه قدرتی کنترل کننده متحقق گردد، سپری شدن دوره ای طولانی است که در ﺁن، ادراک وهم ﺁلود انسان، تعالی جوید. انسان غربی از اوهام رهائی می جوید و انسان شرقی در اوهام می ماند.
روح خانه خود را در غرب می یابد و در ﺁنجا به کمال مطلوب خود، در ساخت های سیاسی و فرهنگی می رسد. اما شرق مسیر حرکت روح را گم می کند و به طور ذاتی، بدون تغییر می ماند. و این درست همان موقعی است که روح به اعلی درجه کمال خود، در غرب نائل می شود. به سخن دیگر، شرق فاقد ویژگی های انسانی و فرهنگی لازم است تا خود به ﺁزادی رسد. این برعهده غرب است که بر فرهنگ های شرق سلطه یابد تا ﺁنها را به ﺁزادی راهبری کند. بردگی ذاتی شرقی ها که ناشی از محدودیت های درونی خودشان است ، بدتر از هر اسارتی است که توسط غربی ها بر ﺁنها تحمیل می شود. به هر حال ، تنها راه ممکن برای شرقی ها، برای رسیدن به تاریخ جهانی و تحقق یک دنیای برتر فرهنگی، پذیرش برتری غربی ها است. بنا بر این، در توجیه کشتار سرخ پوستان امریکائی، هگل این سان استدلال می کند: فرهنگ بومی امریکائی (فرهنگ سرخ پوستان) که از تاریخ جهانی منتزع است، به محض مواجهه با روح ، می بایستی منقرض شود. این قوم ابتدائی یا باید نابود می شد و یا چیزی شبیه ﺁن، برایش اتفاق می افتاد.
اما غربی که متخلق به اخلاق عالی است، چگونه غیر غربی را کشتار کند؟ هگل پاسخ می دهد: ﺁن ملاحظات اخلاقی که ما نسبت به یکدیگر رعایت می کنیم، در رابطه با «کاکا سیاها» رعایت کردنی نیست. اخلاق را می توان به دو بخش کرد: اخلاقی که مال ماست و اخلاقی که برای ﺁنهاست. ما اروپائی ها ارزشهای سیاسی و اجتماعی لیبرال در خانه بر قرار می کنیم و این حق، خود به خود و بطور کامل برای ما محفوظ است که به حکم عقل، به سوی بیگانگان یورش بریم، سر زمینهای شان را اشغال کنیم و ویران سازیم. و البته می دانیم که وضعیت ذهنی ﺁن اقوام با چنین یورشی سازگار است. ﺁنان موقعیت دیگری نمی توانند داشته باشند. (1)
این گفته های هگل را با تزهای فیلسوفان شیفته فلسفه غرب کنار هم قرار دهیم . می بینیم آنها باورشان شده باید غربی شد! (باوجود اینکه حالا شاهدیم ژاپن ، چین ،هند منحط به قول غربی ها ، فرهنگ خود را حفظ کردند و دارند از غرب جلو میزنند و غرب در سراشیبی سقوط حرکت میکند . ولی ایرانی سعی میکند فرهنگ غربی که در آستانه سقوط است، را دوباره خود تجربه کند.
نظریه فقیه شهریاررا از قول آقای محمدرضا فشاهی نقل قول می کنم:
اين نتيجهگيری که میتوان آن را در جملهای کوتاه و ساده بيان نمود، عبارت از اين است که:
«از ديدگاه فلسفهی سياسی، تاريخ و سياست ايران از آغاز تا کنون، همواره تاريخ و سياستی خداسالارانه بوده است». به عبارت بهتر، تاريخ و سياست ايران راـ با توجه به تفاوت ماهوی نظامهای خداسالارانهی حاکم بر آنـ میتوان به گونهی ذيل تحليل و تقسيم نمود:
۱ـ «عصر شهرياری خداسالارانه»، که همان عصر باستان میباشد: اين عصر از سال ۵۵۰ قبل از ميلاد، يعنی تاريخ تأسيس سلسلهی هخامنشی توسط کوروش آغاز میگردد، و با سقوط ايران در ۶۵۱ ميلادی ـ سقوط نظام سياسی ـ به دست اعراب در عصر ساسانيان پايان میپذيرد. و هر چند در اين فاصله، هخامنشيان، سلوکيان، پارتها و اشکانيان، و ساسانيان بر ايران حکمروايی نمودهاند، با اين همه ويژهگی اصلی اين عصر، همان نظام «شهرياری خداسالارانه» بوده است. اين عصر که با حکومت «خردمند ـ شهريار» يا کوروش آغاز گرديده بود، پس از درگذشت او، شاهد ظهور و گسترش نظام «شهرياری خداسالارانه» بوده است. دليل اين مدعا، حضور نام زرتشت و اهورامزدا و نيز نقش برجستهی فروهرها، در تمامی کتيبههای داريوش میباشد: «من داريوش هستم… شاه شاهان…نمايندهی اهورامزدا».
۲ـ عصر «پيامبرـ شهريار»: اين عصر با هجرت پيامبر اسلام از مکه به مدينه در ۶۲۲ ميلادی آغاز میگردد، و با درگذشت او در ۶۳۲ ميلادی پايان میگيرد.
۳ ـ عصر «خليفهـ شهريار»: مرحلهی نخست اين عصر که عهد خلفای راشدين، و تداوم سنتهای «پيامبرـ شهريار» میباشد، از ۶۳۲ با انتخاب خليفهی اول ابوبکر آغاز میگردد، و با قتل علی، خليفهی چهارم ، در ۶۶۱ پايان میپذيرد.
مرحلهی دوم اين عصر، با دستاندازی خلفای اموی بر جهان اسلام از ۶۶۱ تا ۷۵۰ ميلادی آغاز میگردد، و با سقوط بغداد و خليفهی عباسی در ۱۲۵۸ به دست مغولان پايان میگيرد. در اين مرحلهی طولانی، «خلافت» و«شهرياری» در هم میآميزند. زيرا ساخت سياسی خلافت عباسی، يکسره از ساخت سياسی ايران قبل از اسلام الهام گرفته بوده است. در عصر امويان و عباسيان، مقام خلافت به عکس دورهی خلفای راشدين، نه بر حسب شايستگی فردی و رأی عموم، بلکه به مانند نظام شهرياری، موروثی میگردد. کوتاه سخن آنکه، سالهای ۶۶۱ تا ۱۲۵۸ ميلادی را، میتوان عصر توأمان «خليفه ـ شهريار سامی» و «شهرياری خداسالارانه آريايی» دانست.
۴ـ عصر احياء «شهرياری خداسالارانه»: از عصر پرآشوب مغولان و تيموريان و جانشينان ترک و تاتار آنها که بگذريم (قرنهای ۱۳ تا ۱۵ ميلادی)، تأسيس سلسلهی شيعی مذهب صفويان در ۱۵۰۱ ميلادی را میتوان، مصادف با احياء سنتهای «شهرياری خداسالارانه» ارزيابی نمود. با اين تفاوت که اين بار، «شهرياری خداسالارانهی شيعی»، جايگزين «شهرياری خداسالارانهی زرتشتی» گرديده است. اين عصر که از ۱۵۰۱ آغاز گرديده بود، در ۱۹۷۹ با سقوط شهرياری پهلوی به پايان رسيد. حديث جعلی و معروف «السلطان ظلالله» (شهريار سايهی خدا است)، از فراوردههای اين عصر است.
۵ـ عصر «فقيهـ شهريار»: اين عصر که با سقوط شهرياری آريايی در ۱۹۷۹، و استقرار نظام «فقيهـ شهريار»توسط روحالله خمينی آغاز گرديده است، تا امروز به حيات خويش ادامه داده است.
بنابراين اگر چنين بوده و هست، چه جای گلايه و شگفتی؟! آری، از ديدگاه فلسفهی سياسی، تاريخ و سياست ايران از آغاز تا کنون ، همواره تاريخ و سياستی تئوکراتيک (خداسالارانه) بوده است، به همان گونه، که تاريخ و سياست يونان از آغاز تا کنون، همواره دموکراتيک (مردمسالارانه) بوده است! به عبارت بهتر، سياست و جامعه ايران، همواره سياست و جامعهاي «بسته» بوده، و با سياست و «جامعهي باز» فاصلهاي بسيار داشته و دارد.
و بدين گونه است که داستان «خردمندـ شهريار»، و سفر دور و دراز و هزاران سالهی او پايان میپذيرد. به عبارت روشنتر، انديشه يا مفهوم «خردمند ـ شهريار» هندواروپايی، که از سرزمين «پارس» برخاسته بود، پس از سفری دور و دراز و هزاران ساله ، و در هم آميختن با پندارهای ساميان در پيرامون «پيامبرـ شهريار»، دوباره و اين بار در ۱۹۷۹ ميلادی، و در چهرهی «فقيهـ شهريار» به سرزمين «پارس» بازگشت نمود!(2)
هم در دین زرتشت و هم دردین ابراهیمی به توحید باور دارند و هرودوت نیز از مردمسالاری بین النهرین و ایران سخن گفته است.
فلسفه اسلامی ! (در واقع ترجمه فلسفه افلاطون و ارسطوست) همانطور که آقای فشاهی به خوبی حق مطلب را بیان کردند ؛ تاریخ فلسفه اسلامی که در تاریخ اسلام در دوره بنی امیه و بنی عباس ترجمه شده، جای فلسفه توحیدی را گرفته که به نام دین به مردم محروم تحمیل شده و مردم مسلمان هم فکر میکنند ولایت فقیه، (فقیه شهریار) همان ولایت پیامبر(پیامبر شاه) است و..!
در صورتی که قرآن وظیفه پیامبر را کاملاً مشخص کرده : ابلاغ پیام الاهی به مردم و بس و پیامبرهیچ گونه حق حکومت و ولایت بر مردم ندارد .
در زمان پیامبر یکی از مخالفتها این بود که او مثل مردم عادی است و طرفدارانش از طبقه پست برده ها هستند . از بلال برده سیاه حبشی تا یاسر و سمیه و سلمان پارسی فراری مزدکی از ایران. این روایت را حتماً همه شنیدهاند که غریبه ای وارد مدینه شده بود میخواست پیامبر شاه ! را ببیند. وقتی پیامبر را به او نشان می دهند ، می بیند که بین همان مردم است و هیچ فرقی با دیگران ندارد . آن ها تعجب می کردند و فکر می کردند که پیامبر هم باید مثل شاهان بالای تخت باشد! پیامبر حتی برای خودش جانشین انتخاب نکرد و بعد از وفاتش همانطور که آقای فشاهی متذکر شد تعیین حاکم به شورا و بیعت بوده است؛ چهار خلیفه اول را مردم انتخاب کردند . همان طور هم که هرودوت قبل از اسلام ، از تاریخ شرق نقل کرده است که شرقیها، شاهان و رهبرا نشان را با مشورت انتخاب می کردند. آقای فشاهی و دوستان همفکر شان آیا به ذهنشان نیامده، چطور شد که مردم قبل از اسلام ، رهبران شان را انتخاب می کردند ؛ تصمیمی که بعد از واقعه بردیای دروغگومی گیرند؛ و بعد در اسلام تا خلیفه چهارم هم مردم خود رهبران شان را انتخاب می کردند ودر زمان معاویه، او دوباره آنرا به سلطنت پدر خود (ابو سفیان) تبدیل کرد و حکومت دوباره ارثی شد!؟
چرا وقتی در شرق، قبل و بعد از اسلام، شورا و انتخاب رهبر وجود داشته ،ه دوباره به استبداد فردی منجر شد؟ آیا بازسازی استبداد ، بر گرفته از ترجمه کتابهای فلسفی یونانی در قرن دوم هجری نبوده است!؟
1-: تأملی در مدرنیته ایرانی، علی میرسپاسی صفحات 59 تا 79
2- نظریه فقیه شهریار ، محمدرضا فشاهیب
سایت ملی – مذهبی محلی برای بیان دیدگاههای گوناگون است